عید تموم شد. فردا روز کاره. نمی دونم چرا حوصله م نمی گیره. در واقع چرا تنبلی م میاد. هرچند می دونم فردا با انرژی و سرحال و مست از بهار خواهم بود.

یه سری مورچه تو خونه مون پیدا شده . حنایی ریز. هر وقت این مورچه ها رو می بینم فک می کنم منم. من مورچه حنایی ریز هستم. د میگه خب زیر پا له میشی. میگم عب نداره.

کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها ۲۰۰ صفحه داشت. قلندر از این تعداد ۱۵۰ صفحه رو خووند. چند صفحه باقیمونده؟ درسته ۵۰ صفحه. چرا نخووند؟ چون خیلی بی سروته بود. هرچی خووندم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که چی به چیه. کی به این کتابا جایزه میده.

امروز رفتیم لواسان. خونه چند تا از اقوام د اونجاس. زنگ زد به یکیشون. به آقا هوشی. تا زنگ زد من زدم زیر خنده. چرا؟ یادم افتاد دو ماه پیش که خواهر د فوت کرده بود. تو مراسم خاکسپاری. این آقا بعد از مدتها د رو می دید. کلی با هم صحبت می کردن منم ایستاده بودم پیششون. می گفت چقد ما اومدیم اصفهان خونه تون. منم هیچی نمی گفتم. هی از خاطرات قدیم می گفت. دید من هیچی نمیگم گفت ما خیلی مزاحم شما شدیم خاطرتون نیست؟ دیدم ول کن نیست. گفتم من اون یکیشونم. بعد هر سه تایی چنان زدیم زیرخنده که همه برگشتن نگا کردن. بعد به د گفتم ملت آی کی یو شون چقد پایینه. خدایی سن منو و اونو تشخیص نداد....

پ.ن: و من چقدر دست هایت را کم دارم... اصنم کم ندارم. لوس بازیه!