همون همیشگیا

صبح از دانشگاه پیام نور زنگ زدن که بیا ثبت نام حضوری، گفتم نمیام. گفت انصراف؟ گفتم بله
بلافاصله از دانشگاه آزاد زنگ زدن گفت: تو نمی تونی اینجا درس بخونی ترازت با ما نمی خوره. پایینه. می تونی تاریخ بخونی. پرونده تو بیا بگیر. گفتم بعید می دونم. میگه سیستم اینجوری میگه دست ما نیست. انصرافتو بزنم ؟ گفتم فردا میام صحبت می کنم. گفت اوکی.

با خودم فکر کردم که د به آرزوش رسید. ینی بفهمه چقد خوشحال میشه میگه حق با من بود که گفتم و .... و من دوباره میشم همون زن دلخواه گوسفندی که هر چی آقایی بگه، میگه چشم و ....

تو همین افکار بودم که گوشیم دوباره زنگ خورد‌ همون خانومه بود، به نظرتون چی گفت؟ گفت سیستم رو دوباره رفرش کردم، همین دانشگاه همون رشته می تونی ثبت نام کنی. خواستم بگم درد. روانی. ولی فقط گفتم هووف.

پ.ن: کامنتاتون که می دونید: بعدتر تایید

ادامه نوشته

یه کم دری وری

معمولا به ندرت پیش میاد یا اصلا پیش نمیاد آدم یکی رو تو مسیر اتوبوسش دو بار ببینه. اونم دو تا آدمی که مسیری رو هر روز نمیرن. چند روز پیش که سوار اتوبوس شدم یه خانومی رو دیدم. کار اداری داشت از دماوند اومده بود، منم داشتم کلاس میرفتم، اونروز هم بقیه کارش بود، منم بقیه کلاسم. هر دو مون وقتی همو دیدیم جا خوردیم. چون این مسیر ، مسیر هر روز من نیست، مسیر هر روز اونم نبود. کلی حرف زدیم و آخر دعوتمون کرد دماوند. میگن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه، اینه.

دو تا گروه کاملا مخالف در ارتباط با دانشگاه رفتنم نظر میدن.
گروه اول تشویق می کنن، گروه دوم دقیقا میگن ک. ص خلی داری میری و ....
جالب اینکه گروه دوم بشدت اصرار بر درست بودن نظرشون دارن .

د افسردگیش بیشتر شده، یه کمی مخش تاب برداشته. گاهی خیابونا رو اشتباه میگیره. گاهی اعداد و ارقامو قاطی می کنه مثلا میگه نوشته مرغ کیلویی ۸ هزار تومن. میگم منظورت ۸۰هزار تومنه؟ میگه آره‌....

ادامه نوشته

آخیش بلند

صبح قبل از اینکه برم دانشگه واسه ثبت نام، یه پرنده رفت زیر کمد د تو بالکن. پارسال همونجا یه پرنده مرده دیدم که بدنش کرم افتاده بود. صحنه غم انگیز و هیجان انگیزی بود. تا حالا کرم تو بدن ندیده بودم تا حالا پرنده مرده رو اینجوری ندیده بودم. فک کنم قمریها وقتی میخوان بمیرن، می فهمن و میرن یه گوشه دنج و تاریک پنهان میشن. اگه اینجوری باشه که خیلی عجیبه.

امروز به د گفتم نکنه میخواد بمیره رفته اون زیر؟ و بعدش رفتم دانشگاه. کارام انجام شد. هنوز ثبت نهایی نشدم، چون تغییر گرایش بود. شهریه هم ندادم تا بعد بهم اطلاع بدن، فقط گفتن کلاسها رو شرکت کن که عقب نمونی.

یکی از استادامو دیدم که بیست سال پیش باهاش کلاس داشتم. نشناخت ولی من شناختمش. احتمالا پیرشدم یا خیلی تغییر کردم. اون موقع خیلی بشاش و سرحال بود. دلم براش سوخت. گفت شنبه ها و دوشنبه ها هستم بیا پیشم.
گفت استاد میم هم هست.
همه به من می گفتن چقد شبیه استاد میم هستی، حتما میرم می بینمش.

یه آخونده رو دیدم گفتم عه من با این وصیت گذروندم. لامصب هیچ تغییری نکرده بود. هیچچچچ تغییری.

امروز خووب بود. کلاسا دوشنبه و چهارشنبه شد.
یکشنبه و سه شنبه فعلا کلاسای فنی و حرفه ای میرم. بعدشم می مونم خونه ور دل د. استراحت می کنم و به کارام میرسم.
سر کارمم میشه پنجشنبه، جمعه، شنبه، دوشنبه ها اگه با کلاسم خسته کننده باشه نمی رم،اگه نباشه میرم.
چون کلاسم از یک تا ۴ و نیم هست. اونم از صبح برم تا ۱۲. شاید جالب نباشه و خسته بشم.

فعلا که خیالم راحت شد بعد از یکسال و نیم و حالا یه آخیشششششش بلند.

وقتی کارم حل تموم شد، به د زنگ زدم، گفت همین الان پرندهه حالش خوب شد و پرواز کرد.

انتهای دنیا

امروز همش با خودم زمزمه می‌کردم: وایسا دنیا که من میخوام پیاده شم. واقعا دلم میخواد از زندگی پیاده شم.

خسته ام به لحاظ روحی.

تپش قلبم دو سه شبه شروع شده. سر شب تا بخواد خوابم ببره تپش قلب دارم، نصف شب بیدار میشم تپش قلب دارم‌ انگار قلبم داره از حلقم میزنه بیرون. انقد اون موقع دلم میخواد گریه کنم تا آروم شم، ولی نمیشه.

بهار: کاشکی میشد از زندگی لفت داد، بعد با یه اکانت دیگه وارد زندگی شد😂
من: اگه تونستی لینکشو برام بفرست.🤣

امروز یه آقایی از دانشگاه بهم زنگ زد، گفت دخترم! کارای ثبت نامتو فردا بیا انجام بده.

انقد این کلمه دخترم در جان من نشست که کلی حس خوب بهم منتقل شد. فهمیدم چقد نیاز به پدر دارم، به مادر، به کسی که منو یه کم فقط یه کم زیر پروبال خودش بگیره و بگه نگران نباش. آروم باش. من کنارتم. اما هیچ کس نیست.

پ.ن: مرسی از کامنتاتون. بعدتر تایید می نمایم.

ادامه نوشته

حس خووب

حس خوبیه که دانشگاه قبول شدم. رشته ای که دوست داشتم.

بهار خوشحال شد، اول گفت دانشگاه تهران؟ گفتم نه. انقد خوشش اومد که قبول شدم رفت به دوستای کلاس زبانش گفت. اونام بهم تبریک گفتن.

اگرچه د اول چندان خوشش نیومد و ناراضی بود اما بعد گفت یه هدیه برات می گیرم. زحمت کشیدی.

راست میگه خیلی زحمت کشیدم. تو استرس و دلهره درس خوندم. مقاومت کردم و ایستادگی، با پشتکار فراوون‌ .

خیلیا انتقاد کردن ازم و بهم گفتن عقلت کمه تو این اوضاع و احوال میری دانشگاه. اصلا واسه چی میری؟ تو این سن به چه دردت میخوره؟ و ....

ممنون از همه دوستای مجازی که تبریک گفتن و برام دعا کردن. دم همتون گرم با معرفتا🥰😍😍🤩🤩🤩

.....

پریروز که از کلاس میومدم یه پارک دیدم دلم میخواست رو نیمکت پارک بشینم و استراحت کنم ده دیقه. ولی نکردم. وقتم محدود بود. یعنی همین ده دقیقه رو هم از خودم دریغ کردم که ذهنمو پاک کنم و لذت ببرم از هوای خوب.

از بس می ایستم پاهام داره واریس می گیره. این بده!!!

همه چی درهم شده

موقعی که مادرم زنده بود، چن سال قبل از فوتش (خیلی مریض بود، فشار خون و قند و چربی و ... که تقریبا همه ایرانیها حداقل از ۶۰ به بالا باهاش درگیرن.) مدام میگفت نمی میرم راحتشم. چیه این زندگی
تا اینکه مرد و راحت شد.

بعد از فوت مادرم، باباهه مدام می گفت من تنهام. همه فامیلام مردن فقط من موندم. خواهر برادرام، پدر و مادرم، پسرخاله ها و دخترخاله م ، پسردایی هام و پسرعموهام همه رفتن هیش کی نمونده. من تنها شدم.

و من سر هر دوی اینا خیلی ناراحت میشدم ولی کاری ازم برنمیومد.

الان د ترکیب این دو نفر شده. مدام یا مثل مادرم حرف میزنه یا بابام. با این جمله اضافه که شماها بی عاطفه اید. من واقعا نمی دونم برای تنهاییش چی کار کنم. خیلی وقتا واقعا دلم میخواد کمکش کنم. اما می دونم تنهایی از بیرون نیست. تنهایی از ذهن و درون آدمه. من چه کنم که تو هیچ جا نمیری و با هیش کی ارتباط نمیگیری. من چه کنم تو من و بهارو از خودت نمی دونی؟ من چه کنم که ما برات غریبه ایم و ما رو خانواده خودت نمی دونی؟

خلاصه هم دلم براش می سوزه هم نمی دونم چیکار کنم براش.
دیشب خواب دیدم از جوب داشته می پریده پاش لیز خورده کاسه سرش شکسته، خیلی ترسبدم تو خواب.

.......

همسایه مون دو تا دختر داره همسن بهار و از بهار یه سال کوچیکتر، بچه سومش پسر ۴ ساله ست، دیروز تو راه پله ها خانومه رو دیدم با آقاهه، بغل خانومه یه بچه دو سه ماهه بود. احوالپرسی کردم ولی در حالت هاج و واج. نمی دونستم بچه شو تبریک بگم یا بهش فحش بدم. آخه زنیکه تو خودت داری از ضعیفی می میری زرد و زار، بچه آوردنت چیه تو این وضع خراب اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، اینا هیچی تو این بی آبی و بی برقی و آلودگی. واقعا حس می کنم عقل ندارن.

نه خانواده بی فرهنگی ان که ادم بگه فقر فرهنگی دارن، نه پول دارن که آدم بگه خیالش راحته بچه ها رو میفرسته اونور آب.

.........

اونجا که میرم یه خانومه ست بی سواده، ریاضی یه کمی اعداد دو رقمی رو فقط بلده، امروز با کلی من من بهش گفتم اگه دوس داشتی ریاضی بهت یاد میدم، خوندن و نوشتن ، گفت من ریاضیم خیلی خوبه نمیخواد😵‍💫😵‍💫😵‍💫
فک کنم بهش برخورد. بعدم دیگه نزدیکم نمیومد.

.....

دیروز کلاس ثبت نام کردم. کلاس ... . بعد از یه سال و نیم تردید. امروز جلسه اولش بود.

ادو سه روز پیش از چت جی پی تی برنانه ریزی خواستم. خیلی بهتر از من برنامه ریزی کرد برام که شاید با وقت محدود من بتونه بهم کمک کنه. الان بعید می دونم به دردم بخوره چون همه چیم قاطی شده.

.......

و در همین اثنا جواب ارشد اومد😁

هم خوشحالم هم .... ولی نه، بیشتر خوشحالم

زندگی ناهمگون

برای رفع استرس و اضطراب بهار قرار شد یه برنامه بریزم که تو هفته کارای هنری متنوع انجام بده و از گوشی کمتر استفاده کنه.

یکی از اون کارا خمیربازیه، یکیش نقاشیه یکیش نوشتنه، یکیش برنامه نویسه. و ...

خمیربازی رو براش خریدم. خیلی کیف کرد. همین دو سه روزه آروم تر شده. هی نق نمیزنه از درس و مدرسه بدم میاد.

.........

دیشب خواب مامانمو دیدم. خیلی بغلش کردم. مامانم همچین سرحال و قوی بود و مثل پرنسس ها. من که عادت دارم تو خواب از مامانم سوالای عجیب غریب می پرسم دیشب با وجودی که میتونستم بپرسم و یادم بود اما نپرسیدم. حس کردم خیلی بی اهمیت و پیش پا افتاده ست. امروز خیرات براش کردم تو محل کار.

.....

لنتی چرا جواب ارشد نمیاد!!!!!!!!!!!!

ادامه نوشته

رفتار نچنگ

دیروز که داشتم برمی گشتم یه خانم تقریبا مسنی یه مسیر کوتاهی رو پیاده باهام همراه شد. این خانم یه طرف صورتش گوشت اضافه آویزون داشت و چند تا از دندونای جلوش ریخته بود. شکل ظاهرش نشون میداد که از خانواده فقیری هست. تو همین مسیر کوتاه که باهام حرف میزد سعی کردم بهش گوش کنم و لبخند بزنم تمام تلاشم رو کردم که اکراهی ازم دریافت نکنه به خاطر چهره ش. تو همون مسیر کوتاه سه چهار دقیقه ای دائم به خودم یادآوری می کردم که مواظب رفتارم باشم و کاری نکنم که احساس بدی بهش منتقل شه. از طرفی مسیرش ازم جدا میشد و با من سوار اتوبوس نمیشد اما من خودخواه میگفت کاشکی باهات نیاد.

اصلا از ذهنم خوشم نیومد. دوست نداشتم اینجوری نگاه کنه. من که ظاهرمو حفظ کرده بودم و بهش با حس خوب لبخند میزدم و حرف میزدم باید باطنم هم به اندازه ظاهرم صادق بود ولی چندان با ظاهرم موافق نبود و تو این زمینه به خودم نمره خوبی نمیدم.

........

اینجا با آدمهای زیادی در ارتباطم. خیلی زیاد. با روحیات مختلف و داستانهای زندگی متفاوت. واقعا میشد زندگی اینا رو داستان کرد و نوشت. مثلا لیلا ترکه. دوازده سال پیش با اصرار برادرش اومد تهران. و اینجا کار می کنه حالا هم برادرش اصرار داره که برش گردونه اما نمیخواد برگرده.
اون یکی دختر ۱۷ ساله داره میخواد با یه مرد زن طلاق داده ۳۵ ساله ازدواج کنه. و اینا مخالفن. وقتی باهام حرف میزنه و درددل می کنه انگار مامان من هست که بیست سال پیش تو همین موقعیت قرار گرفت.
اون یکی اهل سبزه واره بعد از ازدواجش اومده. و پیرزنهایی که اونجا هستن و یه دنیا زندگی و خاطره پشت اوناست. (واقعا بعد از مرگ این خاطره ها و روزها کجا میره؟ این انرژی و احساس کجا میره. دیشب یه کتاب می خوندم نوشته بود جسم فنا میشه ولی انرژی می مونه؛ ولی نگفت کجا میره و چه بلایی سرش میاد. ینی رها میشه؟ جایی پنهان میشه؟ رو چیزی میشینه مثل گردوخاک یا مثلا یهو به ذهن و روح کسی وارد میشه؟🤔)

از دیروز برای این خانمه که نتونستم از درونم بهش عشق بدم، ناراحتم. شاید یه جور ترس شرطی شده داشتم که نسبت بهش احساس امنیت نمی کردم. هرچی بود ذهن و فکرم قشنگ نبود.