امروز صبح ساعت ۸ نشده بود رفتم خونه بابا. تازه از خواب بیدار شده بود. دیروز الویه درس کردم. واسه امروز هم مرغ گذاشتم. برای بابا برنج درس کردم با مرغ و الویه بردم براش. چقد غذای تکراری بخوره. یا از بیرون یا دستپخت خودش. چقد گنا داریه. تنهاس. نمیره خونه کسی هم.

نمی دونم چرا الف ر یهو از کوره در رفت و پاچه گرفت و هر چی تو دلش بود بهم گفت. یعنی یه جوری باهام حرف زد که گفتم در مقابل آشغالی مث تو ترجیح میدم سکوت کنم. چقد از رفتارش بدم اومد. و چقد دلخور شدم و چقد...
آدم از خود راضی هست که فکر می کنه الطافش خداگونه ست و سایرین بنده اون هستن. متنفرم از این شخصیت. انقد که حتی حالم به هم می خوره درباره ش بنویسم و حرف بزنم. البته یه مزیتی داره دیگه بهم پیام نمیده و دلم میخواد بلاکش کنم.

امشب قراره با استاد محمدعلی بهمنی گفتگو کنم. اگر باز کنسل نکنه. چقد دوسش دارم. ترانه سرای آهنگ خرچنگ های مردابی حبیب : به شب نشینی خرچنگ های مردابی....

می خوام لیست کتابایی که امسال می خوونم رو پست ثابت بزارم.