تربیت متفاوت

چند روز پیش با بهار رفتیم سوپر، بهار یه خوراکی انتخاب کرد قیمتشو نگا کرد بعد گفت نمیخام. گرونه. یه چیپس برداشت. هر چی گفتم گرون نیست بخر. قبول نکرد. دیگه خواستم دعواش کنم. ولی بازم برنداشت. خیلی حالم گرفته شد.

اومدیم خونه به د گفتم بهار اون خوراکی رو نخرید. هر چی گفتم قبول نکرد. و واکنش د این بود: آفرین. دخترم آینده نگره و می دونه نباید پولاشو بیخودی خرج کنه.
من 😵‍💫 اینجوری بودم و حس کردم بهارم 🥴 اینجوریه.

اما دلم طاقت نیاورد. امروز که رفتم کلاس زبان دنبالش، همونو براش خریدم و بهش دادم. این بچه انقد ذوق کرد و خوشحال شد. تو خیابون بغلم کرد و گفت مامان عاشقتم. عشق زندگیمی.

این برای من یه دنیا ارزش داره. می دونم ۵۰ تومن برای یه خوراکی معمولی (اسمش نمی دونم چیه. شبیه شیپوره😁)که مثل چیپسه زیاده. ولی برام ارزشمنده چون بهار واکنش نشون داد و این ینی من دارم از رفتارم با بهار جواب می گیرم.

یا مثلا روز دانش آموز براش ۵ تا ماژیک پاستیلی خریدم. انقد ذوق کرد. می دونم چیزایی رو که با رنگ و نقاشی سروکار داره خوشحالش می کنه.

ادامه نوشته

روزای پرکار

حس نوشتنم نمیاد. هیچ نوعی.

دیروز آقای همسایه رو دیدم. یه سال پیش همسرش فوت کرد. دیروز لبه جدول نشسته بود تو خیابون. هی نگاش کردم که بشناسمش، ولی نشناختم. اومدم تو خونه یادم افتاد آقای همسایه ست. دیروز غذا که درست کردم یه ظرف هم دادم به د ببره واسه آقای همسایه. چقد گنا داریه!!!

پ.ن: قطعی برق چیه وسط پاییز!!! واقعا که گندشو درآوردن.
ما که نمی‌تونیم حتی برق مملکت‌مون رو تامین کنیم چرا واسه بقیه شاخ و شونه می کشیم؟

امروز صبح رفتم مدرسه بهار. دیوارای کتابخونه رو یکی دو تا از مامانا رنگ کردن. منم کتابا رو مرتب کردم و گذاشتم. اومدم خونه و بعد آماده شدم که برم مراسم مادر زنداییم.

ادامه نوشته

کارای مونده یا کارای وامونده

دیروز بهار مدرسه نرفت. مچ دستش کهیر زده بود. دیروز عصب دستاش از کار افتاده بود و بی حس بود. امروز خوب بود رفت مدرسه.

امروز کتابخونه مدرسه بهار بودم. چندتا از مادرای دیگه هم بودن، کتابخونه رو با هم تمیز کردیم. اما هنوز مونده کاراش. اسپری رنگ خریدن واسه دیوارا. رنگ و غلطک هم خریدن سقفو رنگ کنن. کتابخونه از طبقه سوم اومد اول. خیلی خوب شد. دقت کردین من کارا رو از اخر به اول نوشتم😊

پ.ن: یه سفارش خراشکاری هم یکی از دوستای وبلاگی سفارش داده، اونم دارم انجام میدم.

همه کار می کنم غیر از درس خوندن.

پ.ن: یکی از باحال ترین و خنده دارترین و تاسف بارترین خبرای سیاسی چند روزه اخیر این بود که سربازای کره شمالی میرن روسیه. وقتی با اینترنت نامحدود روسیه مواجه میشن، فقط فیلمای پو رن می بینن. جبهه جنگ رو ول می کنن و شروع می کنن ... زدن، بعد هم بی حال و بی رمق میفتن. حالا روسیه مونده اینا رو چی کار کنه.

زندگی موازی من و دوستم

سلام دوستای عزیز.

ممنونم از احوالپرسی تون.

رمز خواستین بگین.

ادامه نوشته

غم دارم

غمگینم خیلی غمگین

رو دوشم یه کوه سنگینی می کنه

ادامه نوشته

مغزشویی

دیروز با بهار رفتیم تو دل طبیعت و کلی هوای خوب وارد روحمون کردیم.
تو اتوبوس یه پسره سوار شد آهنگ تو که مه جان و جهانی ، عروس مازندرانی ... یه آهنگ شاد باحال رو گذاشت تا پول جمع کنه. داشتم گوش میدادم و همزمان از تو گوشی اهنگو پیدا کردم. دیدم چقد از آهنگای شمالی خوشم میاد. انگار یه تاریخ یه اصالت تو ش داره و شاید این برگرده به مادرم که شمالی بود. مثل همه زنهای شمال کدبانو، مهمون نواز، خوش برخورد، صبور و عاشق بچه هاش و ....

داشتم فکر می کردم ماها بیشتر اصالت شهری که مادرمون توش زاده شده رو تو روحمون داریم. نه حتی خودمون یا پدرمون.

دم همه شمالیای با عشق گرم.

تو مترو خانمه با دف وارد شد، آهنگی از ضبطش پخش شد و خودشم شروع کرد دف زدن و قر ریز اومدن. برای جمع کردن پول. این هنحارشکنی رو دوس داشتم. کسی نمی تونست به کار یا پوشش یا حجابش ایراد بگیره. دوس داشتم کمکش می کردم اما پول همراهم نبود.

برگشتنی ایستادم کنار آبشار مصنوعی و طبق معمول مغزم رو جلا دادم. به این شکل که مغزم رو درآوردم و تو هوای خنک پاییزی با آب سرد حسابی شستم. بعد هم گذاشتمش تو آفتاب تا خشک بشه.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

دیروز سه و نیم بود که رسیدیم خونه. ناهار خوردیم تا اومدم دراز بکشم بابا زنگ زد که من اومدم خونه اگه میخای بیایی، بیا. چن دیقه بعد لباس پوشیدم و د طبق معمول جواب خداحافظی مو نداد و منم رفتم خونه بابا. بعد از یک ماه بابا رو دیدم.

یه حس غریبانه و پیری داشت. فقط به من زنگ زد که برم ببینمش؛ ولی من به داداش الف هم زنگ زدم که بیاد. ساعت ۷ بود که داداش حسن بابا رو برد خونه خودشون و منم رسوند دم خونه.

اومدم خونه، د شروع کرد به غر زدن؛ اما من دیگه دنده پهن شدم و به حرفایی که می زنه کاری ندارم. فقط تو دلم به یه دیوانه ای بسنده می کنم و میرم سرمو گرم می کنم.

رهایییییییی

ما در واقع جذب آدمایی میشیم که یه سری ویژگیهای خاص و منحصر به فرد دارن یا منفعت برامون دارن. اگه با گذشت زمان اون ویژگیها از بین بره یا دیگه منفعتی برامون نداشته باشن دیگه جذابیتی هم برامون ندارن. (البته این در مورد طرف مقابل ما هم صدق می کنه. اونا هم به همین خاطر جذب ما میشن)

واسه همین سخته بشه آدمی رو پیدا کرد که دو تا ویژگی رو همزمان و مداوم داشته باشه. چون تجربه ثابت کرده( حداقل تجربه من) یا طرف ویژگی خاصی داشته، اما منفعتی نداشته، یا منفعت داشته اما منحصر به فرد نبوده و در برهه ای کوتاه هر دو رو داشته، اما بعد از گذشت زمان دیگه نه منفعت داشته نه خاص بوده.

واسه همینه که عمر رابطه ها کوتاه شده. رابطه صرفا دو جنس مخالف نیست، بلکه دو تا جنس موافق هم مد نظره.

..........

رها کردن آدمای واقعی برام خیلی راحت تر از آدمای مجازی شده. انگار یه هویج خرابو میندازم سطل آشغال. به همین راحتی! چرا؟ چون وقتی ارزش ندارن، نگه داشتن‌شون معنی نمیده.

اینو خیلی سخت فهمیدم. ولی فهمیدم و الان خوشحالم که در عرض دو دیقه طرف از ذهنم پاک و بعد به زباله دان تاریخی ذهنم فرستاده میشه! انگار که از اول نبوده.

پ.ن: فیلم کیک محبوب من رو یکی از شبکه ها نشون داد و فک کنم با تاخیر ده دیقه ای فیلم رو دیدم. فیلم فوق العاده قشنگی بود. یک فیلم کاملا ایرانی. با فضای احساسی و عاطفی ایرانی. جز به جز فیلم قشنگ بود. هیچ گونه ضعفی نداشت یا من ندیدم. به نظرم بهترین فیلم ایرانی‌ای بود که در تمام این سال‌ها دیدم. پیشنهاد می کنم حتما ببینید.

تخم لاک پشت‌ها

یکی از تغییراتی که تو برنامه جدید برام اتفاق افتاد اینه که بعد از ناهار ظرفا رو می شورم. بله. این کار برای من مثل کوه کندن بود و بسیار منزجرکننده و مملو از چراهای بی پایان. مثل غذا پختن و بقیه انجام کارای خونه. انگار با این برنامه جدید تغییرات خوبی اتفاق افتاد و خوشحالم. خوشحالم چون ناراحت نمیشم و سوالای بی سر و ته سراغم نمیاد.

............

دیشب خاب دیدم که رتبه کنکورم خیلی زیاد شده و من یه دانشگاه خیلی بد ینی بهتر بود قبول نمی شدم قبول شدم. دانشگاه رزمندگان اسلام. اخه این چی دانشگاهی بود؟؟؟!!! گفتم خب غیرمجازی میرم ثبت نام می کنم. اندوهگین بودم ولی نه خیلی.

.......

یه برنامه مستند داشت نشون میداد که لاک پشت های ساحلی وقتی تخم شون رو تو شنهای اطراف دریا میذارن و میرن، این تخم‌ها با توجه به درجه هوا نر یا ماده میشن. اگر هوا گرم باشه لاک پشتها ماده و اگر هوا سرد باشه نر میشن. الان که هوای زمین داره گرم میشه احتمالا شاهد انقراض لاک پشت نر و سایر لاک پشتها خواهیم بود. کاشکی برای ما آدما هم همینجوری بود!!! میشد جنسیت رو تعیین کرد. البته برای من فرقی نداشت چون باز بهار همون بهار بود. ولی دولتها تو روند فرزندآوری دخالتهای زیادی می کردن.

..........

امروز تو خبرا اومده بود، منیرو روانی پور (نویسنده) به فیلم کیک محبوب من اعتراض کرده که فیلم اقتباسی از کتاب اون بوده. نیم ساعت بعد دیدم یه شبکه داره فیلم رو نشون میده. تقریبا آخرای فیلمو دیدم. عجب قشنگ بود. بازیگر زن بدون حجاب بوده. شاهد صحنه های قشنگی بودم. انقد عاطفی بود که کیف کردم. چقد سینمای ایران می تونه پیشرفت کنه و چقد صحنه های بکری رو خلق کنه اگر سانسور ازش برداشته بشه.

.......

فیلم زیبای آمریکایی رو دیدم برای سال ۱۹۹۹ بود. برنده اسکار بود. معضلات اجتماعی و جنسی و خانوادگی جامعه آمریکا رو به تصویر می کشید. فیلم اندکی کمدی بود. وقتی یاد یه سری صحنه هاش میفتم هنوز می خندم.

فیلم خوب دیدن باعث میشه حال ذهنم خوب بشه. فلذا به دو سه تا فیلم‌ خوب در هفته نیازمندیم.

خونه جدید کاکتوس

دیروز از توی حیاط یه کاکتوس قلمه زدم که بکارم تو گلدون. قلمه زدنش سخت بود. چون تیغ داشت. از اینکه اونو جدا کردم از خانواده ش حس خوبی نداشتم. یه حس ناراحتی اومد سراغم.

امیدوارم خونه جدید براش خوب باشه. دیروز گذاشتمش کنار گلدونهای دیگه، اما چن ساعت بعد گذاشتم روی کابینت تا جلوی چشمام باشه. امروز حالشو پرسیدم بهتر از دیروز بود.

دیروز با خودم گفتم فردا که بهار دیرتر میاد، فرصت دارم آخ جون فیلم ببینم، ده دیقه بعد تو کانال مدرسه گذاشتن که فردا به دلیل جلسه شورای دبیران بچه ها ۱۲ تعطیل میشن. ینی تف تو این شانس. نذاشت از ذوقم یه ربع بگذره. شانس من در همین حد تخمیه چه برسه به موارد بزرگتر.

ادامه نوشته

تهوغ ذهن

یک ساعت خوابیدم، الان بهترم. دچار فرسایش ذهن شده بودم.

برم بشینم یه کم مطالعه کنم. از صبح چن صفحه بیشتر نشد.

یکی از تغییرات عمده من، ظرف شستن بعد از غذا خوردن بود و اینکه صبح بعد از رفتن بهار نمی خوابم. این دو تا کار برام مثل شکستن شاخ غول بود.

ادامه نوشته

افکار بغایت شوم

افکار شوم حقوقی در سر دارم.


دوستان افکار پلیدی تو ذهنم هست که جنبه حقوقی داره، لطفا اگه می دونید راهنمایی کنید و در تصمیم پلیدگونه آینده همراهیم کنید.🤣

یه عمه داشتم خدابیامرزش، ۵ تا شوهر کرد.

ادامه نوشته

بهترین زنگ تفریح من که بین کارام انجام میدم، نوشتن هست. مخصوصا اگه یه یه موضوع تو ذهنم بالا پایین بپره.

وقتی تنها میرم بیرون ترجیح میدم که آهنگ گوش ندم. دوس دارم به آدما نگاه کنم. مثلا سیل موتور سوارا. آدمای گوشی به دست. آدمای منتظر. مردایی که دارن فحش می دن. بچه هایی که دارن می دون. مامان بزرگایی که لنگان لنگان راه میرن و ....

دیدن عمق وجود آدما برام جالبه. اینکه هر کدوم چه روحیه ای دارن. چه حالتی دارن. چه اندوهی دارن. چه دلخوشی هایی دارن. چقدر نادیده گرفته شدن. چقدر خواسته دارن. آرزوهاشون چیه و ... اینا برام جذابه.

از کنار نگاههای موشکافانه یک نویسنده ناشی، همینجوری رد نشین.

ادامه نوشته

چه وضشه آخه!

دیروز با خبر شدم که بابا خونه روستا رو داده به داداش حسن.

ادامه نوشته