سال ۱۴۰۳ در یک نگاه
وقتی به اتفاقات سال گذشته فکر می کنم می بینم چقدر در تلاطم بودم! چقدر در حال دست و پا زدن بودم! چقدر تلاش کردم! حرص خوردم. از جون مایه گذاشتم. چقدر فکر کردم! طبق معمول ارتش یه نفره بودم. تصمیم گرفتم. بلند شدم. مثل چشمه راه جدیدی از دل کوه و سنگ پیدا کردم.
دوستای خوبی کنارم بودن. یه سری خیلی پررنگ تر از بقیه بودن. مثل مینا مهرآفرین عشقم، دکتر حسین عزیز، واتوره جان ، دیوونه بامرام و .... ولی قطعا بودن و حضور همه تون و همدردی هاتون دل گرمم می کرد به ادامه راه.
مثل حدیث، مینا، ساغر، سلی، سعاد، سارا، منتظر، علیرضا، سجاد و ...
سال گذشته اواخر اردیبهشت ماه بود که اتاق اجاره ای رو پس دادم و یه میز تو یه سالن دیگه اجاره کردم. ولی محیطش باهام سازگار نبود بعد از سه ماه دیگه، نرفتم. اون اسباب کشی لعنتی! اون جابه جایی، اون رانده شدن و ...منو درهم شکست.
شهریور خودمونو برای مهر آماده می کردیم. تصمیم گرفتم کنکور ارشد بدم. خیلی تنش بود. خیلی سخت بود؛ ولی گذر کردم. محکم.
پاییز و زمستون با مدرسه و کتابخونه و انجمن و درس و کانال سرگرم شدم. اسفند بار کنکورو زمین گذاشتم. خونه تکونی و سفر و تمام.
اما هنوز ادامه داره. زندگی، فعالیت و ....
سال پر چالشی بود. بابا حالش خوب نبود، رفت خونه داداش حسن. د همچنان رو اعصابه. و من هنوز فکر می کنم ازدواج یعنی جابه جا شدن و اسباب کشی از این خونه به اون خونه و تغییر سبک زندگی که شاید خیلی هم با مزاجت سازگار نباشه.
بهار در حال پیدا کردن خودش و دیدن دنیایی تازه ست. سعی می کنم براش مختصر توضیحی بدم از هرچی. اگرم بلد نبودم بگردم پیدا کنم بهش بگم. سعی می کنم بهش امنیت بدم و اگه از اتفاقی ناراحت میشه که خیلی هم میشه بهش بفهمونم بی خیال.
و در نهایت منی که مثل آفتابگردون به سمت تعالی و نور می گردم.
وقتی همه اتفاقات تلخ سال گذشته رو مرور می کنم، این پازل یکساله زندگی رو کنار هم میزارم می بینم همه چی خیر بوده. همه شون در این مسیر باید اتفاق میفتادن. هر کدوم تجربه ای تازه پشتش داشت. تلخیش شاید اون لحظه بود اما برام دیدی تازه و خلاقیتی نو به همراه داشت.
مثلا بابا که رفت خونه داداش حسن اگرچه باعث شده من نبینمش و دلتنگش بشم، اما تنش بین من و د رو تا حد زیادی کاهش داد. قطعا رفت و آمد من خونه بابا اتفاقات بدی رو رقم میزد. و اصابم خیلی بیشتر از اینا خراب میشد.
یا اینکه وقتی سال قبل از خبرگزاری اومدم بیرون، چقدر تلخ و گزنده بود، ولی رفتم اتاق اجاره کردم. خیاطی. ماساژ. نشد و رفتم جای دیگه و اتفاقات پشت سر هم و باعث شد که من دنبال کار جدید، ایده جدید، فکر جدید باشم.
حالا خلاقیتم تو مسیری که دارم میرم خودشو نشون میده. قطعا اگر باز هم به بن بست خوردم درهای تازه ای برام باز خواهد شد.
این درسهای بزرگ رو امسال درک کردم. میدونستم، خونده بودم اما درک عمیق فرق داره. فهمیدم هیچ چیزی ماندگار نیست.
اگر دری بسته شد درهای دیگه هم هست.
پ.ن: الان یادم افتاد مسابقه داستان نویسی سیمین شرکت نکردم. ای بابا
برای سال جدید تو حوزه داستان نویسی فعال تر کار می کنم.
حتما کتابهای بیشتری تو این زمینه می خونم.
کار کانالم رو جدی تر دنبال می کنم.
مدرک ماساژ رو بگیرم.
اتفاقاتی رقم میخوره که روحمون ازش بی خبره. اتفاقاتی تو سال جدید که ممکنه خیلی چیزا رو عوض کنه. امیدوارم خیر باشه.
قطعا هر اتفاقی بیفته، زندگی جریان داره!!!!