اتصال رشته ای آدما

همونی که بهم گفت من بهت ایمان دارم و در یک عمل جوگیرانه خواستم اعلام پیامبری کنم، پیام داده "دوستت دارم استاد. من با خووندن شعرا و نوشته هات آروم میشم. انگار کنارمی."

راستش فاز این آدما رو نمی فهمم. نمی تونم بگم دروغ میگن اما نمی تونمم قبول کنم. تو یه گروه تلگرامی هستم که اینم عضوه.

ازم پرسید اینایی که نوشتی برای همسرته؟ گفتم از خیال میاد و تو خیال هم جرقه میزنه. زمانی می تونم برای کسی بنویسم که عاشقش باشم . گفت مگه عاشق همسرت نیستی؟ گفتم دوسش دارم ولی عاشقش نه. حس عاشقانه فرق داره. گفت: دوست داشتن بدون عشق معنی نداره. (چون اونجا ورژن مودبم هست نتونستم بگم ...س نگو بابا. ولی واقعا دلم خاست بهش بگم و با پشت دست بخوابونم دهنش.)

پرسیدم تو عاشق همسرتی؟ اون چی؟ گفت اره. اونم اره.
پرسیدم احساس اول ازدواجت با الانت تغییر نکرده؟ گفت بیشتر شده حتی. خواستم بگم مثل سگ دروغ میگی جاکش. ولی بهش احترام گذاشتم و مودب بودم. خواستم بگم عوضی اگه تو عاشق زنت بودی که به من پیام نمی دادی و با من لاس نمی زدی که من با تو آروم میشم. بعدم یه مشت تعریف ردیف کنی برام. من که می دونم با کمالاتم باسوادم یا هر چی اما تو برای چی به من میگی. میخوای ازت خوشم بیاد که اشتباه می کنی یا عاشقت شم که اونم صد درصد اشتباه می کنی.

و اما بعد اینکه معتقدم کسی که عاشق کسیه با شنیدن صداش، با دیدنش با یادش نفسش بند میاد. جونشون به هم بنده. چشماش برق میزنه و اشکش درمیاد. اما بعد از ازدواج به خاطر کارکرد مغز به خاطر تکرار و روزمرگی عشق کمرنگ میشه. و جاش دوس داشتن، عادت، وابستگی می گیره. و اینا با عشق فرق داره.

اگر یه روزی عاشق کسی بشم که گه میخورم حتما باید نفس تنگی جز برنامه هام باشه. 🤣 ولی گذشته از شوخی سنسورای عاشقانه م بسته ست. خیالتون راحت ....

میخوام بگم آدمایی که عاشق من میشن یا ابراز علاقه می کنن یا هرچی یه تخته شون کمه. و واقعا چقد خرن. و واقعا چقددددد

راستش مدتیه خیلی طولانی که آدما برام جنسیت ندارن. آدما فقط آدمن. انسانن و با یک رشته باریک به هم متصل. همه شون رو دوس دارم. آدما برای من دیگه زن و مرد ندارن. هیچ حسی بهشون ندارم. مثلا من اگه به حسین ابراز احساسات کنم همون احساسیه که به دیار دارم. نمی گم چون حسین مرد هست احساسم متفاوته که اصلا نیست. واسه همین راحتم. اگرم با کسی حرف میزنم تماما یک احساس ثابت بین همه ست. شاید با یکی ارتباطم بیشتر باشه یا با یکی کمتر اما نوع نگاهم فارغ از جنس بودنه. نمی دونم این یک عیبه یا چه؟
خلاصه اینکه نمی دونم درست توضیح دادم و متوجه شدید یا نع؟

پ.ن: این هفته سرم شلوغ بود. کتاب صوتی گوش کردم برای اولین بار. خوب بود. مهمانی تلخ. خود کتاب جالب نبود اما اجرای رادیویی و نمایشی عالی بود. کتاب صوتی تصرف عدوانی رو شروع کردم با د گوش میدیم. کتاب فلسفی و عاشقانه ست. نیاز به تمرکز داره گوش دادنش. کتاب نوال سعداوی هم زیادی داره از قوانین مردسالارانه مصر میگه. خسته شدم ازش. فیلم هم ندیدم.

پ.ن: بچه ها کدومتون صداتون خوبه و بلدید دکلمه کنید؟

یادآوری تلخ

یادآوری بعضی از خاطره ها غم انگیزن. خیلی غم انگیز‌. گاهی که میاد تو ذهنم هر بار بغض می کنم و اشکم درمیاد.
می نویسم شاید دیگه آزارم نده.

پست قبلی درباره مهمون می گفتم. اینکه د از مهمون خوشش نمیاد یاد .....

ما که اصفهان بودیم سالی دو بار یا یه بار مامانم میومد خونه مون. چند روزی می موند. وقتی میومد چن دست لباس واسه بهار میاورد. واسه من. کلی خوراکی می آورد. آلوچه و اناردون و گردو و سبزی و ...

ولی همون موقع هم د با زبون نیشدار و تند و تیزش خیلی بهش تیکه مینداخت. خیلی بهش حرف میزد. مامانم چقد بغض شو قورت می‌داد و هیچی نمی گفت.
ینی یادم نیست تو این ده سالی که تو اون خراب شده بودیم یه بار مامانم با دلخوری نرفته باشه. هیچ وقت اون چهره و اون آهی که می کشید فراموش نمی کنم. چجوری تو فکر می رفت و به یه جا خیره می‌شد. بعد می گفت عب نداره خدا بزرگه. خودش همه چیو می بینه. و هیچی نمی گفت. همیشه تو دلش بود اما بروز نمی داد. هیچ وقت نگفت. ولی من آهش رو عمیقا حس می کردم. می دیدم که این آه از چه عمق غم انگیزی داره میاد. اما وقتی ما میومدیم تهران بهترین پذیرایی، بهترین مهمون نوازی ....

می دونید واقعا نمیخام رفتارا و اخلاقای منفی د رو بگم. ولی انقد اون چیزای مثبتش کوچیک شده یا یهو کافه رو به هم می ریزه که اون مثبتا محو میشن.

چن روز پیش ....
بزارید از قبلش بگم...

پارسال که اومدیم تهران یه شب که من نبودم، بابام به د گفت من از قلندر متنفرم. ازش خوشم نمیاد. از بچگی ازش بدم میومد. چن روز بعد د بهم گفت اره بابات درباره تو اینو گفته. اولش جا خوردم بعد گفتم عب نداره. بگه پیرمرده. شاید حواسش نبوده. د سفت و سخت که نه خیلیم حواسش بود. گفتم چیکار کنم برم باهاش دعوا کنم که چرا ازم بدش میاد؟ خب بدش بیاد. قرار نیست همه از ما خوششون بیاد.

چن روز بعد دوباره گفت. و دوباره گفت و دوباره گفت.

یه روز که رفتم خونه بابا، بهش گفتم اگه از من خوشت نمیاد دیگه چرا به د میگی. انکار کرد که من نگفتم. برا چی باید بگم. مگه باهات رودرواسی دارم به خودت میگم.

این درحالیه که همه عالم و آدم می دونن بابا چقد منو دوس داشت و بعد از اینکه مادرش فوت کرد منو صدا می زد مادر. از ۴ سالگی بهم می گفت.

دوباره چن روز پیش د گفت. بهش گفتم بابا از بچگی دوستم داشت گفت دوست داشتنش دروغ بوده. میگم پس حرف الانشم دروغه. گفت نه الان درست میگه. دیدم بحث باهاش فایده نداره. جوابشو ندادم.

البته اینم می دونم که از بابا بعید نیست که گفته باشه. چون یه وقتایی پرت و پلا میگه. با این قسمتش ابدا مشکلی ندارم. اما چه دلیلی داره که د هر چند وقت یه بار بیاد مطرح کنه؟ چیو میخاد ثابت کنه؟ اگه آدم کسیو دوس داشته باشه هیچ وقت بهش نمیگه که فلانی ازت متنفره. چون نمیخاد ناراحتش کنه و آزارش بده مگر اینکه بخاد حال خودشو از زبون یکی دیگه مطرح کنه.

پ.ن: دو تا پست قبلی کامنتاتون عالی بود. کلی انرژی گرفتم. کلی حالم خوب شد. انقد که هر وقت خووندم از شوق اشک ریختم. ینی بهترین هدیه رو بهم دادین. همون شب بعد از سالها شاید بعد از ده سال خواب عزیزجون رو دیدم. انقد همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم. بهم گفت" یه زمین هست که برای تو گذاشتم. با خودم گفتم عزیزجون که زمین نداره دیگه. گفت دارم. رفت و سند آورد که ایناهاش. واسه تو گذاشتمش." بچه ها می دونم از دعای شماها بوده حال خوب و خواب خوبم. مرسی که هستین. دمتون گرم. ایشالا خدا بهتون برکت بده.

پ.ن: میخوام لینک وباتونو بزارم تو وب. هر کیو جا گذاشتم بگه. هر کیم نمیخاد باشه بازم بگه.

واکنشهای بی معنی

یه زندایی دارم که شمال زندگی می کنه. با پسرش که تهرانه خیلی در ارتباطم. تابستون امسال د هی اصرار کرد که بریم خونه این زنداییت. هرچی گفتم یه جا اجاره کنیم گفت نه. بریم اونجا. چن بار گفت ولی من اهمیت ندادم. آخر سر قبول کردم.

اول زنگ زدم به پسرداییم که اشکال نداره بریم پیش زندایی. موقعیتش خوبه. مزاحمش نیستیم؟ که گفت نه. چه حرفیه میزنی. مامان تنهاست از خداشه که برید اونجا. گفتم پس بهش بگو تا بعد منم بهش زنگ بزنم. زنگ زدم زندایی کلی خوشحال شد و گفتم که آخر هفته اونجاییم. پنجشنبه ش زنگ زدم که ما داریم میایم گفت ببخشید من تهرانم. دو روز پیش خوردم زمین دستم شکست. بچه ها آوردنم تهران. گفت کی میایید گفتم نمیایم. شما که نیستی گفت نه چی کار به من دارید . شما برید خونه. همه چی هست. کلید دست فلانیه. زنگ میزنم بهش، میگم کلیدو بده و ... ما رفتیم چن شب اونجا موندیم و بماند که چقد د غر زد و ایراد گرفت. کلا همینه. تو بهشتم بره ایراد می گیره ...

چن روز پیش زندایی اومد تهران. بهم زنگ زد گفتم حتما بیا پیش ما. د با متلک میگه آره دیگه حتما باید بیاد. میگم بنده خدا خونه زندگیشو داد به ما، یه شب شام تعارف نکنم؟ زشته؟ با اکراه نگاه می کنه و جواب نمیده.

عصر پنجشنبه رفتم خونه بابا، زندایی با دخترش اومد اونجا. بابا کلی اصرار کرد و شام موندیم.

خوشبختانه د برا اولین بار زنگ نزد و استرس نداد و بعدش دعوا نشد. قبلش گفتم که اصابم نمی کشه برگردم بخای شروع کنی.

جمعه عصر خاله( زن داداش الف) زنگ زد که میخام بیام خونه تون پارچه دارم برام بدوز. با سبا (دخترش) میام. گفتم داداش چی؟ گفت فوتبال داره نمیاد. میخای شما بیا‌؟

چون از واکنش د خیلی مطمئن نبودم واسه همین گفتم بهت خبر میدم. به د گفتم گفت ولش کن. نمیخاد بیان. شما برید.‌ ولی شام نمونید. چون میدونست اونا خیلی اصرار به موندن می کنن. من و بهار م رفتیم و ...

حالا داداش الف که از خداشه با د روبرو نشه. نه سراغشو می گیره نه حالشو می پرسه.
ولی واقعا واکنش د حال به هم زنه.
آدم جرات نداره با یکی رفت و آمد کنه. چون فقط به رفت اعتقاد داره به آمد اعتقادی نداره.

پ.ن: امروز یه کم در حالت پاچه گیرانه به سر میبرم. د داره باز یه حرفو هزار بار میزنهههههههههههههه

دعا به وقت بی وقتی

دیروز زنگ زدم به یه آموزشگاه زبان واسه تدریس عربی. امروز رفتم. ازم مصاحبه گرفت و ... خیلی اوکی بودن. گفتن تسلطت خوبه. کلاسو می تونی اداره کنی. خوب ارتباط می گیری و ... گفتن یه کلاس برای دوشنبه برات میزاریم یکی برای چهارشنبه. گفت بقیه روزای هفته ت رو هم پر می کنیم.

گفتن باید یه کلاس تی تی سی که نحوه آموزش و تدریس هست بگذرونی. مبلغ یک و هشتصد و چون تویی یک و نیم. به د زنگ زدم گفت اینا هنوز نرفته میخوان ازت پول بگیرن ول کن. منم بهشون گفتم همکاری نمی کنم. اینام بهشون برخورد گفتن قسطی پس. گفتم نه.

راستش اشتباه از من بود که چرا رفتم اصلا. از کاری که برام محدودیت ایجاد می کنه بدم میاد هر چی باشه. از کاری که باید به یکی جواب پس بدم. از اینکه طلبکارم بشن. از اینکه باید سر وقت جایی باشم و ممکنه نتونم فقط ممکنه، استرس بهم میده. من که به توانایی هام ایمان دارم اما این کار و این مبلغ برام کمه. من اجاره اون سالن رو میدم بدون اینکه هنوز در آمدزایی برام داشته باشه دیگه نمی خواستم اینجا هزینه کنم.

اومدم خونه از یه باشگاه بهم زنگ زدن واسه همکاری. قرار شد فردا صبح برم.

بهار میگه مامان امروز بغل دستیم تو فاز غم‌ بود. یه کاری کردم از اون فاز اومد بیرون. دیگه شاد شد.

پ.ن: اینم از عبارات قصار دوستی که برام فرستاده بود. قدیمی‌ها میگن: «اولین‌ چیزی‌ که یه‌ نابینا با باز کردن چشمش می‌شکنه عصای راه رفتنشه.» وقتی نقش ناجیِ زندگی کسی رو داری،
اولین کسی هستید که زمانِ قوی شدنش تَرک می‌شید!
چون وقتی شما رو ببینه یاد تمومِ ضعف و بیچارگی‌هایِ قدیمیش میفته…! البته امیدوارم ملت در راه تعالی قدم بردارن و اینجوری نگاه نکنن.

پ.ن: دلم میخواد امشب برای تک تک تون دعا کنم. همه کسایی که چن وقته بهشون سر نزدم ولی برام کامنت میزارن یا اونایی که می دونم یه بخشی از خاطراتشون بودم یا اونایی که بخشی از ذهن و قلب و روحشون بودم و یا بخشی از خاطرات من هستن. دعا می کنم که حال دلتون خوب باشه. هر آنچه از خدا میخواهید بهترشو بهتون بده. خدا بهتون آرامش و عشق بده. فقط خدا بهتون بده چون اون چیزی رو که خدا بهتون داده کسی نمی تونه ازتون بگیره.

تک تک تون از جلوم رد میشید و براتون خالصانه و با تمام وجود دعا می کنم امیدوارم خدا بهم گوش کنه و حال روح و جسمتونو خوب و عالی کنه. مشکلاتتون رو حل کنه. کسی رو سر راهتون بزاره که قدمی براتون برداره. الهی تنتون سالم باشه. دلتون شاد باشه. عشق و مهر در تک تک سلولهاتون مهمون همیشگی باشه. امیدوارم بهترینها سر راهتون قرار بگیره و امید از جایی که اصلا فکرشو نمی کنید بیاد سراغتون.

پ.ن: از دعا کردن برای شما حال من عالی میشه.

آدم خوبا

آدمای زندگی من دو دسته شدن. آدمای مجازی. آدمای واقعی

آدمای مجازی انگار از یه کره دیگه اومدن. خیلی ماهن. تک تک شون رو دوس دارم و براشون ارزش و احترام قائلم. اما واقعیا واسه همین کره هستن.

جالب اینکه تعداد آدمای مجازی که باهاشون در ارتباطم و سراغشونو می گیرم یا اونا بهم سر میزنن بیشتر از واقعیاست. دمشون گرم.

دیروز رفتم کتابخونه مدرسه بهار. براتون گفتم که سه ساله بچه ها کتابخونه نداشتن و منم خودشیرین رفتم گفتم عه بچه ها گناه دارن. گفتن دلت می سوزه صندلی ریاست واسه تو. گفتم باشه. آستین رو دادم بالا کفشا رو ور کشیدم . گفتم تا کور شود هر آنکه نتواند دید. کتابخونه رو مرتب کردم. جابه جا کردم. اما کلی کتابای تخمی دارن که فرصت نکردم سر به نیست کنمشون. بچه ها کتاب اهدا کردن. عضو شدن.

ولی باورتون نمیشه از سیصدتا دانش آموز فقط ۲۰ تا دانش آموز عضو شدن. امروز یکی از بچه ها گفت من میخوام کتابخونه رو مرتب کنم. گفتم باشه دوشنبه ها زنگ تفریح اول و دوم بیا. خلاصه خیلی خوبن.

بهار نیومد کتابخونه. میگم پ چرا نیومدی؟ میگه با دوستام مشغول حرف زدن بودم نشد بیام.
میگم در این حد که یه طبقه هم نتونستی بیای؟

دیروز مدیرشون ارد ناشتا می داد که برا بچه ها مسابقه کتابخونی بزارید. کتاب صوتی برا بچه ها بزارید که علاقمند به کتاب بشن." تو دلم گفتم خیلی بودجه میزارید توقع ها داریدا. یه پشت چشمم نازک کردم یه ایشم گفتم. " یاد خانوم شیرزاد سریال ساختمون پزشکان افتادم شمام همونجوری بخوونید.🤣

شما ایده دارید برا کتابخونه و کتابخونی؟؟؟ تقلب برسونید بهم.

بعد با یه دوست نازنینی قرار داشتم. اولین بار بود می دیدمش. هرچند مدت زیادی بود که باهاش آشنا شده بودم. سفارش آینه رو باید براش می بردم. خیلی وقت بود آماده بود ولی فرصت نشد. چن باری گفت اسنپ بگیر بفرست برام، ولی من هم دوس داشتم ببینمش هم دلم نیومد هزینه کنه واسه اسنپ.

خیلی روز خوبی بود. قدم زدن باهاشو دوس داشتم. کم رو بود (که اشکالی نداشت چون هر کی یه جوره). ولی من راحت بودم. معمولا با آدمایی که دلم بخاد راحتم اما اگه نخام امکان نداره کسی رغبت کنه باهام حتی احوالپرسی کنه. مثل خبرگزاری که می رفتم محیط خیلی صمیمی بود ولی با بچه های سرویسای دیگه فقط یه سلام خشک همین. اصن نمی تونستم باهاشون ارتباط بگیرم. فقط دبیرمون بود که اونو خیلی دوس داشتم. اونم همینطور.

خلاصه اینکه یه کم نشستیم حرف زدیم. با هم سیگار کشیدیم. سیگاری نبود ولی بهم نه نگفت. از راه راست انداختمش قعر جهنم. عب نداره. می دونم بهم گوش میده و نمی کشه. به منم گفت نکش ولی من بهش گوش نمیدم و می کشم. علتشم تو پ ن میزارم. بهم گفت انرژی مثبت داری و ... در کل حس خوبی بهم داد. متقابلا منم اون حس خوب رو ضربدر حال خوب کردم بهش برگردوندم.
موقع خداحافظی بهش دست دادم می دونستم انرژی خوبم و حس خوبم بهش منتقل میشه.
در آخر اینکه دمت گرم سرت سلامت آرامش و عشق مهمون دل و جانت.

پ.ن: دکتر جان شما نخوون این قسمتو. همه درباره ضرر جسمی سیگار میگن ولی هیش کی از فواید روحیش نمیگه. 😊 حالم رو خوب میکنه. ولی بهش وابسته نیستم نه به سیگار نه به هیچ چیز دیگه. هر وقت اراده کنم بهش میگم بای بای. ولی الان می دونم بخشی از تنش هامو کم می کنه.

پ.ن: تو مترو یه خانم از همین دکه ها بهم گفت بیا. اول فک کردم میخاد بگه حجابت ایراد داره دیدم نه میخواد مخمو بخوره. از بیمه داشت برام می گفت. هر چی گفتم عجله دارم میخام برم ول کن نبود. گفتم بعدا فردا. میخواست هر جور شده همون موقع بیمه رو بکنه تو پاچه م. آخر سر گفتم تلفنم زنگ خوره باید برم. گفت میدونم زنگ نخورده ولی اوکی. .....عزیزم چرا انقد سمج میشی که آدم دروغ بگه.

آدم گریزی

دیروز رفتم زیارت مادر. چقد بهشت زهرا شلوغ بود. هوا بارونی بود. نشستم پیشش یه سیگار کشیدم. براش قرآن خووندم. آهنگ گذاشتم. گریستم. ماچش کردم.

اونورتر یه خانوم پسرش فوت کرده بود. پسره ۱۶. ۱۷ ساله. ضجه میزد. رفتم بغلش کردم. قربون صدقه ش رفتم. یه پتو رو قبر انداخته بود یکی هم رو خودش دراز کشیده ناله می کرد. هر چی دلداریش دادم فایده نداشت. د اومد باهاش حرف زد. فایده نداشت.

یاد مادرم افتادم تو تمام نمازاش دعا می کرد خدایا منو یک روز یک دقیقه یک لحظه بدون بچه هام نزار. ینی زنده نمونه. خدا هم به حرفش گوش داد.

گندم ریختم سر خاک اون پسره. مامانم. همسایه هاش و چند تا قبری که رفتیم.

دیروز حالم خوب بود خیلی خوب. یه نثر نوشتم. خیلی قشنگ بود. چه حال خوبی توش بود. د گفت چی کار می کنی گفتم دارم می نویسم. بخوونم؟ (لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود) گفت بخوون. منم خووندم گفت به به چقد عالی. ولی چرا از عشق ما توش نیست و شروع کرد که تو برای کی می نویسی؟ گفتم برا هیش کی. برای خیال. گفت تو یه موجود هچل هفتی شدی که اصلن بویی از عشق نبردی‌. نه برای عشق دوران کودکی ت می نویسی نه برای من نه برای هیش کی.

اینو باهاش موافقم. چون من عاشق تمام موجوداتم بغیر از انسان. حتی اشیا رو هم دوس دارم لذت می برم ازشون. از جام تهی شده خیام. از عطر روی میز. از بشقاب خالی. از حوله. از گوشواره های بدل پشت ویترین. از ساعت دست پسر بچه نوجوان ولی از آدما گریزانم. احساسم رو ازشون دریغ می کنم. اینو د فهمیده. می دونه نمی تونم بهش عشق بورزم. می دونم چقد داره حسرت می خوره که دیگه هیچ حس عاشقانه ای بهش ندارم، اونم از طرف من که سلول به سلول عشقم.
به هر حال، حال خوبم ریده شد بهش.

همه کنکاشها رو داشتیم، تفتیش نوشته هم بهش اضافه شد. می ترسم این نوشتن رو هم از دست بدم. حتی حاضر نیست و دلش نمیخاد شعرامو بخوونه که بره برای چاپ. الان سه ماه شده که از هشتاد صفحه فقط پنجاه صفحه رو خووندیم. اونوقت من ده دوازده سال تمام وقت برای کتابش وقت گذاشتم. الانم که نمی خوونم شاکیه که چرا نمی خوونی. نمی فهمه که یه کتاب هر چیم باشه دیگه بیشتر نمیشه بخوونی.

دیشب خواب پرنده های خیلی زیادی دیدم که از در نیمه باز خونه ای که من توش بودم اومدن تو . تعدادشون خیلی زیاد بود. شاید سی تا. همه شبیه هم. چقد دوسشون داشتم. چقد حالمو خوب کردن. صبح حال خوبی داشتم.
د بی مقدمه میگه تو قدر منو نمی دونی.
میگم الان باید چی کار کنم؟

خیلی خوبم که خودمو سربه نیست نمی کنم.

پ.ن: یکی بهم پیام داد که من مرید شمام. بهت ایمان دارم. با خووندن نوشته هات آروم میشم. گفتم خدا رو شکر.
همین روزاست که اعلام نبوت می کنم.😂

پ.ن: کامنتاتون بعدتر. سر زدن به وباتون بعدتر. اون وبم رو هم آپدیت کردم. دوس داشتین کانال تلگرامم هم بیاین.

فیل شهر قصه شدم

انقدر بدیهی ترین حقوق رو یادم رفته که دیگه نمی دونم کی ام و چی ام و چی میخام. یاد مادرامون می افتم انقد که همه چی وظیفه شون بوده دیگه خودشونو یادشون می رفت.

گاهی فک می کنم دارم تبدیل میشم به یه نسخه جدید از یک زن اندرونی ایرانی اسلامی. زنی که از این نسخه متجددش متنفرم. زنی بی هویت.

یاد اون فیله افتادم تو شهر قصه . رفت سجل بگیره. نمی دونست کیه و چیه. تبدیل شد به یه موجود بی هویت. فیلی که نه خرطوم داشت نه عاج.

تمام زندگی شده آسیب و آسیب و آسیب.
از نق زدن متنفرم ولی هی تو مغزم غرغر نشخوار می کنم.

پ.ن: گاهی نه موسیقی، نه شعر و شراب به دادم نمی رسند. نه حتی خیالت که گاه کمرنگتر از نور بی جان و رو به پایان زمستان از پنجره بسته اتاق تو می آید.

پ.ن: من اينجا بس دلم تنگ‌ست / و هر سازی که می‌بينم بدآهنگ‌ست./ بيا ره‌توشه برداريم، / قدم در راه بی‌برگشت بگذاريم،/ ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگ‌ست؟

به نظرم که رنگش فرق داره. ولی منظور شاعر می تونه تاکید بر این باشه هر جا بری افکارت رو با خودت می بری پس فرقی نداره. اما من میگم فرق داره. بعدتر میگم چراشو.

آثار سعدی؟ دیوان حافظ

چقد از حرف زدن با د خسته میشم. چقد دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم. نه که قهر کنم. ولی هیچی نگه. هیچی نشنوم. من خسته ام ازش. خیلی زیاد. گاهی فک می کنم مکنده انرژیه. تمام حس و حال و انرژیمو درجا می خوره. وانمود کردن به کر و لال بودنم فایده نداره. چون واقعا نیستم. هر کلمه ش رو می شنوم حتی اگه نخام.

میگه این مبل و صندلیا رو رنگ کنم. میگم رنگ می پاشه به در و دیوار و زمین و همه جا.

اما من واقعا نمی کشم باهاش بحث کنم. چون طبق معمول باید کوتاه بیام. گفتم باشه بابا بکن. دیدم ول کن نیست. گفتم آقا من اشتباه کردم. میگه تو بیخود می کنی میگی نمیخاد🤨
حتی دیگه حوصله نظر دادن و پیشنهاد رو هم دیگه ندارم. اینکه باید برای هر کاری دلیل بیارم یا دلیل بشنوم.

پ.ن: روز زن و مادر رو به همه دوستان و مادرای عزیز تبریک میگم. امید که همسرانتون و یا پارتنرتون و یا طرف مقابلتون به نحوی شایسته ازتون قدردانی کنه.

یه دوستی داشتم آقای... میگفت ای کاش من زن خلق شده بودم. تمام حسرتم اینه که خداوند من رو زن خلق نکرده. در جواب این آدما نمی دونم چی باید بگم. بگم مرسی. بگم چقد خوب. بگم خوش به حال زن و بچه تون. یا .... اما تو دلم همیشه یه عدم اعتمادی وجود داره. یک بدبینی خاص. اینکه باید از زنت بپرسم آیا این جور که تو میگی هست یا نه. و من به شدتب به دوگانگی آدما باور دارم.

پ.ن: از بهار می پرسم دو تا از آثار سعدی رو بگو؟ میگه دیوان حافظ. 🤣🤣🤣

پ.ن: قسمت ادامه نوشته بیان یک واقعیت تلخ و تکان دهنده و البته مثبت ۱۸ هست. اگر اصاب ندارید نخوونید.

ادامه نوشته

درهم برهم

رفتم درمانگاه تا دکتر بیاد طول کشید. بعد دکتر اومد منشی نیومد. حالا نیم ساعتم علاف خانم منشی بودیم. این دیگه زور بود انصافا.
یه خانمه نشسته بود کنارم. از همون اول شروع کرد آه و ناله کردن از مردم و روزگار و اینا. طرف سه چهارسال ترکیه زندگی کرد. کشت ما رو انقد که گفت اونجا اینجوریه اینجا اینجوریه. اینحا مردم وحشین و ناراحتی اصاب گرفتم. اینجا دیوونه خونه ست و ...

خوبه حالا سه چهارسال اونجا بود و بعد دیپورتش کردن.
نمی دونم چرا وقتی یکی به حرفای کسی گوش میده طرف فک می کنه باید تمام گله ها و مسائل منفیش رو بگه یا اون یکی دختره انقد از مادرش و زندگیش و کارش تعریف کرد که نگو. آخرم عکسای ننه بابا و فک و فامیل نشون داد.

درسته آدم حرف میزنه و گوش میده ولی دیگه نه در این حد که طرفو به فاک بدی. من معمولا شنونده ام. حوصله حرف زدن ندارم. ترجیح میدم بقیه خودشونو تخلیه کنن، به جاش من میام اینجا می نویسم.

ولی قشنگ میشه میزان ساده لوحی این جماعت، حماقت، از خودراضی بودن و... اونا رو فهمید.

اون خانم اولیه آخر گفت من دیابت دارم. خواستم بگم انقد که تو نق زدی و حسرت خوردی و از پدرت بد گفتی و ... خوبه فقط دیابت داری.

پ.ن: امروز رفتم پیش بابا ولی به د نگفتم. حوصله نق بعدشو نداشتم یا منت کشی قبلشو.

یه کانال پیدا کردم تدریس عربی می کنه. همون چیزی که دنبالش بودم. ارتقا سطح عربی م.

دارم برای روزام برنامه ریزی می کنم که هر روز که فرصت دارم چی کار کنم. هر چند خیلی نمیشه رو ش حساب کرد. ولی بدم نیست. یکی از برنامه هام کمتر استفاده. از نت و گوشی ه. شاید اینجوری مفیدتر باشم.

یکی دیگه اینکه صبحها گشاد بازی رو بزارم کنار یه ساعت برم باشگاه ورزش. البته باید امتحانای بهار تموم شه.

و در آخر سال نوی میلادی هم مبارکتون باشه. شاد باشید. خیرشو ببینید. از هر فرصتی اگه تونستید برای شادی استفاده کنید.

درختای من

اصفهان که بودیم صبحا میرفتم پیاده روی. گاهی می نشستم و تراوشات ذهنم رو می نوشتم. یه درخت سرو جوونی بود که صندلی سرد آهنی کنارش بود و من رو اون می نشستم.‌

از اون تیکه خیلی خوشم میومد از درخت و صندلی. انگار جای امن برای نوشتنها و خلوت من بود. کم کم با درخت دوست شدم. باهاش حرف میزدم. بهار و بهش نشون دادم. د رو بهش نشون دادم. چشم بسته تو پارک پیداش می کردم. شاید باورتون نشه ولی من صداشو می شنیدم. هر وقت می رسیدم بهش دست می کشیدم به برگهاش و به دونه های کوچیکی که رو ش بودن. کلی با هم از کلاغا و گربه ها و درختا و آدما حرف می زدیم.

یه بار شهرداری اون صندلی رو از اونجا برداشت. من تو اون مسیر چشامو بستم تا پیداش کنم. بهش رسیدم. صداشو شنیدم. جلوش متوقف شدم. ولی نشون من صندلی کنارش بود که دیگه نبود. فک کردم اشتباه کردم. دیدم میگه نه همینجام من. بعد به زمین نگاه کردم دیدم جای خالی صندلیش رو سیمان کردن.

آخرین روزایی که میخاستیم بیاییم ازش خداحافظی کردم. گفتم نمی دونم دیگه فرصت می کنم بیام پیشت یا نه. ولی اگر تونستم میام. اگرم نشد مواظب خودت باش. و ...

اینجا درخت نداره. فقط یه درخت تو خیابون هست که وقتی تو اتاق خوابیدم شاخه هاشو از پنجره آشپزخونه می تونم ببینم.

زمستونا عریانیشو و تابستونا برگای قشنگشو.

چن روز پیش بهش گفتم باهام دوست میشی. مردد بود. بعد کلی باهاش حرف زدم. از اینکه آدمای زیادی رو دیده اتفاقای زیادی رو دیده سرنوشتای زیاد و کلی خاطره شنیده و از دل حوادث رد شده و ...

دیروز که داشتم میومدم خونه، تو خیابون که دیدمش بهم لبخند زد. بهش دست تکون دادم. فهمیدم دیگه باهام دوست شده.

دو تا درخت کوچیک هم جلو درمون هستن که اونا هم بهم چشمک زدن.
دوستی با طبیعت بهترین ارمغان زندگیه. شاید ماها هم باید به اصلمون برگردیم .

ورزش به قصد کشت

یکی از کارهایی که خیلی دوس دارم ورزش کردن به قصد پاره شدن هست. و اونم دویدن و یا رقصیدنه.

وقتی از تحرک زیاد خیس عرق میشم حالم خوب میشه. الانم همچین حالی رو دوس دارم. دلم میخاد از خستگی و عرق کردن غش کنم. احساس می کنم کلی انرژی تو ماهیچه هام مونده که دارن فریاد می زنن.

قبلنا که اصفهان بودیم کوه صفه رو می رفتیم تقریبا تا نصفه بعد از یه جایی به بالا رو با بهار مسابقه دو میزاشتیم . هر کی زودتر رسید برنده بود. منم عشق دویدن همش اول میشدم. اینایی که داشتن برمی گشتن وقتی ما رو می دیدن براشون جالب بود. معمولا هیش کی اونجا نمی دوید. باز برگشتنی دلم میخواست بدو ام که یه وقتایی د نمیذاشت میگفت مریض میشی.

یا وقتی می رقصیدم. بیشتر از یکساعت بی وقفه می رقصیدم انقد که دیگه جون نداشتم. ولی بعد از ده دیقه استراحت یه انرژی مضاعفی تو بدنم به وجود میومد.

ورزش برام فعالیتی دوس داشتنی ه. دویدن مخصوصا.
حالا فهمیدم انرژی از دست نمیره بلکه مثل یه حرکت دایره ای برمی گرده سرجای اولش و دوباره پر انرژی میشی. اینو بلد نیستم بهتر توضیح بدم فقط می تونم بگم حرکت هر چیزی به صورت دایره ای هست طوریکه اول و‌ انتهاش مشخص نیست و هر چیزی برمی گرده سرجای اولش که باز تو حرکت دایره ای معلوم نیست اولش کجاست.

پ.ن: بعد از اینکه د حالش خوب میشه رفتارش بهتر میشه. ولی این باعث نمیشه که من دلخوریم تموم بشه. یا توقع داره من همون آدم قبل بشم ولی نمی تونم. تکه های بزرگی از من آسیب دیدن. حتی سعی نمی کنه از دلم دربیاره یا عذرخواهی کنه.

من و گل بابا

زمانی که دانشجو بودم می رفتم روستا. پیرمردای خیلی مهربون و خوبی داشت. یکیشون رو خیلی دوس داشتم اسمش گل بابا بود. بعضی وقتا میرفتم دم خونه شون می دیدم روی سدبندی (دیوارای بلند سیمانی که زیرش رودخونه س و هر وقت بارون شدید میاد و تبدیل به سیل میشه جلوی ورودش به خونه ها رو می گیره) جلوی خونه شون نشسته. منم یه احوالپرسی می کردم و پیشش می نشستم. دو سه ساعت. نه اون حرفی میزد نه من. بعد اگه موقع نماز ظهر بود می رفت مسجد منم می رفتم اگرم نماز مغرب بود بازم باهاش می رفتم و مواظب بودم که از پله ها بالا میره یا پایین میاد نخوره زمین. بعدم که تا دم خونه شون می رفتم و ازش خداحافظی می کردم.

شاید هر روز صبح و عصر دو سه ساعتی پیشش در سکوت می نشستم. تمام وجودش انرژی بود. اصن نیاز نبود باهاش حرف بزنی.
خیلی دوس داشتنی بود. بعد ازدواج مدام سراغمو از مادرم می گرفت و کلی برام دعا می کرد. آدم خوبی بود. خدا رحمتش کنه. نور به قبرش بباره.

فک می کردم همه مردا که پیر میشن ، شبیه گل بابا میشن. من فقط چن تا پیرمرد دیده بودم که همه شون دستشون تو دست خدا بود. مثل آقاجون (پدر مادرم) که منو از سی چهل تا نوه دیگه بیشتر دوس داشت و یه حس قشنگی داشت برام. مثل عموم که ... مثل همونایی که دیده بودم.

فک می کردم فقط بعضی زنا وقتی پیر میشن، میشن عجوزه. ولی نمی دونستم بعضی مردا هم میشن هیولا. همینقدر بچگانه و احمقانه فکر می کردم.

وقتی با د ازدواج کردم که سنش ازم بیشتر بود از یه جهت خوشحال بودم که این آدم یه دستش تو دست منه یه دستش تو دست خدا . اما زهی خیال باطل.

دیشب شاید از بدترین شبای زندگیم بود. پر استرس ترین شب.
ماجرا از این قرار بود:

دیروز صبح به د گفتم میخام برم پیش بابا. کاری نداری؟ گفت نه. بهار هم امتحان داشت. ساعت ۹ و نیم رفت. منم تا ساعت ده کارامو کردم که برم اونجا. حدود نیم ساعت بعد بهم زنگ زد که میخاد بره تعمیرگاه. بهار نیومده هنوز. پشت در می مونه. گفتم عب نداره تو برو. بهار که بیاد می بینه نیستیم به من زنگ میزنه منم میام. (بهار با همسایه بالایی میره و میاد) گفت نه تو بی مسئولیتی. نمیشه بچه رو ول کرد که. میگم بچه نیست. اون دفعه هم که ما نبودیم زنگ‌زد بهم. اون موقع بی مسئولیتی نبود حالا بی مسئولیتم. گفت نه صب می کنم بیای. میگم تازه اومدم. میگه اصن نمیرم. برمی گردم خونه یه روز دیگه. میگم چرا لج می کنی تو برو منم کم کم راه میفتم. گفت تو عادت داری. میخای تا یک بمونی. اصن همونجا بمون. قط کرد.

اومدم خونه حدود ۱۱ و ده دیقه بود. بهار خونه بود و د هم رفته بود. ولی بهم برخورد. ناراحت شدم. اومد خونه. باهاش قهر نبودم. سر سنگین بودم. ناراحت بودم. تا شب یا آهنگ گوش دادم یا فیلم دیدم یا کتاب خووندم. یا با بهار درساشو کار کردم.

موقع خواب دل دردش بیشتر شد. یبوست داره. بهش گفتم میخای کیسه آبگرم بیارم برات. گفت نه. گفتم میخای پماد بیارم بزنم گفت نه. گفتم دارویی چیزی میخای گفت نه. اومد دراز کشید. منم خابیدم. هی با خودش حرف زد. هی غر زد. منم در سکوت مطلق تکون نمی خوردم.

یهو دیدم دستام داره می لرزه. تپش قلب گرفتم. دارم بی صدا اشک می ریزم. پشت چشام داره میزنه بیرون. با هر تکونی که د می خورد من حالم بدتر میشه. دیگه قلبم داشت میومد تو دهنم. از استرس داشتم میمردم. نفهمیدم چرا یهو اینجوری شدم.

فک کردم یادم افتاد حدود دو سه هفته پیش تو همین شرایط قرار گرفتم. د دل درد داشت. من خونه بابا رفتم. همه چیو با هم قاطی کرد خابم برده بود یهو با صدای دادش از خاب پریدم و تا چهار صبح داشت بهم بد وبیراه می گفت. نیش و کنایه میزد. غر میزد. همون صحنه برام تکرار شد و استرسش اومد سراغم. چقد فشار بدی بود.

از جام پاشدم رفتم دسشویی . جای امن من تو خونه دسشویی ه. ده دیقه بودم. اومدم آب خوردم و پشتمو کردم بهش خابیدم. گذاشتم با افکارشو و با دردش بمونه.

یهو دیدم ساعت پنج و نیم میگه چرا خودتو زدی به خاب. منم مث سربازای تو پادگان سریع چشامو باز کردم. دیدم نشسته. گفتم نخابیدی. گفت نه و شروع کرد که آدم کینه ای پست. آشغال. حیف من و من دیگه گوش ندادم که چی میگه. فقط نگفتم خداکنه زود خوبشه. این دفعه با خودم گفتم دلم نمیخاد خوب شی.

یه ساعت خابیدم. اما هوشیار بودم. چقد خابای بیخودی دیدم. ساعت دیگه هشت شد. بهارو بیدار کردم. باهاش درس کار کردم. دیدم هنوز مثل مرغ سرکنده اینور و اونور میشه. بهار رفت برا امتحان.

گفتم میخای برم برات شربت بخرم. دارویی چیزی از داروخانه بگیرم. گفت اره. گفتم بزار وقت دکتر بگیرم. که وقتش بود واسه پنجشنبه که گفت نمیخاد.
خلاصه رفتم براش خریدم و اومدم خونه. خاستم بگم بیا اینا رو یه آدم کینه ای پست آشغال برات خریده ولی همونم نگفتم. فقط سکوت کردم و به ابرایی که تو آسمون می درخشیدن نگاه کردم به پرنده های قشنگی که دسته جمعی روی سیم برق نشستن و با هم پرواز می کنن و از آزادی لذت می برن.

شعر

کانال شعرامو آپدیت کردم

با قابلیت کامنت گذاشتن😊

همین دیگه

زبون آدمیزاد

به نظرم زبون آدمیزاد سخت ترین زبون کره زمین هست. اگه من الاغ گورخر گاو شتر ماهی پلنگ دلفین کوسه موش حتی مگس خلق شده بودم خیلی راحت تر با همنوعام حرف میزدم مطمئنا این همه زبون نفهمی نبود.

نمی دونم چرا مثل آدم نمی فهمم و مثل آدم حرف نمی زنم انگار.

تکمیل میشه