عید دیدنی
تمام زمستون مریض نشدم اما امروز دو روزه که مریض شدم. سرماخوردگی و بدن درد و تب.
د هم مریضه. امروز قراره یکی از خواهراش با دو تا پسرش بیان. اما ناهار نمی مونن. ولی از این مدلان که زود میان. البته د گفت. از ۸ بیدارم. خیلی بده که انقد زود میان. بابا هم مریض شده. نتونستم برم پیشش. چون خودمم جون نداشتم.
کتاب چراغ آخر از صادق چوبک رو خووندم. کتاب همنوایی شبانه ارکستر چوبها رو از تو گوشی دارم میخوونم.
کتاب پاستیل های بنفش رو هم دارم میخوونم. من این کتابو عیدی واسه بهار گرفتم با دو تا کتاب دیگه. می خوام کتابو بخوونم ببینم چرا انقد پر فروشه و چرا انقد پر طرفداره.
رفتیم خونه خواهر د. شوهر خواهرش کنار عکسای خانوادگیو و نوه هاش عکس آرنولد رو گذاشته بود و نوشته بود علاقه. پشتکار. دوس داشتم عکس بندازم اما خب یه کم خجالت می کشیدم که عکس بندازم.
حدود ۱۶ اسفند سین برام تو وبلاگ قبلی یه کامنت گذاشته که من دوست داشتم. هم میگم چه خوب که کامنت گذاشت هم میگم ای کاش نمیذاشت و در خیال بود همچنان. ولی خب ... کامنتش رو میزارم. بعدتر البته.