نوکتالژی واژه ای واسه ما آسمون دوستا

حوصله نوشتن روزمرگی ندارم. خسته ام از نرسیدن. از تلاش و تقلای بی فایده. از بودن در این برهوت. از ماندن در این مرداب و بوی تعفن.

فقط دارم به بدترین شکل ممکن با ارزش ترین چیز رو از دست میدم. زمان رو. بدون هیچ چشم اندازی از آینده. هیچ امیدی به فردا. "... با قوم فرعون چه کنم؟ ....مانده ام بی عصا و کلمه..." (یه بخشی از شعرم بود)

قبل از اینکه آدم بمیره، ناامیدیه که آدمو می کشه. و گاهی انقد همه جا رو سراب می بینم که نه خوابم به خواب می مونه. نه بیداریم به آدمیزاد.
دوس داشتم الان خرس قطبی بودم و می خوابیدم و با بهار بیدار میشدم. وقتی همه چیز درست شده بود. همه چیز سر جای خودش بود که مطمئنا همیشه یه چیزی هست که سر جای خودش نیست.

و من چندیست که در بیخودی ترین حال ممکن به سر می برم. خنثی. بی احساس. یخ زده. انگار روحم به تاراج رفته و خودم در اغما فرو رفتم.

پ.ن: یه اصطلاح جدید هست که ستاره شناسا تازگی آوردن. به اسم نوکتالژی. با توجه به تکنولوژی جدید و آلودگی نوری در شب های شهرهای پر جمعیت جهان این واژه خلق شد. یعنی غم از دست دادن آسمان. با توجه به اینکه شب با ستاره و تاریکی معنا می گیره، اما امروزه شهرهای پرجمعیت بسیار نورانی هست و دیگه آسمون و ستاره ها قابل مشاهده نیست. این امر برای کسانی که آسمون و ستاره ها رو دوس دارن غم انگیزه . واسه همین این واژه ابداع شد. الان حواس ما دارن یکی یکی آلودگی ها رو تجربه می کنن. گوش آلودگی صوتی، چشم آلودگی نوری، دهان و بینی آلودگی هوا. الان فقط آلودگی لامسه مونده. مواظب دستای هم باشیم.

مواظب دستهایم باش تا در بی رحمانه ترین و تاریکترین دوران تاریخ گم نشوند...

در دسترس نمی باشد

دیروز بابا رفت بیمارستان. چن وقتی بود که نفسش خوب نمیومد با مشورت چن تا دکتر قرار شد که باتری بزاره واسه قلبش. دوشنبه ای رفتم پیشش‌. ازش عکس انداختم. نمی دونم چرا حس کردم اون عکس آخره. (هرچند اهمیت نمیدم به این حس.)

از دیروز که بیمارستان بستری شد گوشیش رو جواب نداد. داداش ح باهاش بود. چون من قبلنا چن بار بهش زنگ زدم جواب نداد ، دیگه زنگ نمی زنم بهش. دو تا داداشای دیگه رو هم جواب نمیده. سراغ بابا رو از داداش بزرگه می گیرم.

خلاصه امروز وقت ملاقات بود ۲ تا ۳. اما خب. ساعت دو بهم گفتن که نمیشد رفت. د میگه مهم نیست که میخای بری. میاد دیگه .

پ.ن: امروز از یه خبرگزاری بهم زنگ زدن باهاشون همکاری کنم. مصاحبه بفرستن من پیاده کنم. دورکاری بود. پیاده کردن مصاحبه اونم کوتاه کار سختیه. باید چندین بار گوش داد و بعد پیاده کرد. من قبول نکردم. اول ‌اینکه پولش کم بود. دو اینکه دنبال دورکاری نیستم. سه اینکه رسانه از اصفهان بود و ....

پ.ن: جدیدا تلویزیون نگاه می کنم خابم می گیره.

پ.ن: چن سال پیش زبان می خووندم چقدم خوب پیش رفتم ولی ولش کردم. دو سه روز پیش اومدم اون دفتر قدیمیا رو در آوردم تا بخوونم. دیدم اصلا حوصله ندادم. یه جور گر گیجه گرفته بودم. پراکنده بودم. نمی دونستم از کجا و چجوری باید شروع کنم. بعدم بستم دفترو و گفتم ما که معلوم نیست تا کی زنده باشیم هر لحظه ممکنه یه بمب تو سرمون خراب شه اگه با زلزله و سیل و آتشفشان نمردیم.

خاک آدمیزاده

بی بی سی یه فیلم مستند پخش کرد از استاد شجریان. خیلی قشنگ بود. پژوهشگرای خارجی حوزه موسیقی خیلی ازش تمجید کردن . یکیشون گفت بعضی از آدما دفن نمیشن بلکه کاشته میشن. شجریان یکی از اونا بود.

یادم افتاد چن روز پیش یه مستند دیده بودم یه بخشیش درباره این بود که در سالهای آینده وقتی آدما مردن اونا رو تبدیل به کمپوست کنن‌ . ینی طی فرآیندی ۳۰ روزه تبدیل بشن به خاک و اون خاک در هر جا برای بازمانده ها قابل استفاده باشه. تو گلدون، باغچه یا ...

ایده قشنگیه. اما اولش یه کم باهاش مانوس نبودم. اینکه آدم وقتی می میره به صورت سنتی دفن و خوراک مورچه ها و موریانه ها میشه و بعد از سی سال تجزیه میشه اما با این تکنولوژی چی؟

مانوس نبودم چون فک کردم چه بلایی سر بدنم میاد. در حالی که اون جسم دیگه هیچ ارزشی نداره وقتی روحی توش نباشه.

پس قبول کردم و باهاش کنار اومدم. ترجیح دادم خاک باشم . مگه نه اینکه از خاک اومدیم حالا دوباره به خاک تبدیل میشیم و منم میشم خونه یه بذر که قراره یه درخت توش رشد کنه. یا گلی زیبا یا میوه ای خوش طعم و خوش مزه.

پ.ن: از بس خبرهای بد شنیدم دیگه در مقابل درد و رنج تبدیل شدم به یک جان سخت. (تو انیمیشن بلو اسکای، اون عقابه در حال مرگ می گفت من جان سختم. )

نقطه شروع

لباسای تابستونی رو جمع کردم. دیدم چقد از لباسامو امسال نپوشیدم. چه اتفاقی افتاد که نشد بپوشم. تابستون امسال بدترین تابستون زندگیم بود. چه خوب شد که گذشت.

خیلی شنیدیم که میگن ادب از که آموختی از بی ادبان. بچه که بودم با خودم می گفتم چطوری میشه آدم از بی ادب ، ادب یاد بگیره. همش حرف زشت یاد می گیره. بعدها فهمیدم که منظورش اینه که تو وقتی می بینی او آدم ادب نداره دقیقا برعکس اون حرف می زنی. این مثال رو تو رفتارهای آدما هم میشه اعمال کرد. مثلا یکی حسادت داره یا کینه یا نفرت یا هر چیز دیگه، وقتی می بینی که این رفتارها قشنگ نیست سعی می کنی اون رفتارها رو از خودت بروز ندی. و یا دور کنی. نمی دونم چقدر ارزش داره آدم با این جور آدما زندگی کنه. له میشه یا رشد می کنه؟

پ.ن: از یه نقطه با هم شروع کردیم عاشق بودیم. تو یه مسیر. با یک چشم انداز . نمی دونم زندگی، روزگار، سرنوشت چه کرد که هر روز دورتر و دورتر میشیم و دیگه امیدی به رسیدن به یک نقطه واحد نیست. انگار باید هر کدوم تنها به این سفر ادامه بدیم. شاید به این خاطر باشه که من در چشم اندازم جاده می بینم و اون دیوار.
شبیه گیاهی که تو یه خاک بودن، آفتاب یکسان، آب یکسان و هوای یکسان اما میوه یکی سیب شد و اون یکی پرتقال. همینقدر متفاوت.
نمیگم کدوم بهتره اما این تفاوت گاهی غیرقابل تحمل و گاهی هضمش سخت میشه. و بی تفاوتی بدترین واکنش هست که چاره ای جز اون نیست.

یاکریم گیجه یا ما؟

در ادامه اینکه ما آدما رو قضاوت می کنیم و برچسب بهشون می چسبونیم این کارو هم با حیوونا انجام میدیم. مثلا میگیم گربه بی چشم و روست. جغد شومه. روباه اینجوریه یا اون چجوریه و یا اینکه یاکریم گیجه.
اما اینطور نیست . ما اونا را از نگاه خودمون می بینیم که ناقصه. چرا باید رو مخلوق خدا اسم بزاریم، لقب یا هرچی؟؟

چن وقتی هست که برای پرنده ها رو دیوار بالکن غذا میزاریم حالا برنج و نون باشه یا گندم. اول صبح میان و صدای تیک تیکشون مثل صدای بارون می مونه. انگار دونه های بارون میخوره به سقف شیروونی.

چن روز پیش بهار یه چیز جالب دید. اینکه یکی از یاکریم ها موقع فرود اومدن تو ظرف غذا سر یه تیر پلاستیکی صورتی با توکش آورده بود و روی دیوار بالکن گذاشت. انقد این حرکت زیبا بود و ما رو ذوق زده کرد که کم مونده بود گریه کنیم. بهار گفت بیا همو بغل کنیم. (خیلی خاستم طولش بدم ولی کوتاه شد.) حالا یا کریم گیجه یا ما که بلد نیستیم محبت کسیو جبران کنیم و وظیفه طرف می دونیم؟

پ.ن: دیروز عصر رفتم خونه بابا. براش شام درس کردم. داداش ر اونجا بود. فقط بهش یه سلام کردم. جواب کشداری داد و منتظر بود که باهاش خوش و بش کنم. اما نگاش نکردم و باهاش هیچ حرفی نزدم. اونم کارش که تموم شد رفت. یه خداحافظی کرد و منم آروم جواب دادم. به د نگفتم که اونجا بود. چون دوباره میخاد شروع کنه.

بدم میاد وقتی میرم اونجا د بهم پیام میده که بیا. بهم اس داد هنوز حرکت نکرده ای؟ زنگ زدم تو راهم. هنوز نمیتونه هضم کنه که من وظیفه مه باید برم. اما من کار خودمو می کنم هر چند وقتی برمی گردم کلی کله ش باد داره.

پ.ن: چن روز پیش د گفت یه پیام بده به دختردایی ت این داروها رو برامون بنویسه. گفتم خیلی نرمال نیست. گفت پس خودم میدم. با تاکید گفتم نرمال نیستا. خودش براش پیام داد. اونم جواب نداد. دخترداییم متخصص اعصاب هست و خودش بی اعصابه. رابطه جالبی بین من و اون از کوچیکی بوده. از کوچیکی تا جوونی من بهش حسادت می کردم و از جوونی به بعد اون به من. هرچند یاد گرفتم دیگه حسادت نکنم. روزگار عجیبیه. از موردای خوبیه واسه قلم فرسایی.

قطار افکار

فیلم her رو عین عزیز بهم معرفی کرد که دیدمش. درباره یه آقایی بود که تنها بود و یه روزی یه سیستم عامل os نصب می کنه (هوش مصنوعی ) با صدای یه خانوم که عاشق اون خانوم میشه.

فیلم تامل برانگیز بود. موضوع جدیدی داشت. تنهایی آدما و نیاز آدما رو نشون می داد. معمولا این سیستم ها چون متناسب با شناخت خلق و خوی انسان ساخته میشن، جوری که دلخواه انسان هست رفتار می کنن. این os خودشم عاشق آقاهه شده بود. و داشت به لحاظ احساسی ارتقا پیدا می کرد.

نکته جالبش این بود که آخرش os از آقاهه خواست که تو جهان پیداش کنه. و فک کنم یکی از اساسی ترین بخشهای فیلم بود.
این فیلم رو به خاطر بهار سانسور شده گرفتم. اما اگه میتونید ببینید حتما بی سانسور تماشا کنید. چون جز فیلمهایی هست که بدون سانسور باید دید.

مثلا قسمتی که os از یه دختره میخاد که رابط خودشو و اون آقا باشن و دختره رو میفرسته که جای خودش با آقاهه رابطه برقرار کنه ولی نمیشه. به نظرم جز قسمت جذابش بود که من نفهمیدم چی شد😊
یا اون قسمت کت... برید تماشا کنید. تعریف نمی کنم.

پ.ن: تا حالا شده از یه فکری برسید به یه جاهای دیگه؟ جاهایی که اصن نمی دونید چجوری رسیدید اونجا. من همیشه خدا از یه فکری یه جاهایی میرم که اصلن نمی دونم کجا بودم. این دفعه داشتم به خونه لاکچری از دیار سکوت و پستش فک می کردم که یه خونه ۲۷۸ میلیاردی چطوری میتونه باشه.

رسیدم به خونه جدید جنیفرلوپز و بن افلک و اینکه شاید سالی یه بار هم نتونه از تمام خونه استفاده کنه. چجوری میتونه از اون خونه با ۲۷ تا اتاق خاب با امکانات یه شهر استفاده کنه. بعد رفتم سراغ فیلم بن افلک . آخرین فیلمی که ازش دیدم‌. فک کنم ویل هانتینگت نابغه بود. بعدم یاد فیلم معجزه عشق افتادم با هنرنمایی اکبرعبدی با لهجه اصفهانی. و فیلم مرور شد و خلاقیت کارگردان.

اون چه سمی بود آخه!! تو بهشت مرتضی پاشایی کنسرت برگزار کرده بود!!! و یه سری خانوم که از پشت دیده میشدن با لباس سفید با شمع وایساده بودن!!!!
فک کنم کارگردان زیادی تحت تاثیر برنامه زندگی پس از زندگی قرار گرفته بود. یه کم آب و روغنش کم بود. اما پیاز داغش حسابی زیاد بود.
این فکر پتانسیلشو داشت که منو ببره به خیلی جاهای دیگه اما قیچیش کردم. وقت نداشتم.

پ.ن: طبق معمول از کامنتا جا موندم. صبوری کنید هم سر میزنم بهتون. هم تاییدتون می کنم. آفرین تا بیام بچه های خوبی باشید.

من واقعی ما

من اینجا سه دسته مخاطب دارم. مخاطبای خاموش که هر چند وقت یه بار کامنت میدن، مخاطبایی که کلا کامنت خصوصی میزارن اما تقریبا هر روز چک می کنن و مخاطبایی با کامنت عمومی . بعضیاشون اون وبمو دارن و مدتهاست که منو با اسم خودم می شناسن.

وقتی تو این وب رو شروع کردم به نوشتن، خاستم حرفهای مونده تو دل رو راحت بزنم. چون اون وب دیگه م رسمی تره و با محتوای ادبی تر و سعی می کنم نوشته هام بارها و بارها خوونده بشه بعد پست بشه. و گاهی به عنوان رزومه استفاده می کنم.

اون موقع که شروع کردم در اینجا نوشتن بدون اسم بدون اینکه در قالبی قرار بگیرم برام راحت تر بود. می دونید چرا؟ چون ما عادت کردیم به نقاب زدن و دوس داریم دیگران رو هم با نقاب ببینیم. مثلا وقتی میگید فلانی شاعره یا مهندسه یا دکتر جراحه یا حتی کارگر یه تصویره ذهنی از اون آدم می سازیم و سریع به قالب دلخواه ذهنی خودمون درمیاریمش. در حالی که اون آدم ممکنه در اون قالب قرار نگیره. شما تصویرتون ازش یه آدمیه که ممکنه با خود واقعیش تفاوت داشته باشه.

مثلا تصویر ذهنی از یه شاعر فردیه که با احساسه، لفظ قلم حرف می زنه و بسیار سنجیده و منزه و.... است. در حالی که اون هم آدمه. عصبانی میشه ناراحت میشه فحش میده داد میزنه. ممکنه یه وقتی انقد مشروب بخوره که از مستی بمیره یا هر چیز دیگه. اما دیگران دوس دارن اون آدم صاف و اتو کشیده بمونه. مثلا وقتی میگن فلانی آقای دکتره یا خانم دکتره سریع اون تصویر از طرف تو ذهن ساخته میشه.

ما فراموش می کنیم که آدمها اول انسان اند. و انسان ها هم مشکلات ریز و درشت خودشون رو دادن. شاید اگه دیگران رو با نقاب نبینیم و اول از همه خودمون نقاب از چهره برداریم راحت تر باشیم.

چن وقت پیش یه آقایی کامنت داده بود که از خانوم شاعری چون شما بعیده که فحش بدین یا حرفای چارواداری بزنید. جواب دادم که شما وقتی عصبانی هستید یا ناراحتید چی کار می کنید ؟ میرید کنج عزلت و دعا می کنید تا خشمتون فروکش کنه. اگه بله که دمتون گرم. ولی من بلد نیستم. تنها کاری که بلدم اینه که خشمم رو روی نوشته هام خالی کنم نه روی آدمها. اینجا هم صرفا برای تخلیه ذهن ساخته شده.

یا میگن از شما بعیده که سیگار می کشید . چرا خب؟ خیلی از نویسنده های بزرگ ما نوشته هاشون از پا منقل اومده بیرون. بگیم از فلانی که انقد خوب می نویسه بعیده که مثلا فلان کار کنه. شاید انقد حال خوب بهش میده که ذهنش شروع به کار می کند و خلق می کنه.

یه بار یکی از فامیلامون از امریکا اومده بود ایران تا دانشگاه اصفهان سخنرانی کنه درباره فیزیک هسته ای. یه همچین موضوعی بود. آدم بسیار باهوش تحصیلکرده و شوخی بود. صبح که خاست بره یه تیشرت پوشید خیلی ساده با یه شلوارک🤣 اول فک کردیم شوخی می کنه بعد دیدیم نه همونجوری رفت . حالا جلوش اساتید دانشگاه، رییس دانشگاه و دانشکده و معاوناشون و شهردار و ... ردیف اول نشسته بودن. اول فک کردن این دیوونه س. چرا؟ چون آقای دکتر باید کت و شلوار بپوشه و شق و رق باشه مثل بقیه.
نتیجه اینکه بعد از پچ پچ ایشون سخنرانی می کنن و کلی مورد تشویق قرار می گیره و سالن انقد شلوغ میشه که جای سوزن انداختن نبود و خود روسا کلی عکس باهاش می گیرن و از شخصیت این آدم بسیار خوششون میاد. دعوت می کنن ازش بازم بیاد و از دانشش استفاده کنن.
یاد فیلم مارمولک افتادم😂 که می گفت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...

در آخر: آدمها خسته ان. تنهان. شاید تنها کمکی که بتونیم به اونها کنیم اینه که قضاوت نکنیم شون و بزاریم خودشون باشن. حداقل نخایم که تو مجازی نقاب بزنن. شاید دنیا جای قشنگ تری بشه برامون.

پ.ن: این نوشته مخاطب خاصی نداره، فقط جهت یادآوری به خودم بود. همین.

پ.ن: بعدتر بهتون سر میزنم و کامنتای قشنگ و پر انرژیتونو تایید می کنم.

قلندر برنده نوبل

برنده نوبل امسال به نویسنده نروژی رسید. چشام قلب قلبی شد. داشتم فکر می کردم ده سال دیگه (شاید کمتر شایدم بیشتر )تیتر میشه نخستین

نویسنده زن ایرانی برنده نوبل شد
جایزه نوبل ادبیات به قلندر تنیده با شب رسید

همینقدر دور همینقدر نزدیک

عکس و نوشته رو به بهار نشون دادم ولی یه جیغی کشید که انگار دور از ذهنه. گفتم نه بهار. این رویای منه. بعد تصدیق کرد. و براش جالب شد.

مبل باشم یا بستنی خوری؟

امروز از د پرسیدم میدونی اگه یه زمان بخام وسیله خونه بشم، چی میشم؟ میگه حتما کف گیر که ته دیگ دربیاره؟ میگم نه. مبل جلو تلویزیون میشدم. ولی اگه بخام وسیله آشپزخونه بشم یا ظرف بستنی خوری میشدم یا مشروب خوری. همچین به خورنده حال می دادم .

بعدم رفتم تو فضا و تصویرسازی ذهن. گفتم بیشتر دوس داشتم جام خیام بودم. تصور کن: یه باغ پر از بید مجنون. یه رودخونه باریک و زلال که سنگ ریزه های تهش هم معلوم باشه. دو طرف روخونه روی زمین هم با سنگای درشت پوشیده شده باشه. خیام رداشو پوشیده. می نوشیده و شعرشو نوشته و جامشو رها کرده روی سنگها. و به اون سنگ بزرگ تکیه زده و زیر درخت بید تو سایه آفتاب لم داده....

د گفت اینجایی که گفتی شبیه کِردآباده. میگم کجاست؟ میگه اطراف اصفهان. با متلک میگم همین بود که ده سال اونجا بودیم ما رو بردی دیگه؟؟؟!!!!

میگم اومدیم تهران تازه جاهای خوش آب و هوای اصفهانو بروز میدی. اونجا بودیم یه بار نگفتی باغ ابریشم و کردآباد و ....!!!!

پ.ن: دارم فک می کنم کوروش خان که فوت کرده چقد مال و اموال به بچه هاش میرسه. دو سه تا معدن، زمین و باغ تو شمال و لواسون و دو سه تا کارخونه و شرکت و چندتا کارگاه و .... اینایی که بروز دادن .
البته دلم نمیخاست جای بچه هاش بودم و این همه پول بهم برسه. هرچند از پول بدم نمیاد. اما زیادش آفت روحه. موجب تنزل اندیشه انسانی میشه. البته بعضیا از پولشون برای کمک رسوندن استفاده می کنن.

خدایا اگه قراره پولدارم کنی هم جنبه شو بده هم دلشو داشته باشم بتونم ببخشم. هم باعث تعالی روح بشه.

پ.ن: داشتیم با هم درباره حسادت و ابعادش و ... صحبت می کردیم. وسط یه بحث مهم روانشناسی و علمی بودیم. د گفت داری چیکار می کنی؟ گفتم کار خاصی نمی کنم. گفت الان دغدغه ت رفع خط خنده س که داری ماساژ میدی؟ منم با خنده گفتم نه نه ابدا . پاشد رفت🤣🤣🤣 خدا بهش صبر بده.

خانواده لاکچری

ساعت دو ظهر بود که داریوش ( برادر کوروش)با د تماس گرفت و گفت که کوروش فوت کرده. کوروش شوهر خاهر د هست. ( همون خاهرش که قبل عید فوت کرد. مراسم لاکچری برگزار کرده بودن . تا یه مدت به د می گفتم من مردم باید ازین مراسما برام بگیری. وگرنه حلالت نمی کنم. گروه موسیقی و شمع و گل و ... ولی خیلی شیک و باحال بود. وارد خونه شون شدم فک کردم عروسی اومدم🙃 ) بگذریم.

گفت چرا مراسم نیومدی و ....؟ د گفت من از کجا خبر داشته باشم. گفت به خاهرات زنگ زدن گفتن. اونا به شما نگفتن؟ گفت نه. کسی چیزی نگفت.

آماده شدیم رفتیم ختم . لواسان. همه کت و شلوار کراوات. شیش تیغ. فک کنم دخترش فقط دو قطره اشک ریخته بود. موها سشوار کشیده. عروسشون لاک مشکی . همه خیلی شیک و مجلسی نشسته بودن رو صندلی. البته فک کنم اینجوریم خوب باشه که همچین مرگ عادی شده

دو تا خاهر شوهرام که نیومدن. اینا هیچ مراسمی نمیان. از بس که از مرگ می ترسن حتی زنگ هم نزدن خبر بدن. نوبرن.
فامیلاش خیلی حال به هم زن هستن. یخ. بی احساس. بی عاطفه. معتقدم کسی که بی عاطفه ست اصلا از انسانیت به دوره. من یخ تر از این خانواده ندیدم به عمرم. قبول دارم همه گرفتارن. وضع اقتصادی هیش کی خوب نیست ولی اینا دیگه شورشو درآوردن.

پاره شدیم از بس تو مسجد هی گفتن مهندس فلان مهندس بهمان. مدیر فلان جا. رئیس فلان جا. رییس لاستیک بارز، کارخونه قابلمه نسوز، دستکش خانگی...، باطریسازی ...، کارخونه ... دیدم. فقط حیف شد به رییس کارخونه دستکش خونگی نگفتم ریدم به سر تو و اون کارخونه و اون دستکشات با اون کیفیت افتضاح. ماهی دو تا دستکش باس بخرم. پول یامفت میره تو شکم تو.

جمعه هم مراسم ختمه . ولی نمی رم حتمالا. بدم اومد از خواهرزاده هاش و فک و فامیلش. خود د هم تعجب می کنه از این همه بی احساسی اینا.

من فک کنم اگه د فوت کنه کل فامیلی که ازش بیان ده نفرم نیستن.

خاهراش تو مراسم اون خاهرش که قبل عید فوت کرده بود نرفتن.

انصافا تو این مدت د خیلی رفت به دیدن شوهر خاهرش. مریض بود. ماهی یکی دوبار می رفت. منم هی می گفتم برو . بهش سر بزن.
آخیش . چقد غیبت کردم راحت شدم.

پ.ن: مثلا واسه خودم ماسک صورت درس کردم. یادم رفت بزنم. یا هی کار پیش میومد نزدم. دیشب گفتم الان میزنم. درشو باز کردم دیدم کپک زده. عین شانس من. باورم نمیشد اینم بلد حال گیری کنه.

خدایا منو از حسد و کینه شفا بده

حدود ده سال پیش هفته اول مهرماه بود بهار مدرسه نمی رفت. با یکی از دوستامون که دختر مدرسه ای داشت قرار گذاشتیم که بریم زیارت شیخ خرقان. دفعه اول بود که می رفتیم. مسیر طولانی و خسته کننده بود. از جاده جندق رفتیم برهوتی بود. به مسیر و جاده و همسفرا کاری ندارم.

رسیدیم به شاهرود و گفتیم اول بریم روستای خرقان و زیارت شیخ خرقان بعد بریم هتل. ورودی آرامگاه خیلی قشنگ بود . دو طرف باغ و وسط رودخونه ای رد میشد. داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که سمت راستمون مجسمه سنگی خرقانی بود با دو تا شیر. بعضیا ایستاده بودن و عکس مینداختن و بعضیا از همون دور سلام می دادن.

جلوی آرامگاه دری داره به سمت بیرون که محل دفن شیخ هست. برای ورود از در پشتی باید بری. ما رفتیم دور قبر نشستیم. هنوز تو حال خودمون بودیم که دیدیم یه خانواده وارد شدن. پدربزرگ نشست کنار من. و بقیه در اطراف. بعد از چند دقیقه پدربزرگ شروع کرد گریه کردن با صدای بلند. تمام صورتش پر از اشک شد.‌ قرمز شد.

می گفت خدایا منو شفا بده. من دچار بیماری ام منو شفا بده. من با خودم می گفتم این چشه که هی میگه منو شفا بده. خب عمرتو کردی که. نهایتا سرطان داری دیگه انقد کولی بازی نداره که.( همینقدر شتابزده و عجول در قضاوت). ادامه داد که من بیماری بخل دارم، حسد دارم . من کینه ورزم. خدایا منو از این صفات بد رها کن. یه لحظه جا خوردم و برگشتم به طرفش. حالش خیلی بد شده بود داشت غش می کرد. به د گفتم این حالش خوب نیست. بیا فشارشو بگیر. د جاشو با من عوض کرد. سریع مچ دستشو گرفت و از رو نبضش فهمید که فشارش خیلی پایینه. به همراهمون گفت برو از ماشین قند و آب بیار. براش آبقند درس کرد. حال پدربزرگ جا اومد.

بچه هاش رفته بودن بیرون. انگار اونو دست د سپردن. خیالشون راحت بود. دیگه با د و پدربزرگ رفتیم بیرون دیدیم پسر و دختر پدربزرگ و عروس و نوه ش جلو در منتظر ما هستن. احوالپرسی و تشکر کردن و اومدیم که بریم آقای دهقان پسر پدربزرگ گفت باید بریم خونه مون. هرچی گفتیم نه. مزاحم نمیشیم نزاشتن. بردن ما رو خونه شون شاهرود. ناهار برامون‌آوردن. نمیزاشتن بریم. آقای دهقان می گفت خیلی حس خوبی بهم میدین شما مهمان شیخ هستید امکان نداره بزاریم برید. با هر بدبختی ای بود ازشون خداحافظی کردیم و شب دوباره واسه شام رفتیم. خابیدن دیگه رفتیم هتل.

مادربزرگ دستش درد می کرد. د گفت فردا میام برای درمان. خلاصه دست مادربزرگ خوب شد. همین وسط من کلی با پدربزرگ حرف میزدم. از قرآن می پرسید تا اونجا که بلد بودم جواب می دادم. دو سه روز بعد برای خداحافظی رفتیم. پدربزرگ اهل آباده بود. اومده بود شاهرود مهمونی خونه پسرش. دعوتمون کرد. موقع خداحافظی پدربزرگ به د گفت همسر عالمه ای داری. خدا عاقبتشو بخیر کنه. خیلی بهم چسبید. خیلی کیف کردم. تنها تعریفی بود که بعد از این همه سال از یادآوریش لذت میبرم.

و ما تمام این مدت باهاشون در ارتباطیم. چن وقت پیش با آقای دهقان تماس گرفتیم برای احوالپرسی. مادرش به رحمت خدا رفته بود. آباده بود. د با پدربزرگ صحبت کرد . حالش خوب بود و قبراق. خیلی دلم میخواست پدربزرگ رو دوباره ببینم و ازش درباره ته زندگی بپرسم.

پ.ن: اون موقع که رفتیم زیارت خرقان همزمان بود با بزرگداشت مولانا و به نیابت از مولانا بر آرامگاه شیخ خرقان نشستیم که عرفا همه از یک جنس ان.

پ.ن: سری بعد که از مسیر جندق رد شدیم. گله شترها رو دیدیم به شدت زیبا بود. اصلا فکر نمی کردم این مخلوق انقد زیبا باشن. دست و پنجه خالقش درد نکنه.

پ.ن: اگه قصد سفر زیارتی دارید حتما سری به شیخ بزنید بیشتر از اون چیزی که تصور کنید حالتون رو خوب می کنه. امیدوارم برید و از طرف منم زیارت کنید. امسال نشد بریم. شهریور پارسال وسط اسباب کشی رفتیم. حتما بزنید عکساشو تو گوگل ببینید که به همون میزان حالتون رو خوب خواهد کرد

مش ماشالا بی درد

احساس می کنم مغزم کار نمی کنه و کتابایی هم که می خوونم به شدت تخمی هستن و هیچ چالشی رو برام نداره. مثلا داستان کوتاه آویزه های بلور خیلی مسخره س. یا آرش در قلمرو تردید. باید از داستان کوتاه بکشم بیرون.

یکی از نویسنده های مورد علاقه م دکتر دینانی ه. ینی نگاش می کنم عشق می کنم. دیشب دو سه تا کتابشو دانلود کردم . از علی دشتی هم دوس دارم بخوونم. ۲۳ سالش رو خووندم. عالی بود. حافظ رو هم خووندم ازش. اونم خیلی خوب بود. خیامش رو هم دلم میخاد بخوونم. ولی بعدتر.

باید بگم ای وقت عزیز گاهی کش بیا. فقط گاهی.

پ.ن: هایده یه آهنگ داره خیلی قشنگه . شعر و صدا و ملودی عالی. به جز اون دکلمه اول که حوصله م نمی گیره. می خوونه: من جسمم تو روح من، من کشتی تو نوح من.... ولی هیچ وقت نمیتونم بیشتر از یه مصرع برم جلو. میگم من جسمم ، تو روحت....🤭

پ.ن: گاهی وقتا صدای روباه " خروس زری پیرهن پری" رو با تار و آهنگش می شنوم : دیشب زن مش ماشالا بی درد ، مرغای محله رو خبر کرد، پاشید واسشون یه چند چینه، گفت زود بخورید خروس نبینه، وقتی که چراشو پرسیدم من، گفتش با خروس زری بدم من. هر بار گوش میدم یا میخوونم میگم آخه طفلکی خروسه. نمی فهمم اینا قصه س.

پ.ن: صب د رفت بیرون که سیب زمینی و پیاز و چن تا چیز دیگه بگیره. موقعی که اومد کدو و بادمجون هم خریده بود اونم یه عالمه. فقط گفتم یا خدا. می دونه من با کدو و بادمجون و سبزی خوردن مشکل دارم. نه با خوردنشون با آماده کردنشون‌ . چن ساله کدو و بادمجون پوست نکردم. و البته سرخ هم نکردم. میدونه من بدم میاد از این کار. خودش پوس می کنه و سرخ می کنه. البته یکی دو سریه که بادمجونا رو کبابی می کنم. چون مصرف روغنش بالاس. منم که پیرزن غذای رجیمی می خورم.

پ.ن: چرا فایلای تو یادداشتهام باز نمیشه‌ . شت. میزنه در حال بروز رسانی. تف به تکنولوژی. اگه به گا بره نوشته هام چیییی؟

از من به خودم نصیحت

یه وقتی می خاستم آدمای دورو برم رو نگه دارم برای روز مبادا. روزی که اگه بهشون نیاز داشتم بهم کمک کنن. اما بعدها یا بهتر بگم الانا به این نتیجه رسیدم آدمایی که در حال حاضر برام تره هم خرد نمی کنن یا آدمایی که بی عاطفه و بی تفاوت هستن رو برای چی باید نگه دارم؟ اونم تو روزایی که به کمک نیاز دارم.

به نظرم اینا هیچ ارزش و جایگاهی ندارن. شاید هیچ وقت نیاز پیدا نکنم بهشون. چرا باید براشون مرام گذاشت تا یه روزی که معلوم نیست کی هست ازشون چیزی بخای.

خدایی که من دارم تا حالا منو محتاج کسی نکرده بعد از این هم نخواهد کرد.

پ.ن: چن وقت پیش یه حرفی به د زدم که بعدش خودم از این حرف 🤔 هی اینجوری میشم. گفتم تو ورژن آپدیت شده بابامی. 🤣
چجوری آدم وسط جروبحث این جمله به زبونش میاد؟

پ.ن: رفتم خونه بابا. هر چند همش خاب بود و تو خاب ازش خداحافظی کردم.

درخت خرمالو کنار حیاط. شلنگ تو باغچه. دیوار سیمانی. منم خاستم به خودم حال وافر بدم یه چایی زعفرون درس کردم اومدم رو پله ها تو حیاط نشستم.
و چقد دلم میخاست شب باشه. یه عالمه آسمون باشه.

هیش کی نمی دونه چن تا شب ، چن سال شب ، تو حیاط روی این پله با ماه حرف زدم. چقد با خرمالوهای گس و نارس. با قمری هایی که رو شاخه ها می خابیدن. و هنوزم کسی نمی دونه که چقد دلم میخاد بشینم تو حیاط رو همین پله با همون ماه با همون خرمالوها با همون قمریها حرف بزنم.

تو این مدت یه چیزی از شبام کم شده. اونم قسمت کردن بخشی از خودم با شب و ماه و آسمون بود.

ته دیگ ما یا ته دیگ همه؟

پاره شدیم از بس که

د

از خانواده اشرافیش تعریف کرد و اونا کرد تو حلقمون.

پ.ن: من الان نمی فهمم این استدلال رو که شماها (قوم و قبیله شما) ته دیگ رو مد کرد. ما تو خونواده نون ته دیگ نداشتیم.

من نمی فهمم واقعا. مگه میشه خانواده ایرانی ته دیگ نداشته باشه. واقعا شمام ندارید یا ته دیگ ابزاریه واسه تخریب اینجانب؟

کت بسته تو مدرسه

بهار از مدرسه میرسه خونه شروع می کنه تمام اتفاقا رو با صدای بلند و تن تن تعریف کردن.
با هیجان و حرکات تند دست و پا. رژه میره و حرف میزنه. میگم الان از مدرسه رسیدی خسته نیستی؟ ناهار نمی خوری؟ میگه نه. خوبم. سیرم. همینکه صحبتاش تموم میشه میگه گشنمه بدو ناهار بده که مردم.

حس کردم تو مدرسه به دهنش چسب می زنن یا دست و پاشو می بندن‌ که تا میرسه اینجوری بال بال می زنه. امروز ازش پرسیدم تو مدرسه حرف نمی زنی؟ گفت اصلا. ولی نشون به اون نشون سرکرده تمام بازیهای من درآوردی تو زنگ تفریح بود. طوری که از بازی دو نفره رسید به بیست نفر.

این درحالی بود که بهار دیشب ساعت یک بالا سرم ظاهر شد و گفت من حالم بده. گفتم باشه تا سیستمم بیاد بالا رفت دسشویی و استفراغ کرد. من مثل قرقی پریدم از جام. دل درد شدید داشت. شکمشو بستم. کندر دادم خورد. قرص سرماخوردگی و بعد از یه ساعت خابید.‌ گفتم صب نمیخاد بری. صب پاشدم دیدم حالش خوبه و خودشم راغبه بره رفت.

امروز خاستم ناهار ماش پلو بزارم. ماش رو پختم. سرم به کاری گرم بود یهو حس کردم بوی سوختگی میاد. پاشدم دیدم ماش آب داره هنوز. چن دیقه بعد دوباره بوی سوختگی اومد، پاشدم دیدم خبری نیست. باز بوی سوختگی اومد دیگه پا نشدم و اینبار واقعا سوخت. / برنج رو ریختم تو پلو پز، ماش رو هم ریختم و نمک. بعد اومدم نشستم سر کارم. یادم رفت در پلوپز رو بزارم و روغن بریزم. بعد از نیم ساعت دیدم وای چه ماش پلویی شده. سریع روغن ریختم و به هم زدم. ولی به کسی چیزی نگفتم. خوب شد. وقتی سرم به کارم گرمه نمیتونم و نمیخام جای دیگه تمرکز کنم.

پ.ن: کتاب آویزه های بلور از شهرنوش پارسی پور رو دیشب شروع کردم. داستان کوتاهه.

درهم برهم

دو تا خاب دیدم. یکی فیلم اکشن به شدت قشنگ بود که قسمت یکی مونده به آخرشو دیدم. خابیدم که قسمت آخرشو ببینم اما ندیدم. خیلی حیف شد نفهمیدم واسه مامان پسره چه اتفاقی افتاد. مرد یا دستگیر شد یا تونست فرار کنه. همین قد واقعی بود.

خاب یه کنسرتم دیدم. آخرش خواننده با شعار زن زندگی آزادی لخت میشه. ولی خیلی خوب می خووند و پیانو می زد.

یکی از همسایه ها آلارم گوشی شو از اول مهر فعال کرده. ساعت ۵ زنگ می خوره نه تنها خودش که ما رو هم بیدار می کنه. تازه دوبار زنگ میخوره. دفعه اول خاموش می کنه. ۵ و ۵ دیقه قطع می کنه. دیروزم زنگ خورد. امروزم زنگ خورد. بعدم سمفونی قارقار کلاغا اومد. از اول مهر همه فعال شدن. حتی کلاغای نازنین.

کتاب ادونیس رو خووندم. نه شعراشو که زندگی و فعالیتهاشو. اخه به من چه ربطی داشت واقعا. ۲۰۰ صفحه کتابی رو بخوونم که هیچ ارزشی برا من نداشت‌. راستش زدم جلو مث فیلم.‌

پ.ن: همین مونده بود که سعید حدادیان بیاد بگه من تو کلاس استاد کدکنی حضور داشتم. مرتیکه ریده ای. خوبه حالا همه فهمیدن جعلی بوده. آبروش رفت. اگه براشون مهم باشه.

پاییز را نفس می کشم

تنها کاری که ازش مطمئن هستم ، انتشار شعرام هست .

دیگه به هیچ کار دیگه ای اعتماد ندارم و هیچ آینده ای براش مصور نیستم. هر چند برای انتشار شعر هم هیچ آینده ای مصور نیستم. اما حداقل اینه که بهش علاقه دارم و به خودم مطمئنم .

اول مهر خیلی خوب شروع شد. امیدوارم پاییز خوبی برام رقم بخوره و برای همه دوستام چه مجازی و چه غیرمجازی. و خبرهای خوبتونو بشنوم و ذوق کنم.

امروز انگیزه داشتم، روحیه م خوب بود، نشاط داشتم. انگار باید از این تابستون لعنت شده عبور می کردم. بعدشو نمی دونم. اما می دونم که باید بشینم پای کار و انجامش بدم تو همین فصل.