از چند ماه پیش خاله کوچیکه م و داداشم دعوتمون کردن که تابستون حتما بریم شهرستان، چند روز خونه شون بمونیم. (البته خونه شون نزدیک خودمونه، برای تغییر آب و هوا آخر هفته ها میرن).
این هفته که خاله بزرگم از مکه میاد، همه خواهرا و خواهرزاده ها و ... رو شب تاسوعا ولیمه دعوت کرده. البته به کل محل شام میده. بعد گفت بچه ها تا آخر هفته مهمون من باشن.
ما قرار بود برای تعطیلات بریم خونه خاله کوچیکه و داداشم. خاله کوچیکه زنگ زد گفت ماها همه اونجاییم ناراحت نمیشید ما خونه نباشیم و همه بریم اونجا. دور هم باشیم. فقط شبا بیایم خونه واسه استراحت؟ (خونه هاشون دقیق کنار همدیگه ست).
می دونه از نظر من هیچ اشکالی نداره. ولی د نمی تونه تو این شرایط اونم چند روز بمونه. و یک علت دیگه هم داره که اینجا ازش فاکتور می گیرم. د اصلا نمی تونه خودشو وفق بده. نمی تونه باهاشون همخوونی کنه. به قول خودش من بیام هم اونا معذبن هم من.
از طرفی توقع داره بیان پیشش بشینن و بهش بگن تو کجا بودی تا حالا. خدا تو رو از آسمون آورده تو فامیل ما. چقد وجود شما لازم و ضروریه که متاسفانه هیش کی همچین حرفی نمیزنه. در این شرایط د تبدیل میشه به یه آدم یخ و گوشت تلخ که دیر با جمع اخت میشه. منتظره دیگران بهش تعارف کنن و ...
خونه خاله م بزرگه و باغ و آلاچیق داره. معمولا هر کی یه گوشه نشسته یه غلطی می کنه. فوتبال، والیبال، وسطی، ورق، قلیون، تخته و ... خودش باید بتونه جای خودشو پیدا کنه. از اون طرف توقع داره مثل مهمون بازی من کنارش باشم و تنهاش نزارم که البته نمیشه. اونام بهم تیکه میندازن و د ناراحت میشه که چرا تنهاش گذاشتم.
الان موندم چه گهی بخورم! از چه غلطی کنم گذشته.
بهار اول می گفت بابا نیاد دو تایی بریم. الان میگه من نمیام. چون وقتی برگشتیم بابا ولمون نمی کنه. راست میگه. هر جا دو تایی رفتیم و برگشتیم بعدش چنان دعوایی راه انداخت که هر چی خوردیم پرید. از این رو بهار نگران بعدشه.
د میگه بعد از تعطیلات بریم. میگم بعد از تعطیلات که خیلی خلوته. دیگه پسرخاله ها و ... نیستن بچه هاشون نیستن که همبازی بهار باشن. بریم چیکار تو خلوتی. تو خونه به اندازه کافی همو می بینیم دیگه.
این موقعیت برای بهار خیلی خوبه. هم تو روحیه ش اثر میذاره. هم باعث میشه یاد بگیره تو جمع چجوری رفتار کنه و از این حالت درون گرایی و کمرویی بیاد بیرون. هر چند مقطعی.
رفتن اونجا برای من هم چالش هست. بعد از ده سال دارم میرم. خیلیا رو ندیدم. خیلیا عوض شدن. ازدواج کردن. خلاصه برا خودمم عجیبه.
پ.ن: میگه من تو لرا می رفتم (ازدواج قبلیش) برام گوسفند می کشتن. میگم خب می موندی همونجا. پ چرا جدا شدی؟
پ.ن: دوس داشتم الان که تابستونه، میشد بدون روسری با یه لباس راحت تو خیابون راه رفت. مدام نگران نبود که گشت ارشاد بیاد و بهت گیر بده. ما از کمترین حق انسانی خود که یکی از اونها حق پوشش هست برخوردار نیستیم.
حالا نیایید کامنت بزارید که حجاب مصونیت است و یه مشت مهملات بنویسید. ما این حرفا رو حفظیم.
پ.ن: فاطمه وجوهات از فعالان حقوق زنان افغانستان در اعتراض به حکومت طالبان نقاشی های معرکه و زیبایی کشیده. نقاشی های اعتراضی که خلاقیت و ابتکار اونها فوق العاده ست. از تو نت سرچ کنید ببینید.
پ.ن: هنوزم وقتی عصبی میشم استخوونام درد می گیره. کف پا و دستم درد می کنه. دیروز و امروز باز کورتون خوردم.
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 16:20 توسط گل گندم
|