آن شرلی

یه چیزی ته دلمو مور مور می کنه. یه چیزی وسط زندگیم کمه. اونم برای من که پر از احساس و عاطفه ام و نبودش ینی خودزنی محض.

چن روزه ننوشتم و نسرودم. چقد حس بدی دارم. دلم برا کلمه هام تنگ شده . نکنه یه روز انقد غرق روزمرگی بشم که یادم بره کلمه ها رو.

امروز رفتم پیش آقای تارزن همسایه. برام چن تا کپی بگیره. قبلا د بهش گفته بود که موهام قرمز بوده. یهو گفت چطوری دلت اومد رنگ موهاتو تغییر بدی. گفتم مگه از موی قرمز خوشت میاد؟ گفت اره خیلی زیاد. فقط نژاد اسکاندیناوی این ژن و دارن. گفتم اتفاقا یکی از مراجعه کننده های د رو م کراش زده بود گفته بود این نژادو که می بینم نفسم حبس میشه. گفت دقیقا. بوسیده شده توسط آتش.

چه جالبه ! این رنگ مو با صورت کک و مک طرفدارای خاص خودشو داره. جالبیش اینه که این نژاد چهره های معصومی دارن و همین موضوع متفاوتشون می کنه.

کل دبیرستان منو با اسم آنه شرلی می شناختن. موقعی که رفتم دانشگاه یکی از همکلاسیهام دکلمه آنه شرلی رو برام با یه خط خیلی قشنگ نوشت و بهم داد.

آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشمهایت از پشت پرده های اندوه پنهان بود....

و چقدر حس می کنم تو این دکلمه قرار می گیرم.

پ.ن: د به هر کار و رابطه ای واردشه می رینه بهش قشنگ.

پ.ن: اون اتاق رو که اجاره کرده بودم و وسایلمو برده بودم، اینا اول گفتن کلید نمیدیم، بعد گفتن باشه کلید هم میدیم ولی بهمون سفته بده. چون اینجا وسایل افراد دیگه هم هست و برا ما مسئولیت داره. د هم قبول نکرد. دوباره گفتیم کلید نمیخایم. من گفتم فعلا کلید میخام چی کار‌. د گفت شاید نیاز داشته باشی. بعد رسید به حرف من که نیاز نداریم فعلا. تو شرایطی که خودمونم رو هواییم کلید میخام چی کار. دارم فک می کنم چقد همه چی حال به هم زن شده ها!!!!

آهای حروم   زاده ها....

احساس خستگی و بیهودگی می کنم. خیلی زیاد. انگار یک بخشی عظیمی از من به تاراج رفته و من برای اون قسمت به تاراج رفته ام مرثیه می خوونم.

خیلیا شرایط منو دارن و حتی خیلی بدتر و فاجعه آمیزتر اما این موضوع باعث نمیشه که بهم دلگرمی بده.
قبلترها از اینکه آدمای مثل من زیادن بهم امید میداد اما الان نه. نمی دونم چرا انقد دارم دست و پا می زنم.

موقعی که بهم گفتن بیا تو حوزه فرهنگی خبرگزاری..‌. باهامون همکاری کن خیلی حس خوبی داشتم. خیلی پر انرژی بودم. با اینکه سخت بود و مسیر طولانی و استرس داشت اما رفتم. کار کردن با آقای قاف فوق العاده بود. تنها کسی که حضورش بهم دلگرمی می داد و چقد به کارم و خودم احترام میذاشت. اما حالا حس باری به هر جهت رو دارم. خیلی دلم میخاست کسی بود بهم دلگرمی می داد. اما انگار فقط خودمم و خودم. همین که خودمم هستم خیلی خوبه. بگذریم...

زنگ زدم به دخترخاله م گفتم بیاد فردا کمکم کنه. حس آدمای شکست خورده رو دارم که از یه جای خوب افتاده یه جای ....

خب خود من بهت نیاز دارم. پس سعی می کنم به نکات مثبتش نگاه کنم. اینکه مسیرش نزدیکه. محیطش خوبه. برای خودم کار می کنم. می تونم تایم زیادی رو تنها باشم و از تنهایی لذت ببرم و کارایی که دوس دارم رو انجام بدم. و در آخر اینکه اینکه آهای حرومزاده ها من هنوز زنده ام.

کارایی که بلدم

قرار بود یه جای کوچیک اجاره کنم بماند که کلی بالا و پایین کردیم. و طبق معمول در دقیقه نود د تغییر موضع داد که نتیجه ش این شد که من یه اتاق از یه آرایشگاه اجاره کنم.

دیشب یه جایی رو پیدا کردم . تقریبا نزدیک خونه. یه اتاق بزرگ با کمد دیواری و دو تا پنجره. امروز صبح رفتیم دیدیم. جاش خیلی خوب بود. خانما خیلی خوب بودن.

قرار شد تو اون اتاق هم خیاطی کنم و از اونجایی که من به ماساژ صورت و بدن علاقه دارم اینو هم انجام میدم. ینی یه تیر و چند نشون. خوبیش اینه که اجاره ش خیلی کمه. به قول خاله م که اگه من هیچ مشتری هم نداشته باشم همین اجاره واسه تغییر روحیه و تو خونه نموندن خوبه.

عصر دوباره بریم متراژ اتاق و بگیریم و اینکه وسیله چی مورد نیاز هست.

خدا رو شکر که دیگه د نمی تونه به این محیط وارد شه. و چن ساعتی همو نمی بینیم.

چن سال پیش که خاستم خیاطی کنم دوس نداشتم انگار با روحیاتم جور در نمیومد. اما الان انگار فرق کرده. نه که عاشق خیاطی شدما، اونو که همچنان حوصله ندارم اما از اینکه بهم بگن خیاطی می کنه زورم نمیاد. بازم نه به خاطر اینکه خیاطا خوب نیستنا بلکه خیاطی هنر هم هست اما دیگه برای خودمم اهمیت نداره که می تونستم خبرنگار ارشد بشم ولی نشد. می تونستم مترجم درجه یک باشم ولی نشد. میشد نویسنده و شاعر باشم اما اینم نشد. مدرس خوبی بشم .... مهم نیست.

شدم شبیه کسی که وسط یه بیابون ناگهان هبوط کرده. رها شده. نه می دونه کجاست و نه می دونه راه از کدوم وره و نه میخاد بدونه. دوس داره فقط شب بشه و زیر آسمون ستاره ها رو بشمره.

دوگانگی

دیشب خونه داداش بزرگه دعوت بودیم. داداش کوچیکه رو پاگشا کرده بود. د که نیومد. چون بابا بود و داداش سومی. البته منم میخاستم نرم چون اون هست. ولی داداش بزرگه گفت تو چیکار به اون داری. مگه واسه اون میای. من دعوتت کردم. به خاطر من داری میای. این شد که رفتم.
موقع رفتن د دوباره شروع کرد به بحث کردن باهام که سعی کردم اهمیت ندم.

دو سه بار بهم زنگ زد. نمی دونم چرا موقع زنگ زدن حس طلبکاری داره. انگار با زیردستش حرف میزنه.

اما یه چیزی بگم بین خودمون بمونه.
حس دوگانه ای دارم. گاهی که د خوبه منم حس خوبی دارم اما وقتی باهام بد رفتاری می کنه حس می کنم نمی شناسمش. غریبه س. این حس آزاردهنده س. به نظرم این غریبگی حس خیلی بدیه. شاید از بدترین و مظلومانه ترین حس های دنیا باشه.

پ.ن: تصمیم گرفتم که یه جایی رو اجاره کنم برای خیاطی. یه جای کوچیک. چن جا رم رفتیم دیدیم. شاید از خونه برم بیرون بهتر باشه برام. شاید که نه مطمئنا برام بهتر میشه.

د گفت به اسم خودم برات اجاره می کنم. گفتم نمیشه به اسم خودم باشه. گفت نه. اما میگم طوری تنظیم کنه که بتونی پول پیش رو برداری. چن ساعت بعد گفت میخای پول جمع کنی که اگه یه وقت خاستی بری بدون پول نباشی؟ خیلی رک و پوست کنده گفتم آره. دقیقا. وقتی تو اونجوری باهام رفتار می کنی. وقتی ناگهان میگی ببین چه بلایی سرت میارم. وقتی میگی تا فردا فکراتو بکن جداشیم ...من تو این شرایط و با این طرز فکر تو چیکار می تونم کنم. تا حالا احمقی کردم دیگه کافیه. بهش گفتم نتونستی منو نگهداری. قدر منو ندونستی.

از اول

سلام دوستای خوبم
مرسی که تو این مدت برام کامنت گذاشتید و حالمو پرسیدید. چه خصوصی . چه عمومی
واقعا بهم انرژی مثبت دادید.


تو این مدت چندان مساعد نبودم. نمیخوام درباره ش حرف بزنم. بگذریم...

یه مدتی که نمی نویسم بعد که شروع می کنم، نوشتن انگار یادم میره. انگار باید از اول شروووووع کنم.

خب از اول شروع می کنیم. بسم الله....

حال خرابم

الان دلم می خاست جامو مینداختم تو پشت بوم. به ستاره ها نگاه می کردم. بعد انقد حرفای بیخودی و بی سر و ته و بی معنی میزدم تا خابم ببره.

پ.ن: ببقشید بچه ها چندان خوب نیستم. بهتر که شدم هم بهتون سر میزنم هم تاییدتون می کنم.

خرابم

چرا انقد زندگی سخت شده

دلم نمیخاد باشم.

خسته ام. کم آوردم. کم

خدایا میشه منو ببری پیش خودت؟ لطفا.

بنده ت بهم میگه شیطان پرست. بیا بهش ثابت کن من شیطان پرست نیستم.

کاشکی

فقط ای کاش انقد بهت مهربونی نمی کردم

انقد با عاطفه باهات رفتار نمی کردم

کاشکی یه کم بی عاطفه و بی احساس بودم.

کاشکی وقتی گفتم نمی تونم باشم نمی گفتی باید سوخت و ساخت.

دو دلی

حس می کنم دارم به شرایط نامطلوب عادت می کنم. شرایطی که دوسش ندارم و از اینکه بهش عادت کنم بدم میاد. در حال حاضر هیچ راه حلی هم ندارم برای برون رفت از این وضع. راه حل دارم اما شدنی نیست. مثلا اینکه برم سرکار. ولی کو کار؟

فک کنم به دیوار برخورد کردم. دیواری بلند و سیمانی. که نه میشه خرابش کرد و نه پرید اونور.

یه بار زدم پلهای پشت سرمو خراب کردم
به این فک می کنم این دیوار باعث میشه یه بار دیگه هرچی پل هست رو خراب کنم. بدتر و فاجعه آمیزتر از قبل. شایدم نه. بهتر از قبل.
ترسی ندارم. من یه بار زدم همه چیو ترکوندم.
فقط از دو دلی بیزارم. همین!

پل‌های پشت سر

گاهی وقتا آدم پل های پشت سرشو یکی یکی خراب می کنه. گاهی به مرور زمان و گاهی هم به یکباره. من جز دسته دوم بودم که تمام پل های پشت سرم رو یکباره خراب کردم. انگار زلزله ای رخ داده باشه چنان گردوخاکی بلند شد که همه فقط دستشون رو رو سرشون گذاشتن و با تعجب و چشمایی از حدقه دراومده گفتن وااااایییی.

اول اینکه نامه استعفامو دادم به قسمت اداری. نمی دونستم نه تنها دارم استقلال مالی که حتی استقلال شخصیتم رو از دست میدم.

نکته: اون کار در اون زمان برام زجرآور و تهوع آور بود. از دبیر و سردبیر گرفته تا مدیر و رئیس. پس این استعفا در اون شرایط جز گزینه های بهتر و انتخاب عالی بود‌. الان که نگاه می کنم حس می کنم شجاعانه ریسک کردم.
بعد هم خونواده و دوستا و ... رو از دست دادم.

نکته: نگه داشتن آدمای سمی زندگی در نقاب دوست و خانواده و ... سبب عقب گرد آدم میشه. پس چه بهتر که زودتر حذف بشن.

الان که بعد از ۱۵ سال دارم به اون خرابی ها نگاه می کنم نمی دونم هنوزم میشه اسمشو گذاشت خرابی یا نه؟ یا اینجایی که ایستادم ارزش داشت که اون همه خرابی به بار بیارم یا نه؟
نمی دونم مسیر دیگه چه مسیری می تونست باشه. آیا آسیب کمتری داشت؟ اینم نمی دونم.
فقط دوس داشتم می دونستم انقد رشد کردم که به اون تخریب یا اون اتفاقات بیارزه؟ آیا بدون تخریب نمیشد به اینجا رسید؟ بازم نمی دونم. و یه سوال دیگه اینکه اگه اون اتفاقات نمیفتاد از میزان عوضی بودن اون آدما کم میشد یا اینکه منتظر فرصت بودن تا خود واقعیشون رو نشون بدن؟

اما می تونم بگم در این تخریب خودم مقصر بودم فقط خودم. و بیشتر از من خدا.( این خدا رو از روی باد معده نمیگم علت دارم که خودش بهتر می دونه.) اما خوشحالم از اینکه اجازه ندادم کسی در انتخاب من دخالتی کنه.

پ.ن: تو این پست سعی کردم به جای منفی دیدن، یه کم واقع بینانه تر بهش نگاه کنم. مثل کسی که از دور داره ابعاد یه کاری رو بررسی می کنه.

چن روز پیش نوشتم اما فک کردم بمونه تا بتونم نگاه درست تری داشته باشم.

اما اون چیزی که مهمه اینه که آدم از خودی که هست راضی باشه. بپذیره خودش رو و بدونه اینی که هست محصول انتخاب خودش بوده.

چن سال پیش یه پست گذاشتم تو اون وبم. با عنوان بهترین خودت باش. بدون اینکه از جایی بخوونم یا کپی کنم. انقد با استقبال روبرو شد که لذت بردم. حتی چند نفر گفتن ما اینو پرینت گرفتیم و تو خونه یا اداره و محل کارمون چسبوندیم.

شاید بهتر باشه آدم از خودش بپرسه تونستی بهترین خودت باشی تو این شرایط و موقعیت یا نه؟ شرمنده خودت هستی یا نه؟ یا پیش خودت به خودت افتخار می کنی؟

چند تا نکته کلیدی

کشف جدید: آدما نه تنها شبیه آدمایی میشن که باهاش زندگی می کنن بلکه شبیه وسایلی میشن که باهاش زندگی می کنن. حال توضیح بیشتر ندارم. ببقشید.

پ.ن: نوشته یکی از راههایی که میشه ذهن را جوان نگه داشت رفت و آمد با آدماست. آدم از کجا پیدا کنیم که رفت و آمد باهاش کنیم. ۵. ۶ تا مورد گفته بود که در واقع هیچ کدوم عملی نبود. به نظرم ذهنو جوون نگه نداشته باشم راحتتره.

پ.ن: داشتم آهنگ گوش می دادم با صدای خیلی بلند. ینی خیلی بلند. آهنگ‌شاهین نجفی رانندگی در مستی رو گذاشته بودم. د اومد کمش کرد گفتم کمش نکن تازه رسیده به قسمت هیجانیش. الان درگیر یه گریزه بدون توقفه. چرا کم می کنی آخه!!!
این قسمتش بی نظیره هی مست می کنی مثل یه باطری شراب ، که وقتی پاش بیفته یه کوکتل مولوتفه

یه مجرم فراری شدی که تو زندگیت، درگیر یه گریزه بدون توقفه.

واسه دبیرمون فرستادم. گفتم غمگینه یه آهنگ نسبتا ملایم قشنگ فرستادم گفتم بعد از اون اینو گوش کن که غم و اندوه رو بشوره ببره.

پ.ن: بعضی کارا مقدسن . وقتی اون کارو انجام میدی اصن نباید به هیچ چیز دیگه فک کنی. مثلا وقتی آهنگ مرضیه گوش میدی که میخوونه:
...افتاده ای از پا در راه او
حیران به راهی ناپیدا منم...
یا موقع خووندن یه شعر ناب مثل
پر کن پیاله را کاین جام آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد. این جامها که در پی هم می شود تهی دریای آتشی ست که ریزم به کام خویش ...
یا وقت سیگار در بارون. یا کارهای دیگه که نگم بهتره.

یک دوست واقعی

امروز رفتم دفتر خبرگزاری. خاستم دبیرمون رو ببینم و باهاش صحبت کنم.

انقد که راه نرفته بودم پاهام سر شد.‌ بعد خوب شد.‌

رسیدم دفتر. بچه ها حس خوبی دادن. کلی احوالپرسی گرم کردن باهام.

دبیرمون یه آدم دوست داشتنی ه شدید. تا رسیدم بهش دست دادم. رفتیم تو اتاق مصاحبه. دو ساعت وراجی کردممم. گفت خیلی حالم بد بود به خاطر غم از دست دادن دوستش و گپ و گفت با من حالشو دگرگون کرد. گفتم چقد خوشحالم که حالتونو خوب کردم. گفت خیلی جات خالیه. سرشار از انرژی و انگیزه ای. به آدم روحیه میدی.

کلی از شعرام تعریف کرد. گفت شعرات بی نظیرن. نوشته هات شگفت انگیزن. این نگاه فوق العاده س.

گفت میای باهامون همکاری کنی؟ گفتم. نه‌ دیگه حسش نیست. قرار شد جای دیگه اگه اون مرکز ساماندهی شد باهاش همکاری کنم. در آخر هم با کلی حال خوب برگشتم. این بشر فوق العاده انسانه.

خدایا مرسی که گاهی آدم خوب هم بهم نشون میدی. تو دنیای واقعی. مجازیا که دوستام گلن. بی نظیرن. مرسی دوستای خوب مجازی.

خودمو وقف کردم

یادمه چن وقت پیش باید جایی می رفتم که اونجا رو دوس نداشتم نه محیطش رو نه آدماش رو. به شدت بدم میومد. حرفها و رفتارهاشون خیلی عصبی و ناراحتم می کرد. از طرفی مجبور بودم برم. نمیشد نرفت.

یه روز که داشتم از خونه میومدم بیرون با خودم گفتم من که مجبورم برم. من که باید دو سه ساعت با این آدما باشم. اینجوری دیوونه میشم و اون دو ساعت میشه ده ساعت و زجر. باید یه فکری کنم که انقدر اذیت نشم.

ناگهان یه واژه از ذهنم عبور کرد. وقف. با خودم گفتم ینی چی وقف. وقف چیه. هی کلنجار رفتم تا فهمیدم راهکارو. من وقتی رسیدم به اون مکان با خودم گفتم من دو ساعتی که اینجا هستم خودم رو و زمانم رو وقف این مکان می کنم و وارد شدم.

تا موضوعی خاست اذیتم کنه به خودم می گفتم الان تو نیستی اینجا. خود وقف شده ت هست. تا میخاستم فک کنم که دارم وقتمو تلف می کنم می گفتم نه. اینجا وقتت تلف نمیشه داره وقف میشه.

وقف کردن تو ذهن من کاری رو برای خدا انجام دادن بود نه چیز دیگه. این فکر باعث شد از رفتن به اون مکان دیگه ناراحت نشم و گاهی دیگه فکر نمی کردم حتی وقف شدم.

شاید گاهی لازم باشه آدم از چارچوب افکارش خارج بشه و طور دیگه ای نگاه کنه تا اذیت نشه.

خواص محارم

بعضیا هستن که آشغالن فقط بوی گندشونو با عطر پوشوندن. وقتی اون بوی کاذب بره کنار، خود بو گندو شون بروز پیدا می کنه. این بروز ممکنه مدت کوتاهی طول بکشه یا مدت طولانی. ولی در هر صورت نشون میدن خودشونو. زمان لازم داره.

خواص محارم اینه که فقط به فکر این نیستن که یه روز ترتیبتو بدن. ممکنه به ذهنشون هم خطور نکنه. وگرنه برادر و برادرزاده هام با همسایه طبقه بالایی که سالی یه بار ناگهان تو راه پله ها می بینم چندان فرقی ندارن.

اعتراف کنم: من دلم برای بابا خیلی می سوزه و تنگ شده. صداش خیلی افسرده بود. دوس دارم برم ببینمش. فردا باید بره دکتر. اگه بعد از دکتر باز رفت خونه داداش ح. میرم پیشش تا بعد پشیمون نشم. مثل اون دفعه که عروسی داداش کوچیکه نرفتم به خاطر د و حالا می فهمم چه اشتباهی کردم. نه اینکه داداش کوچیکه خیلی مهم بوده باشه ها. نع. اونم یه آشغالیه مثل بقیه. اما من به خاطر د نرفتم. نه به خاطر خودم یا به خاطر داداش کوچیکه.

گرگ زاده گرگ هم میشود...

وقتی کوچیک بودم هر کی بهم می گفت نمی تونی این کارو انجام بدی، میرفتم تو دل اون کارو انجامش می دادم. مثلا اگه می گفتن درسات خوب نیست انقد می خووندم که معدلم بیست میشد. و این ادامه داشت و به همه ثابت می کردم که می تونم تو اشتباه می کنی.

تا با اون آشنا شدم گفت تو نمی تونی با من بیای گفتم می تونم و ثابت کردم که می تونم گفت لاف عشق و گله از یار؟ و ثابت کردم که بی توقعم. گفت گرگ زاده گرگ شود گرچه ... ثابت کردم که من بره ام گرگ نیستم و ادامه داشت. ...

تا یه روز رفتم آزمایش دادم و در کمال ناباوری سدیمان خون که در حالت عادی ۲۰ باید باشه برای من ۸۰ بود و من دیگه توانی برای راه رفتن و کار کردن نداشتم. تمام مفاصل به شدت ورم کرده بود دیگه زانوهام تا نمیشد اما باز گفتم می تونم و ثابت کردم به بیماری ای که ریشه اش مشخص نشده و درمان قطعی نداره غلبه کنم و بعد از سه ماه رسیدم به ۳۵ و بعد از ۶ ماه کنترل شد....

تا اینکه بهم گفت تو ... تو ... تو .... و انقد اتهامات سنگین شد که دیگه حس کردم زیر بار اون اتهامات دارم خم میشم و شدم. دیدم توانی برای اثبات کردن ندارم و دیگه نمیخام ثابت کنم که من اینایی که تو میگی نیستم. فقط از جام بلند شدم این اتهامات رو از خودم تکون دادم و درو بستم و گفتم دیگه نیاز نیست ثابت کنم. هر چی تو بگی گرگ زاده گرگ هم میشود و رفتم تا هوای آزاد رو تا اعماق جان نفس بکشم.

پ.ن: شاید بتونم تبدیلش کنم به یه داستان. ولی نمی دونم چجوری.

پ.ن: بابام خونه داداش ح موندگار شده. گفته من از بیمارستان اومدم هیش کدوم نیومدن بهم سر بزنن. از اونجایی که هیش کی خونه داداش ح نمیره. بنابراین توقع بابا بیجاست. خاله بهش گفت تو که میدونی کسی نمیاد اونجا چرا رفتی. بیا خونه خودت بچه ها بهت سر می زنن. از طرفی خونه داداش ح آنتن نداره و نمیشه به موبایل بابا زنگ زد و ما شبا به ح زنگ می زنیم تا با بابا صحبت کنیم. چن روز قبل از اینکه بابا بره به بیمارستان به داداش بزرگه با خنده می گفتم ح بابا رو گروگان می گیره و ما هم هیچ کاری نمی تونیم بکنیم.

البته برای من دیگه چندان اهمیتی نداره.

دیشب یکی زنگ زد به گوشیم گفتم اشتباه گرفتین. بعد به بابا زنگ زدم و رفتم تو بالکن صحبت کردم اما باز تلفن قطع شد. اومدم تو. چن بار گرفتم در دسترس نبود. ولی نمی دونم چی شد و چرا د باهام قهر کرد.

مردان بی خیال و باخیال

دیشب د میگه نمیخای سیگار بکشی؟ گفتم داشتم با خودم فک می کردم الان برم یا صبح. گفت همینجا تو آشپزخونه بشین هودو روشن کن. گفتم نع. حال نمیده. تو خونه بو می پیچه. بالکن خوبه تو هوای آزاد و خنک. چون هفته ای دو سه تا بیشتر سیگار نمی کشم پاکتشو گذاشتم تو فریزر. البته به اصرار د. هر دفعه هم کلی غر می زنم. میگم کدوم خری آخه سیگارو می چپونه تو فریزر .

معمولا مردا پس از ازدواج دو دسته میشن. بی خیال. با خیال.
بی خیال و بی تفاوت اون دسته ان که حتی زنشونم بره بده عین خیالشون نیست. سرشون مدام تو گوشیه و مدام در حال سایز گرفتن هستن. مورد داشتیم که میگما. طرف می گفت ساعت ۱۱ شب با همسرم جایی بودیم. اون باید می رفت خونه من می رفتم خونه مامانم. بماند که مسیرها همه نزدیک به هم بود . در حد یکی دو تا ایستگاه فاصله و مرده زحمت نمیده به خودش که زنشو برسونه. خلاصه اسنپ می گیره واسه زنه. بعد بهش زنگ نمیزنه که تو رسیدی یا نه؟ میره خونه و میخابه. یا موردای دیگه که بعضیاتون از شاهکاراتون بهتر خبر دارید....
یه سریا هم مثل د به شدت با خیالن. انقد که آدم اسهال استفراغ می گیره. حتی به میزان شاشیدن آدم در طول روز کار داره.

آقایون لطفا تمرین کنید نرمال باشید. نه انقد بی خیال و نه انقد با خیال. باور کنید دوتاش حال به هم زنه. تبدیل به موجودات منفور نشید. در ضمن اینا نشخوار ذهنی و کشفیات نیمه شبانه منه. نگید این باز شر و ور ردیف کرد. همینه که هست....
تامام

پ.ن: کتاب قهوه سرد آقای نویسنده رو خووندم. بغایت تخمی بود. حالا نقدشو تو اون وب میزارم. فیلم یک صبح زیبا رو دیدیم. جم دیروز گذاشته بود. یه آقاهه بود که زوال عقل گرفته بود و دخترش دنبال یه خانه سالمندان براش می گشت و ... بدک نبود. قبلا خودم از گاردین پیدا کرده بودم و ترجمه کرده بودم.🙃

عوووق

از اینکه در تمام این سالها جای من تصمیم گرفتی متنفرم. از اینکه منو مسئول تصمیماتم می دونی متنفرم. از اینکه مدام برام حرف می زنی و نصیحت می کنی متنفرم. از اینکه مدام در جایگاه متهم قرار می گیرم متنفرم. از اینکه خودتو مقدس می دونی و مبرا و من در تمام اشتباهات مقصر متنفرم.
متنفر
می فهمی؟ متنفر.

مثل آدمی شدم که یکی دیگه جاش داره زندگی می کنه.

پ.ن: خدایا دارم به کجا میرم؟ کدوم سمت؟ من خودمو گم کردم. گم و گور.