توقف اجباری یک کلاف

مدت زیادیه که برنامه ریزی کوتاه مدت حتی بلند مدت هم نکردم. از آخرین زمان فک کنم شیش ماه می گذره. اما انگار سالها گذشته. از بس که این چند ماهه نحس بود و کشدار‌.

دوس داشتم یه لیست بلند از اهدافم داشتم که با هر بار نگاه کردن بهشون انگیزه م چند برابر میشد‌ اما حالا هیچ چشم انداز ازی آینده و هیچ هدفی برای آینده ندارم. یک بی معنایی ممتد در تمام من رسوخ کرده.

از این بلاتکلیفی و سردرگمی هراسانم. نمی دونم چرا هیچی به سامان نمیشه. چجوری بعضیا راضین و قانع. به همون چیزایی که دارن. چرا من نتونستم تسلیم بشم. تسلیم خیلی چیزا.

دلم برای خودم تنگ شده که بی توجه به همه، از هیچ بودن لذت میبرد. یک جای کار می لنگه.

بدبختانه تحت تاثیر انرژی های اطرافیان قرار می گیرم. هر حس و حالی رو به سرعت جذب می کنم . وقتی د روحیه خوبی نداشته باشه حتی اگر وانمود کنه به خوب بودن می فهمم فقط تلاش و گاهی هم حتی تلاش نمی کنه و خوب نیست.

مثل کلافی سردرگم شدیم و نمی دونیم چی کار کنیم‌ هیچ باد موافقی به سمتمون نمی وزه. هیچ امیدی حتی کورسوی امیدی نیست. لعنت به وضعیتی که برامون درس کردن. نمی دونم باید تلاش کنم برای رفتن یا سعی کنم برای موندن. از طرفی بین دو تا آدمی قرار گرفتم که باید جورشون رو بکشم د و بهار. بهار کوچیکه و نمی تونه همراهی کنه و د هم که توقعی ازش نیست و در خیلی مواقع با منفی گرا بودنش آدمو متوقف می کنه. از این توقف اجباری بیزارم.

پ.ن: پاییزتر از پاییز کهنه هزار ساله برگ ریزم...

پ.ن: اما فک کنم باید از یه جایی شروع کرد. از فردا. از شنبه. از اول مهر.

شب جمعه با دخترخاله گیاهخور

دو تا دخترخاله دارم که بیشتر ازبقیه دخترخاله ها باهاشون در ارتباطم. یکی مرضی که بیشتر تلفنی در ارتباطیم یکی صحیفه که خونه ش کوچه پایینی خونه مونه. ولی دو سه بار بیشتر نیومد تو این یه ساله.

صحیفه کلا غیر آدمیزاده. گیاهخواری می کنه. روزه سکوت می گیره اونم ۴۰ روز . (میگم حواست هست زکریا سه روز روزه گرفت دهنت سرویس ۴۰ روز. مخت آب روغن قاطی می کنه. میگه دقیقا از روز ۱۵ به بعد روانی میشم). مث موش تو تاریکی زندگی می کنه. به جا پرده آشپزخونه پتو گذاشته. خلاصه ک س خلی واسه خودش. اینا رو با شوخی بهش میگم و کلی سر به سرش میزارم. اونم ریسه میره از خنده.

دیروز زنگ زد که میخام بیام خونه تون عصر. کی بیام. میگم بعد از ناهار یه چرت بزنم پاشو بیا. ساعت ۵ بود بهش پیام دادم بیا منتظرتم. اومد دم در گفت نمیام بالا. بیا با بهار بریم پارک. سریع آماده شدیم و رفتیم پایین. تو پارک کلی گفتیم خندیدیم.

بهش گفتم صحیف قحطی بشه تو جون سالم به در میبری میگه چرا میگم علوفه و برگ درختا رو می تونی بخوری. نمی دونم امشب شام برات چی بزارم. لطفا یه کم به آدمیزاد بودن نزدیک شو بدونم واسه شام و ناهارت چه غلطی کنم. کلی خندید که از گیاهخواری دراومدم. دو ماه روستا بودم کلی گوشت بره و جوجه خوردم. گفتم می بینم آدم شدی روحیه ت عوض شده واسه همینه پس.

اومدیم خونه مرغ گذاشتم . سیب زمینی سرخ کردم قارچ سوخاری درس کردم برنج گذاشتم سالاد هم خودش و د با هم درس کردن. شام خیلی خوب بود میگم به گیاهخواریتم احترام گذاشتم.

ساعت ۲ بود دیگه رفت . خیلی خوش گذشت بهمون. خیلی شوخی کردیم و خندیدیم. خوبیش اینه که باهاش تعارف ندارم . خیلی راحتیم‌ . بچه خوبیه. مثل من دامنه ارتباطیش محدوده و با کسی کاری نداره و حرفی هم از دیگران نمی زنه. در واقع تو این چن ساعت تقریبا از هیش کی حرف نزدیم.

روحیه ش خیلی خوب شده بود. از دو تا دیوونه خونه خلاص شده. یکی خونه باباش ‌و از پدر دیوونه ش که اگه خارج بود حتما تیمارستان بستریش می کردن. یکی هم خونه شوهرش. جدا شده و خیلی داره تلاش می کنه روحیه ش رو درس کنه. خوشحالم براش که تونسته با معضل آدما کنار بیاد. و روحیه ش رو به مراتب تقویت کنه.

پ‌ن: بهار داره درس میخوونه. میگم بزار بری مدرسه بعد گازشو بگیر. میگم تو رو خدا تا آخرش با همین فرمون برو. امیدوارم

آخیش کشدار یا بی کش

خب خب خبر دارم خبرای خوب.
دیروز د در یک حرکت انقلابی گفت ببخشید من اشتباه کردم. ممنون که تو این مدت صبوری کردی و هرچی گفتم هیچی جواب ندادی.
چطور تو این مدت من ندیدمت. چشماتو ندیدم. موهاتو ندیدم. دستاتو ندیدم. چرا من ندیدمت. چرا انقد بد می دیدمت. خدا تو رو دوباره بهم داده انگار.
نمی دونم چم شده بود. نمی دونم چرا انقد ذهنم درگیر بود و همه چیو به تو ربط می دادم. این چرت و پرتا چی بود می گفتم و ....

بهش گفتم افکار پلید دارم. گفت چی. گفتم سیگار میخام و جلدی از تو کیفم درآوردم. گفت داشتی؟ گفتم اوهوم قدیمیه. حالا الکی. بعدم سیگار کشیدم. می فهمی سیگارررر. جلوی د. گفت مجازی هفته ای یه دونه بکشی. نه بیشتر. گفتم دو تا هم عب نداره. به توافق رسیدیم دو تا در هفته. چشام قلب قلبی شد. گفتم حال خوب میده بهم. گفت همین حال خوب رو میده که باعث میشه ولش نکنی.

پ.ن: چقد خوبه که آدم بتونه صبوری کنه و جلوی زبونشو بگیره. و دیگری شرمنده باشه. مرسی خداجون. بعد مدتها یه آخیش کش دار از ته دل....

پ.ن: امروز کلاس بندی بهار بود. دو ساعتی اونجا بودم. میخاستم با این دختر بالایی نیفته که دقیقا افتاد.

خاب ظهر کیلو چنده؟

گاهی آدم خودشو زجر میده. خاستم ظهر بخابم. بدترین جای خونه رو انتخاب کردم. رو تخت سنتی که با پته زبر پوشیده شده دراز کشیدم. پنجره ها باز و صدای موتورها و ماشینها که هر دو ثانیه یه بار شنیده میشد. نه اینکه حالا آروم رد شن . خیر. به چارراه که می رسیدن گازشو می گرفتن. دلم میخاست بگم بهشون گورتونو گم کنید دو دیقه. کپه تونو بزارید زمین تا منم کپه مو بزارم رو پته.

سی ثانیه ای شده بود که چارراه خلوت شد و گفتم آخ جون بی صدا میخابم. یهو آلارم از مثانه به مغز رسید که پاشو برو دشویی و من بی توجه به آلارم تلاش کردم ذهنمو متقاعد کنم که اشتباه می کنه. اما زور اون بیشتر بود. و منو به سمت دبلیو سی هدایت کرد.

برگشتم دیگه خاب غلبه کرد. اما صدای دعوای سرچارراه اومد بعد صدای واق واق سگ بعد گربه بعد .... گفتم نخاستم آقا نخاستم. من نمیخابم. خیالتون راحت. به زندگیتون برسید. و همه جا سکوت شد.

اینا بهونه س که ینی نخاب. وگرنه آدمی که خابش بیاد رو سنگم خابش می بره.

پ.ن: می‌شود مرا به خواب‌های نیمه شب‌ات ببری ؟ داشتم باهاش حرف می‌زدم گفت چن ثانیه صبر کن. گفتم منو گذاشتی تو جیب‌ات؟ گفت اره. گفتم حقش بود گازت می گرفتم. ریسه رفت از خنده گفت گرفتی. دردم گرفت.

پ.ن: چن روز دیگه مدریسه ها باز میشه. میدونم روزای سخت بهار شروع میشه اما بهتر از تابستونه. تابستون امسال برام بدترین فصل بوده. ایشالا برنگرده دیگه.

پ.ن: آدم وقتی می تونه راحت زندگی کنه که بپذیره. قبول کنه. اما من گاهی اوقات نمی‌پذیرم. نمی‌خام قبول کنم. خیلی چیزا رو.

رفیق هر شبم

انگار بار سنگین از روی دوشم برداشته شده است اما هنوز سنگینی و خستگی را احساس می کنم. هنوز دارم نفس نفس می زنم. جانی ندارم. دست کم خوشحالم که موفق شدم بفهمانم ذهنت بیمار است.

فیلم ویل هانتینگ خوب یا نابغه رو دیدیم. چقد قشنگ بود. رفاقت، عشق، مسئولیت و ... را در کنار روان درمانی قشنگ به تصویر کشیده بود.

چقد از اون رفیقای پایه دلم خواست. از اونا که ته مرام و معرفت باشن. ولی گویا یافت می نشود

پ.ن: خدا کنه زودتر به نتیجه برسن و خبر بدن. نشه مث خبرگزاری ... که همه رو تغییر دادن و همه چی رو هوا باشه.

پ.ن: تیتر بی ربطه. فقط یاد آهنگ حجت اشرف زاده افتادم.

وقت کشی

گاهی آدم وقتش را بیهوده تلف می کند یعنی کاری را انجام می دهد که هیچ ثمری ندارد؛ اما این روزها دارم وقتم را می کشم آن هم به بی رحمانه ترین شکل ممکن. کاری را که میشود سه دقیقه ای انجام داد در ده دقیقه انجام میدهم. انگار در خلقت دست برده باشم ناگهان از موجودی شبیه خرگوش تبدیل میشوم به لاک پشت. برای خودم که قشنگ نیست. احتمالا برای خلقت هم جذابیت نخواهد داشت. فقط چاره دیگری ندارم.

دقیقه های طولانی می ایستم پشت پنجره و به هیچ فکر می کنم. دقیقه های طولانی تخمه های بو داده خربزه رو می ریزم کف دستم و بدون توجه به طعم و مزه پوست می کنم با این هدف که دقیق مغز رو جدا کرده باشم. یا به یک آهنگ بارها و بارها گوش می دهم بدون اینکه یه بیت را کامل شنیده باشم یا یک میزان از نت را فهمیده باشم.

من وقت را تلف نمی کنم به بی رحمانه ترین شکل ممکن می کشم و لذت می برم که ساعتها بدون هدف خوابیدم. بدون هدف فیلم دیدم بدون هدف کتاب خواندم. از روی ناچاری.

من به بی رحمانه ترین شکل ممکن شبیه کلمات منقطع شده ام که هیچ جوری وصل نمی شوم به هم. قرار نیست هم وصل شوم تا وقتی که افکار مثل مته دارد مغزم را سوراخ می کند. تا زمانی که اندیشه های موهوم و بی پایان و بی ثمر مثل اره برقی اجزا وسلولهای ذهن را پاره می کند.

شبیه یک حشره نحیفی شدم که گوشه دنج یک خانه گیر افتاده است و نمی داند تا کی قرار است خود را به مردن بزند تا صاحبخانه نفهمد او زنده است و با حشره کش سراغش نیاید.

در این دنیا حشره بودن بی فایده است. باید گرگ بود و درید. اگر گرگ بودن زیبا نبود که نظامی نمی سرود
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی / که در نظام طلیعت ضعیف پامال است (سعی کردم یادم بیاد. احتمالا همین بوده باشه. اگه کلمات پس و پیش شد از نظامی عذر میخام)

پ.ن: فیلم در دل جنگل رو دیدم. دختر و پسره میرن تو جنگل خوشگذرونی، کارگردان رید به عشق و حالشون و وسط جنگل گم شدن. پسره خوراک خرسها شد و دختره با بدبختی نجات پیدا کرد.
پ.ن: انیمیشن اسمش به انگلیسی طولانیه. مرغ خرگوش و همستر تاریکی. قشنگ بود. انگیزشی و یه کم هم کمدی.
پ.ن: کتاب آرش در قلمرو تردید رو دارم میخوونم از نادر ابراهیمی. قلمش رو دیگه دوس ندارم. الان چی دوس دارم اون مهمه. هیچی. هیچی. هیچی.

ملکوت

انگار دارند مرا به جوخه اعدام می برند

همینقدر خسته

همینقدر ناامید

همون رمز اول

ادامه نوشته

اندر آداب شنیدن موسیقی

به نظرم گوش دادن به موسیقی آدابی داره. مثلا وقتی داری یه آهنگی رو که دوس داری گوش می کنی نباید همزمان کارای دیگه کنی . مثلا جارو کنی یا ظرف بشوری. باید تمام تمرکزت روی کلمه ها و نتها باشه. مثلا وقتی داری ابی گوش میدی که میخوونه : ای که دستت به نوشتن آشناست ، دلت از جنس دل خسته ماست .... اصلا نباید بری غذا درس کنی باید بشینی و تمام گوش و جانت به موسیقی باشه. در غیر این صورت به ساحت مقدس کلمه و نت بی احترامی کردی.

امروز حس کردم ابی اینو واسه من خوونده. به د میگم ببین واسه من داره میخوونه. نگاهی عاقل اندر سفیه تحویلم داد.

چن وقت پیش یه فیلم معرفی کردم یعنی ترجمه کردم به اسم مگان. بعد یکی از شبکه ها تبلیغشو گذاشت. امشب نشون داد. بهار خیلی دوس داشت ببینه فیلمو. یه کم ترسناک و یه کم روانشناسانه بود.

پ.ن: واقعا بابا برای د حکم هوو رو داره. من نمی دونم این همه تنفر از کجا میاد. همین که میگم میخام برم اونجا سریع تغییر چهره میده. اخم و تخم می کنه و هزارتا فکر تو سرش میاد. امروز تنها رفتم. بهار گفت من نمیام چون برگردیم بابا میخاد دعوا کنه. میخاستم شام بمونم بعد از نیم ساعت د یه اس ام اس بلندبالای مزخرف برام فرستاد که در جوابش گفتم برمی گردم. بعد از نیم ساعت دوباره اس داد دیر کردی؟ گفتم داره نماز میخوونه. بخوونه میام.

احساس برده داری بهم دست میده. انگار عصر حجره. نمی دونم چقدر دیگه می تونم صبوری کنم و هیچی نگم. در حال انفجارم. بدیش اینه که بعدش باید کلی دلجویی کنی که دیگه این کارم نمی کنم. من خرو بگو موقع رفتن بوسش کردم و خداحافظی کردم. اخه ارزش داری واقعا؟ چمه من؟

خوانندگی

دلم میخاست دو دونگ صدا داشتم و خوانندگی رو هم امتحان می کردم. دو سه نفری گفتن صدات خوبه. حتی الف ر می گفت من حمایتت می کنم که آلبوم بدی بیرون. اما به نظرم بیشتر شبیه زنهاییه که تو آشپزخونه می خوونن نه بیشتر.

پ.ن: چقدر همه چیز به تخماتیک ترین حالت ممکن دراومده.
پ.ن: الان فقط حافظ نمی داند که من از وابستگی و دلبستگی گریزانم.
کاش می شد گفت تو را به مقدساتت نزدیکم نشو. به بودنت عادت می کنم. کم می آورم نبودنت را. لطفا دورتر بایست. از مرزهایم عبور نکن. وارد جهانم نشو . آنگاه آسمان می شوی و من محکومم ستاره ای شوم در دوردست ترین نقطه نگاهت. نمی شود تو در سرزمین خودت بمانی و من مالک قلب خویش باشم؟

فیلمای ایرانی و خارجی

فیلم ذهن زیبا درباره جان نش برنده جایزه نوبل اقتصادی رو دیدیم. خیلی زیبا بود. جان دارای ذهن فعال و توانایی حل فرمولهای ریاضی داشت و تاثیر زیادی تو علم اقتصاد و ریاضی داشت اما بیماری شیزوفرنی داشت. و توهم می دید. تو بیمارستان روانی بستری شد و بعد از سی سال تونست بر بیماری روحیش غلبه کنه. فوق العاده قشنگ بود. دوس دارم بازم ببینم این فیلمو.

اما یه چیزی که هست اینه که من بعضی وقتا دوس دارم کتابی رو که قشنگ بوده دوباره بخوونم یا فیلمی رو دوباره تماشا کنم اما فک می کنم به جای اینکه اون کتابو تکرار کنم یا فیلمو یه کتاب جدید بخوونم یا فیلم جدید ببینم. چون انقد کتاب و فیلم هست که باید خوونده بشن و دیده بشن که جایی برای تکرار نمی مونه.

فیلم بابا عزیز رو دیدم. چن سال پیش بود ریختم رو لب تاپ که دیشب موفق شدم ببینمش. اما خیلی بیخود بود. از فیلمایی که با بیابون و باد شروع میشه بدم میاد. چن تا داستان همزمان نقل میشد که معلوم نبود کی به کیه. نصفش عربی بود بدون زیرنویس. رفتم درباره فیلم خووندم توضیحش اصلا شبیه فیلم نبود یا من درکی نداشتم ازش. نمی دونم چرا هر فیلمی رو که نمیشه درک کرد میگن معناگرا. والا من که هیچ معنایی توش نیافتم جز سرگردانی کارگردان. حیف یک ساعت و نیم وقتی که به گا رفت.‌

فیلمای ایرانی کلا ده تا موضوع بیشتر ندارن. ینی ده تا فیلم متفاوت ببینی حتما بعدیش شبیه خواهد بود. فقر و فلاکت و بدبختی و اعتیاد و خیانت و کلاهبرداری و ... خمیرمایه فیلم هست. حالا در مقایسه با فیلمای خارجی صد تا فیلم هم ببینیم باز موضوع متنوع و جدید دارن.

به نظرم ایراد فیلمای ایرانی اینه که فیلم رو از رو فیلمنامه می نویسن نه کتاب. اما ۹۹ درصد فیلمای خارجی از کتاب ساخته میشن. تا حالا هر فیلم خارجی ای که دیدم برگرفته و ساخته شده از روی کتاب بود. من پیش از تو، کتاب سبز، جان نش و ....اینجا اگه از رو کتاب هم بسازن انقد تغییرش میدن که دیگه با کتاب جور درنمیاد.

پ‌ن: بعدتر می خوونمتون و تایید می کنمتون.

چی سیوی تو گوشی؟

تا حالا شده دوس داشته باشین بدونین بقیه با چه اسمی شما رو تو گوشی شون سیو کردن؟ بهار منو دلبرنازم سیو کرده. یا خاله منو دختر عسلی. بقیه رو هم نمی دونم. ولی گاهی دوس دارم بدونم بقیه با چه اسمی سیوم کردن.

تا حالا شده وقتی یکیو می بینید انقد باهاش صمیمی باشید بعد که اون طرف رفت دیگه کاری باهاش نداشته باشید؟ من و خاله میم از این دست آدما هستیم. وقتی به هم می رسیم انقد صمیمی و بغل و قربون صدقه میریم که هر کی ندونه فک می کنه روزی چن بار با هم حرف می زنیم و هفته ای چن بارم همو می بینیم. اما اینطور نیست. ما هفته ای یه بار چی بشه با هم حرف بزنیم و ماهی یه بارم همو ببینیم. فک کنم این نوع رابطه از نوع روابط دو رویانه باشه که هر دو طرف هم خوب می دونن. خیلی رابطه مسخره و گول زننده ای هست. دوس ندارم این رابطه کذایی رو.

پ.ن: از صب این آهنگ سیروان خسروی افتاده تو دهنم. ....کسی نیس لباس دلخواه منو بپوشه. واقعا چجوری رو شون میشه این مزخرفاتو بخوونن؟ واسه کیا می خوونه؟ حتما واسه اون جمعیتی که تو کنسرت همراهیش می کردن. تو رو خدا یه کم آهنگای بهتری بخوونید که اگه افتاد تو دهنمون آبرومندانه باشه.

بلاتکلیفیییییی

من اومدم تا کمی که نه، بسیار غر بزنم.

از دیدن فیلمای جنگی و بزن بکش هیچ خوشم نمیاد، اما دیشب جم فیلم sisu رو گذاشته بود. درباره یه جستجوگر طلا تو جنگ جهانی دوم بود، که چطور از طلاهایی که کشف کرده محافظت می کنه.

فیلمشو دوس داشتم‌ یه جور الهام بخش بود. میخاست بگه توانایی آدم تا چه میزان هست. فیلم کم دیالوگ بود. بیشتر صحنه و نگاه و حرکت بود. یه دیالوگش این بود. اون قهرمان نیست پر قدرت نیست فقط از مردن امتناع می کنه به همین خاطر جاودانه شده.

پ.ن: کتاب عشق بی شین قاف و بی نقطه از مصطفی مستور خووندم. داستان کوتاه بود. چن تا. خوب بود. وای قرار بود برای اون کتاب بیژن نجدی نقد بنویسم یادم رفت.

پ.ن: پاییز که میشه خوابم کم میشه.‌ این خوبه. تابستون کرخت می کنه آدمو. لش .

پ.ن: از بیکاری بی برنامگی بی هدفی خسته ام. نمی دونم بقیه هم اینجوری ان یا نه. انگار همه چیز رو هواست. بلاتکلیف.

پ.ن: همسایه کناری مون در کمدشو که باز می کنه انگار کمد خونه ما رو باز کرده انقد دیوارا نازک ان.

برگشتم🤣

تمام مقاومت من برای ننوشتن فقط یک هفته بود. نتوانستم تاب بیاورم. من در برابر واژه ها تسلیم می شوم. نمی توانم کنترل کنم . دستهایم مغزم از نوشتن نمی ایستند. اگر دستم همراهی نکند. مغز خودش کار خودش را می کند. می نویسد. طراحی می کند. واژگان را ردیف می کند. انگار مرا در گوشه ای دنج گیر انداخته باشد . حالا خوب می دانم کلمات می دانند مرا و می خوانند مرا. چون باران چون طبیعت چون خاک خفته کویر.

پ.ن: مرسی از همه دوستام که کنارم بودن. منتظرم بودن. و مرسی از مخاطبای آقا . با اینکه گفته بودم از هرچی مرد ه متنفرم بازم همراه بودن. ممنون لطف همگی تون هستم.

شاید وقتی دیگر...

حدود یک سالی میشه که روزمرگیها و رفتار و افکارم رو نوشتم. با آدمای زیادی آشنا شدم. دوستای خوبی پیدا کردم. اما الان احساس می کنم کافی باشه. دیگه حوصله نوشتن در این حیطه رو ندارم. نیاز به استراحت فکری دارم. رها کردن واژه ها. تا در مسیر دیگه ای راهشونو پیدا کنن.

هیچ وقت نتونستم و نمی تونم کارمند جایی باشم چون تکرار برام خسته کننده میشه و دلزده م می کنه. قبل از اینکه کاری به صورت روزمره دربیاد سریع دست به کار میشم و بهش تنوع میدم و ترک اینجا هم یکی از راههای تنوع بخشی به واژه هاست .

از مزایای وب نویسی همینش خوبه که هر وقت بخای بری میری. قرار نیست به کسی جواب بدی و کسیو توجیه کنی. هر وقت هم خاستی برمی گردی.

شاید برگشتم شایدم نه. شاید نوشتن رو از همین دفتر شروع کردم و شایدم از دفتر دیگه ای.

در هر حال براتون آرزوی سلامتی، آرامش، عشق دارم. اگر با حرفام سبب ناراحتی تون شدم عذرخواهی می کنم و خواستار بخششم.

امیدوارم زمانی برگردم که به بلوغ فکری رسیده باشم و در راه کمال قدمی برداشته باشم.

تنفر

از هرچی

مرد ه

متنفرممممممممممم

بوی پهن

من فک کنم همسایه بالایی مون گاو و گوسفندن و غذاشون کاه و یونجه. وگرنه این حجم از بوی آغل گوسفند و پهن گاو تو دشوری طبیعی نمی تونه باشه.

بعضی وقتا بغض تو گلو نیست که با اشک فرو بریزه. بعضی وقتا بغض تو سینه س. نه اشک میشه و میباره و نه پایین میره فقط روی سینه ت سنگینی می کنه. گاهی این بغض نهفته سالها همراهت می مونه. چرا آدما به اینجا می رسن؟

فاصله در رابطه هیچ وقت یه طرفه نیست و یه شبه اتفاق نمیفته. همونطور که تنفر یه شبه اتفاق نمیفته. از این فاصله بیزارم. نمی دونم چرا آدما از زبونشون بهتر استفاده نمی کنن. متلک و کلفت گویی و زخم زبون رو که همه بلدن اما اینکه استفاده نکنی هنر میخاد‌. من تو مجازی شاید خشن باشم یا مبادی آداب نباشم اما در واقعیت سعی می کنم اگه به کسی عسل نمیدم زهر هم ندم.

پ.ن: امروز میخوام برم ختم. بعد از سالها قراره اقوام درپیت رو ملاقات کنم. بعضی‌ها رو ۱۵ ساله ندیدم. اهمیتی هم نداره البته. احتمالا خیلی هاشونو نشناسم دیگه و اونا هم منو نشناسن. آخرین مراسم که تقریبا فک و فامیل رو دیدم مراسم خاکسپاری مادرم بود. تو اوج کرونا، دو سال پیش. این اقوام با اون اقوام فرق دارن. اونا بیشتر همشهری محسوب میشن با رشته های نازکی از نسبت. در هر حال با هیچ کدوم حال نمی کنم. نه اینا. نه اونا. خوبیش اینه که با هیش کی حال نمی کنم و این یعنی خوشبختی محض.

پ.ن: اون چیزی که باعث زیبایی میشه درون آدمه. نه ظاهر. رسیدن به این مرحله بلوغ اندیشه میخواد.

پ.ن: ای کاش می‌شد لبانم را به لبانت دوخت و دستانم را در دست‌هایت شناور کرد.... همین

پ.ن: پری دریایی کوچولو رو دیدیم. پریشب. از فیلمای دیزنی هست با همون خمیرمایه جادو و عشقی غیر طبیعی. انیمیشن ماداگاسکار رو دیدیم با بهار. د میگه چرا از این فیلما خوشت میاد. تو با شیب تندی داری به سمت کودکی میری. راس میگه احتمالا.

اگه من آفتاب پرست بودم چی...

سریال زیبابین ساخته نتفلیکس رو دیدیم. ۸ قسمت بود. هر قسمت یه رنگ. گفته بودن همه رنگها رو می تونید جابه جا ببینید فقط رنگ‌سفید قسمت آخر باشه. فیلم پلیسی و جالب بود. خیلی ازش تعریف کردن اما ارزش این همه تعریف و نداشت. خیلی خاص نبود. در مقابل سریال مظنون که اکشن، هیجانی و با موضوع بکر بود چندان جلوه نداشت. اما بد هم نبود. هرچند د کلی غر زد. بهار گفت خب بابا نگاه نکن. آخر شب د می گفت چیه این فیلما که می بینید. حیف وقت نیست!!! گفتم بشینیم اسب تورین ببینیم همه ش بدبختی. گفت اره درک می خاد. گفتم والا من درکم نمی رسه. خودت بشین از صب تا شب نگا کن. (اسب تورین یه فیلم سیاه و سفیده که درباره یه اسب و پدر و دختر هست. کل فیلم باد و بوران و طوفان و سیب زمینی پخته خوردن و بدبختی و زل زدن به دوربین هست تا بمیرن. منتقدا خیلی ازش تعریف کردن. بی بی سی یه برنامه اختصاص داده بود به این فیلم و کارگردان و فیلمای دیگه ش. ولی مگه هر فیلمی رو که بی بی سی تعریف کنه ینی عالیه. من که خوشم نیومد. به شدت خسته کننده بود. به درد فیلم بازای حرفه ای می خوره نه من که فقط می خوام لذت ببرم. تامام)

پدر دکتر لام چن شب پیش فوت کرد. دکتر لام هم از اقوام خیلی دور هست و هم رئیسم بود تو دو تا خبرگزاری. واسه همین ارتباط خیلی نزدیکی باهاش دارم. دیروز زنگ زدم و بهش تسلیت گفتم. د گفت زنگ زدی مراسمش هم میری؟ گفتم آره.‌ د: ولش کن نمیخاد بری. من: خب زشته. نمیشه نرفت که. نزدیک هم هست...

وقتی آدم یکیو دوس داشته باشه رفتارها و اخلاق و حتی خصلت های بد اون آدم میشه منحصر به فرد. حالا اگه ازش خوشش نیاد بهترین رفتارشم میشه بدترین رفتار و اخلاق.

آفتاب پرست رو دیدین تاحالا؟ یه برنامه مستند بود از آفتاب پرست فیلم گرفته بودن. بدون اینکه شرایطش تغییر کنه یا دشمنی چیزی ببینه رنگاشو تغییر می داد. ینی از این رنگ به اون رنگ میشد. فوق العاده زیبا و رنگهای عجیبی داشت. مثل صورتی نارنجی قهوه ای سبز زرد آبی بنفش و .... داشتم فکر می کردم الان این آفتاب پرست داره فکر می کنه و میگه حالا این رنگی شم، یا مثلا میگه این رنگ الان بهتره ، یا میخاد رنگا و قابلیت هاشو تست کنه ببینه کار می کنه یا نه. هر چی هست قدرت خداست که ما بی خبریم.

شبکه جم فیت آموزش رقص هندی گذاشته. ینی ۲۰ دیقه ایروبیک و ده دیقه رقص هندی. خیلی خوبه. پر انرژی و خاص. منم باهاشون تمرین می کنم. چن سال پیش عروسی یکی از دوستام رفتم دو تا آقا همکار شوهرش بودن که هندی بودن. آهنگ هندی گذاشتن اینا رقصیدن. خیلی باحال بود. انگار فیلم هندی داری می بینی. از خود فیلما هم قشنگ تر بودن.

شده تا حالا کاری انجام بدین بعد از دور به اون کار نگاه کنید و خودتون تعجب کنید که عه این کار من بوده ینی؟

من وقتی شعرامو می خوونم دقیقا همین حس بهم دست میده. میگم من چجوری، کی،، چی شد انقد خوب کلمات رو کنار هم قرار دادم؟ شاید تحسینی خودخواهانه باشه. اما من این خودخواهی رو دوس دارم. و البته می دونم کلمات رو خدا در من به ودیعه قرار داد. دیروز که داشتم شعر انتخاب می کردم چشام هی قلب قلبی می شد.

پ.ن: اون وب رو آپدیت کردم.

پ.ن: سلام anahid68 عزیزم. دیروز قبل از اینکه بهم اطلاع بدی اومدم سر زدم بهت. دیدم نیستی. فهمیدم که اذیت هستی. هر کاری که باعث آرامشت میشه رو انجام بده. متاسفانه بیماران روانی زیادی هنوز هستند که به دنبال آزار دیگرانند. موفق باشی دوست گلم‌. دخمل خوشگلتو ببوس. مواظبش باش.

اصفهانی درون ما

اصفهانیا البته اونایی که من باهاشون برخورد داشتم یه اخلاقی دارن اینه که وقتی طرف براش سود و منفعتی داشته باشه باهاش ارتباط برقرار می کنن وگرنه ارتباطشون رو قطع می کنن. حالا این سود دهی می تونه در هر زمینه ای باشه. مجانی ازش چیزی یاد بگیرن یا بتونن از تو جیبش پول دربیارن یا... که همه یه طرفه است. برای دوستی ارزش قائل نیستن. چون دوستی رو بی فایده می دونن.

این خصلت رو من در خیلی ها دیدم حتی مجازی. شاید ما همه مون یه اصفهانی در درونمون نهفته داریم. اگرچه برای خودشون عادی شده و اصلا چیز بدی نیست اما برای کسی که از دور بهشون نگاه می کنه منزجر کننده س. یاد آقای خرچنگ تو باب اسفنجی میفتم که همه رو شبیه دلار می دید و لبخند می زد.

پ.ن: یه لیوان چایی سر شب می خوری اما طی دو سه ساعت تبدیل میشه به ۴ لیتر جیش. چه خبره خب.

دیروز تولد خاله میم بود. زنِ داداش الف. یادم رفت بهش زنگ بزنم. امروز میزنم. اما واقعیت اینه که سعی می کنم و وانمود می کنم دوسش دارم اما در واقع ندارم. دلم می خواست خیلی دوسش داشته باشم. اما نمی تونم. بدجنسی و خودخواهیش برام محرض شد. و باعث شد از چشمم بیفته و کسی هم که افتاد دیگه افتاد. ولی چون نمیخوام همین رشته باریک و نازک ارتباط با برادرم از بین بره این کارو می کنم علیرغم میل باطنی م.

انگار حسادت و کوته بینی جای همه چیو گرفته. و خاله هم از این موضوع مستثنی نیست. ناراحته و حسادت می کنه که ما وضع مالی مون بهتره. خیلی اجازه نمیدم تو کارام دخالت کنه. باهاش درددل نمی کنم. مشکلی رو پیشش نمیگم. دلش میخاد بدونه من چقد مشکل دارم که خوشبختانه هیچ کس ازش خبر نداره. فقط شمایید که می دونید. دلیلی نداره آدم مسائلش رو با دیگران مطرح کنه. بعد همونو به وقتش چماق کنن.

نمی دونم من از آدما دور شدم یا اونا از من. انگار کسی که دوسِت داشته باشه خالصانه وجود نداره. به خاطر خودت. اخلاقت. نگاهت. احساست.‌ منتظرن یه چیزی ازت بهشون بماسه. نمی پذیرن دوست باشی فقط دوست. شاید واسه همین هست که مردم میرن سگ و گربه می خرن. چون آدما انقد بی شرم و حسود و بدجنس شدن که دیگه باید پناه برد به حیوونا.

پ.ن: سریال کلاید اسکوپ ۴ قسمتشو دیدم. کتاب یوزپلنگان ..رو هم خووندم . دلم میخواد نقدشو بنویسم. یه کتاب دارم میخوونم رنگ آسمان شکل قلب من است کره ای و مناسب نوجوانان. واسه بهاره . از امشب شروع می کنم کتاب درباره ادونیس بخوونم.

تنهایی و خلوت

احساس می کنم نیاز شدیدی به تنهایی دارم. حداقل چند ساعت. یه روز کامل که نمیشه و امکانش نیست ولی واقعا به سکوت، تنهایی و خلوت نیاز دارم تا دوباره رفرش شم. کاشکی می تونستم چن ساعتی پدر و دختر رو جایی بفرستم.

اون موقع که بهار کوچیک بود یکی از آرزوهام این بود که بهار رو چن ساعتی بزارم جایی تا یه کم با خودم خلوت کنم. با خودم حرف بزنم. با خودم درد دل کنم. اما هیچ وقت نشد. چون هیچ قوم و خویشی اصفهان نداشتیم. الانم یه همچین وضعیتی شده که باز هم نمیشه.

آرزوهای کوچیکی که آدم بهشون نمی رسه. گاهی هیچ وقت. گاهی هم دیر.

یا مثلا دلم میخواد یه روز که هوا خوبه. غروب برم خونه بابا رو پله تو حیاط بشینم و با دل صبر با خیال راحت چایی بخورم و با بی خیالی به درخت خرمالو نگاه کنم و بی نگرانی از دیر شدن، هوا رو نفس بکشم. بفهمم که دارم نفس می کشم. شب که شد ساعت صفر برم بشینم رو پله زیر زمین سیگار بکشم و بگم خدایا مرسی ازت.

واقعا خیلی نزدیکه ولی خیلی دوره.
موضوعی که آدم فکر نمی کنه بشه آرزو.

پ.ن: بعضی روزا بازدید کننده ها میشن ۷۰ نفر . نمی دونم همون همیشگیان میان سر میزنن یا جدیدان که در کامنت گذاری خساست به خرج میدن.

پ.ن: بهار دیشب حالش بد بود. گلودرد. تب و ضعف. امروز بهتره ولی کمردرد داره. تب و بی حاله. یاد خودم افتادم که ۱۴. ۱۵ ساله بودم تب و لرز شدید گرفتم. مادرم سه تا لحاف رو م انداخته بود ولی باز دندونام به هم می خورد.

اون موقع تابستون بود و رفته بودیم روستای پدری م. زیر آبشار رفتم خیس خیس شدم و برگشتنی باد بهم خورد و افتادم. مریم اومد ملاقاتم. مریم خواهر ح بود. ح از همسایه های خونه آقاجونم بود که از ده سالگی از من خوشش میومد. انقد که عاشق مریم بودم حاضر بودم بخاطرش با ح ازدواج کنم. هنوزم عاشق خنده هاشم. ولی بدم میومد از ح. هرچند الان بهش بی تفاوتم. سر فرصت جریان ح رو تعریف می کنم.

نامم را به من بگو

یه تغییر دادم وبلاگو .

اگه گفتین؟؟؟

نمیخواد فک کنید . خودم میگم.

اسمم رو از قلندر به گل گندم تغییر دادم.

علتش اینه که بعضی از مخاطبا با اسمش ارتباط نمی گرفتن. بعضیام فک میکردن مردم. و خودم یاد مردای سیبیل کلفت با لباس سفید میفتادم که تو دل کوه بساط شراب و کباب ره انداخته بودن. فک کنم سیبیلای از بنا گوش در رفته بهم نیاد. واسه همین طی عملیاتی انتحاری اسمم رو عوض کردم.

البته خاص و شبهه ناک بود. باحال بود. حالا باز شاید تغییر بدم. نمی دونم.

اسم گل گندم رو دوس داشتم. قشنگ بود.

میم با این اسم منو مخاطب قرار می داد.

نیاز مندی ها

من فک کنم آدما بیشتر نیاز دارن به طرف تا اینکه دوسش داشته باشن. به محض اینکه یه نفر دیگه اون نیازو برطرف کرد سریع جهتشون رو عوض می کنن. واسه همینه که من به آدما و دوس داشتن کذایی شون بی اعتمادم.

دارم به این موضوع فکر می کنم که من طی یکی دو سال آینده باید بیزنس خودمو راه بندازم. بیزنسی که به هیچی ارتباط نداشته باشه. اما دو تا چیز میخاد. پول و پارتی. که خدا رو شکر در حال حاضر هیچ کدومو ندارم.

حالااون بیزنس ها چیه. من کار کردن با دو گروه سنی رو خیلی دوس دارم. در واقع عاشقشونم. یکی بچه ها و یکی سالمندا.
همین باعث شد که به فکر تاسیس مهد کودک یا خانه سالمندان بیفتم.

اما کی پارتی گردن کلفت داره تو بهزیستی!!!! یقینا من ندارم.

این دو تا با هم تفاوت داره. ساعت کاری مهد کودک نهایتا تا ۶ عصر هست اما اون یکی ۲۴ ساعته

مهد نیاز به مهارت و تخصص خاص ندارن پرسنل ش. اما این یکی نیاز داره پزشک و پرستار و روانشناس و ...

مهد دردسر و استرس کمتری داره و پول کمتری. اون یکی هم دردسر و استرس و زحمت بیشتری داره هم پول بیشتری.

دریافت مجوز برای مهد پیچیده نیست ولی برای اون یکی هست.

موضوع بعدی اینه که د نسبت به این دو تا هیچ موضعی نمیگیره. شاید بیشتر مخالفه ولی بروز نمیده. چن روز پیش بهش گفتم قرار نیست من تا سالها دنبال کار بگردم یا کار خبر کنم. از من گذشته این چیزا. یه آموزشگاه یا یه جایی رو راه میندازم. یه کم تو فکر رفت. ولی چیزی نگفت.

پ.ن: همین فکراس که آدمو تا ۲ بیدار نگه میداره دیگه.

پ.ن: همسایه مش قنبر مرسی از توضیحی که دادی و شبهات رو برطرف کردی. هی یادم میرفت بهت بگم.