تفریحات عیدانه
گاهی فکر می کنم به تلنگری بندم تا فرو بریزم.
امروز بهار رو بردم پارک ژوراسیک. د هم طبق معمول گفت من نمیام خودتون برید. خیلی به بهار خوش گذشت. بهش گفتم دفعه بعد با بابا برو گفت نه. بابا غر میزنه نمیرم باهاش. گفتم پس با آقاجون برو. گفت با هیچ کدوم.
بهار خیلی خسته شد. تا رسید خونه نمی تونست رو پا بند شه. گرفت خابید.
از اونجا زنگ زدم به بابا. هنوز دلخوره از د. چیزی نگفت ولی بهش گفتم بیا خونمون . گفت ول کن حوصله داری. می دونم منظورش د هست. احتمالا تا مدت زیادی نمیاد خونمون.
می دونم نه بابا از د خوشش میاد نه د از بابا. منم این وسط موندم. نمیشه طرف هیچ کدومو گرفت هر کدوم از نگاه خودشون حق دارن. میخام یه جایی باشم که انقد حرف توش نباشه.
عصر د دوباره شروع کرد که بابات چنین و چنان. خب یه جاهایی حق میدم به د. بابا به د متلک میندازه. کاش میشد دست هر کدومشون یه پفک داد و گفت هر کی پفک خودشو بخوره به اون یکی کاری نداشته باشه.. مث بچه ها...
به قول عطار دلم از کار جهان گرفته است آمده ام که مرا بخواهی که دلم برهیچ کس قرار نمی گیرد الا به تو.
پ.ن: دوس دارم بنویسم. دیشب کورمال کورمال از پیچک همسایه نوشتم تا امروز کامل کنم. اما دستم به نوشتن نمیره. ولم کنن گریه می کنم.
باید بخوونم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم...