اهانت مدیر مدرسه
چقد دلم تنهایی و سکوت می خواد. نه اینکه برم گم و گورشم. نه. برم یه جایی که پر از هوای خالص باشه. کسی باهام حرف نزنه. منم حرف نزنم. نگران و اندوهگین هم نباشم.
یادش بخیر. اینجا دیگه کوه صفه اصفهان یادش بخیر داره. تا آتش نشانی می رفتیم چون د بیشتر وقتا بالاتر نمیومد. همونجا می نشستم. چشامو می بستم و سکوت کوه رو تا اعماق وجود احساس می کردم. چقدر از اون فضا لذت می بردم.
کوه هر کجا که باشه فرزندش رو می خوونه. آخه من فرزند کوهم. کوه برام نماد قدرت، تلاش، پختگی، صبوری، یکرنگی و .... ست.
یه وقتایی هم تا نرسیده به آرامگاه شهدا می رفتیم. همونجا من رو چمنا دراز می کشیدم. چشامو می بستم. اشعه خورشید از لای برگها به تمام سلول هام نفوذ می کرد. و من طبیعت رو می بلعیدم و هیچ چیزی از اطرافم نمی فهمیدم.
الانم به همچین جایی نیاز دارم. همینقدر کوچیک ولی دور.
پ.ن: این معلما مرزای بیشعوری رو دارن طی می کنن. البته مدیر مدرسه بهار. بقیه رو نمی دونم. یکشنبه ای به بچه ها گفته شما همگی هرزه و لاشی هستین. من کرک و پر م ریخت. دو روز که قفلم. یعنی چی آخه تو به بچه های دبستانی این حرفا رو می زنی. زنیکه .... خودتی لاشی و هرزه. آدم پست فطرت آشغال. دیروز زنگ زدم به مدرسه. ناظم شون بود. گفت من نشنیدم. گفتم اگه مدیر همچین حرفی رو بزنه پس فردا باید منتظر باشیم معلمشون فحش خارمادر به بچه ها بده. گفتم اونجا مدرسه ست یا چاله میدون... خلاصه هی گفتم... بچه های خبرگزاری شاخ درآورده بودن از حرفای مدیر مدرسه .