درس سفر

لیلی عزیزم کامنتت رو خووندم

واقعا ازت تشکر می کنم با تمام وجود. خیلی خیلی ممنونم. یک دریچه تازه ای رو برام باز کردی. قطعا از حرفهات درس می گیرم. مرسی که بی ریا وقت گذاشتی و منو خووندی. همراهم بودی و راهنمایی کردی. خیلی ذوق کردم. چشام قلب قلبی شد. امید که حالی متعالی نصیبت بشه.

قطعا من هم نقص هایی دارم و مطمئنم که در تربیت بهار موفق نبودم. تمام تلاشم رو می کنم که بهار بتونه بهتر خودشو بشناسه و بیان کنه.

این سفر برام نقاط مثبتی داشت. اینکه من چقدر ناقصم. چقدر بهار باید یاد بگیره. و ...

پایان سفر

سفر داره تموم میشه. امروز تقریبا همه رفتن. قرار بود ما هم صبح برگردیم، بعد عصر شو ، اما ترجیحم این بود که شب بمونیم و صبح راه بیفتیم که داداشم قبول کرد. دوس داشتم امشب رو تنها و ساکت به آسمون دل بدم. انقدر بزرگه و عظیم که آدم از حقارت خودش خجالت می کشه.

هوا به شدت سرده. خودمو پتو پیچ کردم و اومدم تو بالکن نشستم. با یه چشم انداز خیلی قشنگ و سکوت. فقط صدای رودخونه کم آب میاد و گاهی صدای جیرجیرک و باد که می پیچه لای برگها.

این چن روز خیلی خوب بود. بهار خیلی خوشش اومد. میگه دوباره کی میایم؟ میگم چن وقت دیگه. اما نمی دونم امسال میشه بازم بیاییم یا نه.
متاسفانه دل من و بهار برای د تنگ نشد. اصلا احساس نکردیم که د نیست. بهار با ناراحتی میگه اه باز میریم پیش بابا. بهار چیزی رو کم داره به نام محبت پدر. و اینو من زمانی می فهمم که یکی میگه باباش چقد مهربونه و ابراز محبت می کنه.

این سفر برام تجربه خاصی بود. بعد از سالها دور همی خاله ها و دخترخاله ها و دختردایی و خاله های دخترداییم رو داشتم. رفتیم باغ خاله م. باغش فوق العاده قشنگه. کراش جوانی دخترداییم اونجا بود. رفیق شوهرخاله م بود. از خاطرات عشقی ش گفت. از اینکه هنوز دوسش داره. نوستالژی براش. و هنوز نتونسته فراموشش کنه. بزرگترین مشکلی که با همسرش داره همینه که عاشقش نشده.

تلخ ترین زندگی که تا حالا شنیدم و دیدم زندگی دخترداییم بود. به قول خودش هرجا احساس کرده همه چی داره خوب پیش میره به گا رفته. دوازده سالگی پدرومادرش تو تصادف فوت می کنن..... درست زمانی که هم خودش و هم شوهرش تخصص می گیرن شوهرش سکته می کنه و در جوانی فوت می کنه. سه تا بچه می مونن ۲ ساله و ۴ ساله و دوازده ساله. دوس داشتم زندگیش رو می نوشتم.

پ.ن: خاله ها پیشنهاد دادن اگه پایه ای برنامه بزاریم بریم مسافرت. قراره طی ماههای آینده سفر بریم. باز نمی دونم چطور پیش میره.

جهت اطلاع

سلام عزیزانم

جهت اطلاع بگم: سفر رفتیم. دیشب به شدت سرد بود. با سوییشرت بازم سرد بود. نمیشد بیرون موند. اومدیم تو اتاق. درها رو بستیم. دیشب چون خسته بودم نتونستم برم خونه اون خاله م شب نشینی. اونجا تمام وقت آتیش روشنه. تو آلاچیق نشستن.

بهار از جمع خسته شد. دلش تنهایی میخواست آوردمش خونه داداشم. غروب با دختر خاله م رفتیم باغ . طبیعت بکر و بدون روشنایی. بهار می گفت اینجا مثل اتاق فراره. چقد ترسناکه.

کلی فامیل دیدم. چقد فامیلای دور. خاله هام. دختردایی پسردایی ها. دخترخاله ها. بعضیا رو شناختم بعضیا رو نه. بعضیا اسمشون یادم بود بعضیا نه. بعضیا ...

امروز صبح بیشتریا میرن یه روستا دیگه. ما هم میریم باغ. دیگه به اندازه کافی آدم دیدیم.

خیلیا عوض شده بودن. ظاهر و باطن. بعضیا جوونتر، سرحال تر، بعضیا پیرتر. بعضیا انرژی مثبت. بعضیا منفی.

تهران بودم خاله م با خنده می گفت میای اینجا باهام میای مسجد. منم قبول کردم. موقع مسجد رفتن گفت نخندیا. اومدیم عزاداری. گعتم عشقم اگه به عزاداری بود تهران می موندم. خیلیا مثل من اومدن احوالپرسی و دیدن همدیگه. منم تا رسیدم انقد همه باهام با شوق دست می دادن و ماچ و بوسه می کردن که ناخودآگاه نیشم باز میشد. 😁 مثل الان.

ممنون از پیامای قشنگتون. سر فرصت بهتون سر میزنم

برای میم: ممنون و مرسیتم از کامنت قشنگت. خوب شد یادم انداختی. برم آهنگ کی صدا کرد منو از مرجان رو بخوونم . آدرسم که نذاشتی برام متین دوران.

سعاد جان آدرس پلیز.

قرار تعطیلات

قرار شده بود: من و بهار فردا صبح بریم شهرستان. د ما رو برسونه و با دوستش برن شاهرود زیارت شیخ خرقانی. اما فک کرد که من نباشم براش سخته. البته اعتراف نکردا فقط گفت اونجا با رضا خیلی نمیشه حرف زد، حوصله آدم سر میره. خودم باید غذا درست کنم و ... جاده هم زیادی پیچ داره، ولش کن.

کلی خوشحال بودم که ما نیستیم اینم نیست. اما چندان نپایید. حالا قرار شد که رضا بیاد اینجا خونه مون دو سه روز بمونه پیشش.

خدا میدونه از ماها چیا به رضا بگه. ینی هرچی دق دل داره همه رو می ریزه بیرون. رضا پسر مجرد حدود پنجاه ساله ست. خیلی بچه خوبیه. چن بار با هم مسافرت رفتیم. خیلی چشم پاکه. از اینش خوشم میاد.

واسه فردا و پس فردا ناهارشون غذا گذاشتم. (به اندازه یه هفته آشپزی کردم.) د میگه داری میری عروسی انقد به خودت می رسی؟ میگم جایی میرم که ده سال یه بار منو می بینن نمیخوام واسه ده سال پشتم حرف باشه. حالا رسیدن من چیه؟ اتو کردن لباس و برداشتن دو تا کت مهمونی.‌

خاله م زنگ زد که داداش گفته امروز بیایید. فردا تعطیلیه ماشین گیر نمیاد. گفتم د ما رو می رسونه و خودش با رضا میرن شاهرود. خاله م کلی خوشحال شد گفت بیا چن روز بمون دلی از عزا دربیاریم. حال کنیم با هم‌. مدتهاست منتظر همچین فرصتی بودن. میدونم چقد منتظر من و بهار هستن. همه شون. خاله م. داداشم دخترخاله م . پسرخاله هام .

اینکه د نیست من خیلی راحتم. اونا هم. محدودیت نداریم؛ هر ساعت که خوابیدیم، بیدار شدیم، هر وقت که اراده کنیم میریم باغ، کوه، رودخونه، آبشار .... هیش کی نمیگه چرا. کسی با چشم و ابرو و نگاه و حرکت دست و پا و حتی تو ذهنش هم حرفی نمیزنه.

چن روز میرم. واقعا برام لازمه. باید تجدید نیرو کنم برای بعدش که د ممکنه با شتاب بیشتری رو مخ بره. از اینکه چن روز د رو نمی بینم، دیگه بی دلیل بهم اخم و تخم نمی کنه، باهام قهر نمی کنه، زیر ذره بین نیستم احساس خوبی دارم ولی واقعیتش اینه که دلم نمی خواست اینجوری بود. دلم می خواست باهام مهربونتر رفتار می کرد. با من. با بهار. احساس می کنم از ما متنفره و داره ما رو تحمل می کنه.

چن روز نیستیم دیگه تحمل نمی کنه. خودشه و دیوار و تی وی. بشینه تا فیها خالدونش به گذشته ای فکر کنه که ما خرابش کردیم.

امیدوارم این سفر تا حدودی باعث بشه از جمع گریزی بهار کم بشه. یه کمی اجتماعی تر بشه. از گوشی بیاد بیرون.

هر چی میگم چن تا وسیله بازی بردار برنداشت. خودم منچ و چن مدل کارت بازی براش برداشتم.

پ.ن: الان یکی بهم می‌گفت این چرا فاز قهر برداشته، کلی از ابهامات زندگیم برطرف میشد. هفته ای سه روز الکی قهر می کنه. ک . خله خداییش. ینی من نه حرفی زدم، نه کاری کردم، نه بحثی بوده، صبح بیدار میشه قهر می کنه. فقط می تونم بگم دکتر برو دکتر.

پ.ن: دلم می خواست موقعی که کنار رودخونه نشستم روی سنگ، یه سنگ دیگه هم کنارم بود مغزمو درمیاوردم و میذاشتم رو ش می گفتم عزیزم حالا نوبت توست که از هوای خنک و مطبوع لذت ببری.

پ.ن: نکته آخر اینکه کار ما حساب کتاب نداره یهو لحظه آخر کنسل میشه. بی دلیل.

دعا کردن

یکی از کارایی که دوس دارم و بهم لذت میده، دعا کردن برای آدماست. خیلی کیف می کنم که ساعتها بشینم و واسه همه، هر کی که می شناسم، مجازی واقعی دوست دشمن رفیق نارفیق دعا کنم. اصلا حال خوبی بهم میده. به شرطی نفهمه که براش دارم دعا می کنم. چی شد که اینو گفتم؟

دیروز رفتم بانک برای خاله م کارت هدیه بگیرم. کارت ملی همراهم نبود. بانک گفت حتما باید کارت ملی داشته باشی. کلی غر زدم و بعد گفتم تا کی هستین؟ گفت ده دیقه دیگه. دیدم بیام خونه و برگردم که می بنده. کنارش باطری فروشی بود. رفتم به آقاهه گفتم ۵۰۰ نقد داری بدی؟ گفت آره تا یه تومنم بخوای دارم. حالا نت قطع، مگه واریز انجام میشد. بالاخره براش از گوشی کارت به کارت کردم و کلی دعاش کردم و تشکر. رفتم بانک. یه دیقه بعد در بانک بسته شد. گفتم پولم نقده کارت هدیه. گفت خیر حتما باید کارت ملی باشه. ما هر چی گفتیم آقا دو تا کارت عابر هست، شماره کارت ملی مو حفظ م، عوضی قبول نکرد. منم بی اصاب طور داشتم بد و بیراه می گفتم که یه پسره در قامت بتمن اومد گفت من می‌تونم براش کارت هدیه بگیرم. کارت ملی و کارت بانک هم دارم. بانکیه گفت برا خودت آره.

خلاصه یارو پولو کشید، منم پولو به پسره دادم، سیستم قطع شد. ینی ریدم به این فضاحت نت و سیستم بانکی. یه رب طول کشید تا تونست کارت صادر کنه. پسره بیچاره عجله هم داشت. ازش تشکر کردم. گفتم ایشالا هیچ وقت کار ت رو زمین نمونه. و یه لالمه دعاش کردم. یه ده تومن دادم بهش برا کارمزد و ... گفتم بزار تو جیبت دستم خوبه برات اومد داره. (میشنوم دارید میگید خدایی چه اعتماد به نفسی. اره دقیقا همینقد). بعدم هلاک اومدم خونه.

پ.ن: تا حالا شده برید یه وسیله ای بخرید، هم ارزون، هم جنس خوب. بعد که بیارید خونه کسی نه بهت تبریک میگه نه حتی تشویق می کنه. خیلی وقتا شبیه همین آدمه میشم که کسی به خریدم تبریک نمیگه حتی نگاهم نمیکنه.

پ.ن: بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

جهاد اکبر

زندگی من با د جهاد اکبره واقعا. خدا حداقل باید یه پنت هاوس دو دهنه دلباز با ویو ابدی بهم بده اونم تو بهشت.

تو سالن، یکی از مشتریا گفت چقد چهره آرومی داری. به لبخندی بسنده کردم. به د که گفتم، با اکراه بهم گفت آخه تو فکر نداری که بخوای آرامش نداشته باشی. ناآرامی نتیجه تفکره. من انقد فکرم کار می کنه باعث شده ناآرام باشم. بازم به لبخند بسنده کردم.

شاید د راست میگه من درباره روتین اتفاقات سیاسی، اقتصادی و کلا چیزایی که دست من نیست هیچ فکری نمی کنم.

اما تا دلت بخواهد خیالم تا نزدیکی های نگاهت کش می آید. تا دلت بخواهد با تو در خیابانهای عاشقی قدم میزنم. از کوچه های صنوبر رد می شوم. برای نهال های نارس دست تکان می دهم . برای میوه های کال اندکی شوق میفرستم. راست است فرصت نمی کنم به اقتصاد بیندیشم من تمام وقت جذر می شوم و ریشه می کنم در ارقام دلت.... ( همینجوری فی البداهه طور)

الهام ناگهانی

صبح میرفتم سالن، گفتم تو راه یه زنگی به معاون پرورشی بزنم. زنگ زدم گفت بیا منطقه برای اینکه معرفی ت کنم و ... برگشتم خونه. لباسمو عوض کردم. لباس رسمی پوشیدم رفتم پیشش. فرم پر کردم. توش نوشته بود ورزش مورد علاقه؟ خواستم بنویسم رقص. ولی نوشتم پیاده روی امیدوارم بفهمن منظورم پیاده روی ۲۲ بهمن و روز قدس هست🤣 چرا تو توضیحات چیزی ننوشتم و یه گاف دیگه اینکه سابقه کارم رو کم زدم چرا. سالشو اشتباه نوشتم. ینی دارم آلزایمر می گیرم؟
قرار شد باهاش گفتگو کنم و اینم کلی ازم تعریف کرد و سفارش کرد و گفت کارمو پیگیری می کنه.

از خبرگزاری بهم پیام دادن برای همکاری.
اما این خبرگزاری با روحیاتم سازگار نیست. باید صبر کنم ببینم چی میشه. از اون یکی خبری میشه یا نع.

برگشتنی زنگ زدم به داداش بزرگه. کلی باهاش حرف زدم. خیلی از د شاکی شد اما خب چاره ای نداره. می گفت می دونم شرایطت رو ولی کاری نمی تونی کنی. این آدم منطق سرش نمیشه. وگرنه میشد باهاش حرف زد.

بخش خوشمزه: امروز بعد از مدتها کتاب چشم سوم عرفان تبتی رو دارم می خوونم . خیلی کتاب خوبیه. داستان یک مرد تبتی هست که میخواد رهبر معنوی بشه. (کتاب زندگینامه واقعی هست.)

اون شخص آموزشهای سختی دیده و تو هفت سالگی از خونه رفته تا آموزش های سخت معنوی ببینه. و درکی رو که می تونه سالهای دور به دست بیاره، با تمرینات سخت زودتر به دست بیاره. هرچند باهاش موافق نیستم مثل میوه ای که با زور بخواهی رسیده بشه. اما خب اینم یه روشی هست.

به این قسمت رسیدم که اون پسر ساعتها جلوی در لاماکده بدون حرکت نشسته بود، یهو یه فکری از ذهنم رد شد. رد شد و من داشتم دنبالش می گشتم. اون فکر یا اون الهام در حال فرار بود و من سمج وار داشتم رو ش تمرکز می کردم. اینکه زندگی با د می تونه برای من نوعی آموزش معنوی باشه و به جای غر زدن ازش استفاده کنم. من یا ما محکومیم به همین نوع زندگی پس ازش درس بگیرم. صبوری استقامت پایداری خودشناسی تمرکز و شاید چیزای دیگه.

امیدوارم این تفکر یا شاید این الهام جلوی رو م باشه و بتونم ازش برای رشد و تعالی م استفاده کنم.

پ.ن: این کتاب نکات قشنگی داره. طی روزهای بعد قسمتهای خوبشو میزارم . به تفاوت نگاه ما و بودایی ها اشاره می کنه. و چقدم جالبه. یکیش اینه که اونا حیوونی رو برای خوردن نمی کُشن. بلکه زمانی از گوشت حیوون استفاده می کنن که حیوون مرده باشه.

قهرمان آفتاب

دیشب زدم یه شبکه، فیلم پلیسی نشون میداد. "هویت بورن". خواستم کانالو عوض کنم یه جمله ناب شنیدم: "تا وقتی ایده داری هرگز شکست نمی خوری"
و دیدم من تا الان برای زندگی چقد ایده داشتم. چقد ایده هام تموم نشدنی بودن. هر وقت به بن بست می رسیدم و فک می کردم تمومه دیگه، دیدم نه. همون موقع یه ایده برای ادامه زندگی پیدا می کردم. و این هنوززززز ادامه داره.

پ.ن: خب از همین تریبون اعلام می کنم که مسافرت مالیده شد. د میگه یا هر سه تا یا هیچکدوم. میگه من آدم نیستم از هوای خنک استفاده کنم؟

ینی من نمیتونم سه چهار روز برم گم و گور شم نبینمش. خدایا چه گهی خوردم گفتم بله. حالم به هم میخوره از این سبک زندگی.
اگه راه بهشت از دستهای د بگذره، مطمئنا دستاشو نخواهم گرفت و ترجیح میدم تو جهنم بمونم اما با د به بهشت نرم. تنها آدمیه که می تونه یکجا و یک تنه حال خوب منو ببلعه. تنها کسیه که می تونه منو از زندگی سیر کنه ناامید کنه و افسرده کنه.

پ.ن: میگه چرا حرف یه ماه پیشو میزنی؟ میگم تو هنوز حرف بیست سال پیشو ماهی سه بار میزنی من حرف یه ماه پیشو یه بار مطرح کردم ناراحتی؟

پ.ن: یه وقتا انقد دوس دارم آهنگای مختلف گوش کنم که نگو. چجوری؟ گوشیم آهنگ پخش کنه، همزمان بلندگوها رو روشن کنم و حتی تی وی رو شبکه آهنگ باشه و من غرق در موسیقی و ساز باشم. در این حد بدون مرز.

پ.ن: وقتی کوچیک بودم زود اشکم درمیومد. بعد همه بهم میگفتن این اشکش لب مشکشه. از چه زمانی شروع شد نمی دونم اما فکر می کنم همین باعث شد که دیگه گریه نکنم.‌ بهار برای اولین گریه مو تو فوت مادرم دید. انقد که شوکه شد. الانا هم فقط اسم مادرم میاد چشام پر اشک میشه. اما امروز با تک تک سلولهام احساسی مخلوط از یاس، ناامیدی و رسیدن به بن بست بهم دست داد که چشام پر از اشک شد.

پ.ن: چشامو وقتی اشک توش حلقه میزنه دوس دارم مثل موقعی که آفتاب میزنه وسط مردمک چشمام‌. یه بار داشتم با آقای قاف صحبت می کردم. آفتاب از پرده اتاق افتاده بود رو صورتم. وسط حرفام گفت ببخشید می تونم میون حرفاتون یه پرانتز باز کنم گفتم بفرمایید خیلی جدی و محترمانه گفت ندیده بودم آفتاب تو چشماتون بیفته، چقد زیبا! ببخشید ادامه بدین.🤣 برام جالب بود. چن وقت پیش با بهار می رفتم . رو مو سمتش کردم یهو با ذوق گفت مامان چشات چه قشنگن! رنگش عوض شد تو آفتاب. به نظرم چشما خیلی حرف میزنن. مثل یه وقتی که نوشته بودم: " من کاشف اندوه پنهان در اعماق نگاهت هستم..."

پ.ن: نمی دونم چرا آدما انقد زود دلمو می زنن؟ یا من آدم نیستم یا اونا؟ و جواب: صد در صد من.

پ.ن: چقد دلم میخواست داستان می نوشتم. شعر نثرررر و خیلی چیزای دیگه!!!!!!!

چالش سفر

از چند ماه پیش خاله کوچیکه م و داداشم دعوتمون کردن که تابستون حتما بریم شهرستان، چند روز خونه شون بمونیم. (البته خونه شون نزدیک خودمونه، برای تغییر آب و هوا آخر هفته ها میرن).

این هفته که خاله بزرگم از مکه میاد، همه خواهرا و خواهرزاده ها و ... رو شب تاسوعا ولیمه دعوت کرده. البته به کل محل شام میده. بعد گفت بچه ها تا آخر هفته مهمون من باشن.

ما قرار بود برای تعطیلات بریم خونه خاله کوچیکه و داداشم. خاله کوچیکه زنگ زد گفت ماها همه اونجاییم ناراحت نمیشید ما خونه نباشیم و همه بریم اونجا. دور هم باشیم. فقط شبا بیایم خونه واسه استراحت؟ (خونه هاشون دقیق کنار همدیگه ست).

می دونه از نظر من هیچ اشکالی نداره. ولی د نمی تونه تو این شرایط اونم چند روز بمونه‌. و یک علت دیگه هم داره که اینجا ازش فاکتور می گیرم. د اصلا نمی تونه خودشو وفق بده. نمی تونه باهاشون همخوونی کنه. به قول خودش من بیام هم اونا معذبن هم من.

از طرفی توقع داره بیان پیشش بشینن و بهش بگن تو کجا بودی تا حالا. خدا تو رو از آسمون آورده تو فامیل ما. چقد وجود شما لازم و ضروریه که متاسفانه هیش کی همچین حرفی نمیزنه. در این شرایط د تبدیل میشه به یه آدم یخ و گوشت تلخ که دیر با جمع اخت میشه. منتظره دیگران بهش تعارف کنن و ...

خونه خاله م بزرگه و باغ و آلاچیق داره. معمولا هر کی یه گوشه نشسته یه غلطی می کنه. فوتبال، والیبال، وسطی، ورق، قلیون، تخته و ... خودش باید بتونه جای خودشو پیدا کنه. از اون طرف توقع داره مثل مهمون بازی من کنارش باشم و تنهاش نزارم که البته نمیشه. اونام بهم تیکه میندازن و د ناراحت میشه که چرا تنهاش گذاشتم.
الان موندم چه گهی بخورم! از چه غلطی کنم گذشته.

بهار اول می گفت بابا نیاد دو تایی بریم. الان میگه من نمیام. چون وقتی برگشتیم بابا ولمون نمی کنه. راست میگه. هر جا دو تایی رفتیم و برگشتیم بعدش چنان دعوایی راه انداخت که هر چی خوردیم پرید. از این رو بهار نگران بعدشه.
د میگه بعد از تعطیلات بریم. میگم بعد از تعطیلات که خیلی خلوته. دیگه پسرخاله ها و ... نیستن بچه هاشون نیستن که همبازی بهار باشن. بریم چیکار تو خلوتی. تو خونه به اندازه کافی همو می بینیم دیگه.

این موقعیت برای بهار خیلی خوبه. هم تو روحیه ش اثر میذاره. هم باعث میشه یاد بگیره تو جمع چجوری رفتار کنه و از این حالت درون گرایی و کمرویی بیاد بیرون. هر چند مقطعی.

رفتن اونجا برای من هم چالش هست. بعد از ده سال دارم میرم. خیلیا رو ندیدم. خیلیا عوض شدن. ازدواج کردن. خلاصه برا خودمم عجیبه.

پ.ن: میگه من تو لرا می رفتم (ازدواج قبلیش) برام گوسفند می کشتن. میگم خب می موندی همونجا. پ چرا جدا شدی؟

پ.ن: دوس داشتم الان که تابستونه، میشد بدون روسری با یه لباس راحت تو خیابون راه رفت. مدام نگران نبود که گشت ارشاد بیاد و بهت گیر بده. ما از کمترین حق انسانی خود که یکی از اونها حق پوشش هست برخوردار نیستیم.
حالا نیایید کامنت بزارید که حجاب مصونیت است و یه مشت مهملات بنویسید. ما این حرفا رو حفظیم.

پ.ن: فاطمه وجوهات از فعالان حقوق زنان افغانستان در اعتراض به حکومت طالبان نقاشی های معرکه و زیبایی کشیده‌. نقاشی های اعتراضی که خلاقیت و ابتکار اونها فوق العاده ست. از تو نت سرچ کنید ببینید‌.

پ.ن: هنوزم وقتی عصبی میشم استخوونام درد می گیره. کف پا و دستم درد می کنه. دیروز و امروز باز کورتون خوردم.

درس‌های مهم زندگی

حسین تو وبلاگش از درسهایی گفت که از بیست تا سی سالگی زندگیش گرفته. این مسئله فرصتی شد که منم به سال‌های رفته فکر کنم و ببینم چقد در حق خودم ظلم کردم. چه کارهایی نباید می کردم. البته اینا باعث نمیشه که خودمو سرزنش کنم یا خودمو دوس نداشته باشم. من یک خودشیفته واقعی هستم که از عملکرد خودم بسیار راضیم.چون همونها باعث شد بشه قلندری که الان هستم.

اما درسها:
از آدما بت نمی ساختم

خیلی سال پیش حدود دهه بیست زندگیم دنبال آدم متفاوتی بودم. آدمی که نگاهش با اطرافیانم تفاوت داشته باشه. اندیشه والایی داشته باشه و من اون تفاوت رو در د یافتم. اما متاسفانه انقدر به این تفاوت بها دادم و انقدر به د اهمیت دادم که شد بزرگترین بت زندگیم. پا روی همه چیز گذاشتم. به خاطرش از همه چیز گذشتم. از همه علایقم. از ادامه تحصیلم. از موسیقی. از کار. از دوستام. همکارام. برادرام. خانواده م. مادرم. پدرم. و رسیدم به اینجا. بهای سنگینی دادم. خیلی سال گذشت تا فهمیدم هیچ آدمی شایسته پرستش نیست. هیچ آدمی لیاقت بت شدن نداره. و حالا گرچه من اون بت رو در ذهن و فکر خودم شکستم اما اون آدم همچنان توقع داره که مورد پرستش و تعظیم قرار بگیره.
کتابخوانی
دوم اینکه بیشتر کتاب می خووندم. بیشتر وقت میذاشتم. هرچند بیشترین زمان و وقت من بعد از ازدواج به ویراستاری کتاب د گذشت و بزرگ کردن بهار و ... اما دوس داشتم بیشتر وقت میذاشتم. هدفمندتر مطالعه می کردم.
عدم وابستگی
سومین موضوع برمی گرده به وابستگی من به د. چون بهش علاقه داشتم و همه چیز رو باهاش درمیون میذاشتم و از اونجایی که کسی پیشم نبود تا حرف بزنم تمام کس و کارم د شده بود. به همین خاطر برای هر کاری بهش رجوع می کردم. چون فکر می کردم یک دوستم هست دو بهتر از من می دونه. (به این خاطر که همه کارهامو نقد می کرد) اما چند سالیه که قانونی برای خودم وضع کردم که اگر چه جنبه بی احساسی داره اما بسیار مهمه و اون قانون اینه که به هیچ کس وابسته و دلبسته نشم. خیلیا بهم خرده می گیرن اما وقتی می فهمن چرا به اینجای زندگی رسیدم حق میدن. و همیشه این تو ذهن و روحم هست.
موسیقی
شاید که نه مطمئنا بزرگترین اشتباه من این بود که ساز زدن رو کنار گذاشتم و تلاش چندانی برای یادگیریش نکردم. اگر به گذشته برمی گشتم حتما سه تارم رو رفیق صمیمی خودم می دونستم. و به جای اینکه الان دکور شده باشه و یادآور تلاشی نصفه کاره، همراه روزهام بود.

پ.ن: امروز افتتاحیه نمایشگاه نقاشی خواهر د بود. خیلی دوس داشتم با بهار می رفتیم. بهار میگه دلت نمیخواد که سرویس مون کنه؟؟؟ منظورش د هست.
پ.ن: با هم قهریم. بهار میگه چرا اینجوریه بابا؟ میگم قهره. با خنده میگه باید بری منت کشی؟
پ.ن: بخشهای زیادی از سریال در انتهای شب شبیه من و د هست. اونجا که بهنام به ماهی میگه معلوم نیست از من چیا به این بچه گفتی که اینجوری حرف میزنه. از من براش یه هیولای ترسناک ساختی. ماهی میگه من چیزی نگفتم. دقیقا ما هم این چالش رو داریم. د همیشه فکر می کنه چیزای عجیب غریبی به بهار میگم در صورتی که اصلا اینطور نیست.

رقص حرف اول و آخر

من و بهار و د سه تا نسلیم که هر کدوم برای خودمون ساز می زنیم که با اون یکی جور درنمیاد. ساز من با بهار بهتر همخوونی داره. مثلا تو موسیقی، د هرگز موسیقی جدید رو خوشش نمیاد مگر در موارد خاص. بهار که از موسیقی قدیمی حالش به هم می خوره. من هم هرچی باشه گوش میدم. شاد غمگین تخمی قدیمی جدید عربی غیرعرب آما بعضیا رو بیشتر دوس دارم. مثلا ابی رو در حد پاره شدن گوش میدم یا طلیسچی رو دوس دارم.

تو تی وی دیدن هم با هم متفاوتیم. تی وی تو خونه ما اینجوریه: کنترل دست د شبکه اخبار هست. من هندزفری تو گوشم یا سرم تو گوشی. بهار سرش تو گوشی تو اتاقش.

کنترل دست بهار: من و د تو سالن. جلو تلویزیون. بهار در حال خندیدن. د در حال تمسخر کردن که اینا خنده داره؟ گریه داره. یه مشت برنامه های سطحی. بهار در حال کنترل کردن خودش تا کنترل رو نکوبیده به تی وی و قهر نکردن و من در حال ادا و اصول درآوردن واسه بهار که عب نداره.

کنترل دست من: از شبکه یک میزنم تا شبکه هشتاد و هر جا که آهنگ باشه همونجا توقف می کنیم. بهار بی تفاوت فقط به افق خیره میشه. و من یه سری اطلاعات به خوردش میدم‌ . د : یه مشت چرت و پرت. چیه انقد مزخرف می خوونن. و من همچنان در حال گوش دادن به ترانه های سخیف و گاهی عالی و توجه به همخوونی صدا و ترانه و ملودی و تنظیم. و در آخر که خوب قاطی کردم میزنم تبلیغ فروش فلش آهنگهای قدیمی و جدید. شبکه هر ۳۰ ثانیه آهنگو تغییر میده و منم با هر آهنگ می رقصم از داریوش و حمیرا گرفته تا حبیب و شهرام و هایده. و د میگه همین شماها به درد این شبکه ها می خورین😅

دیروز یه مشتری ماساژ داشتم. تو یه باشگاه. یه خانمه گفت آقایون هم ماساژ میدی؟ گفتم خیر. گفت نمیشه من و شوهرمو با هم ماساژ بدین؟ گفتم خودت اوکی اما شوهرت نع. سوال: اینا فازشون چیه؟ چجوری جرات می کنه شوهرشو بده دست من، ماساژش بدم🤣 گذشته از شوخی واقعا ینی چی؟ من باشم شوهر رو با هفت روش سامورایی پاره می کنم حتی اگه همچین گزینه ای از مخیله ش عبور کنه.

پ.ن: من با رقصیدن و موسیقی حالم خوب میشه. دوس دارم انقد برقصم که از هوش برم. از خستگی دوباره برقصم تا حالم خوب شه. اونایی که ورزشکارن می دونن چی میگم. ۲۵ بند یه آهنگ جدید خوونده اسمش "ماچ". خلاقیت توش هست. کلیپش قشنگه. همچنین ترکیب آهنگ قدیمی با ترانه و موسیقی جدید. آهنگو بزارید و باهاش برقصید.

ارتباط رای و بیکاری

زهره دوستم یه استوری گذاشته که خیلی غم انگیز بود. از اینکه امنیت روانی، شغلی و آینده نداره. رای دادن یا رای ندادن براش شغل ایجاد می کنه یا نه؟ متن بسیار تامل برانگیزی بود که فقط به همین دو نکته اشاره کردم.

اینو فهمیدم، نه که الان فهمیده باشم، بلکه تلخ تر از قبل بهم یادآوری شد. اینکه در بین دوستام و هم نسلای خودم چقد بحران شغل وجود داره و با وجودی که زهره نویسنده توانایی هست و گزارشگر و مترجم برجسته ای هست و حدود ۴۵ سالشه، هنوز اندر خم یک کوچه ست.
و ما چه بدبختیم !!!

زهره هم مثل هزاران نفری هست که مثل من هستن. با اینکه توانمند هستن چون به هیچ جناحی وابسته نیستن باید با بیکاری و بی پولی دست و پنجه نرم کنن.

یاد کارگرای فصلی افتادم. ماها حتی از اونا ناتوان تر و بیکارتریم. ای کاش توان بیل زدن داشتیم و بلد بودیم بیل بزنیم.

وقتی اینستا رو باز می کنی پر شده از مدلینگ و بلاگر و ... بیشتر به این نتیجه میرسم که ایران به تفکر نیاز نداره. خوراک مردم چیز دیگه ای هست.

دلم برای خودم و هم نسلا و هم اندیشه های خودم می سوزه که هرچی بیشتر می گذره پوچی زندگی رو بیشتر احساس می کنیم.

دیروز تو سالن یکی از بچه ها داشت مو کوتاه می کرد ازم پرسید دوس داشتی آرایشگر بودی؟ گفتم نه. گفت پس خیاطی رو دوس داری؟ گفتم نه. هاج و واج نگاهم کرد و با خودش گفت اگه علاقه نداره پس اینحا چی کار می کنه؟؟؟!!! برای اینکه به تعجبش پایان بدم و کمتر به حماقتم بخنده بهش گفتم از ماساژ خوشم میاد. از نوشتن، از کار خبر، مترجمی.

اما واقعا من اونجا چی کار می کنم؟ چرا باید کلی اجاره بدم به جایی که بهش تعلق ندارم. فقط به این خاطر که من سر جای خودم نیستم. و برای فرار از بیکاری تو خونه باید بیکاری تو جای دیگه رو با دادن اجاره انتخاب کنم. به نظرم مزخرف تر از این نگاه، وجود نداره.

جهت اطلاع باید بگم ناخن کار اونجا درآمدش از همه بیشتره. حداقل روزی چهار پنج تا مشتری داره و تا زمانیکه اون کار می کنه حداقلش اینه که امثال ماها باید بریم غاز بچرونیم که البته غازی هم وجود نداره.

اخبار کذایی

موضوع اینه که تا زمانی که کسی تو کفت هست و تو بهش محل نمیزاری خودشو پاره می کنه اما همینکه بهش محل گذاشتی خودش چس می کنه. واقعا ما آدما چرا انقد بی جنبه و بی شعوریم؟؟؟!!! خودم هم جز اونا هستم احتمالا.

چن روز پیش دوستم پیشنهاد داد که من میتونم باهات مشاوره کنم. نتیجه مذاکرات: دوستم گفت "باید بپذیری شرایط رو و ... "
و موضع من: من نمیخوام بپذیرم. آخه چرا باید آدم شرایطی رو که دوس نداره قبول کنه و تسلیم بشه. یه حس سرتق گونه و عدم پذیرش در من وجود داره که همونم بدبختم می کنه آخرش. از بس که افکار ماتریکسی تو ذهنم داره رژه میره.

و ادامه داد: "بهتره صحبت کنی تا تخلیه شی و تو خودت نریزی" و گفتم خودت که بهتر می دونی من آدم نوشتنم نه حرف زدن و اون گفت : "می فهمم ماها تمام رنجمون رو در نوشته هامون فریاد می زنیم". گفتم تو که می دونی پس چرا ... شر تحویلم میدی؟ و واکنش اون دوستم🤐🥴🫣

بهار موقع خوردن هر نوع خوراکی راه میره. میگم خب بچه بشین. چرا رژه میری. موقع استفاده از گوشی هم راه میره. کلا تمام وقت در حال راه رفتنه و این نگران کننده ست.

آقا ما نخوایم اخبار سیاسی گوش کنیم کیو باید ببینیم. تی وی تمام وقت روی شبکه اخبار هست و من گوش نمیدم. چون علاقه ندارم. چون احساس عوق زدگی بهم دست میده. چون احساس پوچی بهم میده و در نهایت د جلوم می ایسته و تمام اخبار رو بی کم و کاست برام توضیح میده و من مجبورم مهملات خبری رو گوش کنم. میگه گوش کن خوبه برات.

آخه چه اصراریه وقتی من دوس ندارم به زور بگی گوش کن. و تجویز کنی که برات خوبه. شکنجه کنی و به زور بگی گوش کن. همین که صداش می پیچه تو خونه کافی نیست آیا؟؟؟ سه ساعته دارم مزخرفات گوش میدم با صدای بلند. دیگه داره گریه م می گیره.

یه سامان نامی که نمی شناسمش بدون آدرس، تو اون وبم کامنت داده خیلی بی شعوری. می دونستی؟ باید جواب بدم راستش نمی دونستم مرسی که یادآوری کردی. 🤣 حالا از کجا فهمیده سطح شعور منو ، الله اعلم.

انفجار

چند وقت پیش یه انفجار اتفاق افتاد تو ساختمونون. طبقه سوم گازش منفجر شد و صدای وحشتناکی داد. تا چند ساعت تپش قلب داشتیم و در بهت بودیم. (یکی از ساکنای ساختمون که خانم مسنی هست از اون شب دچار تیک عصبی شده طفلک). بهار فک کرد اسرائیل حمله کرده‌. من و د فک کردیم جایی بمب منفجر شده. بعد دیدیم که دختر بزرگه اون واحد اومده دم در خونه و گریه می کنه. همسایه ها جمع شدن. پدرومادرش نبودن. تا اینکه ساعت ده شب اومدن. تا اینجا داشته باشید تا بگم چی شد

چند وقت پیش سقف پارکینگ ازش آب چکه می کرد، بعد از محاسبات فهمیدیم که از واحد ماست. یعنی یه ترکیدگی لوله تو مسیر لوله کشی خونه ما اتفاق افتاده که باعث شده سقف پارکینگ آب بده.

با مدیر ساختمون که صحبت کردیم گفت واحد بالایی شما هم از سقفش آب چکه می کرد طبقه سومیه داره تعمیر می کنه. زنگ زدیم به طبقه سومی. به د گفت آقای د بیا خونه ما رو نگاه کن. د رفت دید با یک منطقه جنگ زده روبرو شده.

د میگه چرا اینجوریه خونه تون؟ گفت اون شب صدای انفجار رو یادتونه؟ همون شب بچه ها تو اتاق بازی می کردن( سه تا بچه) اجاق گاز منفجر میشه. سَری گاز پرت میشه تو هوا، به دیوار سالن آسیب میزنه. یکی از سری ها میخوره تو کابینت تمام ظرفا رو خورد می کنه. از شدت انفجار شیشه های پنجره آشپزخونه و بالکن خورد میشه. قاب پنجره ها می شکنه و کج میشه. کابینتا آسیب می بینه. از آشپزخونه تا در ورودی فاصله زیادی هست، در ورودی کج میشه. ماشین لباسشویی قُر میشه. یکی از اون آهنای روی گاز پرت میشه تو فریزر، فریزر رو سوراخ می کنه. حالا هم ترکیدگی لوله اتفاق افتاده، بنا اومده نتونسته جای شکستگی رو تشخیص بده تمام کف آشپزخونه رو کنده، بعد فهمیده ترکیدگی واسه سالن هست.

د می گفت اصلا نمیشد تو خونه راه رفت. انقد که همه چی خراب و شکسته بود.

خیلی اتفاق وحشتناکی بود. خدا بهشون رحم کرد. حتی شدت انفجار می تونست ساختمون رو بفرسته رو هوا. شانس آوردیم.
د میگه ترکیدگی لوله ما هم ممکنه به خاطر انفجار اون شب باشه. حالا قراره یکی بیاد ببینه چه باید کرد.

خلاصه خیلی مواظب گاز باشید. رحم نمی کنه.

حریم سلطان

از سریال حریم سلطان خوشم نیومد. فک کردم یه سریال تاریخی جالبیه، اما زهی خیال باطل. خیلی بدم اومد. تا اونجا که سلطان سلیمان از خرم تعریف می کرد و عاشقانه براش حرف میزد، خوب بود، اما به محض اینکه یکی از کنیزا رو به خلوتش راه داد حالم به خورد. انگار همون چیزایی رو که به خرم گفته به اینم میخواد بگه و خرش کنه و مهر تاییدی زد به پستای قبلیم.

جالب اینه که سازنده های فیلم به این موضوع توجه نکردن که با این کار شخصیت تاریخی و مقتدر پادشاه عثمانی رو زیر سوال می بره. و بعد دیدم چقدر از این فیلم شکایت شده و اردوغان یکی از اونها بوده.

به هر حال بالای ۹۰ درصد فیلم در حرمسرا می گذره و خلوت پادشاه و شاهزاده و بچه به دنیا آوردن و رسوایی رابطه ها و .... رو نشون میده. یعنی این فیلم بیشتر از اینکه به تاریخ بپردازه به زیر شکم پرداخته. این ترکا به سریال تاریخی شونم رحم نکردن.

پ.ن: دیروز با مینای عزیزم قرار گذاشتم. چقد بودنش برام ارزشمند بود. جقدر خودش و بچه هاشو دوس داشتم. چقدر به بهار خوش گذشت. چقدر حس و حال خوبی بهم تزریق شد، هر چند من در افسرده حالی این روزهای خودم به سر میبرم و دارم تلاش می کنم بیام بیرون.
پ‌ن: علی! استاد! کجا غیب شدی؟ هنوز دو جلسه نشده ها. کوشی پ!!!!!!؟؟؟؟؟