من اینجا سه دسته مخاطب دارم. مخاطبای خاموش که هر چند وقت یه بار کامنت میدن، مخاطبایی که کلا کامنت خصوصی میزارن اما تقریبا هر روز چک می کنن و مخاطبایی با کامنت عمومی . بعضیاشون اون وبمو دارن و مدتهاست که منو با اسم خودم می شناسن.
وقتی تو این وب رو شروع کردم به نوشتن، خاستم حرفهای مونده تو دل رو راحت بزنم. چون اون وب دیگه م رسمی تره و با محتوای ادبی تر و سعی می کنم نوشته هام بارها و بارها خوونده بشه بعد پست بشه. و گاهی به عنوان رزومه استفاده می کنم.
اون موقع که شروع کردم در اینجا نوشتن بدون اسم بدون اینکه در قالبی قرار بگیرم برام راحت تر بود. می دونید چرا؟ چون ما عادت کردیم به نقاب زدن و دوس داریم دیگران رو هم با نقاب ببینیم. مثلا وقتی میگید فلانی شاعره یا مهندسه یا دکتر جراحه یا حتی کارگر یه تصویره ذهنی از اون آدم می سازیم و سریع به قالب دلخواه ذهنی خودمون درمیاریمش. در حالی که اون آدم ممکنه در اون قالب قرار نگیره. شما تصویرتون ازش یه آدمیه که ممکنه با خود واقعیش تفاوت داشته باشه.
مثلا تصویر ذهنی از یه شاعر فردیه که با احساسه، لفظ قلم حرف می زنه و بسیار سنجیده و منزه و.... است. در حالی که اون هم آدمه. عصبانی میشه ناراحت میشه فحش میده داد میزنه. ممکنه یه وقتی انقد مشروب بخوره که از مستی بمیره یا هر چیز دیگه. اما دیگران دوس دارن اون آدم صاف و اتو کشیده بمونه. مثلا وقتی میگن فلانی آقای دکتره یا خانم دکتره سریع اون تصویر از طرف تو ذهن ساخته میشه.
ما فراموش می کنیم که آدمها اول انسان اند. و انسان ها هم مشکلات ریز و درشت خودشون رو دادن. شاید اگه دیگران رو با نقاب نبینیم و اول از همه خودمون نقاب از چهره برداریم راحت تر باشیم.
چن وقت پیش یه آقایی کامنت داده بود که از خانوم شاعری چون شما بعیده که فحش بدین یا حرفای چارواداری بزنید. جواب دادم که شما وقتی عصبانی هستید یا ناراحتید چی کار می کنید ؟ میرید کنج عزلت و دعا می کنید تا خشمتون فروکش کنه. اگه بله که دمتون گرم. ولی من بلد نیستم. تنها کاری که بلدم اینه که خشمم رو روی نوشته هام خالی کنم نه روی آدمها. اینجا هم صرفا برای تخلیه ذهن ساخته شده.
یا میگن از شما بعیده که سیگار می کشید . چرا خب؟ خیلی از نویسنده های بزرگ ما نوشته هاشون از پا منقل اومده بیرون. بگیم از فلانی که انقد خوب می نویسه بعیده که مثلا فلان کار کنه. شاید انقد حال خوب بهش میده که ذهنش شروع به کار می کند و خلق می کنه.
یه بار یکی از فامیلامون از امریکا اومده بود ایران تا دانشگاه اصفهان سخنرانی کنه درباره فیزیک هسته ای. یه همچین موضوعی بود. آدم بسیار باهوش تحصیلکرده و شوخی بود. صبح که خاست بره یه تیشرت پوشید خیلی ساده با یه شلوارک🤣 اول فک کردیم شوخی می کنه بعد دیدیم نه همونجوری رفت . حالا جلوش اساتید دانشگاه، رییس دانشگاه و دانشکده و معاوناشون و شهردار و ... ردیف اول نشسته بودن. اول فک کردن این دیوونه س. چرا؟ چون آقای دکتر باید کت و شلوار بپوشه و شق و رق باشه مثل بقیه.
نتیجه اینکه بعد از پچ پچ ایشون سخنرانی می کنن و کلی مورد تشویق قرار می گیره و سالن انقد شلوغ میشه که جای سوزن انداختن نبود و خود روسا کلی عکس باهاش می گیرن و از شخصیت این آدم بسیار خوششون میاد. دعوت می کنن ازش بازم بیاد و از دانشش استفاده کنن.
یاد فیلم مارمولک افتادم😂 که می گفت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...
در آخر: آدمها خسته ان. تنهان. شاید تنها کمکی که بتونیم به اونها کنیم اینه که قضاوت نکنیم شون و بزاریم خودشون باشن. حداقل نخایم که تو مجازی نقاب بزنن. شاید دنیا جای قشنگ تری بشه برامون.
پ.ن: این نوشته مخاطب خاصی نداره، فقط جهت یادآوری به خودم بود. همین.
پ.ن: بعدتر بهتون سر میزنم و کامنتای قشنگ و پر انرژیتونو تایید می کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 10:52 توسط گل گندم
|