نیاز

آدما به اندازه نیازشون سراغت میاد. اگه دیگه بهت نیاز نداشته باشن یا یکی دیگه همون نیاز رو برآورده کنه سراغت نمیان.

نمی دونم این چقد می تونه طببعی باشه

فراری

اصفهان که بودم تهران بود. تهران که اومدم اصفهان بود. همینقدر گریزان. همینقدر دور. همینقدر فراری. اگه بشه اسمی رو ش گذاشت.

چن روز پیش با دبیرمون داشتیم از فیلم حرف می زدیم. گفتم من خیلی اهل فیلم نیستم. گفت سریال چی. گفتم اونو که دیگه اصلا. گفت چرا گفتم چون وابستگی میاره. تو رو مجبور می کنه دنبال کنی اونو. منم از هر چیزی که باعث وابستگی بشه گریزانم.

بعد از ظهر که داشتم خداحافظی می کردم گفت عجب نکته ای گفتی. تو فکر رفتم. گفتم قابل نداشت.

دیشب یه فیلم ایرانی بغایت تخمی دیدیم. فیلم ماه منیر. یادم نیس کی بهم معرفی کرده بود ولی خدایی گندترین فیلم بود. هرچند زدم جلو و هی جلو. ولی وقت گیر بود. یه قسمت از سریال مظنون رو دیدیم. خیلی خوبه. پلیسی ه. آمریکایی. موضوعش بکره‌.

نمی دونم این تعطیلات چجوری انقد زود میگذره. یه روز نشستم پا خیاطی نصف لباس رو دوختم. هنوز وقت نکردم دوباره بشینم نصف دیگه رو تموم کنم.

امتحانای بهار داره شروع میشه و حرص خوردن و سردرد من. موندم سال دیگه کجا ثبت نامش کنم. مدرسه دولتی. غیرانتفاعی. هیئت امنایی. یا .... این مدرسه که هیئت امنایی بود اصلا ازش راضی نبودم. البته ما ضرب العجلی ثبت نام کردیم. تازه اومده بودیم تهران. نزدیک خونه مون بود. مدرسه اصفهان شاهد بود انصافا عالی بود. ما که سهمیه نداشتیم. مدرسه مون دولتی بود بعد بنیاد شهید دست گذاشت رو ش و شد شاهد. نمی تونستن بچه ها رو بیرون کنن. واسه همین ما جز شاهد شدیم. هیچی پول نمی گرفتن وسط مدرسه. اینجا چپ میرن راست میان پول میخان. حالا پول جهنم. بچه ها درس نخوون. کیفیت آموزش افتضاح. اما خدایی سطح مدارس و آموزشگاه تو اصفهان خیلی بالاتر از تهران بود.

شکل قلب

امروز رفتم نمایشگاه کتاب. خلوت بود. کلی ناشر پیدا کردم. کلی نویسنده و شاعر.
یه ناشر بود از پرفروش ترین ناشرا. فقط اون بود که فروش داشت. گفت شعر چاپ نمی کنه. پرسیدم چرا. مخاطب نداره. گفت اره.

خب در این شرایط من برم کشک م رو بسابم . بهتره گویا.
یه ناشر بود از قم. دعوتم کرد قم. گفت قول بده میای. گفتم من قول نمیدم. چون قول دادن ، دین به گردن آدم میزاره. هر وقت شرایطم جور شد میام.
من که می دونم د آدمی نیست که اینجور جاها بیاد دیگه نمیشد قول داد. خیلی از حضرت معصومه تعریف کرد. فک کنم منو متحول کرد🙃

برگشتم خونه. از اونجایی که د کلا با کارم مخالفه و اینکه با نویسنده ها و نوازنده ها و خواننده ها در ارتباطم چندان خوشحال نیست. اینه که کلی غر زد که گفتم نمایشگاه خبری نیست. حتما باید می رفتی؟حرف منو قبول نداری که رفتی و .... میگم چه ربطی داره من برا کارم رفتم .

خدایی یکی زبون من رو قیچی می کرد که درباره کارم حرف نزنم خیلی خوب بودددد.

موقع برگشت تو مسیر. راننده نگه داشت یه پسره با پدربزرگش سوار شد. تا نشست ازش پرسیدم کلاس چندمی. اسمت چیه و ... شاید مسیرمون دو دیقه بیشتر نبود. موقع پیاده شدن باهاش خداحافظی کردم و بهش دست تکون دادم. یه لحظه برگشتم پشت. دیدم داره نگاه می کنه و شکل قلب برام درس کرد با دستای کوچیکش. ینی کل روزمو ساخت. انقد خوب بود.

جهان ابری

گاهی تکه ای از یک فیلم یک موسیقی حتی یک نام تو را به ماضی بعید می برد یا سرخوشانه به آینده ای محال. هیچ نمی خواهی جز توقف زمان. از کار افتادن تمام جهان برای یک لحظه. سکوت و سکون.

گاهی آدم با همه حساب و کتاب ها، با همه درس های تئوری که خوانده است و می داند باید رها کند گاهی به یک نقطه در یک کنج ناگهان می چسبد. فکر می کند رها کرده اما نه آن نقطه که در آن نور عشق تابیده نه رها شدنی ست نه رها کردنی. هر چند در خیال رها کرده باشی. در آن نقطه می ایستی لحظه ای دلت می ریزد و تمام جهانت را ابرهای سیاه می گیرند. باران می بارد . تو از عشق سرشار و پر نور بازمی گردی روی صندلی مقابل پنجره. خیره به آسمان صاف بی ابر.

چه هفته پر کاری بود. خاله رو عمل کردن. حالش خوبه. هنوز بیمارستانه.

بابا رفت بیمارستان. نوبت دکتر قلب داشت. دارو بهش داد.

دیروز با د رفتیم کلینیک . برای گوارش. دکتر رو ندیدیم. چون دیر اومد و اولین روز کاری ش بود هنوز سیستم رو راه اندازی نکرده بود. د هم گفت ولش کن. برگشتیم. هرچی گفتم این همه راه اومدیم نوبت گرفتیم و ... فایده نداشت. برگشتیم خونه. الکی فقط رفتیم. یه سری خانم نشسته بودن منتظر دکتر فقط حرف میزدن. از فک و فامیل . و دکترایی که رفتن و بیمارستانها و .... سرگرمی خوبی بود.

فیلم پنجره پشتی رو دیدیم. قشنگ بود. قدیمی بود. اما داستانش تازه بود. یه عکاس پاش شکسته بود. بیکار بود و همسایه ها رو با دوربین می دید. و راز یک قتل رو فاش کرد.

امروز موندم تو خونه با بهار ریاضی کار کنم. فردا شاید برم نمایشگاه. هنوز نمی دونم شرایط چطور خواهد بود. خاله رو میارن از بیمارستان یا نه. شب من پیشش بمونم. اصن نمی دونم چی به چی خواهد بود.

معلق و بی برنامه!!!

کتاب نخووندمممم

پلک بسته

چقد این روزا احساس می کنم چیزی در من رسوب کرده. رسوب اندوهی عمیق. از کجا میاد چرا میاد تا کی قراره بمونه رو نمی دونم فقط می دونم هست.

من با پلک های بسته هم می بینمش. و چقدددد دلم تنهایی میخاد که ندارم. چقد دلم میخاد زمانی برای خودم باشم و هیش کی مزاحمم نشه. و دلچسب ترین این روزها صبح شنبه ست که می زنی بیرون و می تونی بدون گذر زمان تمام رسوب ذهنت رو با سیگاری که از تو جاودانه تر خواهد ماند دود کنی. تمام نشخوارهای ذهنت رو. تمام پلیدی های فکرت رو. تمام بایدها و نبایدها رو.

گاهی آدم آغوشی میخاد که جنس نباشه. تا بره تو اون تو هضم بشه. محو بشه.
شاید اگر او بود فقط اگر او بود میشد در آغوشش محو شد. بی ریا. صادقانه. با تمام وجود. اما دیگر نیست و نخواهد آمد.
اما امروز بهش سر زدم. و خودمو محو کردم تو بغلش. و حسرتتتت که داره دوسال میشه که آسمانی شده. روحت شاد تماما مهر و عشق. مامان عزیزم

برگشتنی خیلی شلوغ بود. طبق معمول. د میگه این دفعه وسط هفته میاییم اگه یه دفعه آخرهفته گیر ندی که بیاییم.
"امروز اگه حالشو داری سختت نیست بریم بهشت زهرا." نمی دونستم گفتن همین یک جمله فقط همین یک جمله گیر دادن محسوب میشد . شاید فهم من نزول پیدا کرده.

خواستم برم نمایشگاه کتاب. نرفتم. د که نمیاد. بهار هم درس داره. باید یه روزی برم وسط هفته که بهار مدرسه باشه.
بهار فردا امتحان ریاضی داره. صبح بهش گفتم سوال دربیار تا برگردیم از بهشت زهرا. درنیاورد. تمام مدت با گوشی ور رفت و واسه خودش سیب زمینی سرخ کرده درس کرد و ....
سوالای قبلی رو نشون میده میگه اینا رو درآوردم . میگم اینا که قبلن درآوردی.

این بچه ها هم با آدم رو راست نیستن. حال آدمو به هم می زنن. آدم باید حرص همه چیو بخوره. نامردیه خدایی. این همه باهاشون راه میای آخر سر بهت دروغ میگن. سر درد می گیرم از اینکه گاهی باید با دو تا موجود زبون نفهم سر کنم. به بهار میگم من میرم با بابام زندگی می کنم. تو هم با بابات زندگی کن.

رسما کم آوردممممم.

دیشب فیلم لئون رو دیدیم. و کارتون مومیایی ها.

کارتون مومیایی ها درباره چن تا مومیاییه که به دنیای فعلی سفر می کنن. فقط اون قسمتش که اینا تو فروشگاه بود از بلندگو اعلام می کنن که زودتر فروشگاه رو ترک کنید اینا فک می کنن خدا از آسمون داره حرف میزنه سریع به سجده میفتن یعنی ترکیدیم از خنده. خیلی جالب بود.

من و اندوه و خیال خام ت

بعضیا فک می کنن اگه یکی دیگه رو خراب کنن و بیارن پایین، خودشون جایگاه بهتری پیدا می کنن و میان بالا. در صورتی که حرف زدن پشت سر کسی رو حتی اگه طرف گناهکار هم باشه نمی پسندم. لا اقل پیش من پشت بقیه اونم به بدترین شکل ممکن حرف نزن.

در حال انفجارم. از بس که بد بینی و بد ذهن مطمئنم که اونو به دیگران منتقل می کنی. همین ذهن خرابتو تا دیگران هم همونجوری راجع بهت فک کنن آقای د.

و من چقد عصبانی ام. چقد حال منزجرکننده ای دارم. اصلا فکر کردن به این موضوع آزاردهنده س چه برسه به بیان کردنش. دیوانه روانی.

شاید به خاطر همین ذهن خرابشه که خانواده من ازش خوششون نمیاد. و نتونسته مورد توجه حتی کم قرار بگیره. هر روز منفورتر میشه. بهشون حق میدم. با اون مهملاتی که پشتشون میگه. حتی نه روبه روشون.

از دیروز عصر خونه بابا بود. داداش کوچیکه و خانمش هم بودن. تازه عروس و داماد. عروسی شون نرفته بودیم یادتونه که. خانمش تا منو دید جا خورد. چون داداش معمولا خودشو به کار مشغول می کنه و منتظره من سلام کنم منتظر هر عکس العملی بود . ولی من طبق معمول خیلی راحت و معمولی احوالپرسی کردم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. کلی گرم گرفتم و خندیدم و ...

اولین برخورد من و عروس بود. چقد تو فیگور بودن این عروس و دوماد. فک کنم با خودشونم راحت نبودن. داشتن انگار ادا درمیاوردن که ما به هم احترام میزاریم. ما به هم عزیزم میگیم. بعضی چیزا به بعضیا نمیاد. انگار داداشم به اجبار به زنش می گفت ... جان. منظورم اینه که راحت نبود تو اون ژست. هیچی از نگاه من پنهون نمی مونه. من همه چیو تحت نظر دارم. چقد خسته بودن زن و شوهر. کوه کنده بودن گویا.

داداش بزرگه اومد اونجا. عشق جان. قراره خاله بره عمل کنه. شنبه. جمعه میره بیمارستان.

شام موندیم. خوابیدن هم موندیم. صبح کلی کارا رو کردم. توری جلو در حیاط رو شستم. حیاط رو تمیز کردم. جمع و جور کردم. گردگیری کردم. فریزر مرتب کردم. ناهار گذاشتم. یخچال رو تمیز کردم. دیگه عصر برگشتیم بهار به درساش برسه. داداش ر عوضی هم خواست بره اونجا. گفتم زودتر بریم که نبینمش.

ولی خیلی عصبانی ام. خیلی. از مزخرفات د. دنبال یه چیزی می گرده ازم آتو بگیره. فک کرده داره با این کار منو پا بند می کنه بمونم. ولی نمی دونه موندن به دل ه. نه به جسم.

سیبیل کلفت

به نظر من یکی از راههای خوشحال بودن عاشق نشدنه. این یه قانونه. یه مشت خر مثل من دنبال عشق میرن بعد می فهمن چه گهی خوردن. به همین سادگی. بعدم دیگه هوشیار میشن که باید عاشق درخت شد عاشق چنار همسایه. یا یاس های خونه روبرویی. عاشق مورچه ها. عاشق پرنده های بی کس. عاشق سگ های ولگرد. گربه هایی که گرسنه ان و یه مسیری رو باهات میان‌. حتی قاشق چای خوری آشپزخونه. اما عاشق موجودی دو پا به نام انسان نشد. این یه قانونه برای شاد زیستن.

پ.ن: دلم میخاد یه داستان با نگاه از این بعد بنویسم.

امروز چقد خابالو بودم از صبح. رفتم مدرسه بهار. پول دادم واسه کلاس تقویتی ریاضی. د گفت من حالم خوب نیس. یه نوبت بگیر برم دکتر گوارش. خلاصه پیدا کردم یه درمانگاه. کارت ملی رو اومدم بردارم نبود. گم شده بود. نه مال من نه واسه د . هیچ کدوم نبود. هی گشتم گشتم نبود. گفتم شاید تو تامین اجتماعی جا گذاشتم زنگ زدم گفت اینجا جا نمونده. آخه کجاس پس. کیفامو گشتم. یهو یادم افتاد تو کیف جلو در رو نگاه کنم تو پوشه.

قبل عید رفته بودم اداره آب و برق و تلفن به نام زدم. گاز مونده بود. دیگه برنداشتم تا سر فرصت برم. همونجا مونده بود. پیدا شد. د با کنایه گفت من مردم باید از قبر بیام پیدا کنم. گفتم لازم نکرده ما خودمون بلدیم کارامونو کنیم.

گفت درمانگاه جا پارک نداره با اتوبوس بریم. گفتم باشه. سه تا ایستگاه تا خونه س. گفت بیا مردونه سوار شو که بدونم کجا پیاده شم. گفتم باشه. تقریبا خلوت بود. سوار شدیم. دیدم رفت قاطی مردا و رو صندلی نشست . منم جلو در بین شونصدتا سیبیل کلفت گیر کردم. هی ایستگاه بعدی شلوغ میشد. یعنی همونجا خاستم بد و بیراه بهش بگم. مردا می دیدن جلو در وایسادم نمیومدن تو. یا هل بدن. ولی خب شلوغ شده بود. کیپ.
خلاصه پیاده شدم دیدم آقا سلانه سلانه واسه خودش پیاده شده. میگم اگه میخاستی بری اون ته بشینی چرا به من گفتی بیام تو مردا. سکوت می کنه. میگم خب نمیومدم انقدم نمی مالیدن خودشونو بهم.
فقط میخاستم همونجا بشینم بزنم زیر گریه. انقد کفرم دراومد. خیلی حال بدی داشتم نه از اینکه سهوا به مردا مالیده شدم. نه. از اینکه انقد ... چی بگم

جلو در اتاق دکتر: میگم برو تو دیگه. چرا خودتو مظلوم می کنی منو با مردم دعوا میندازی. من باید به جات حرف بزنم. تو که ماشالا زبون داری. اینجا نداری.
یه آندوسکوپی براش نوشت.
برگشتنی اومدیم خونه بابا. وای چقد پای بابا ورم داره. ناهار نموندیم. غذاشو گرم کردم. یه کم وراجی کردم. برگشتیم.
ظهر دبیرمون زنگ زد. این گزارشت عالیه فقط این کارا رو کن. برگشت زد برام. درس کردم فرستادم براش. گفت چرا حذف کردی خوب بود. دوباره اضافه کن. دوباره برگشت دوباره ارسال. سه چاربار فرستادم هی. تا درس شد.
پ.ن: این فک لعنتی از دیشب درد داره. نصفه شب دیدم استخوون بغل گوشم درد می کنه. صب شدید شد. کورتن خوردم بهتر شد اما خوب نشد. نتونستم صبونه بخورم. ناهار هم و شام نیز. ورم داره نمیزاره دندون رو هم بیاد. درد می گیره.

دیروز یکی از دوستام پیام داد که یه متن درباره بهار بنویس همینقدر با احساس و لطیف. کیف کردم. سیمین جون یه دونه ای مهربون.

پ.ن: من خوبم. نگران نباشید. نت خرابه. کامنتا رو هم بعدتر ج میدم

بنویسم یه کم

رفتم خونه بابا. آزمایش داده. حالش خوبه خدا رو شکر. بعضی شبا داداشا میرن پیشش میخوابن. داداشم فک کنم افسرده شده طفلک از وقتی که دخترش جدا شد. چیزی نگفت. با کسی رفت و آمد نداره. ولی چون دیگه دامادش نیست حدس اینه. گنا داره. دلم براش سوخت.

موقع برگشت الف میم رو دیدم. از دیدنم یه کم جا خورد. یه سر تکون داد. نیشش رو باز کرد. یه سر تکون دادم. ولی ازش ترسیدم. هر لحظه فک می کنم میخاد بهم تجاوز کنه. چرا آخه. اون طرف هم افرا وایساده بود داشت چارچشمی می پایید. چن بار بهم پیام داد باز نکرده پاکش کردم. عوضی ه خب.

د با کنایه بهم گفت چه خوب به خودت می رسی. بیرونتو میری. خرید می کنی. به فکر منم نیستی. گفتم من کلا عالی ام. خوشحالم. میگه می دونم. دنیا رو آب ببره تو رو خاب میبره. کاشکی منم یه کم مث تو بودم. با خنده گفتم
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف/ مگر اسباب بزرگی همه آماده شود
میگه باشه. تو بخند. تو نخندی کی بخنده.

میدونه علی بی غمم.
میگه کیک درس می کنی. میگم نه حالش نیست. میگه خودم درست می کنم میگم بلد نیستی حالا یزدی یا از این قالبیا. میگه قالبی اونا زود تموم میشه
گفتم پاشو برو دوچرخه
رفت منم سراغ کیک رفتم

صبح یه مانتو کیمونو برش زدم. نمی دونم چه غلطی کردم قسمت جلوش آستینش بلندتر شده چن سانت.
باید تو ایده بلند پروازانه ام تجدید نظر کنم.

دیروز دبیرمون گفت گزارشات عالین. فقط باید توصیفی کنی. این برات خوبه. تو که انقد خوب می نویسی حیفه که از قلمت استفاده نکنی. ببین کسی که میاد گفتگو درباره عطار یا سعدی یا موسیقی و ... رو می خوونه حتما اهل شعر و موسیقی و مطالعه ست. پس قلمت براش مهمه. بنابراین قلم فرسایی کن تا گزارش ت به چشم بیاد. اینجوری علاوه بر اینکه گزارشت عالی میشه باعث میشه شناخته بشی و دنبالت بگردن و مطالبت رو بخوونن. اینجوری مخاطب پیدا می کنی. گفتممممم مرسیییی ازتون. چشم.
یه گزارش توصیفی دارم می نویسم فک کنم بخوونه بگه دمت گرم چه کردی.

پ.ن: ناهار فردا نصفه نیمه آماده س. کلی کار دارم و کلی خاب. نشستم حرف نشخوار می کنم...

بوسیده شده توسط آتش

دیروز عصر د گفت میای بریم خونه خواهرم گفتم خودت برو من نمیام شاید چیزی تو خونه نداشته باشن من بخوام بیام باید برن خرید کنن درست نیست. گفت عب نداره. سرزده میریم. گفتم با بهار برو. بهار گفت تو نیای منم نمی رم. خلاصه بهش زنگ زد اونم حالش خوب نبود و نرفتیم. بهارو بردم خونه بابام. یه ده دیقه نشستیم و بردمش پارک.

شب موقع خواب د گفت می دونی خواهرم چی گفت گفتم چی گفته تو با پسرش چرا رفتی تو بالکن.
من شاخام زد بیرون. گفتم چییییی؟

موضوع این بود که چن وقت پیش رفتیم خونه شون. یه پرده سیاه زده بودن وسط سالن گفتم اینجا پشتش پنجره س. گفتن آره. گفتم همین یه پنجره رو دارین؟ گفت نه آشپزخونه هم هست. پسرش به بهار گفت بیا بالکن رو ببین پرنده ها رو نشونت بدم. منم چون اجازه نمیدم بهار با کسی جایی بره اعتماد ندارم خودم باهاشون رفتم و اونم شروع کرد محله رو توضیح دادن و برگشتیم. حالا زنیکه میگه قلندر چرا رفت با پسر من تو بالکن. خدایی شما جای من بودین جرواجرش نمی کردین؟ الم شنگه به پا نمی کردین؟

گفتم دیگه نه خودم نه بهار پامونو تو خونه ش نمیزاریم. خودت خاستی برو یه روز دو روز یه سال خونه شون بمون ما نمیایم. خدایی چقد آدم میتونه پست باشه. اینجوری به آدم تهمت بزنه. اون وقت من دهنمو باز کنم میگن تو بد دهنی.

ولی خیلی دلم گرفت. شاید اگه د بهم نمی گفت بهتر بود‌. چقد شانس من تخمی ه خدایی. انقد حال بیخودی دارم. چه انرژی بد منفی ای. هیچ وقت از خانواده د خوشم نمیومد. اما تو احترام سنگ تمام گذاشتم براشون. یه مشت روانی ان.

چهره من نوجوون که بودم کک و مکی بود با موهای قرمز. بهم تو مدرسه می گفتن آنشرلی. یعنی کل دبیرستان منو با این اسم میشناختن.

چن وقت پیش یکی بهم پیام داد که نژاد چهره تو کمیابه. نژاد اسکاندیناوی هستی. بهت میگن بوسیده شده توسط آتش. گفتم کسی بهم نگفته بود. گفت من بهت میگم چون عاشق افکارت و این چهره ام. هوش از دست میدم. منم گفتم برو بابا دلت خوشه. خدا روزی تو جای دیگه بده

ولی برام جالب بود هر افسانه ای که میخواد پشتش باشه.

ایده خیاطی

تا حالا شده افکار بلندپروازانه و توهم زا داشته باشید. من هر وقت این افکار میاد سراغم به طرز خزی انرژیم دو برابر میشه.
ماجرا از این قراره.
موقعی که کارآموز خیاطی بودم بیشتر پارچه ها رو مادرم بهم میداد. تیکه های اضافه اومده از لباسایی که دوخته بود. گاهی یه متر. گاهی نیم متر و گاهی ... من چون کارآموز بودم می گفتم من که نمی پوشم بزار تو یه لباس تیکه های مختلف پارچه رو استفاده کنم یعنی یه لباس ممکن بود چن تا تیکه مختلف داشته باشه.

کم کم سعی کردم با برش هایی که یاد گرفتم تیکه ها رو مدیریت کنم تو دوخت. خلاصه انقد خلاقیت به خرج دادم که دیگه واسه هر لباس کلی فک می کردم که کدوم تیکه کجا دربیاد بهتره. و همه کلی کیف می کردن و اون لباسها هم همیشه پوشیده میشد.

هر چند از خیاطی متنفر بودم ولی برام تبدیل شد به چالش جدی.
حالام فک می کنم تو طراحی لباس خیلی خلاق م و ایده بلند پروازانه م اینه که به یه چن تا شرکت انگلیسی پیام دوستی بدم. اونا جز طراحای مطرح لباس کودک هستن. اگه شمام ایده دارید برام بهم بگید؟

برادر سومی م خیلی عوضی شده بخصوص از وقتی که زده تو کار بساز بنداز. البته زمینه داشت. چن وقته داره بهم پیله می کنه. البته جلوم جرات نداره می دونه کم نمیارم . محترمانه به گند می کشم ش. ولی هنوز نمی دونه چقد آمادگی دارم برینم به هیکل ش که هیچ. چقد دلم میخاد بهش بگم جاکش سرت تو زندگی خودت باشه. مرتیکه پفیوز دیوث. امیدوارم رو در رو باهاش نشم که کاری می کنم بقیه هم حساب کار دستشون بیاد. پشت سر گه خوری نکنن. چون مجبورم خط قرمزا رو رد کنم.
آخه من نمی دونم وقتی جرات ندارید جلو رو حرف بزنید پشت سر زر می زنین چرا.

این از این. نسخه ش پیچیده شد.

پ.ن: آهنگ با صدای خیلی بلند گوش میدم. بغلی مون از این چادریاس . همین روزاس که فرار کنن... خوش گلدی

درخت خرمالو

دیروزنوشت: یه خونه قدیمی دو طبقه. تنها خونه کوچه که هنوز دست بساز بفروشا بهش نرسیده. خیلی اومدن و رفتن تا بتونن خونه رو از چنگ بابا دربیارن ولی قبول نکرد. منم هر وقت گفت گفتم نفروش. تو که تو آپارتمان زندگی کن نیستی. تو این سن کجا میخای بری.

حیاط بابا یه درخت خرمالو داره که شبا یاکریما روش می خوابن و کله صبح آهنگ بیدار باش می زنن.
امروز که وایستادم تو حیاط درخت خرمالو پر از برگ بود. بابا گفت ببین چقد برگ داده. گفتم دیگه جا واسه خرمالو نداره.

پ.ن: عاشق این تیکه ام که هی درباره ش بنویسم. چه شبایی که من رو پله ننشستم و با ماه نجوا نکردم. همینه که شدم تنیده با شب.

بابا گفت میومدی عروسی. ده دیقه هم شده به خاطر من میومدی و می رفتی. واسش صغرا کبرا چیدم. گفت ناهار می مونی گفتم نه. گفت زنگ بزن د بیاد گفتم یه دفعه دیگه. واسش ناهار کشیدم گفت بیا بخور. از یه بشقاب باهم ناهار خوردیم. بعد چایی بهش دادم و برگشتم خونه.

گاهی وقتا که این مسیرو که پیاده میام یاد اونایی می افتم که تو خارج زندگی می کنن و دلتنگ وطن میشن. حق میدم. من تو اصفهان جای خوب موقعیت خوب زندگی کردم با اینکه همین مملکت بود با یک زبان اما شهر من نبود و من حالا که قدم میزنم می بینم چقد تهران رو با دود و دم و ترافیک ش دوس دارم.

پ.ن: دیروز سعید پسردایی م اومد خونه مون. برام برنج آورده بود از شمال. سعید از بهترین های روزگاره. یه وقتایی زنگ میزنه یه ساعت با هم حرف می زنیم.
میگفت بیا شمال ویلا بخر. گفتم خیلی گرونه. پولم کجا بود. قرار شد برام یه زمین با قیمت مناسب چار دیواری پیدا کنه. ارزون ولی. پول ندارم. چقد بده آدم پول نداره ها.
پ.ن: داستان من و سعید از داستان های جالبه. فرصت کنم می نویسم. انرژی مثبته چقد این بچه.

کار منم که توش هیچ پولی نیست.

چرا فک می کنم قراره یه اتفاقاتی بیفته. روزی برسه؟ چرا توهم میزنم؟

پ.ن: فیلم همه چیز همه جا به یک باره برنده جایزه اسکار شده بود. من گاهی نمی دونم اینایی که جایزه می دن رو چه حسابی میدن. مث کتاب خاطرات یک دلقک اگه اشتباه نکنم اینم جای تعجب داره. البته بیشتر سیاسی هست تا علمی و کارشناسی. تو فیلم به جهان های موازی اشاره داشت که نسخه ای از هر فرد در یک جهان دیگه وجود داره که همه اونها در نهایت باید در صلح باشن. موضوع خوب بود. اما خوب بهش پرداخته نشده بود. دیشب دیدیم. دو ساعت و ربع وقتمو گرفت لعنتی.

دلتنگی

از دیروز بگم. سر کار خوب بود. دبیرمون از کله صبح اومد. تا منو دید شاخاش زد بیرون با چشای گشاد پرسید اومدین؟ منم با لبخند گفتم اره.

به نظرم گاهی زندگی مث چوب نیم سوخته می مونه که تو ماتحت آدم فرو رفته. نه می تونی در ش بیاری نه هضمش کنی.
زندگی همینجوری هم تخمی هست اگه بخش خوشمزه شو کم کنی به تفِ سگ که هیچ به چیز خر هم نمی ارزه.

خدا بیکار بود که واسه هر کی یه رنجی درس کرد، بعد بگه به کمال برسید بعد بگه زندگی همین تخمی. خب همه رو خوش و خرم خلق می کردی این بساط و هم جم می کردی تو یه کره دیگه.

از صب پاشدم حس غرغر دارم. حس بی حوصلگی. خابالودگی. حس خز بودن زندگی. نگاه کردن به د و گوش کردن آه و ناله ش. خسته شدم از اینکه هر روز مریضه. هر روز آخ و اوخ می کنه. گاهی آدم نمی کشه خیلی چیزا رو. از جمله اینو.

من دلم خیلی وقته هیچ چیزی نمی خواد. یه وقتایی هیچ چیز یه وقتایی همه چیز. زندگی بر دور تخمی خود در نوسان است.

پ.ن: این تلفن کارتی ا هنوز کار می کنه. نمی دونستم. صبح که بهارو بردم مدرسه یه آقایی داشت با این کارتا شماره می گرفت. گفتم کار می کنه؟ گفت بله. گفتم از کجا کارتش رو میخرید. گفت مخابرات. جالب بود برام.

از جلو گلفروشی رد شدم پرسیدم چه گلی خوبه واسه بهشت زهرا اون بالا بکارم. گفت تهش بسته س؟ گفتم اره. گفت: گل ناز.
به د گفتم گفت به درد نمی خوره.

خب یه کم همراهی کنی بگی میکاریم به خدا به هیچ جا برنمی خوره ها.
پ.ن دلم رقص میخاد. انگار بدنم خشک شده. باید بیارمش تو برنامه م.
پ.ن: داستانمو نوشتم. چقد عالی شد. دمم گرم. یه کم شو واسه د خووندم گفت اورین. خوبه.

پ.ن: اعتراف کنم دلم واسه داداش کوچیکه سوخت خیلی هم سوخت. از اینکه عروسی ش بی مامان بود ناراحتم. از اینکه نرفتم عذاب وجدان دارم. ولی از اون طرف هم گفته بود نمیخاد بیاد.قطعا چون آدم نیست میرفتم رفتار بدی ممکن بود داشته باشه. ازش بعید نبود.

چقد از آدمای اطرافم بدم اومد. بخصوص خاله م زن داداش الف. نهایت سعی شو کرد که من نرم‌. و از اینکه نرفتم چقد خیالش راحت شد. چقد حس می کنم آدما به شدت آشغالن. چرا هیش کی نمی تونه دوسم داشته باشه. چرا از اینکه بدجنس و بد ذات نیستم ناراحتن. چرا فک می کنن منم باید اهل دوز و کلک باشم تا خوشحال باشن. چرا هیش کی نمی تونه در عمق من جاری باشه؟

پ.ن: این ماه نه فیلم دیدم نه کتاب خووندم. من او امیرخانی انقد سنگینه دیوث هر چی میخوونی تموم نمیشه. با اون طول و تفسیر نوشتنش.

پ.ن: چرا بغل مال خود آدم وجود نداره که آدمیزاد وقتی انقد از خودش دور میشه به جایی پناه ببره که خودشو بهش برگردونه.
دلم حجم عظیمی از دلتنگیه.

ایده دارم چه ایده ای

امروز رفتم انقلاب واسه بهار کتاب زبان خریدم. مغزم آشوب نت های ناکوک بود. چند روزه با خودم درگیرم. مثل ماهی داشتم جلز ولز می کردم.
دیروز با دبیرمون صحبت کردم کلی بهم روحیه داد که در تمام زندگیا از این مسائل هست و ... اما بعید می دونم به این شدت پیچیده باشه.گفتم گاهی زندگی کلاف سر درگمی هست که تنها چاره اون قیچی کردنه. بلکه گره باز بشه.
گفتم شاید بیام دوشنبه شاید نیام.


تمام ذهنم مشغول بود. دیشب داداش الف زنگ نزد با د صحبت کنه. منم موندم همینجوری چیه داستان. چرا زنگ نزد. اما دلم نمی خواست زنگ بزنم بهش که چرا تماس نگرفتی؟ انگار من وظیفه م رو انجام داده بودم. اما همچنان ...

از جلوی کتابفروشیا که رد می شدم عاشق رد کلمات بودم که با روح من بازی می کردن. خلاصه فندک نبرده بودم. جلو کتابفروشی یه پسر داشت سیگار می کشید. سیگارمو گذاشتم بین انگشتام گفتم میشه لطفا اونم با کیف و اشتیاق فندکشو گرفت زیر سیگارم گفت بفرما.
منم با کیف هر چه تمام تر پیچیدم تو یه خیابون فرعی.
زیر یه درخت. تو سایه و با کمال آرامش تا ته کشیدم. نمی دونم کی تموم شد. اومدم دومیو روشن کنم دیدم فندک ندارم. سوار اتوبوس شدم که برگردم خونه. با خودم کلی کلنحار رفتم تا بالاخره
زنگ زدم به داداش الف. گفتم چی شد خاستی زنگ بزنی. گفت راستش داداش کوچیکه خورد تو ذوقش که نمی ری. گفت اصن نمیخاد بیاد.

منم گفتم چه بهتر. خلاص شدم. دمت گرم. راحتم کردی. دیگه ناراحت نیستم که نمی رم.
و این بود داستان هزار و یک شب عروسی داداش کوچیکه.

هر چه را که برای خودت می پسندی برای دیگران هم بپسند و از این دست جفنگیات.
مث اینه که یه جوال دوز به دیگران میزنی یه سوزن به خودت بزن. اینا مصداق داداش کوچیکه س. خودش بدترین رفتارها رو با دیگران داره اما فک می کنه دیگران نباید نسبت بهش واکنش نشون بدن.
در این حد بی انصاف گونه. و خودخاهانه.

پ.ن: انقد بدم میاد که بهم میگن در شان خانم شاعر و نویسنده نیست که فحش بده یا سیگار بکشه. چرا؟ شاعر آیا انسان نیست. مثل این که میگن مرد نباید گریه کنه. اخه چرا. مگه مردا آدم نیستن که گریه کنن. احساس ندارن. یا میگن خاله زنک . چرا. مگه مردا از این حرفای پا خزینه نمی زنن. خدایی خیلی بیشتر می زنن. خیلیاشون البته.

این بده که آدما رو در قالب قرار بدن. انگار منم باید در قالب قرار بگیرم. بابا قالبها رو رها کنید. ول کنید آدما رو که تو یه قالب قرار بگیرن. یا قرارشون بدین. ما همه آدمیم با هزار و یک مشکل ریز و درشت و تخمی.

پ.ن: فکر نمی کردم ظرفای آشپزخونه هم زایمان کنن ولی انگار می زان. دیشب حال نداشتم ظرفای شامو بشورم گفتم صبح خونه ام می شورم ولی ظرفا زاییدن شدن یه کوه. چراااااااا

پ.ن: خواب دیدم دو سه شب پیش پسرخاله بابام رو که پدر شهید بود و چن وقت پیش فوت کرده. تو بهشت زهرا بودیم بهم گفت این دفعه اومدی بیا قطعه شهدا. خدا به داد برسه. مرده ها دعوت کردن. باهام قرار گذاشتن

پ.ن: برای میم: اگه بهم می گفتی بهت پیام ندم ناراحت نمی شدم. اما از اینکه گفتی میام وبلاگ و نیومدی و متتظرم گذاشتی و حتی ... علامت سوالی به بزرگی چرا تو ذهنم مونده.

پ.ن: آدما همینقدر که میان زود. همینقدر هم زود میرن.

پ.ن: آق جون یه ایده تو ذهنم رسید . درباره سیگار و احساس آدما.

پاتو کجا میزاری داداش

آدما وقتی پاشون رو بلند می کنن گاهی رو شونه کسی میزارن. گاهی رو سر کسی و گاهی هم روی قلب یه آدم.
حواسمون باشه وقتی پامون رو برمی داریم بدونیم کجا میزاریم.

خونه بابا رفتم با بهار. خاله ها بودن. کلی اصرار که بیا عروسی. هر کدوم می گفتن تو خودت اختیار داری اما مادر که نداره تو یه خواهر نمیخای بیای؟
زندایی م زنگ زد. اون یکی زندایی هم همینطور.

آخر سر به داداش الف گفتم بیا جلو در با هم گپ بزنیم. بهش گفتم من نمیام علتش اینه که د نمیاد و دلایل د رو براش گفتم. اونم به د حق داد البته. منم بهش حق دادم. گفت من هیچ راهی به ذهنم نمی رسه. گفت فردا شب زنگ میزنم باهاش صحبت می کنم. شاید قبول کنه.

پ.ن: یه چیزی مثل پوچی گاهی در من نهیب میزنه. شایدم پوچی نیست. چیزی شبیه بی هویتی باشه.

پ.ن: آقا حالا اینا به کنار. فردا شب داداش الف زنگ بزنه با د صحبت کنه و اونم قبول کنه. من چی بپوشم؟ مثلا عروسی داداشمه!!! اما سخت نمی گیرم معمولا.

غصه ناکم

من خسته ام

انگار یه کوه رو دارم حمل می کنم. و دارم له میشم.

عصر شاید برم خونه بابا

بهار امتحان داره فردا.

فکرم بهم ریخته س. گزارشمو واسه دبیرمون فرستادم. خدا کنه بخوونه و بهم اعتماد نکنه. چون چندان تمرکز نداشتم رو نوشته م.

برم خونه بابام سیگار بکشم بلکه مغزم سبک شه. سرم در حال انفجاره. حتی تو گوشام هم درد داره.

البته بابا نمی دونه. بچه ها هستن. شلوغ پلوغه. میرم تو حیاط. رو پله قدیمی زیر زمین که ریشه های انجیر رو تو خودش نگه داشته. زیر درخت خرمالو که شبا مامن پرنده هاس.

بی تیتر

چهارشنبه که رفتم یکی از همکارام نیومد. اما مهسا زودتر اومد گفتم نرگس نمیاد گفت نه دیگه نمیاد.‌ خب من به نرگس خیلی اصرار کردم بیاد اما دلش با اومدن نبود. بقیه هم همینطور اصرار کردن بهش. اما این اتفاق یه خوبی برای من داشت. دبیرمون گفت مشکل مالی حل شده. می تونی بیشتر باهامون همکاری کنی. دوس نداره منو از دست بده.
منم محیط کارمو خیلی دوس دارم. شبیه خانواده است تا کار. استرس و نگرانی نداره چندان. اما خیلی باید احتیاط کنم و چیزی نگم که د این وسط سو برداشت کنه.

همش در انتظار یک پرش هستم. میدونم این خبرگزاری این پرش رو داره. امیدوارم زود اتفاق بیفته. خیلی زود. د از اینکه دبیرمون بهم گفت بمون. جایی نرو. خیلی خوشش اومد. و البته خوشحال شد و بعدش گفت تو زیادی مسئولی در برابر کارت. اینو راس میگه. به طرز چندش آوری مسئولم.

به بابا زنگ زدم دوشنبه ای که من عروسی نمیام. اونم خیلی ناراحت شد و گفت اگه نمیای اینجا هم نیا. به همین غلیظی. باهاش کلی حرف زدم متقاعد شه. سه شنبه بهش زنگ نزدم. خودش شب زنگ زد احوالپرسی کرد اما سر سنگین بود یه کم. چهارشنبه بهش زنگ زدم کلی حرف زد و احوالپرسی درس حسابی کرد. منم کلی ذوق کردم. فهمیدم دیگه دلخور نیست.

ولی حقیقت اینه که من به خاطر د نمی رم. وگرنه داداش کوچیکه هر آدمی باشه و هر رفتاری که باهام کرده باشه رو میبخشم و اهل تلافی نیستم هرگز. اما نرفتنم باعث شوکه شدن همه میشه و شده. چون فک می کنن دارم تلافی می کنم. ولی باز می دونن من که هیچ وقت تلافی نمی کنم. برا هیچ آدمی.

پ.ن: چقد مزخرفه که اینجا بایدتیتر بزنی . به اندازه کافی درگیر تیتر هستم.

گورستان احساس

دیروز چه بارون قشنگی بارید. من از پنجره نیمه باز اتاق به شکوفه های انار و سیب باغچه خونه کناری نگاه می کردم که بارون رو با عشق در آغوش می گرفتن.

دیروز د با بهار زبان کار کرد. اونم دو ساعت. بهار دیگه زد زیر گریه. گفت نمیخام خسته شدم. بهش میگم نزار یه دفعه دو ساعت کار کنی. روزی نیم ساعت کافیه. میگه نمیخاد تو نظر بدی. من😒 🤨بهار🙄😬 د🤫‌

همیشه فک می کردم فرهنگ خانواده ها خیلی مهمه که زن و مرد مشترک باشن تا حدودی. اما حالا بهتر درک می کنم که فرهنگ های فردی خیلی مهمتره. مثلا اینکه هر دو از غیبت خوششون بیاد نه اینکه غیبت کار خوبی باشه. نه. اما وجه اشتراکه اون دو نفر میشه.
یا هر دو تلافی کننده باشن یا هر دو در داشتن یک صفت یا رفتار بد مشترک باشن. این به این معنی نیست که اون رفتارو توجیه می کنه اما حداقل زمینه اشتراک دو نفر رو فراهم می کنه. در غیر این صورت میشن مث من و د.
یکی از تلافی کردن خوشش میاد و میگه باید انتقام گرفت اون یکی میگه نه نیاز به تلافی کردن نیست. جهان کار خودش رو می کنه.
یکی تمام بدیها و حرفها رو تو ذهنش انبار می کنه و اون یکی مغزش فقط دروازه ایه واسه عبور کلمات و حرفها.
یکی از احساس به عنوان حماقت یاد می کنه اون یکی ازش به عنوان حیات.
یکی دوس داره فقط جمع کنه و به شدت اندیشه مادی داره اون یکی میگه پول برای لذت بردن هم هست. از کجا معلوم فردایی وجود داشته باشه و ووووو.

اگر سیگار نبود من در کجای خیالت به شکوفه های بهار نارنج در مه غلیظ دل می بستم.

به نظرم اونایی که به سیگار پناه میبرن رد نگاهت رو رو تن شب کم دارن.

پ.ن: باغچه ای رو دیدم که تو ش پر از ته سیگار بود و این اومد: اینجا گورستان احساساتی ست که هیچ گاه تجزیه نمی شود.

پ.ن: کتاب رو به کجا رسوندین؟ پ چرا غیب شدین؟

بدترین چیزا

گاهی که به دادگاه می رم و باید جواب پس بدم به شدت عصبانی میشم.
گاهی میگم چرا من باید با د حرف بزنم.
بدم میاد. بدم میاد. بدم میاد.
میخام بزنم به کوه. نه. میخام هیش کی باهام حرف نزنه و پک بزنم به سیگارو دودش رو نگاه کنم و غرق شم تو سرنوشتی که اختیاری تو ش نیست.

کاشکی بعد از این همه سال یاد بگیرم و بفهمم د دوستی نیست که بشه بهش هر حرفی رو زد. ای کاش فقط همین موضوع تو مخم می رفت.

چرا بعضی وقتا بدترین چیز از هر نوعی نصیب آدم میشه؟؟؟

پ.ن: دیروز دبیرمون شعرامو خووند. گفت شما چرا میایید کار خبر می کنی؟ تو که انقد قلمت روانه بهتر نیست وقتت رو بزاری رو نوشتن؟ گفتم نگو که میخای منو خونه نشین کنی.

با هم کتاب بخوونیم

سلام دوستای گلم

عیدتون مبارک. نماز و روزه هاتون قبول.

این پست برای کتاب در راه ویلا هست.

کتاب ۹ بخش داره که هر کدوم به یه داستان اختصاص داره. هر بخشی رو که خووندین نظر بدین. کتاب هم که تموم شد درباره کلیت داستان بگید.

اگه کتاب رو پیدا نکردین بگید تا آدرس بدم از تو تلگرام پیدا کنید.

KetabTOpdf@ کتابخانه عمومی اگه اشتباه نکنم.

این آدرس کانال هست. سرچ کنید میاد.

از امشب یا فرداشب هم شروع می کنیم.

کامنتهای این پست رو منتشر می کنم. پس کامنت خصوصی اینجا نزارید. مرسی.

رضا پهلوی

فیلم جانواران حیات وحش جنوب رو دیدیم. درباره یه دختره س که با پدرش زندگی می کنه. بقیه ش طولانیه تعریف نمی کنم. فقط میگم که تلاش انسان برای ادامه حیاته. و تو این دنیا آدم باید خیلی قوی باشه که بتونه زنده بمونه.
فیلم فانکشن (سرچشمه ) رو هم دیدیم. فیلم فلسفی سه داستان موازی. درباره بقای انسان بود. آخرش آقاهه تبدیل به درخت میشه و من چقد خوشم اومد. همیشه به درختا جور دیگه ای نگاه می کردم فک می کردم درختا جاودانه ان. چون ریشه دارن و لایق دوس داشتن. بیشتر از آدمها لیاقت دارن. یه داستان دارم دختری که عاشق سرو شد.

دیروز خورده ریزه کاریهای خیاطی رو انجام دادم. شلوار د دمپاشو کوتاه کردم. اون یکی شلوارش کش ش شل بود. درس کردم. حوله ش آستیناش بلند بود کوتاه کردم. شلوار بهار هم دمپاشو گت کردم براش.
پیراهن مردونه خودمم یه جا دکمه کم داشت زدم. دو تا مانتو هم اتو کردم یکیو کوتاه کردم. دکمه هاش در حال افتادن بود دوختم. د ‌کلی خوشحال بود که من انقد سریع دو سه ساعته همه رو جمع کردم.
واسه هفته دیگه باید یه طرح بزارم جلوم و بدوزم.

پ.ن: به نظرم اونایی که الان میخان ازدواج کنن خیلی بدشانسن. از یه طرف هزینه های بالای زندگی از یه طرف عدم اطمینان. من اگه الان میخاستم ازدواج کنم احتمالا بعید بود. چون به این آدمای دروغگو نمیشه اعتماد کرد. اون موقع ازدواج من و د کاملا بر پایه صداقت بود. الان از همون اول بر بی اعتمادی و کشیدن از هم استواره.
اصن جوونای الان رو نمی فهمم با اینکه باهاشون خیلی خوبم اما دنیای متفاوت و شکاف عمیقی وجود داره بین این نسل و نسل قبل.
خودشون فقط به درد خودشون میخورن. که احتمالا بعد از مدتی به درد هم هم دیگه نمی خورن. چون دلسوز نیستن. خودخواهن. البته همه نه. باز نگید ما چنین و چنانیم. کلی و برداشت شخصی م بود.

پ.ن: داشتم یه شعر برای د می خووندم.
در سرزمین من زنی از جنس آه نیست
این یک حقیقت است که در برکه ماه نیست
گفت از کیه. گفتم نمی دونم. ولی صددرصد واسه علیرضا بدیع هست. گفت از کجا مطمئنی؟ من: همینجوری.
سرچ دادم درست بود. د: این تعجب آوره. بعیده. یه ارتباطی بین تو و شاعر هست که تونستی دقیق حدس بزنی. از موارد نادره هست تو روانشناسی.
راس میگه از موارد نادره. چون فثط خودم میدونم چرا. صدای بدیع تو گوشم بود انگار اون داشت شعرو واسم میخووند.

پ.ن: اینکه رضا پهلوی رفته اسرائیل اشکالی نداره. ولی اینکه رو به دیوار ندبه داره دعا می کنه خیلی حرکت بیخودیه. آخه ملت میخان از خرافات بیان بیرون انقد این امامزاده اون امامزاده نکنن اونوقت تو رفتی به دیوار ندبه چسبیدی دعا می کنی.
یاد چاه جمکران افتادم. چقد این ملت نامه نوشتن انداختن اون تو. همش فک می کردم اونی که اون زیر نامه ها رو میخوونه چقد به ریش ملت میخنده. یا وقت نمیزاره بخوونه همه رو با هم می سوزونه. منم البته یه بار انداختم اول یا دوم راهنمایی بودم. علیرغم میل باطنی م با اصرار اطرافیان انداختم و بعدها چقد خندیدم. خیلی بچه بودم حدود سی سال پیش بود. هنوز ملت خرافات زده بودن. هر چند هنوزم هستن ولی بهتر از قبل شدن. آگاهتر شدن.

پ.ن: دقت کردین چقد اراجیف می نویسم؟ یه پست ام چن تا پ ن داره.

پ.ن: چقد مصاحبه طولانیه. دو ساعت ور زد. کی میخاد پیاده کنه. دارم صاف میشم انصافا. سرویسسسسسس