سال ۱۴۰۳ در یک نگاه

وقتی به اتفاقات سال گذشته فکر می کنم می بینم چقدر در تلاطم بودم! چقدر در حال دست و پا زدن بودم! چقدر تلاش کردم! حرص خوردم. از جون مایه گذاشتم. چقدر فکر کردم! طبق معمول ارتش یه نفره بودم. تصمیم گرفتم. بلند شدم. مثل چشمه راه جدیدی از دل کوه و سنگ پیدا کردم.

دوستای خوبی کنارم بودن. یه سری خیلی پررنگ تر از بقیه بودن. مثل مینا مهرآفرین عشقم، دکتر حسین عزیز، واتوره جان ، دیوونه بامرام و .... ولی قطعا بودن و حضور همه تون و همدردی هاتون دل گرمم می کرد به ادامه راه.
مثل حدیث، مینا، ساغر، سلی، سعاد، سارا، منتظر، علیرضا، سجاد و ...

سال گذشته اواخر اردیبهشت ماه بود که اتاق اجاره ای رو پس دادم و یه میز تو یه سالن دیگه اجاره کردم. ولی محیطش باهام سازگار نبود بعد از سه ماه دیگه، نرفتم. اون اسباب کشی لعنتی! اون جابه جایی، اون رانده شدن و ...منو درهم شکست.

شهریور خودمونو برای مهر آماده می کردیم. تصمیم گرفتم کنکور ارشد بدم‌. خیلی تنش بود. خیلی سخت بود؛ ولی گذر کردم. محکم.

پاییز و زمستون با مدرسه و کتابخونه و انجمن و درس و کانال سرگرم شدم. اسفند بار کنکورو زمین گذاشتم. خونه تکونی و سفر و تمام.

اما هنوز ادامه داره. زندگی، فعالیت و ....

سال پر چالشی بود. بابا حالش خوب نبود، رفت خونه داداش حسن. د همچنان رو اعصابه‌. و من هنوز فکر می کنم ازدواج یعنی جابه جا شدن و اسباب کشی از این خونه به اون خونه و تغییر سبک زندگی که شاید خیلی هم با مزاجت سازگار نباشه.

بهار در حال پیدا کردن خودش و دیدن دنیایی تازه ست. سعی می کنم براش مختصر توضیحی بدم از هرچی. اگرم بلد نبودم بگردم پیدا کنم بهش بگم. سعی می کنم بهش امنیت بدم و اگه از اتفاقی ناراحت میشه که خیلی هم میشه بهش بفهمونم بی خیال.

و در نهایت منی که مثل آفتابگردون به سمت تعالی و نور می گردم.

وقتی همه اتفاقات تلخ سال گذشته رو مرور می کنم، این پازل یکساله زندگی رو کنار هم میزارم می بینم همه چی خیر بوده. همه شون در این مسیر باید اتفاق میفتادن. هر کدوم تجربه ای تازه پشتش داشت. تلخیش شاید اون لحظه بود اما برام دیدی تازه و خلاقیتی نو به همراه داشت.

مثلا بابا که رفت خونه داداش حسن اگرچه باعث شده من نبینمش و دلتنگش بشم، اما تنش بین من و د رو تا حد زیادی کاهش داد. قطعا رفت و آمد من خونه بابا اتفاقات بدی رو رقم میزد. و اصابم خیلی بیشتر از اینا خراب میشد.

یا اینکه وقتی سال قبل از خبرگزاری اومدم بیرون، چقدر تلخ و گزنده بود، ولی رفتم اتاق اجاره کردم. خیاطی. ماساژ. نشد و رفتم جای دیگه و اتفاقات پشت سر هم و باعث شد که من دنبال کار جدید، ایده جدید، فکر جدید باشم.

حالا خلاقیتم تو مسیری که دارم میرم خودشو نشون میده. قطعا اگر باز هم به بن بست خوردم درهای تازه ای برام باز خواهد شد.

این درس‌های بزرگ رو امسال درک کردم. می‌دونستم، خونده بودم اما درک عمیق فرق داره. فهمیدم هیچ چیزی ماندگار نیست.
اگر دری بسته شد درهای دیگه هم هست.

پ.ن: الان یادم افتاد مسابقه داستان نویسی سیمین شرکت نکردم. ای بابا

برای سال جدید تو حوزه داستان نویسی فعال تر کار می کنم.
حتما کتابهای بیشتری تو این زمینه می خونم.
کار کانالم رو جدی تر دنبال می کنم.
مدرک ماساژ رو بگیرم.

اتفاقاتی رقم می‌خوره که روحمون ازش بی خبره. اتفاقاتی تو سال جدید که ممکنه خیلی چیزا رو عوض کنه. امیدوارم خیر باشه.

قطعا هر اتفاقی بیفته، زندگی جریان داره!!!!

ادامه نوشته

شنبه مدرسه بودم. کتابخونه. چقد بچه‌ها رو دوس دارم. یکیشون به خودش میگه سلطان کتاب. با بعضیاشون حرعای قلمبه سلمبه میزنم. بعضیا هم درد دل می کنن ولی همه شون دوس داشتنی و ماهن.

نشسته بودم تو دفتر. یه خانم خوش قیافه و شیک پوش اومد پیش معاون و گفت: اومدم واسه پسرم زن پیدا کنم. پسرم پلیسه. ۲۸ سالشه و ... من و هاله و هستی به هم نگاه کردیم اول تعجب و دهن باز بودیم. بعد خندیدیم. با خنده پرسیدم نسبتتون با داماد چیه؟ گفت مادرشم. خلاصه کلی شوخی کردیم و خندیدیم و گفتم پس یه عروسی افتادیم. خیلی باحال بود. تا حالا این مدل خواستگاری ندیده بودم.

معاون گفت من مدرسه های قبلی هم که بودم میومدن واسه پسراشون. معلم می خواستن.

خانمه عکس پسرشو نشونمون داد. خوش تیپ بود. می گفت از تو گوگل مدرسه رو پیدا کرده. شانسی اومده🤣

خلاصه با پدیده‌ی غریب خواستگاری تو مدرسه هم آشنا شدم.

.......

رفتم رنگ مو بخرم یه خانومه محجبه داشت موهاشو به فروشنده نشون میداد که رنگ نمی دونم چی میخواد. طرف زن جانباز بود. بهش گفتم فروشنده هم مث دکتر محرمه. عب نداره موهاتو ببینه🤣

موهاش کاملا سفید و قشنگ بود. بهش گفتم موهات که خیلی قشنگه . در جوابم جمله مزخرف شوهرم دوس نداره رو تحویل داد. متنفرم از این جمله. خودت چی؟ یا خودتم دوس داری رنگ کنی ولی الکی میگی شوهرم...
یاد یه موضوعی افتادم:

تا چن سال پیش پیوند ابروهام برنداشته بودم. ابروهای پر پشت و پیوسته. اون موقع بهم میومد. وقتی خیلی سال پیش بلاد کفر رفته بودیم هی باهام عکس انداختن و هی به د انگلیسی می گفتن همسرت زیباست. یا مثلا تو لابی می نشستم میومدن پیشم، موهامو مدلهای مختلف درست می کردن. در واقع پیوند ابروهام یه چهره شرقی بهم میداد که براشون جالب بود. منم بهش دست نمی زدم. د هم رو ش تعصب داشت.

آما چن سال پیش کم کم با موچین افتادم به پیوند ابروهام. خیلی با احتیاط‌. هر روز دو دونه که هم د نفهمه هم یهو خالی نشه. بعد از چن وقت د گفت چی شد ابروت، گفتم با تیغ زدم درمیاد. نگران نباش. ولی دیگه درنیومد. نخواستم که دربیاد. الان میگه ابروتو نازک نکن فقط.

به نظرم یه وقتایی آدم باید واسه دل خودش کاری رو انجام بده. اینکه شوهرم نمی پسنده یا اون اینجوری دوس داره دو حالت داره یا خودشو پشت شوهرش قایم می کنه یا نمی تونه خلاف میلش تصمیم بگیره.
بگذریم. بانوان قشنگ خودت واسه زیبایی خودت تصمیم بگیر

......

بابام دیروز رفت خونه. به همه زنگ زد که برن ببیننش، به من زنگ نزد. شب زنگ زدم به زن داداشم میگه مگه بابا بهت زنگ نزد بری؟ میگم نه. زنگ زدم بابا، میگه شمارتو پیدا نکردم بهت زنگ بزنم بیای. یه کم ناراحت شدم ولی بعد بی خیال شدم.

آقا امید رفت جزیره ناز، اون عکاس رو دید، عکاس گفت هر شب عکسا رو پاک می کنم فلذا عکس منم تو تاریخ گم شد. متاسفانههها

قشم که بودیم کاکتوسم جونه زد. خیلی ذوق کردم.

پ.ن: عکس پروفایلمو دیده میگه ناراحت نمیشی یه چیزی بگم؟ میگم نه بگو. میگه چقد شبیه جودی ابوت هستی. ناراحت نمیشی جودی صدات کنم؟ میگم نه. بعد یه عکس از خودش فرستاده. تو آفتاب. با پاهای دراز. میگه منم بابا لنگ دراز. جوابشو ندادم.

برای عید

الحاقات سفر: برگشتیم. سفر خوبی بود. قبل از رفتن یه احساس مبهم داشتم اینکه بتونم از پس سفر بربیام یا نه. اینکه چجوری باشه. ولی من شبیه پرنده ای بودم که بعد از پرواز دیگه فکر نمی کنه چطوری پرواز می کنه. انقد همه چی خوب پیش رفت که فکرشم نمی کردم انقد خوب باشه. قبلش بهش فکر نکردم چون اگر تصویرسازی کنم گند میزنه به همه چی، فقط گفتم خوبه و قدمهامو محکم برداشتم.

یه مزیتی که سفر داشت برام، خالی شدن ذهنم بود. ذهنم از نشخوارهای خسته کننده و گفتگوهای درونی خالی شد. آرامشی که صدای دریا بهم داد و نگاه به سنگ و ماسه های شنی بهم داد، عشقی که آسمون و هوا و آدمها بهم دادن تا مغز تمام سلولهای من نفوذ کرد.
خدایا ممنون که شرایط رو فراهم کردی تا من به خودم ثابت کنم که توانایی های پنهانم چقدرزیاده. مرسی که هوامو داری.‌

حالا خیز برمی داریم برای سفر بعدی.

موقع برگشتن از ایستگاه راه آهن تا خونه اسنپ گرفتم. پسره کرمانشاهی بود. گفت اردیبهشت و خرداد کرمانشاه عالیه. هوا و طبیعت قشنگی داره. شمارشو سیو کردم تا اگر د قبول کرد که بریم برامون جای خوبی رزرو کنه.

.......

از وقتی رسیدم به تهران نشد بنویسم. همه چی قاطی شد. بعد از تنش ایجاد شده و خستگی در کردن، برگشتیم به تنظیمات کارخونه. چهارشنبه مدرسه بهار افطاری میداد. بهار نیومد، رفت کلاس زبان. ولی من رفتم. خوب بود.
امروز هم نظافت و خونه تکونی می کنم.

.......

برای عید کارایی که دوس دارم انجام بدم کتاب خوندن هست. چند تا کتاب ردیف کردم که بخونم. ولی کمه. انگار یه دکمه عجله کن بهم نصب شده که نمیزاره راضی بشم به خوندن و همین باعث میشه که نتونم همونم بخونم.
قبلا که کتاب می خوندم از یه نویسنده چند تا کتاب می خوندم تا قلم و سبک و فکرش دستم بیاد. الان بیشتر پراکنده خوانی می کنم که خیلی دوست ندارم.

مورد بعدی دسته بندی نوشته هامه. دیروز با یه ناشر صحبت می کردم می گفت شعراتو حتما چاپ کن. رزومه میشه برات. کاری به رزومه ندارم. ولی خیلی ریخت و پاشه. نصفی تو گوشی، نصفی تو دفتر، یه سری تو لب تاپ. نثر، شعر، داستان. خیلی قاطی پاتیه.

.......

تو عید قراره بهارو ببرم موزه و تئاتر. پارسال پارکهای مختلف بود، امسال بزرگتر شده ترجیح میده بره جاهای جدید. منم استقبال می کنم به خصوص تئاتر.

از رفت و آمد عید که خوشم نمیاد. البته کسی هم نیست که بخوایم بریم. فیلم دیدن هم گزینه خوبیه. چن تا فیلم دارم که ببینم.

عید فقط دوس دارم لش کنم و کتاب بخونم. بدون دغدغه و فکر.

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. شعر، نثر، داستان. وقتی نمی نویسم انگار بخشی از خودم رو به دست باد می سپارم. انگار اون بخش من شبیه بادبادک میشه و نخش از دستم رها میشه و تو باد گم میشه.

کامنتاتونو خوندم ولی تایید نکردم، بهتون سر نزدم ولی میام.

ادامه مطلب، نوشته‌م هست.

بعد از تو این چشم‌ها دیگر آن چشم‌های سابق نشد...

ادامه نوشته

توطئه دایی جان ناپلئون

هنوز چند ساعت نبود از سفر برگشتیم که بله....

دوس داشتم اختتامیه سفرمو می نوشتم ولی خب نشد. احتمالا تکمیلش کنم بعدتر

ادامه نوشته

سفر ۵

صبح از ساعت ۶ دیگه خوابم نمی برد. پاشدم وسیله ها رو جمع کردم. رفتیم صبحانه خوردیم و لب ساحل. دریا آروم و زیبا بود. حس و حال خوبی داشت. دوس داشتم این دریای زلال و ناب رو. ولی گرم بود. نمیشد خیلی کنار ساحل موند. پیشونی و بینی‌م سوخته حسابی. قرمز شده زیاد. فک نمی کردم که انقد گرم باشه وگرنه نقاب می بردم و لباس تابستونی.

اومدم کلید هتل رو تحویل بدم، یه عکاس هتل بود خیلی پسر آرومی بود. از بجنورد اومده اونجا زندگی می کرد. مجرد سن ۴۸ سال🤣 بهم روز اول گفت عکس میندازی؟ گفتم نه. امروز نشسته بودم تو لابی کنار عکاسه. یه آقاهه با زن و بچه ش اومد عکس بندازه گفت هزینه عکس ۲۵۰. آقاهه میخواست بره که یاد عکس خودم افتادم بهش گفتم نندازید پشیمون میشید🤣. گفت باشه میندازم.

کارش که تموم شد بهش گفتم واسه عکسم تو جزیره ناز، شماره مو گرفت گفت که اگه امید اون خانمه رو پیدا نکرد، پیدا کنه گفت من می شناسم طرفو. میرم واست می گیرم. گفت همه جا عکس میندازی جز ما. گفتم من از این شال و اینا دیگه بدم میاد. خودش انداخت.

دیگه شروع کردیم وراجی کردن. گفت امشب هستی؟ ببرمتون غروب خورشیدو ببینید نمی دونم کجا؟ گفتم نه داریم میریم. اوسکل میگه پس چرا انقد دیر اومدی اینجا ؟ گفتم کاری نداشتم اخه. الانم منتظرم بیان دنبالم که بریم. گفت خیلی حیف شد‌ وگرنه شب تو ساحل براتون آتیش روشن می کردم و چایی میذاشتم. یه جوجه بهتون میدادم یه خاطره خوب براتون بمونه. تشکر کردم و خداحافظی.

اون اسنپی که دیشب ما رو آورد تا دم هتل، امروز صبح اومد دنبالمون. قرار بود کاسترد بخرم که خودش برام دو تا آورد گفت برای ما مجانی از قطر و دبی میارن. هرکاری کردم پولشو نگرفت. (ادامه این بخش در پست رمزدار) .....

بعد بیایید اینجا رو بخونید. تنبلی نکنید.

ولی در کل مردم خونگرم و با معرفتی داره.

چند وقت قبل د داشت منو دخترخاله م رو با هم مقایسه می کرد. می گفت واقعا سر زبون داری. اگه موقعیت تو شبیه صحیفه بود، حتما الان بهترین جا و تو بهترین شرایط زندگی می کردی. (فک کنم متوجه نشد که داره خودشو به چالش می کشه🤣)

با شناور رسیدیم بندر عباس. از اونجا هم راه آهن. تو ایستگاه راه آهن ساکمو گشتن، خب تو ساکم شیشه شربت فیمتو بود که گفت اوکیه. بعد سنگها و صدفها و خاک نقره ای رو دید. ملت هم انگار دزد دیده باشن پچ پچ می کردن. بهار میگه این خانمه می گفت الان خاک و سنگ رو ازش می گیرن. اونام دیدن به اندازه یه مشت بیشتر نیست گفتن برو . خیلی هم با احترام. در ضمن روسری هم نداشتم. حتی رو شونه مم نبود. تو کیفم بود. سرهنگه یه نگاه بهم کرد و گفت به سلامت.

بهار یه کم ترسید و عصبی شد. بیشتر از حرف خانمه. ولی انقد من خونسرد و بی تفاوت بودم که بهار هم فهمید چیزی نیست و نباید عصبی بشه. فهمیدم چقد خوبه که خونسرد بودم وگرنه ممکن بود وضع خوب پیش نره.

ناهار خریدم و سوار قطار شدیم. قطار ۴ تخته. خیلی قطار خوبیه. دو تا خانم و آقای مسن. قطار تمیز. خلوت. تو حلق هم نیستیم. فضای بیشتری هست. امکاناتش بیشتره. با این خانوم و آقا دارم حرفففف میزنم. دختر خانمه تو کار شمع سازی و چقد کاراش درجه یک و عالیه.

میگه هر جا میخوای بری با هم بریم. الاناست که بنزینم تموم شه. اینا فک می کنن من همیشه انقد حرف میزنم. نمی دونن مودی ام. بگیر نگیر دارم. کوپن حرف زدنم تموم شد دیگه تا مدتها میرم تو باز سکوت.

خب جناب د از صبح افتاده رو مود مهربونی. میگه برم میوه بخرم براتون. پیام داده روز زن مبارک. زنگ زده میگه فردا کی میرسید براتون ناهار درست کنم. اینم اوسکل کرده مارو. نه به اینکه اونجوری میرینه به اصاب و روان نه به الان که داره... آره. جاخالی رو خودتون پر کنید. اونم با عبارات بغایت بی ادبانه. دیگه بسته به کَرَمتون. 🤣🤣

پ.ن: کامنتاتونم که تایید نکردم. پستهاتونم که نخوندم. میام حالا.

ادامه نوشته

سفر ۴

امروز صبح قرار شد بریم تور قشم گردی. ساعت ۸ و نیم آقا امید اومد دنبالمون. رفتیم غار خوربس. این غار زمانی که قشم مستعمره پرتغالیها بود، دیده بانی درست کرده بودن و کوه رو کنده بودن و تونل تونل ساخته بودن و به دریا اشراف داشتن. جای قشنگی بود.

مقصد بعد دره ستاره‌ها بود. اینجا هم کوه بر اثر فرسایش آب و باد و خاک شکل خیلی قشنگی پیدا کرده بود. و یه افسانه هم داشتن که من افسانه شو بیشتر از دلیل علمیش دوس داشتم.

بعد هم رفتیم سوار قایق شیم بریم جزیره هنگام. تو مسیر دلفین ها رو دیدیم خیلی قشنگ بودن. امروز دریا بسیار آروم بود. واسه همین دلفینها تو آب بازی می کردن. بعد جزیره هنگام رفتیم. رنگ حنا واسه بهار خریدم و .... موقع برگشت رفتیم یه جا که ماهیها تو کم عمق ترین قسمت و بالاترین سطح آب بودن. رنگی و قشنگ. بهار فیلم گرفت. تو کانال میزارم. خیلی فیلم قشنگی شده.

بعد هم برگشتیم و رفتیم جزیره ناز. موقعی که داشتم به سمت دریا می رفتم یه خانم عکاس از من چن تا شات عکس انداخت، بعد دیدم صدا می کنه، خانم، خانم، برگشتم گفت. چن تا شات عکس ازت انداختم. خیلی خوب شده. میخوای چاپ کنم. گفتم نه. دونه ای ۱۵۰ می گفت ولی خیلی عکس قشنگی بود. عکسا کاملا حرفه ای و زیبا. نگرفتم ازش. از ظهر پشیمونم که چرا عکسامو نگرفتم. انقد عکس جالب بود. چهره نبود. فقط حرکت من به سمت دریا بود. بلوز قرمز پررنگ شلوار لی توسی. موهامو دو تا بافت زدم و دو طرفم انداختم. (غروبی زنگ زدم به آقا امید گفتم جریاتو گفت پس فردا مسافر داره، میره اونجا، شماره خانمه رو بهم میده هماهنگ کنم). تو ساحل یه عالمه حلزونهای خوشکل بود‌ یه کمی جمع کردم. فک کنم پوستهای حلزون بودن. تنوع رنگی عالی. صورتی خوشرنگ. راه راه سفید قرمز کمرنگ و ...

بعد هم آقا امید ما رو برد روستای سهیلی. ناهار از غذاهای سنتی سفارش دادیم. میگو دو پیازه و هواری میگو. فرشید هم ماهی لابستر سفارش داد که هر سه تا غذا عالی بودن بخصوص میگو دو پیازه. کنارش ترشی تند و خرما ارده گذاشته بودن.
بعد رفتیم یه جاده بهش میگفتن تگزاس. کوهش خیلی قشنگ بود.

در ادامه به جنگل حرا رفتیم. اونجا سوار قایق شدیم تا جنگل رو ببینیم. سطح آب پایین اومده بود و ریشه های درختا که شبیه میخ بود از زمین اومده بود بیرون. یه جا نگه داشت که عکس بندازیم فرشید با دمپایی لا انگشتی از قایق پیاده شد (نشنید که می گفت اینجا پیاده شدن از قایق غیرقانونیه) پرید تو گلا. پاهاش گلی شد. نگاه کردم دیدم عجب گلی‌ه! به قایقران گفتم این گل انگار واسه پوست خاصیت داره؟ گفت آره. گفتم برای پوست خوبه؟ گفت اره. لیوان یه بار مصرف تو کیفم داشتم برام پر کرد. خاکش تمیز و آفتاب خورده و پر از املاح بود. شبیه گل سرشور.
برگشتیم هتل.
یه استراحت کردیم و رفتیم درگهان. واسه بهار یه هودی کوسه خریدم. یه بلوز و تاپ واسه عیدش. واسه خودم یه بافت خریدم که طرحش خیلی خاص و قشنگ بود. البته تو حراجی بود و آخریش بود. ۲۵۰ مفت بود به نظرم. نمیشد نگیرم. بعد هم یه بلوز شلوار واسه خودم خریدم.
فردا هم باید برگردیم.
این شب سوم ما تو قشم.
قسمت خوشمزه تموم شد.
ادامه مطلب ، قسمت بد مزه‌ی ماجراست.

ادامه نوشته

سفر ۲

ساعت رو برای ۸ صبح کوک کردم، اما بهار ساعت ۷ بیدار شد. گفت خوابم نمیبره. آماده شدیم بریم صبحانه. صبحانه با هتل هست. چشم انداز رستورانش خیلی قشنگه. رو به دریاست. به بهار گفتم برو اونجا بشین که عالیه. هنوز خلوت بود، حدود ۷ و نیم به بعد کم کم مسافرا پیدا شدن. اون پسر همسایه اسمش فرشیده. قرار بود صبح بریم هرمز که خواب موند. ساعت ۸ اومد. صبحانه خورد. تا صبحانه بخوره ما رفتیم کنار ساحل. بعد هم رفتیم اسکله. هم شناور هم قایق به سمت هرمز می بردن. از اونجایی که من عشق ریسک کردنم، با قایق رفتیم. عاقلانه ش با شناوره‌.

تو قایق ما یه خانم و آقا بودن با دو تا بچه. یه دختر و پسره بودن (مهرزاد و مهتاب). بعدا فهمیدم یه هفته ست با هم آشنا شدن اومدن قشم. به همین راحتی. دو تا پسر مجرد. من و بهار و فرشید. اینا فک کردن من و فرشید زن و شوهریم. گفتم نه اینجا با هم آشنا شدیم و بعضی گشت‌ها رو با هم میریم. مهرزاد می خندید می گفت شوهرشو گذاشته با دوس پسرش اومده تفریح. بعد فهمید خبری نیست . (ولی برام جالب بود. نگاه مردم به این نوع روابط چجوریه؟ بعضیا راحت می پذیرن. بعضیا نه. بعضیا براشون مهمه و بعضیا مهم نیست.) از کارش گفت اینکه تو کار آهنه و .... اول فک کردم بلوف میزنه خیلی گوش نمی دادم و محل نمیذاشتم. بعد فهمیدم اوه اوه طرف از این خرپولای کله گنده ست. پسر ۳۵ ساله. دکترای نمی دونم چی چی داشت. ۲۴ سالگی مشاور احمدی نژاد بوده الانم صادرات آهن و ... رو انجام میده. خیلی پسر شوخ و بانمکی بود. خیلی ولخرج و دست و دلباز. البته درآمدش بالا بود. خرجای ما پول توجیبیش هم نبود. خدا بیشتر بهش بده.

خلاصه رفتیم هرمز. از اونجا یه سه چرخه گرفتیم که توش ۵ . ۶ نفر جا میشد. نفری ۳۰۰ می گرفت و ما رو می گردوند. غار نمکی، دره رنگین کمون، دره مجسمه‌ها و ساحل سرخ و نقره ای. خیلی قشنگ بود آقا. خیلی. خاکش نقره ای بود. و یه قسمتی خاک قرمز بود و قابل خوردن. مهرزاد می گفت برای لوازم آرایشی ازش استفاده می کنن و ....

خلاصه برگشتیم. فرشید غیبش زد. ساعت حدود ۳ و ربع بود. مهرزاد گفت بچه ها ناهار بریم سی فود. یکی از قدیمی ترین و بهترین رستورانهای اینجاست. غذای دریاییش حرف نداره. من ماهی سوخاری و نگین میگو سوخاری سفارش داد. ۱۲۰۰ پول غذامون شد. ولی خیلی غذاش عالی بود. ماهی و میگوش بی نظیر بود. دیروز هم قلیه ماهی خورده بودیم.

سر ناهار با مهرزاد حرف می زدم. گفت تو خبرگزاری ... آشنا دارم. ۳ . ۴ تا خبرگزاری گفت. گفت بعد از عید خواستی هماهنگ کن باهام، برو باهاشون همکاری کن. یکیش کیهان بوده🤣 گفتم همینم مونده با شریعتمداری کار کنم. 🤣 حالا نمی دونم رو این آدم چقد میشه حساب کرد. البته من حساب نمی کنم ولی شاید پیگیری کردم. (د میگه تو زبون بازی. خوب بلدی حرف بزنی و کارت رو پیش ببری.)

یه گوشواره خریدم صدف دریاییه. خیلی گوگولیه. کلا از چیزای سنتی خوشم میاد. خلاصه ش کنم. خلاصه ش کنم.

برگشتیم هتل. هلاک و خسته. من ده دیقه خوابیدم بهار رفت دوش گرفت. هوا خیلی گرم بود. انقد باد خورد تو موهام که موهام گره خورد تو هم.

بعد هم رفتیم بازار قدیمی قشم. قیمتا بالا بود. خیلی نمیشد خرید کرد. شربت فیمتو خریدم. خیلی مزه‌ش عالیه. همه جا ندارن. بعد فلافل خریدیم و اومدیم هتل. بعد از یه استراحت رفتیم ساحل هتل.

زنگ زدم به اسنپی صبح. قرار شد ازمون یک و نیم بگیره و ما رو ببره قشم بگردونه و بعد هم بریم جزیره هنگام‌ . عصر هم درگهان و تمام.
این بود سفرگردی ما
روز دوم....

پ.ن: بدی هتل: آنتن نداریم. نمیشه با د حرف زد. اونم زنگ میزنه قطع میشه هی. میگه جای ما که خالی نیست! خب راست میگه اصلا جاش خالی نیست. توان و حوصله همچین سفری رو واقعا نداره. خوبیه هتل: ساحلش عالیه.

سفر۲

قرار بود صبح حدود ۸ برسیم که ساعت ده رسیدیم. دیشب دل درد بدی گرفتم. دل پیچه. ساعت ۱ و نیم شب. خواستم از آشپزخونه قطار چایی نبات بگیرم که طرف خواب بود و دلم نیومد بیدارش کنم. اومدم یه پتو چند لا دور شکمم بستم تا قطع شد.

این دل پیچه برمی گرده به مشکل روده‌هام که با کوچکترین سرما اذیت میشه. به د هیچی نگفتم. به بهار هم نگفتم.

دیشب خیلی نمیشد تو قطار خوابید. علاوه بر سروصدای مداوم و تکون‌های شدید، هر یه ساعت یه بار می رسید به یه ایستگاه و نگه می‌داشت. بعد هم برای نماز همه رو بیدار می کرد. خلاصه صبح شد. نخلستانهای قشنگی دیدیم. کوههای زیبا که از وسط شون یه رود باریک و کم عمق رد شده بود.

رسیدیم بندر‌. بوی شرجی هوا و ماهی روح آدمو تازه می کرد. رفتیم به سمت اسکله. وسایلمونو دادیم امانت و رفتیم بازار بندرعباس یه نگاهی بندازیم. هیچی نداشت. هیچی.

سوار شناور شدیم. یه آقای مسن و خوش مشربی کنارم نشست. حدود ۷۰ ساله. خیلی آدم خوشرویی بود. تمام مسیرو باهاش صحبت کردم. با تور و با دوستاش اومده بود. اهل خامنه بود. و تهران زندگی می کرد. همسرش فوت کرده بود. گفتم همسرم نیومده. فکرشو خوندم. فقط یه نگاه کرد. همین کافی بود تا نگاه گذراشو بخونم. اینکه چرا همسرش باهاشون نیومده. آدم نباید مگه با زنش بره تفریح، چرا حالا که هست قدر نمی دونه؟ و ... در همین حد کوتاه. می گفت خیلی با همسرش رفیق بوده‌ همراه هم بودن. همه جا با ام رفتن. مسافرتهای داخل و خارج. واقعا لذت بردم.

خداحافظی کردیم و براش سفر خوبی رو آرزو کردم. تاکسی گرفتیم اومدیم هتل. یه کم معطل شدیم رفتیم تو اتاقمون. دو تا تخت. تمیز. حوله. دمپایی. سشوار و کتری برقی و ... اومدم چایی درست کنم، تا کتری رو زدم به برق چند ثانیه نشد که بوی سوختگیش اومد. سریع از برق درآوردم. دیدم بله. داشته می سوخته و شانس آوردم.

همون موقع برقکار هتل تو حیاط بود صداش کردم. تا این اومد درست کنه، همسایه مون یه پسره حدود ۳۰ ساله رسید، یه کم وایساد. (بعد فهمیدم مواظب اتاقمون بوده.) دید اینا تو اتاقن گفت چیزی شده؟ گفتم نه کتری برقی اتصالی پیدا کرده دارن درست می کنن. گفت کتری من سالمه ببریدش. گفتم نمیخوام. لازم نداریم. دیگه با اصرار برام یه چایی ریخت و اینکه کی اومدین و با کی اومدین و ... بله. درسته. طبق معمول.

گفت شما شکیرا خواننده رو می شناسید؟ گفتم چطور گفت موهات شبیهش هست و چقد زیباست. گفتم ممنون. غریق نجاته و مربی شنا. قرار بوده بره کیش دوره ببینه از اینجا سردرآورده.

کرایه های ماشین خیلی بالاست برای اینکه هزینه ها با هم تقسیم بشه قرار شد هر جا خواستیم بریم با هم بریم. اونم مثل ما سه روز اینجاست. بچه خوبیه. خجالتی. درونگرا. سربه زیر. حواس جمع. کلی پرس و جو می کنه اینکه کجا بریم و چیکار کنیم بهتره.

من دوس دارم هم هرمز هم هنگام رو بریم. ولی شاید نشه هر دو رو. فردا تصمیم می گیریم.

واقعا گرون شده. شناورا هفته پیش که خاله م اومده بود ۱۹۰ می گرفتن، امروز ۲۳۵. هنوز هیچی نخریدم. فقط یک شام ساده و یه ناهار معمولی و کرایه ها شده ۲ میلیون. باورتون میشه.

فردا احتمالا بریم جزیره هنگام. عصر هم بازار قدیمی.

هتل ما یه خوبی داره اینه که خودش ساحل داره و خیلی قشنگه و یه بدی داره اینکه از مرکز شهر دوره و کلی کرایه باید بدیم هر دفعه.

اومدم تو ساحل نشستم. بهار گفت خسته ام نمیام. خیلی خوووب بود ولی کم بود.

سفر ۱

از دیروز حالم خوب بود. اینکه دیگه بلیط سفر جور شد. هتل رزرو شد. همه چی آماده شد. بهار خوشحال بود. بخصوص از دیروز که حرکت کردنمون قطعی شد.
لباسا رو جمع کردم. غذا آماده کردم. از بلیط پرینت گرفتم.
د از یه طرف خوشحال بود که داریم سفر میریم از یه طرف ناراحت بود که چند روز تو خونه تنها می مونه.

صبح از هفت و نیم دیگه خوابم نبرد. وسیله ها رو جمع و جور کردیم و اسنپ گرفتیم برای راه آهن. خیلی سال پیش با دخترخاله م از این ایستگاه رفته بودم سمنان. خونه شون. برای یلدا. چند روزی اونجا بودم.

سوار قطار شدیم. یه کم کتاب خوندم. کتابی که می دونستم دوست ندارم ولی مجبورم کنه به خوندن با خودم آوردم. کتاب ارمیا از امیرخانی. یه فیلم دیدم آرامش در حضور دیگران ساخته ناصر تقوایی طرح غلامحسین ساعدی. یه کم نثر نوشتم. حالا هم اومدم سراغ وب.

سفر تنهایی خوبه. همسفرامون یه دختر و پسرن که تازه نامزد کردن. بچه‌های خونگرم و خوبین. دوس داشتنی و گوگولی‌ان. تو ایستگاه یزد یه زوج به غایت یخ سوار شدن.

چند بار به د زنگ زدم. خوب بود. آخرین سری ساعت ۹ بود گفت میخوام بخوابم. ساعت ده بهش زنگ زدم گفت حالش خوب نبود. تو این یه ساعت خیلی حالش بد شد. افت فشار پیدا کرد. سرگیجه و ... زنگ زد به اورژانس. مشورت کرد باهاشون. گویا خطر برطرف شده. حالش بهتره.

تاریکی رو دوس دارم تاریکی و سکوت و جاده. کاشکی آسمون قابل رویت بود ولی از بس چراغا روشنه هیچی دیده نمیشه

اینجا عجب سرماش سیگار می چسبه. قرار بود روزی یکی بیشتر نکشم. ولی هر دفعه میرم بیرون یکی میزنم به بدن. سفر دو تا چیز می‌چسبه. غذا و سیگار.

پ.ن: کتاب گیاهخوار اثر هان کانگ رو تموم کردم. کتاب انجمن شاعران مرده رو دارم از گوشی میخونم.
فیلم استخوانهای دوست داشتنی رو دیدم. فیلم عشق ۱۷.۵ دلاری اقتباس از کتاب عشق چارلز بوکوفسکی رو دیدم. قبلش کتابشو خوندم.
یه کتاب دیگه هم تو طاقچه دارم باید بخونم.

این قسمت: فک و فامیل

چشمام خیلی ضعیف شده مجبورم بیشتر اوقات عینک بزنم، حتی وقتی که با گوشی کار نمی کنم. بدترین قسمت اینجاست که وقتی در قابلمه رو برمی دارم بخار با تمام توان می خوره تو شیشه عینک و مجبورم یه کم صبر کنم تا بخار بره. خیلی بد موقعیتیه! یهو همه چی کدر و تار میشه.

............

زنداییم زنگ زد که ناهار با بهار بریم خونه شون. روز سه شنبه. سه تا از خاله هام و دو تا دخترخاله ها هم دعوت بودن. خیلی از اینجور مهمونی رفتنها استقبال نمی کنم.
نه که خوشم نیاد ولی انگار از آدمیزاد به دور شدم. شایدم وقتی د ایراد می گیره ترجیحم نرفتنه. نمی دونم. و احساس می کنم اون بخش تصمیم گیری من مستقل نیست تو این زمینه.

..........

برای قشم هتل رزرو کردم. من و بهار. بلیط قطار برای سه شنبه دیگه ست. بهار خیلی کیف کرد دو تایی میریم‌. امیدوارم هوا باهامون سازگار باشه. همین. چند روز بدون د تجربه کنیم.

...........

دارم خونه تکونی می کنم . خوشبختانه مفاصل باهام همکاری می کنن. طفلکیا می دونن که نباید درد بگیرن تا من کارمو انجام بدم. امید که بتونم بیشتر کارا رو قبل از رفتن انجام بدم.

...........

کتاب گیاخوارو می خونم. د گفت منم بخونم. ربختم تو گوشیش. دو سه ساعته خوند و گفت مزخرف بود. الکی وقتمو گرفت. گفتم تموم شد دیگه. همراه نبودن ترین آدم!!! اسم جدیدشه.

ادامه نوشته

روزشمار

امروز یه چیز جالب دیدم گفتم شمام بخونید:

درباره من که درست بود‌. شما چطور؟

رابطه ماه تولد
و ویژگی ذاتی عناصر طبیعت
⭐️🔥☄

☁️فروردین ابر :
ماجراجو ،پرشور
بی احتیاط ، کم صبر

🌌اردیبهشت آسمان :
قابل اعتماد ،خونسرد
یکدنده ، خودخواه

🌋خرداد کوه: همه فن حریف ،شاداب
دمدمی مزاج ، نگران

🎇تیر ستارگان:
احساساتی ، بامحبت
نازک نارنجی ، حساس

🌊مرداد دریا: دست و دلباز ، باوجدان
کم تحمل ، غیرقابل پیش بینی

🌳شهریور درخت: فروتن ، زیرک
وسواسی ، عجول

🌞مهر خورشید :باتدبیر ، آرمانگرا
دودل ، خوش باور

🏞آبان رود : مصمم ، بانفوذ –
لجوج ، خودرأی

🔥آذر آتش : جذابیت
معمولا زود عصبانی میشوند

🌪دی باد : باحوصله ، واقع بین
مقرراتی ، جدی

❄️بهمن برف : مهربان ، روشنفکر
غیرقابل پیش بینی ، یک دنده

🏝اسفند اقیانوس :
همدل ، فداکار
مرموز ، تـودار
پ.ن: کلی کامنت هست که جواب ندادم. میام حتما

ادامه نوشته