بدویید بیایید کار تون دارم

پست قبلی رو دوباره خووندم دیدم الفاظ ناهنجاری به کار بردم. ایرادی نداره ها. فقط می تونم بگم بالای ۱۸ سال بخوونن. هر چند الان دیگه باید گفت بالای ۱۱ سال. انقد که این نسل بی ادب و بی تربیت شدن که فرهنگ رو دارن به باد می دن یا یه عبارت زشت.

اون مهمونی که اومده بود خبرگزاری، عودنواز بود. می گفت "وقتی موسیقی سنتی از بین بره فرهنگ و ادبیات از بین میره. چون نسل جدید حال خووندن اشعار حافظ و ... رو ندارن. " باهاش موافقم. باید بگیم نسل جدید! به کجا چنین شتابان.

امروز بعد از اینکه بهارو رسوندم مدرسه، یه هزار تومنی کنار باغچه پیدا کردم. یادم افتاد چقد از بچگی بهمون گفتن پولی که پیدا کردین رو بندازین صندوق صدقات. با این فرهنگسازی بی ناموسا چقد پول زدن به جیب.
وین دایر روانشناس معروف فک کنم آمریکایی باشه می گفت هر وقت پول پیدا کردین بردارین. چون برکتی از طرف خداست. یعنی نگاه فرهنگ ها چقد فرق داره. منم به نام پدر پسر خارمادر (این اصطلاح رو تو مینیون ها استفاده کرد . اسم یکی از شرورها بود) گذاشتم تو جیبم. باشد که برکت کند.

یه دبیر سرویس داریم خیلی آدم خوبیه. خوب بودن از نظر من انسان بودنه. دیروز یه حرکتی زد. تلفنی باهاش حرف میزدم. یعنی اگه پیشم بود امکان نداشت بغلش نکنم. ولی دوس داشتم از پشت تلفن بغلش کنم. خاستم بهش بگم بودی بگلت می کردم. دیدم جشته. یعنی زشته. البته زشت هم نبود. ولی ترجیح دادم نگم. پشیمون نشدم چرا نگفتم.

کتاب پستچی دوبار همیشه زنگ میزند رو تموم کردم. قشنگ بود. غمناک. و عاشقانه. رفت تو لیست کتابای خونده شده تو پست ثابت. خاطرات یک نفر اعدامی قبل از اعدام که به کشیش اعتراف می کنه هست. آخراش معلوم شد اعتراف بوده. خیلی دلم ریخت.

پ.ن: دلم برای تو تنگ می شود. برای تو نه. برای عشق تنگ می شود. برای دوست داشتن. برای شب. برای بوسه ای که راه نفس هایت را می بست تا در سرزمین لبانم فرود آید. برای گرمایی که خورشیدوار یخ های قطبی تن را آهسته آهسته آب می کرد و مرا در زلالی نور به تو می رساند....
اینو چند شب پیش نوشتم. ادامه داره ولی نذاشتمش اینجا. شاید هیجا نزارمش. با خودم بردمش اون دنیا. دلتون بسوزه.

و اما کاری که باهاتون داشتم: میخام بعد از عید فطر با هم یه رمان بخوونیم. بعد از خووندن نظرات رو با هم به اشتراک میزاریم. میخایم سرانه کتابخوونی رو بالا ببریم. این شوخی بود ولی جدی اینکه میشه دید از یه کتاب چه برداشت هایی میشه داشت.

با اجازه تون کتابو انتخاب کردم. در راه ویلا از فریبا وفی. هیچ اطلاعاتی درباره کتاب ندارم. فقط می دونم کتاب خوبیه و نویسنده ش هم خوبه. رمان هست. طولانی نیست که خسته شید. فرمت پی دی اف ش رو دانلود کنید. حالا هر کی آماده س دستاش بالا. خوبه به خدا. کیف میده همه با هم کتاب بخونیم. مث اینه که همه با هم به سوی خدا می رویم.

موسیقی کن لم یکن تلقی شد

این موضوع توجه کردم. خیلی زیاد. به چی؟ اینکه د خوشش نمیاد من میرم سرکار. هر دفعه میگم گفتگو گرفتم خوشش نمیاد . شروع می کنه انتقاد کردن از من یا کارم یا کسی که باهاش گفتگو کردم. این خیلی بده. می فهمی؟ خیلی بد. حتی وایمیسته ببینه من چه جوری میرم. با چه تیپی. چقد آرایش می کنم. خیلی وقتا میگه ول کن حقوقی نمیدن. اما میدونه من واسه پولش نیست که می رم.

چرا باید به اخباری که از اینترنشنال گوش کرده و یه مشت اخبار استرس زاست گوش بدم. من نمیخام خبرای سیاسی و تنش زا رو گوش کنم. یه سری اخباری که مهملاته.

یعنی من گه خوردم از کارام براش حرف می زنم. ولی اگه حرف نزنم فک می کنه چرا حرف نمیزنم. چه خبر بوده که نمیگم. حرف میزنم میگه یه سری جفنگیات رو بهت تحویل میدن. من چه غلطی کنم آخه. غیرمستقیم میخاد نرم. اما اشتباه می کنه میرم.

پ.ن: دیروز رفتیم خونه بابا. یه کم حال ندار بود رفتیم اونجا. ناهار بودیم. عصری برگشتیم. بهار کلاس زبان داشت.

از آموزشگاه موسیقی تماس گرفتن فردا کلاسش رو دیرتر بیاد. منم گفتم تکلیف شهریه شو مشخص نکردین هنوز. زنگ زدم به مدیر آموزشگاه گفتم آخه چه خبره یهو ۵۰ درصد گذاشتین رو شهریه. یه مشت ک س شر تحویلم داد. منم گفتم اینجوری ریزش پیدا می کنید.... نمیارمش. آخه وقتی بهار تمرین نمی کنه علاقه داره ولی حوصله نداره چرا هر جلسه باید ۱۵۰ تومن داد اونم بره هی تکرار بخوره. دو سال دیگه میخاد ول کنه. الان بزاره کنار. در ضمن من فک کنم استعداد بهار تو چیز دیگه ای هست. علاقه داره به انیمیشن سازی. خب بره سراغ اون چیزی که دوس داره. منم سرویس نشم هی بهش بگم تمرین کن. تمرین کن.

پ.ن: از مترو تا محل کارم یه خیابونه که خیلی خوبه. پارک کوچولو داره. جون میده واسه سی گار و نوشتن.
و من افطار کردم و روزه خود شکسته لب به سیگار زده و بسی حال کرده و مسرور گشته. بدیش اینه که بعد از چن وقت که سیگار نمی کشی یه دونه جواب نمیده. باید دو سه تا بکشی که بگی آخیش.

پ.ن: نمی دونم چرا منتظرم. منتظر چی. اونم نمی دونم.

پ.ن: به طرز دیوانه وار دلم نوشتن میخاد...

پ.ن: سین می گفت: شعراتو چاپ کن ملت بخوونن حال کنن. البته اصطلاح حال کنن واسه منه. اون می گفت لذت ببرن. ولی چرا وقت نمی کنم. یه فکری به سرم زد که هر روز یک ماه از شعرایی رو که نوشتم رو انتخاب کنم. در واقع حدود دو سال و اندی شعر نوشتم. هر ماه گاهی سی چهل تا شعر. روانی ام من. انقد می نویسم.

پ.ن: دیروز رفتم سراغ چن تا از وبلاگا. حذف کرده بودن. چقد من نوشته هاشونو دوس داشتم. و چقد ناراحت شدم. مث وبلاگ یک تماس بی پاسخ. اگه اینجا اومدی سرزدی بدون که اشتباه کردی هر دو تاوبتو پاک کردی آقای خلاق!

هم گشنمه. هم چایی میخام. ولی باید برم سراغ خبر.

انقلاب

دیروز رفتم انقلاب واسه بهار کتاب خریدم. کتابش قیمت قبل بود. از آموزشگاه خریدم ۲۵۰ از انقلاب ۱۷۰. نمی دونم حالا آموزشگاه هم رو ش کشیده یا نه.

خرترین قسمت انقلاب رفتن کتاب خریدنه. آخه چرا من میرم بی کتاب نمی تونم برگردم خونه. کتاب من پیش از تو رو خریدم. کتاب یک عدد بابا به فروش می رسد کتاب طنز هست واسه بهار خریدم. بهش گفتم الان بهت نمیدم بخوونی. یه بار که چن روز تعطیل بودی میدم بخوونی.

پ.ن: امروز اومدم پیش بابا. وقتی وارد خونه شدم یه فضا و حالی بود که انگار منو برد یه جای دیگه. دیروز بابا داشت با خاله م صحبت می کرد سرش گیج میره می خوره به قرنیزای لبه دیوار و می شکنه. زنگ می زنن اورژانس. خاله هم میرسه. امروزم که داشت با تلفن صحبت می کرد سرش گیج رفت. باید چکاپ کنه.

پ.ن: لباسای بهار هم تموم شد. بلوز و شلوار تابستونی نخی براش دوختم. خیلی خوب شد.

پ.ن: امروزم ظهر میرم خبرگزاری. مهمون دعوت کردم از اصفهان میاد. نوازنده س. مقیم ایتالیا.

پل به خواننده

انقلاب نرفتم. چون همون موقع بارون شدید می بارید. گفتگوم رو گرفتم. خیلی دوس داشتم با اونایی که گفتگو کردم.
افکار بدجنسانه تو سرم هست. میخوام اگه کتاب شعرم چاپ شد پل بزنم از شعرام برای آوازخوانی و موسیقی استفاده بشه. البته کو تا چاپ بشه. کو تا به عنوان ترانه خوونده بشه.
شونصد سال طول می کشه.

پ.ن: دیگه دلم س ی گ ا ر میخواد.

پ.ن: چن تا ایده اومد تو ذهنم برای داستان کوتاه. اما خوب نبودن چندان. واسه همین از ذهنم در رفت. چقد دلم می خواد بنویسم. نوشته ای که حالمو دگرگون کنه از خوب بودن.

پ.ن: این سه روز تعطیلی نمی دونم چه غلطی کردم که به هیچ کاری م نرسیدم. به بابا هم سر نزدم. می گفت چرا نیومدی؟ واقعا چرا نرفتم؟ فردا میرم احتمالا.

پ.ن: مگسا سحرخیزن. یکی نیس بگه بهشون کله صبح واسه چی بلند میشید بقیه رو آزار میدین. خوابتون بهتر از بیداری تونه. مگسه ساعت ۶ اومد ویز ویز کردن. رفت تو گوشم. دستمو گذاشتم رو گوشم گیر کرد اونجا. بعد ولش کردم رفت. باز اومد. نذاشت بخوابمممم.

امروز میرم انقلاب.

کتاب. فیلم. کارتون

این پست ثابت می مونه. می خوام ببینم طی سال چن تا کتاب میخوونم و چقد فیلم یا کارتون می بینم.

کتاب ها: فروردین: پاستیل های بنفش. نام تمام مردگان یحیی ست (عباس معروفی. نقد باید بنویسم). پستچی همیشه دو بار زنگ می زند./ اردیبهشت:- خرداد: من پیش از تو. کیمجی و کالاماری. تیر: خیمه شب بازی صادق چوبک. سنگی بر گوری جلال آل احمد. اسفار کاتبان ابوتراب خسروی./ مرداد: یوزپلنگانی که با من دویده اند/شهریور: رنگ آسمان شکل قلب من است. عشق بی شین و قاف و نقطه. مهر: حافظ معنوی(دکتر دینانی). قهوه سرد آقای نویسنده. آبان: بند چیست. توپ مرواری. آذر: از رنجی که می بریم. ضیافت. پسرک لبو فروش (صمدبهرنگی). چهره عریان زن عرب. دی: مهمانی تلخ و تصرف عدوانی و سفر هکتور (صوتی). بهمن: اسب‌ها اسب‌ها از کنار یکدیگر. اسفند:

کتابهای نصفه: همنوایی شبانه ارکستر چوبها (رضا قاسمی. کتاب رو ندوس. ولش کردم). من او. آیات شیطانی. مرشد و مارگاریتا.

فیلم ها: فروردین: برادران لیلا. پامز. من پیش از تو. جان دار. پیانیست. قوی سیاه. مینیون ها: ظهور گرو (کارتون. نقد نوشتم). لوزو. دریای درون. جانوران حیات وحش جنوب. سرچشمه./اردیبهشت: همه چیز همه جا به یکباره. لئون. اسب تورین. مومیایی ها(انیمیشین). ماه منیر. پنجره پشتی./ خرداد: یک مشت دروغ. کفرناحوم. کتاب سبز. برنت. شکل آب./تیر: سرزمین خانه به دوش‌ها. جابجایی شاهزاده. توریست. چیزی از تیفانی. همیشه عشق. کودا. دینامیت./مرداد: ۴ قسمت از زیبابین/شهریور: ۴ قسمت از زیبابین. ملی و راههای نرفته. ابلق. فارست گامپ. پری دریایی کوچولو. Sisu. ذهن زیبا. خرگوش مرغ و همستر تاریکی(کارتون). ویل هانتینگ نابغه. مهر: her. وکیل مدافع شیطان. شیر. آبان: جی جی و نیت. آذر: رستگاری در شاوشنگ. درخشش ابدی یک ذهن زیبا. دزدان فروشگاه. آذر: خدمتکار منهتن. آمور. ری دایان. بهمن: ربان سفید.بخوان خیابان( که بیخودی بود). که مرا سوی تو آورد. مردی که بینهایت را می دانست. فردا آزادیم. زنده باد زاپاتا.‌راز چشمان آنها. ۱۲ مرد خشمگین. اسفند: بازی تقلید. عشق سالهای وبا. باشگاه مشت زنی. پیمان. فسیل. افعی تهران (سریال)

خبر غیبی

پریروز طی یک اقدام از پیش تعیین نشده بالکن رو تمیز کردم. قضیه از این قرار بود که قبل از عید تمام گلدونا رو گذاشتیم تو بالکن بلکه هوای عید بهشون بخوره و جوونه بزنن. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و همه خشک شدن. نخل رو گذاشتیم تو راه پله. هنوز سه چارتا برگ بزرگ سبز داره. دو تا بنژامین و شفلرا هم تو خونه اومدن. گلدون کوچیکا هم کلهم خشک شدن.
چون عید هم بالکن رو تمیز نکرده بودم دیگه تمیز کردم و شستم. یه فرش هم داشت اونم تو حمام شستم و دیشب خشک شد پهن کردم تو بالکن.

دیروز عصر داشت بارون میومد منم با چاییم رفتم تو بالکن. د هم اومد. داشتم بهش نگاه می کردم. ناگهان یه چیزی از ذهنم گذشت. من نگذروندمش. خودش اومد. نمی دونم از کجا. از غیب یا نمی دونم...
خیلی خبر بدی بود. چن ثانیه موند . بعدم رفت.
خبر این بود: شیش هفت ماه دیگه می میره. همین
نمی دونم چقد میشه به این چیزا اهمیت داد. نه اینکه اهمیت داده بشه. اینکه چقد درسته یا چقد بیخودیه!!!

پ.ن: دیشب خواب مامانم رو دیدم. هر وقت خوابش رو می بینم من در نقش عباس موزون ظاهر میشم و برنامه زندگی پس از زندگی رو اجرا می کنم. نمی دونم وقتی خوابشو می بینم چطور این سوالا یادم هست و ازش می پرسم. دیشب ازش پرسیدم مامان تو زنده شدی؟ یعنی کاملا خبر داشتم که مرده. گفت نه. مرده م. پرسیدم اون موقعی که تو حال خودت نبودی ما رو می دیدی یا نه؟ گفت نه. نمی دیدمتون.
بهم گفت چرا از لباسای منو که ورداشتین به عمه ندادین؟ بعدم رفت.
دارم فکر می کنم عمه که قبل از خودش فوت کرده. شاید منظورش یکی شبیه عمه باشه که هم بی بچه و بی شوهر باشه و هم بی کس و باید براش لباس ببریم. شایدم عمه واقعا نیاز داره کسی براش خیرات بده.
نمی دونم.

پ.ن: باید برم انقلاب واسه بهار کتاب زبان بخرم. نیاز داره. چه وقتشه الان آخه.
ساعت ۵ قرار مصاحبه دارم. فک کنم وسط میدون انقلاب باید بشینم و گفتگو بگیرم.

اهانت مدیر مدرسه

چقد دلم تنهایی و سکوت می خواد. نه اینکه برم گم و گورشم. نه. برم یه جایی که پر از هوای خالص باشه. کسی باهام حرف نزنه. منم حرف نزنم. نگران و اندوهگین هم نباشم.

یادش بخیر. اینجا دیگه کوه صفه اصفهان یادش بخیر داره. تا آتش نشانی می رفتیم چون د بیشتر وقتا بالاتر نمیومد. همونجا می نشستم. چشامو می بستم و سکوت کوه رو تا اعماق وجود احساس می کردم. چقدر از اون فضا لذت می بردم.

کوه هر کجا که باشه فرزندش رو می خوونه. آخه من فرزند کوهم. کوه برام نماد قدرت، تلاش، پختگی، صبوری، یکرنگی و .... ست.

یه وقتایی هم تا نرسیده به آرامگاه شهدا می رفتیم. همونجا من رو چمنا دراز می کشیدم. چشامو می بستم. اشعه خورشید از لای برگها به تمام سلول هام نفوذ می کرد. و من طبیعت رو می بلعیدم و هیچ چیزی از اطرافم نمی فهمیدم.

الانم به همچین جایی نیاز دارم. همینقدر کوچیک ولی دور.

پ.ن: این معلما مرزای بیشعوری رو دارن طی می کنن. البته مدیر مدرسه بهار. بقیه رو نمی دونم. یکشنبه ای به بچه ها گفته شما همگی هرزه و لاشی هستین. من کرک و پر م ریخت. دو روز که قفلم. یعنی چی آخه تو به بچه های دبستانی این حرفا رو می زنی. زنیکه .... خودتی لاشی و هرزه. آدم پست فطرت آشغال. دیروز زنگ زدم به مدرسه. ناظم شون بود. گفت من نشنیدم. گفتم اگه مدیر همچین حرفی رو بزنه پس فردا باید منتظر باشیم معلمشون فحش خارمادر به بچه ها بده. گفتم اونجا مدرسه ست یا چاله میدون... خلاصه هی گفتم... بچه های خبرگزاری شاخ درآورده بودن از حرفای مدیر مدرسه .

چه مظلومم من

بعضیا مث بختک می مونن میفتن رو زندگی آدم. وقتی میرن آدم احساس سبکی می کنه. یاد سریال برره مهران مدیری افتادم به سیامک انصاری در نقش کیانوش می گفت میشه پاتو از زندگی ما ببری بیرون. مث بختک افتادی رو زندگی خاهرم.
خلاصه احساس سبکی می کنم. وجود بعضیا منحوسه اصلا.

در بیشتر مواقع حرفا و رفتار آدما رو فراموش می کنم. اما حرفای الف ر رو نوشتم که یادم بمونه این آدم آشغاله. هر چند بهش فکر نمی کنم. نمی دونم فراموش کردن خوبه یا بد. تلافی کردن چی؟

بلوز بهار فقط جادکمه ش مونده. د تعجب می کرد یعنی تموم شد؟ واقعیتش اینه که من فراموشی دارم برای اینکه حافظه م کار کنه خیاطی می تونه خیلی مفید باشه. خیلی چیزایی رو که قبلا می دوختم الان باید کلی فک کنم. احساس می کنم مغزم مث ماهی می مونه. از این ور تنگ میره اونور یادش میره کجا بوده.

پ.ن: گلدونام همه شون خشک شدن. یعنی چی اون وقت؟؟؟؟ چی کار کنم!!!!

پ.ن: اردیبهشت عروسی داداش کوچیکم هست. همونی که با هم چندان خوب نیستیم. ما رو واسه عروسی دعوت کرده. د میگه نمی ریم. دلایل خودشو داره و منم معلق موندم. هرچند چاره ای جز قبول کردن ندارم. برخلاف میل باطنی م که دوس دارم برم. مخصوصا حالا که داماد مامان نداره.
از اینکه باید تلافی کنم خوشحال نیستم. از اینکه د باید تصمیم بگیره خوشحال نیستم. میگه هر طور خودت میدونی ولی نرو. و همین یعنی تحمیل.

من دلم نمیخاد کسی به خاطر من کاری انجام بده. چه ربطی داشت نمی دونم. کلا ناراحتم. خیلی هم ناراحتم. خیلی.

چقد همه چی به مزخرف ترین حالت ممکن دراومده. من دلم میخاد نباشم... خسته ام. گاهی صبوری و مظلوم بودن منزجر کننده ترین حالت من میشه. نمی دونم چرا د یه چیزی میگه زود می پذیرم. اونم به مضحک ترین شکل ممکن. بدون اینکه بخام جوابی بدم و دلیلی بیارم. شاید به تجربه م با د برمی گرده که هر چی گفتم از همون علیه من استفاده کرده.

البته تا اون موقع شاید حرفش عوض شه ولی اثر مخربش رو بر من گذاشته.

یک رفتار بی ادبانه

امروز صبح ساعت ۸ نشده بود رفتم خونه بابا. تازه از خواب بیدار شده بود. دیروز الویه درس کردم. واسه امروز هم مرغ گذاشتم. برای بابا برنج درس کردم با مرغ و الویه بردم براش. چقد غذای تکراری بخوره. یا از بیرون یا دستپخت خودش. چقد گنا داریه. تنهاس. نمیره خونه کسی هم.

نمی دونم چرا الف ر یهو از کوره در رفت و پاچه گرفت و هر چی تو دلش بود بهم گفت. یعنی یه جوری باهام حرف زد که گفتم در مقابل آشغالی مث تو ترجیح میدم سکوت کنم. چقد از رفتارش بدم اومد. و چقد دلخور شدم و چقد...
آدم از خود راضی هست که فکر می کنه الطافش خداگونه ست و سایرین بنده اون هستن. متنفرم از این شخصیت. انقد که حتی حالم به هم می خوره درباره ش بنویسم و حرف بزنم. البته یه مزیتی داره دیگه بهم پیام نمیده و دلم میخواد بلاکش کنم.

امشب قراره با استاد محمدعلی بهمنی گفتگو کنم. اگر باز کنسل نکنه. چقد دوسش دارم. ترانه سرای آهنگ خرچنگ های مردابی حبیب : به شب نشینی خرچنگ های مردابی....

می خوام لیست کتابایی که امسال می خوونم رو پست ثابت بزارم.

بدبختی و بیچارگی

از سه شنبه لباس بهار رو شروع کردم . استارت زدم. الگو و برش پارچه. امروز رفتم برای دوخت.
د میگه چه سریع رفتی دوخت. با بسم ا... باهام حرف می زنه. می دونه من اخلاق سگی دارم زرتی میزنم زیر خیاطی و جم می کنم واسه شیش ماه.

الف میم بهم پیام داده. ولی دوس ندارم ج بهش بدم. حس خیلی خیلی بدی بهم میده. اصن دلم نمیخاد پیله کنه که بدجور میزنم تو برجکش.

هرچی فیلم می بینیم بدبختی و بیچارگی. کتاب می خوونیم بدبختی و بیچارگی. اخبار گوش میدیم بدبختی و بیچارگی. یعنی تا خرخره رفتیم تو بدبختی و بیچارگی خبر نداریم. البته خبر داریم خودمونو زدیم به بی رگی. چی کار کنیم پ. بمیریم دسته جمعی. هم مقرون به صرفه ست هم خیلی متنوع. برنامه موزون هم که همش تبلیغ اونورو می کنه. خلاصه همه با هم خوش می گذره. من چیپس میارم و آهنگ.

پ.ن: میخام فیلم ببینم چی ببینم که غم انگیزناک نباشه. قوی سیاه و دریای درون رو دارم. دریای درون که باید بشینیم واسه یارو قطع نخاعی ه گریه کنیم.

پ.ن: د داره کتاب من او از امیرخانی رو میخوونه. هر چی میخوونه تعریف می کنه‌ . خب تعریف نکن . میخام بخوونمم

مرگ انتخابی کیومرث

روز اول کاری بدک نبود. دوشنبه منظورمه. ولی صبح با حمله رومانتیسم روبرو بودم. زانوهام و مچ دستم به شدت درد داشت. صبحانه که خوردم کورتن هم خوردم که دردش کم بشه. کف پام هم درد داشت و کرختی شدیدی داشتم. یه قرص ویتامین ب یک ۳۰۰ هم خوردم و راه افتادم. خیلی زود رسیدم. ۸ و نیم. آبدارچی فقط بود.

بعدم بچه ها اومدن و کار شروع شد. و من هیچ ایده ای نداشتم. یه گزارش جم و جور کردم. بچه ها چقد چایی خاستن. آقای لام هم قبول نمی کرد بچه ها کتری روشن کنن. خلاصه راضی شد و چای آماده شد.

بعضیا هم روزه بودن ولی بیشتریا نبودن. یه چایی خوردم و اومدم خونه.

سه شنبه: بهار رو کلاس ویولن بردم. استادش چن تا فیلم بهم معرفی کرد. نمی دونم دانلود فیلم از اونجا با نت اونجا اشکال داره یا نع؟ شاید نداشته باشه چون اونا هیچ وقت نگفتن محدودیت داره. کار خبر هست و اینترنت و ....
باشد که خدای قبول کند. البته به لحاظ شرعی نمیگم. به لحاظ اخلاقی میگم.

دوس دارم یه هنر روی لباس یاد بگیرم. مث سوزن دوزی. کار سنتی، گرون و خاصی هست.

چهارشنبه: روز خیلی سختی بود. کیومرث پوراحمد خودکشی کرد و من به شدت متاثر شدم. معمولا بی رگم و این چیزا خیلی رو من اثر نمیذاره ولی خب احساس کردم کائنات دچار درد شدن. نمی دونم چرا این حس اومد. شاید توهمی بیش نباشه ولی تا یه ساعت تنم یخ زده بود. نمی تونم تصور کنم آدم با زندگیش خداحافظی می کنه. کاری به چرایی پوراحمد ندارم. چون من هیچ وقت جای اون نبودم. نمی دونم چرا و به چه دلیل خودشو حلق آویز کرد شاید اگه منم جای اون آدم بودم همین کارو می کردم.

اما فکر می کنم جای خالی اعتماد به خدا در اینگونه موارد ممکنه وجود داشته باشه.

اونجا گفتن مرگ خودخاسته. اما من میگم مرگ انتخابی. مرگ خودخاسته اتانازی هست که عوامل دیگه ای توش دخیل اند. اما در انتخاب مرگ خودتی و خودت. و نوعی که انتخاب می کنی.

یکی از دوستام درباره افزایش شدید بیماری های جنسی بین دخترا و زنها داشت می گفت که علتش تعدد و تنوع روابط جنسی هست. اما علت همه اینها رو خالی بودن جای خالی خدا و معنویت می دونم.
معنویت و اعتقاد ربطی به دینداری نداره. چون آدم دیندار می تونه معنوی باشه می تونه نباشه. یا آدم معنوی می تونه دیندار باشه. می تونه نباشه.

پ.ن: فیلم پیانیست رو دیشب دیدیم. قشنگ بود. درباره یهودیها و یه پیانیست یهودی بود که وقتی لهستان توسط آلمان اشغال میشه یهودی کشی رو شروع می کنن. خیلی تلخ و غم انگیز بود. فقط اون قسمتش که ولادگ پیانیست خسته و گشنه و تشنه برای اون ژنرال آلمانی پیانو می زنه. نگاه ژنرال نشان از تحسین ولادگ داره و دستهای پیانیست روح نوازندگی.

پ.ن: دیروز گفتم چقد هوس بادمجون کردم. د دیروز که من سر کار بودم رفت خرید. پوست کند و سرخ کرد و ناهار خورشت بادمجون درست کرد. البته مرغش رو آماده کرده بودم. از همین تریبون دمت گرم آقای د.

من مورچه ام

عید تموم شد. فردا روز کاره. نمی دونم چرا حوصله م نمی گیره. در واقع چرا تنبلی م میاد. هرچند می دونم فردا با انرژی و سرحال و مست از بهار خواهم بود.

یه سری مورچه تو خونه مون پیدا شده . حنایی ریز. هر وقت این مورچه ها رو می بینم فک می کنم منم. من مورچه حنایی ریز هستم. د میگه خب زیر پا له میشی. میگم عب نداره.

کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها ۲۰۰ صفحه داشت. قلندر از این تعداد ۱۵۰ صفحه رو خووند. چند صفحه باقیمونده؟ درسته ۵۰ صفحه. چرا نخووند؟ چون خیلی بی سروته بود. هرچی خووندم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که چی به چیه. کی به این کتابا جایزه میده.

امروز رفتیم لواسان. خونه چند تا از اقوام د اونجاس. زنگ زد به یکیشون. به آقا هوشی. تا زنگ زد من زدم زیر خنده. چرا؟ یادم افتاد دو ماه پیش که خواهر د فوت کرده بود. تو مراسم خاکسپاری. این آقا بعد از مدتها د رو می دید. کلی با هم صحبت می کردن منم ایستاده بودم پیششون. می گفت چقد ما اومدیم اصفهان خونه تون. منم هیچی نمی گفتم. هی از خاطرات قدیم می گفت. دید من هیچی نمیگم گفت ما خیلی مزاحم شما شدیم خاطرتون نیست؟ دیدم ول کن نیست. گفتم من اون یکیشونم. بعد هر سه تایی چنان زدیم زیرخنده که همه برگشتن نگا کردن. بعد به د گفتم ملت آی کی یو شون چقد پایینه. خدایی سن منو و اونو تشخیص نداد....

پ.ن: و من چقدر دست هایت را کم دارم... اصنم کم ندارم. لوس بازیه!

زندگی قبل از زندگی یا پس از زندگی

دیروز رفتیم جمشیدیه. هنوز درختا جوونه هم نزده بودن. هوا چقد عالی بود. د می گفت بیاییم نیاوران خونه بخریم. گفتم دیگه همینجا باید حبس باشیم. چون نمیشه هیچ جا رفت از بس ترافیک ه و شلوغه. منم هوای اونجا رو دوس داشتم. حداقل دار و درخت و طبیعت داشت. اینجا که در حد بگایی هر چی درخت و طبیعت هست رو قلع و قمع کردن بی ناموسا.

بعضی وقتا بقدری بی حوصله میشم که انگیزه ای واسه هیچی ندارم. خب بعدش؟

قبلنا برنامه زندگی پس از زندگی رو که نگاه می کردم خوب بود. الان نمی دونم چرا چنگی به دل نمی زنه. تکراری شده یا با توهم آدمای مذهبی آمیخته شده. یه سری چیزاش خوبه و من قبول دارم. اینکه روح در تمام اشیا هست. اینکه همه به هم وصل ایم و هیچ چیز بی دلیل نیست و ... همه خوب ولی اینکه با مذهب درآمیخته میشه یه جورایی دامن زدن و طرفداری از خرافات میشه.

برم در خودم انگیزه ایجاد کنم. اجی مجی لاترجی.

یه ترجمه بود که تو فضا نماز و روزه فرق داره. چرا چون ما به قبله نماز می خوونیم و به طرف کعبه و ... و روزه هم که به طلوع و غروب خورشید بستگی داره ولی اونجا هر دو ساعت طلوع خورشید و غروب خورشید هست.. بنابراین تمام احکام ادیان مربوط به کره زمین هست. ولی وقتی زمینی نباشی اینها جور دیگه ای میشه. در واقع عرفان راه میانبر میشه . پس چه دینی هست که با جا به جا شدن فضا تغییر می کنه. باید چیزی فراتر از مذهب باشه که با شرایط و زمان و مکان تغییر نکنه.

تو مترو قسمت زنونه یه آقاهه پیش خانومش نشسته بود. یه خانومه چادری وارد شد شروع کرد دعوا که به چه حقی وارد واگن خانوما شدی. خلاصه درگیری درگرفت. البته اون خانوم و آقا هیچی نگفتن. آدمای دیگه داشتن باهاش بحث می کردن که به تو چه. این خانم بچه کوچیک داره شاید به همسرش نیاز داره. شاید غریبن جایی رو بلد نباشن. و ... چادریه پاشد رفت به راننده قطار گفت یه آقا تو قسمت زنونه اومده طلبکاره. بعدم قرآنشو درآورد . فقط منو یاد خوارج انداخت. همین... هیچ حس دیگه ای بهشون نداشتم. به هیچ کدوم. فقط نگاه ه ه ه ه ه ه.

زلال احکام

برام سوال شده من که تو وب از د می نویسم آیا باعث نمیشه که حقی ازش به گردن من باشه؟ به این خاطر که شاید موضوعی رو درست نگم یا دیگران برداشت دیگه ای از اون چیزی که من نوشتم داشته باشن و تصوراتی غیر واقعی از د داشته باشن که مسبب ش من باشم. هر چند د رو نشناسن.

کتاب پاستیل های بنفش رو خووندم قشنگ نبود چندان. البته برای من. بهار که دوس داشت. باید چن تا کتاب نوجوان بخوونم تا نظر نهایی رو بدم.

لاکی خیلی موجود خوبیه. امروز کلی بغلش کردم و بوسش کردم.د می گفت ولش کن کثیفه. چندش ت نمیشه؟ گفتم اصلا. این لاک پشت خیلی عشقه.

اون روز که حالم خوب نبود و تب داشتم چایی ریختم داشتم می رفتم بالکن چایی بخورم د گفت با این حال کجا میری؟ گفتم بالکن چایی. گفت مریض نیستی مگه؟ گفتم در هر شرایطی باید لذت برد.

کتاب نام تمام مردگان یحیی ست رو شروع کردم. انقد قشنگ نوشته عباس معروفی که دلم نمیخاد بخوونمش تا تموم نشه. د گفت بخوون منم بخوونم.‌

فیلم جهان با من برقص رو دیدیم. استاد بهار اونجا کمانچه می زد.

تفریحات عیدانه

گاهی فکر می کنم به تلنگری بندم تا فرو بریزم.

امروز بهار رو بردم پارک ژوراسیک. د هم طبق معمول گفت من نمیام خودتون برید. خیلی به بهار خوش گذشت. بهش گفتم دفعه بعد با بابا برو گفت نه. بابا غر میزنه نمیرم باهاش. گفتم پس با آقاجون برو. گفت با هیچ کدوم.

بهار خیلی خسته شد. تا رسید خونه نمی تونست رو پا بند شه. گرفت خابید.

از اونجا زنگ زدم به بابا. هنوز دلخوره از د. چیزی نگفت ولی بهش گفتم بیا خونمون . گفت ول کن حوصله داری. می دونم منظورش د هست. احتمالا تا مدت زیادی نمیاد خونمون.

می دونم نه بابا از د خوشش میاد نه د از بابا. منم این وسط موندم. نمیشه طرف هیچ کدومو گرفت هر کدوم از نگاه خودشون حق دارن. میخام یه جایی باشم که انقد حرف توش نباشه.

عصر د دوباره شروع کرد که بابات چنین و چنان. خب یه جاهایی حق میدم به د. بابا به د متلک میندازه. کاش میشد دست هر کدومشون یه پفک داد و گفت هر کی پفک خودشو بخوره به اون یکی کاری نداشته باشه.. مث بچه ها...

به قول عطار دلم از کار جهان گرفته است آمده ام که مرا بخواهی که دلم برهیچ کس قرار نمی گیرد الا به تو.

پ.ن: دوس دارم بنویسم. دیشب کورمال کورمال از پیچک همسایه نوشتم تا امروز کامل کنم. اما دستم به نوشتن نمیره. ولم کنن گریه می کنم.

باید بخوونم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...

هر چی. همه چی

نمی دونم چرا با همه مشغله ای که دارم باز ول کن وب نویسی نیستم. شاید یه روز بخام داستان بنویسم و این وب به دردم بخوره.

دیروز بابا حالش خوب نبود زنگ زد که اعصابم خورده بیا. رفتیم پیشش. دو تا داداشا که رفتن شمال. اون کوچیکه که سر کاره و عصر هم افطاری دعوته. با د رفتیم. ناهار ماکارونی گذاشتم. سوپ درس کردم و سالاد.
حدودای ۵ پسردایی ام زنگ زد به بابام گفت بعد افطار میاییم اونجا . واسه عید دیدنی. بابا گفت تنها هستم بمون.
ولی د نمی دونم چرا انقد تلخ و بد و تند رفتار می کنه. بدجوری به بابا پرید. گفت تو دلت میخاد قلندر اینجا بمونه. هر کی میاد پذیرایی کنه. بد عادت شدی. بابا خیلی بهش برخورد. گفت نه برید. خودم کارامو می کنم. دلم سوخت واسش. بیچاره تنهاست خب.

ماستمالی کردم. موندیم. پسردایی م اومد با زن و بچه. با پسردایی دیگه م. خیلی خوب بود. د هم کلی خوش گذشت بهش.ولی خب مث آدم نمی تونه رفتار کنه دیگه.

از ماستمالی کردن بدم میاد. چرا هر کی وظیفه خودشو نمی دونه.
دیروز داداشم زنگ زد به بابا که بیا شمال. بابا گفت میام. امروز گفت نمیرم. حالم خوب نیست.

پ.ن: فیلم برادران لیلا رو دیدیم. قشنگ بود.
فیلم پامز هم دیشب با بهار دیدیم. درباره یه سری خانم بازنشسته بود ... هم طنز بود و هم رقص و موسیقی داشت. جالب بود.
گفتم رقص. یادم افتاد چقد دلم رقص میخاد. رقص زیر بارون.با آهنگ با صدای بلند.

پ.ن: یه ایده تو ذهنم رسید برای داستان کوتاه به اسم زائده تبعیض.

پ.ن: دارم شعرامو جسته گریخته جمع می کنم. به د نگفتم. چون میگه قرار بود رمان منو تبدیل به ورد کنی.

پ.ن: این کامنت سین بوده: بارالهی ...

چه خوشبخت است کسی که عشق را نه در اضطراب و هیجانی کشنده بلکه در سکوتی دل انگیز و آرامشی ژرف تجربه میکند. پس آنکس که لایق چنین عشق ورزیدن است نه در بند به پا دویدن و به هوس رسیدن است...

پ‌ن: یه هفته از عید گذشته . خب که چی؟ هیچی همینجوری.

عید دیدنی

تمام زمستون مریض نشدم اما امروز دو روزه که مریض شدم. سرماخوردگی و بدن درد و تب.
د هم مریضه. امروز قراره یکی از خواهراش با دو تا پسرش بیان. اما ناهار نمی مونن. ولی از این مدلان که زود میان. البته د گفت. از ۸ بیدارم. خیلی بده که انقد زود میان. بابا هم مریض شده. نتونستم برم پیشش. چون خودمم جون نداشتم.

کتاب چراغ آخر از صادق چوبک رو خووندم. کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو از تو گوشی دارم میخوونم.
کتاب پاستیل های بنفش رو هم دارم میخوونم. من این کتابو عیدی واسه بهار گرفتم با دو تا کتاب دیگه. می خوام کتابو بخوونم ببینم چرا انقد پر فروشه و چرا انقد پر طرفداره.

رفتیم خونه خواهر د. شوهر خواهرش کنار عکسای خانوادگیو و نوه هاش عکس آرنولد رو گذاشته بود و نوشته بود علاقه. پشتکار. دوس داشتم عکس بندازم اما خب یه کم خجالت می کشیدم که عکس بندازم.

حدود ۱۶ اسفند سین برام تو وبلاگ قبلی یه کامنت گذاشته که من دوست داشتم. هم میگم چه خوب که کامنت گذاشت هم میگم ای کاش نمیذاشت و در خیال بود همچنان. ولی خب ... کامنتش رو میزارم. بعدتر البته.

آپدیت

امروز رفتیم سر خاک مامان. چقد دلم براش تنگ شده. چقد این روزا جاش خالی ه. آدمیزاد هم عجب فراموش می کنه و میره دنبال زندگیش. البته زندگی همینه.

چقد بیخودیه ماراتن مهمونی. اونم هر روز.

پ.ن: اونایی که اون کانالم رو دارن آپدیت کردمش. یه نثر گذاشتم

عیدکم مبروک

سلام به همه
عیدتون مبارک
صد سال به این سال ها
هر روتون نوروز /نوروزتون پیروز
سال نو مبارک و ...

همه اینا خوبه، ولی به نظرم بهتر بود به هم که می رسیدیم می گفتیم حول حالکم الی احسن الحال. یعنی یه دعایی که همه چی تو ش داره.
کل دعا قشنگه. اما چرا فقط تو لحظه سال نو باید خوونده بشه؟ به نظرم انقد قشنگ و کاربردی ه که میشه همیشه خووندش.
یا مقلب القلوب و الابصار/ یا مدبر اللیل و النهار/یا محول الحول و الاحوال/ حول حالنا الی احسن الحال.

براتون آرزو می کنم حالتون به بهترین حال ممکن تبدیل بشه. آمین.
یه مدت دنبال ریشه این دعا گشتم که از کجا اومده اما پیدا نکردم. اگه کسی می دونه راهنمایی کنه بد نیست.

پ.ن: من این اول سال در حال له شدگی به سر می برم. از بس خسته ام و خابالو‌. نمی دونم چه اصراریه که باید کل فامیلو تو همین چند روز ببینیم. کل سال وقت نیست انگار که تو این مدت باید دو بار دوبار همو ببینیم. دید /بازدید. البته اگر همین بهانه عید هم نباشه کسی کسیو نمی بینه.
دیروز از صبح خونه بابا بودیم. داداش الف و زن و بچه ش هم بودن. خاله ف و شوهرش هم از کله صبح اومدن صبحانه اونجا. ناهار و شام موندیم پیش بابا. آخر شب اومدیم خونه. پسرعمو م با زن و بچه هاش و زن عمو و دخترعمو هم اومدن. دایی و زندایی هم اومدن.

امروز رفتیم خونه خواهر بزرگه د. بعد خونه اون خواهرش که فوت کرده. بعد اومدیم خونه خودمون. ناهار خوردیم ساعت شد ۴ و نیم. تا یه چرا زدم بابا زنگ زد که پسرعموت داره میاد هیش کی نیست خونه. بیا اینجا. با بهار رفتیم. اونا اومدن و رفتن. قرار شد بریم خونه داداش الف که گفت خاله حالش خوب نیست. قرار شد یه شب دیگه بریم.
برنامه فردا: صبح خونه یه خواهر دیگه د. بعدشم نمی دونم کجا.