حال و هوای خوووب

برخلاف اینکه دیشب حالم خیلی بد بود اما امروز خیلی خوووبه. تو بارون زدم از خونه بیرون. لذت مداوم. روح و جانم جلا پیدا کرد.
رفتم مدرسه بهار. پیش مدیرش. خیلی بهم افتخار کرد و گفت خانم خیلی قوی و قدرتمندی هستی و من کلی خرکیف شدم. گفتم اجازه بدی بهارو چند روزی ببرم مسافرت. قبول کرد. احتمالا قشم بریم. چن سال پیش رفته بودیم اما بهار یادش نیست. قطار. شب‌های دریا. قایق سواری. عاشق جزیره هنگام هستم. امیدوارم که بشه. و بهمون خوش بگذره.

بعد از مدتها آقای قاف رو دیدم. طفلک خیلی ناراحت و پکر بود. تو این مدت اینجوری ندیده بودمش. همیشه برام منبع امید و انگیزه بود. خیلی از شرایط ناراحت بود. اما آخراش خیلی بهتر شد و گفت که انرژی خوبی گرفته. از کار و زندگی و ... حرف زدیم. مشورت کاری ازش خواستم که خوب راهنماییم کرد.

بعدشم یه دوست مهربون و نازنینی بهم زنگ زد که انرژی و حال خوبش سرمستم کرد.
و الان من شبیه آدمی شدم که انرژی و حال خوب توی تک تک سلولهام هست. چون می دونم حال خوبی که دادم بهم برگشته.

پ.ن: بچه ها جون. کامنتاتون رسید. بعدتر منتشر می کنم. دوستتون دارم.

پ.ن: دیوونه کجایی؟؟؟ دارم نگران میشم نکنه با برف سال دیگه بیایی

ادامه مطلب چیز خاصی نیست. رمز دادنی نیست. مرسی که درک می کنید.

ادامه نوشته

هدفای من

امروز رفتم سراغ وبلاگم. در تاریخ اول عید . ببینم اهداف امسال و برنامه هام چی بوده و آیا بهشون رسیدم یا نه؟
به نظرتون چی دیدم؟

هیچی. خوشبختانه برای امسالم هیچ برنامه ای نریخته بودم نه برنامه اخلاقی و نه برنامه غیراخلاقی و نه هیچ چیز دیگه.
امسال هم همینه. بدون برنامه. بدون هدف. همین خودش هدف و برنامه ست . با توجه به شرایط روحی و اجتماعی و زندگیت برنامه ریزی می کنی.

ادامه نوشته

روزمره

هی پست می نویسم اما وقتی یه روز ازش می گذره پاک می کنم و دلم نمی خواد ثبت کنم .

بچه ها چرا به کارون می زنید وغیب میشید.

پ.ن: میم جان کجا رفتی؟ چرا بستی؟ ای بابا

بچه ها بعدتر میام بهتون سر میزنم.

الان کنکور دستامو بسته. کار کانالم هست. فعلا همه چی به قول اصفهانیا ریخته گَل هم.

بی وزنی

چند روز پیش تو مدرسه بهار جلسه بود. یه حرفی زدم. اگرچه درست بود ولی دلیلی که برای درست بودن حرفم آوردم تقریبا تخمی بود.

بعد دیدم نگاهم شبیه د شده. چیزی که اصلا دوست نداشتم. بعد یاد این دو تا ضرب المثل افتادم.

به نظر شما کدوم یکی از این ضرب المثلها زورش بیشتره:
کمال همنشین در من اثر کرد
یا
ادب از که آموختی

؟؟؟؟؟؟

پ.ن: کاشکی یکی تو مغز اون آدم کودن بی شعور فرو می کرد که آقاجان دست از سرکچل من بردار.

پ‌ن: وقتی می گویی دوستت دارم انگار روی تمام زخمهای تنم بذر می کاری. جوانه می زنم. سبز می شوم.

گاهی انقد ذهنم آروم و راحته که انگار در یک بی وزنی، بی مکانی و بی زمانی قرار دارم‌. تازگیها از این تجربه ارزشمند لذت می برم. از تهی بودن و هیچ بودن. نخواستن و رهایی از همه چیز و همه کس.

پروانه بهار

صحیفه می گفت من بعد از مرگ میخوام قاصدک بشم و آرزوها رو برآورده کنم. با خنده میگم باید غول چراغ جادو بشی.

میگه من سنگها رو دوس دارم. به هر کی که دوسش دارم سنگ میدم. فکر می کنم خودمم شبیه سنگم. همیشه وقتی ناراحتم با سنگها حرف می زنم.

بهم گفت تو دوس داری بعد از مرگ چی بشی؟ گفتم اول به خدا میگم این آخرین بار باشه که منو آوردی. سر جدت بی خیال من و دنیا شو. از ما بکش بیرون و ما را نیار به این زمین تخمی. اگه قبول نکرد پروانه بهار. پروانه بهار پروانه‌های سفید کوچولو هستن که فقط دو سه هفته اول بهار روی شکوفه ها و گل‌ها می شینن و بعد تمام. پروانه بهارو بهار روش اسم گذاشته. نمی دونم اسم اصلیشون چیه.

به صحیفه گفتم من ولی درختم. عاشق درختام. از ریشه و ساقه و برگ درخت گرفته تا آوندها و شاخه ها. هر چی از درخت و چوب باشه دوس دارم. به هر کی دوس دارم میوه کاج هدیه میدم. از اصفهان چندتایی آوردم و به بعضیا دادم و هنوز دارمشون. به مناسبتهای مختلف رو میز میذارم. ولی خب د دوس نداره. میگه این آشغالا چیه جمع می کنی.

از نظر اون آشغالهایی هست که زائد هست و رو زمین میفته و از نظر من بخشی از درختیه که خودش به تنهایی همه چیزه. ریشه می کنه تا اعماق زمین و رشد می کنه به سمت آسمون.

ادامه نوشته

دیکتاتور پنهان

یه مستند بی بی سی نشون میداد مادر درناهای برفی. سرگذشت یه خانم خارجی که تو ایران زندگی کرد و در سن ۹۰ سالگی فوت کرد.
زندگی غریبی داشت. چقدر دوس داشتنی بود. چقدر خوب بود . چقدر سردرگم و تنها بود. چیزی که شاید خودش نمی دید.

تو امریکا با یه مرد ایرانی که تو ناسا کار می کرد ازدواج می کنه. میاد ایران. طلاق می گیره. طرف دست بزن داشت. می گفت منو مایملک خودش می دونست و .... حتی بعد از انقلاب تو ایران موند. با وجودی که بچه هاش و همسرش از ایران رفتن. کلی سوال تو ذهنم موند. دوس داشتم جای اون خبرنگار بودم و لایه های غم انگیز و تلخ زندگیش رو بیرون می آوردم. بلکه تسکین پیدا می کرد.
یعنی مرد ایرانی مریخ هم بره باز یه دیکتاتور پنهان در وجودش هست انگار.

خیلی دوس داشتم بیشتر درباره ش بنویسم اما وقت و حوصله لاموجود.

.....

بهار میگه مامان من مسافرت میخوام. نمی دونم کجا ببرمش. د که نمیاد. باید خودمون دو تایی بریم. قبلنا با بهار تهران اومدم دوتایی. اما این بار تصمیم دارم دوتایی با هواپیما بریم. شاید کیش. نمی دونم. بهار واقعا دلش سفر میخواد. یه حس عجیبی دارم. هم دوس دارم برم هم انگار مسئولیتش سنگینه. این تنهایی و بی همراه بودن داره شبیه یه حفره میشه در من.

پ.ن: تولد صحیفه دخترخاله مه. به د میگم تولدش‌ میگه خب به ما چه. ولی من دوس دارم براش یه چیزی بگیرم حتی شده یه گلسر.

ادامه نوشته

ببخشید تلخه!

روانشناسا میگن رویاپردازی کنید. حتی ریزترین جزئیات چیزی رو که می خواهید داشته باشید یا بهش برسید، در نظر داشته باشید.
شما چطور؟ شما هم رویاهاتون رو تصویرسازی می کنید یا نه؟

اما من احتمالا رویاپرداز خوبی نیستم. چون تصویرسازی از رویاهام منو به همون میزان ازش دور می کنه. پس تصمیم گرفتم رویاهامو به تصویر نکشم. فقط برا خودم هدف متصور بشم. اونم کوتاه. اینکه بعد چی بشه و چه اتفاقی بیفته و چشم انداز چی باشه کاری باهاش ندارم. چون هر وقت غرق رویا و خیال شدم به همون اندازه از خواسته م دور شدم.

دیشب داشتم میخوابیدم دو سه تا موضوع یادم اومد یکی اینکه زندگی شبیه زمین بازیه. حالا کدوم بازی؟ برای من مثل صفحه شطرنج هست یا بازی حکم. اینو میخوام درباره ش بنویسم. پس فرصت می خوام. شما زندگیتون شبیه کدوم بازیه؟

دیشب دخترخاله م اومد خونه مون. کبوترمو دید گفت چقد خوشگله. کلی قربون صدقه ش رفتم. امروز صبح کورمال کورمال رفتم تو بالکن تا براش دونه بریزم. با چشم نیمه باز در جعبه رو که باز کردم دیدم یه گوشه افتاده و مرده.

اومدم تو اتاق دلم میخواست مثل بچه های پنج ساله بزنم زیر گریه و مامانم بگه پرنده مریض بود. قسمتش بود. مادرت که نمرده اینجوری چمباتمه زدی.

اما حالا د روبروم ایستاده و منتظر واکنش من. نم چشمم رو پاک کردم. به خودم گفتم پرنده جلد بوده صاحبش هم می دونسته قراره بمیره. چه خوب شد دیشب کلی قربون صدقه ش رفتی. امروز رفتی بهش دونه دادی. خیالت راحته بهش رسیدی ولی کاری ازت برنمیود.
گذاشتمش تو راهرو د ببرش بیرون.‌

نمی دونم پرنده ها هم عزرائیل دارن یا نه. بهشون الهام میشه یا نه. بعد از مرگ احساس سبکی می کنن یا نه. کجا میرن و ....

چن وقت پیش تو بالکن یه پرنده افتاده بود زیر کمد، فک کردم قایم شده بعد فهمیدم مرده، تنش کرم گذاشته بود. برای اولین بار بود که می دیدم یه جسدکرم افتاده توش. خیلی صحنه وحشتناکی بود. اون کرمها برام مثل هیولا بودن. چنان به پرنده بیچاره حمله کرده بودن که از تو پوسیده بود دیگه.

ببخشید تلخ شد.اون صحنه امروز برام دوباره زنده شد.

خودمو تحویل بگیرم

فیلم رگبار اولین اثر بیضایی رو دیدم. برای سال ۵۰. نسبت به اینکه اولین فیلم در اون سالهاست خیلی خوب بود. خیلی تخصص ندارم درباره جزئیات بیشتر حرف بزنم. اینکه آقا معلم (پرویز فنی زاده) اصلا به عاطفه (خواهر یکی از شاگرداش با بازی پروانه معصومی) توجه نمی کرد. انقد که بقیه گفتن به عاطفه نظر داره که عاشقش شد. قصاب محل (با بازی منوچهر فرید) هم بود که عاشق عاطفه بود. یه جاش قشنگ بود دو تا عاشق یه شب با هم خوردن و مست کردن و درباره عاطفه حرف زدن. اینکه چقد دوسش دارن و وقتی می بیننش چه حالی میشن. اصلا چرا دوسش دارن و ...

فیلم آیه های زمینی رو دیدم سال ۴۰۲ ساخته شد که پخش نشد. درباره گیرودارهای اداری ایران. حکومت تمامیت خواه ایران که در همه چیز این ملت دخالت می کنه. فک کنم ده تا اپیزود داشت. یکی ثبت احوال . طرف رفت ثبت احوال، اسم انتخابی رو نمیذاشتن برا بچه ش. طرف رفته بود برای کار به خالکوبی دستش ایراد گرفتن حتی لختش کردن. طرف داداشش سوار ماشین بوده موهاش بلند بوده قبول نمی کردن که مَرده. طرف رفت ارشاد از فیلمنامه اش کلی ایراد گرفت. طرف سگشو تو خیابون می چرخوند ازش،گرعتن و دیگه بهش ندادن و ....

کتاب دستور زبان فارسی رو از مدرسه بهار گرفتم. ۴۰۰ صفحه ست. یه سری بلد بودم و یه سری هم نه. اما فرصت ندارم که رو ش زیاد تمرکز کنم. باید جمع بندی کنم اطلاعاتمو.

د بهم میگه نفست خیره. میگم واقعا؟ میگه اره والا. /الان من اینجوریم🤔

دیروز زنگ زدم به پسرداییم. کار داشتم باهاش. گفت تو هفته بهم زنگ بزن کار دارم باهات.
خدا بخیر کنه. چی تو مغز معیوب این ملت می گذره ا...‌ اعلم.

خب خب داستانم تموم شد. چراغ سبز شد و راه افتاد. بریم بعدی🙃 چاکریم خانوم. یه دونه‌ای🫡 خودمو تحویل بگیرم.

من یک مبارزم

بهار میگه تولد اولی که اینجا گرفتی بهتر بود. میگم همونی که خاله اینا بودن؟ میگه اره. میگم خودت گفتی تولد نگیر.

ولی انگار اون تولد رو که داداشم اینا بودن بیشتر دوس داشت. اما خب به خاطر ملاحظاتی که به منم نمیگه و من می دونم میگه تولد نگیر.

سبک زندگی من:

ادامه نوشته

زندگی این سالهای من

سبک زندگی من اینجا و اصفهان با هم تفاوت پیدا کرده. عوامل سیاسی اقتصادی فردی اجتماعی تو این تغییر نقش اساسی داشتن.

دوستان قشنگم که پیامای خصوصی دادین ممنونم ازتون.

میام بهتون سر میزنم

البته امیدوارم

ادامه نوشته

چند چندی با خودت آیا؟

امروز مدرسه بهار بودم. کتابخونه. بالاخره بچه ها ثبت نام کردن.
از دفتر مدرسه خوشم نمیاد. با اینکه خیلی خوبن ولی من مثل اوسکلا اصن باهاشون نمی جوشم.

امروز تولد بهاره. دیشب براش یه توپ بسکتبال خریدم. کلی کیف کرد.

ادامه نوشته

همسایه جون

چن ماه پیش یه همسایه جدید اومد. یه خانوم ۵۶ ساله که جدا از همسرش با دخترش زندگی می کنه. بسیار با محبت و مهربون و گرم. انقد منو بغل کرد و بوسید گفت خیلی دوست دارم واقعا همسایه مهربون و خوبی هستی. کلی ازش حال خوب گرفتم. بیرون بودم دستمو تو دستش گرفته بود تا دستای یخ زده م گرم شه.
امروز دوباره دیدمش. داشتم میرفتم دنبال بهار. وگرنه دعوتشو برای صرف چای قبول می کردم.

هفته پیش نشد دوستم رو ببینم چون سرماخورده بود شدید. امروز هم رفته بود جشنواره فیلم. شد چهارشنبه. دیدن این آدم طلسم شده.

سفارش خراشکاری داشتم. خیلی قشنگ شد کلی کیف کردم.

پ.ن: با خنده میگه چشات قشنگه. با خنده میگم تو رو خدا از این حرفا بازم بگو. خسته شدم انقد از قحطی و گرونی و دزدی و اعدام و قتل و فحشا و ... شنیدم.

ادامه نوشته

کفتر بی صدا

اصلا نوشتنم نمیاد

خوندنم نمیاد

دیروز تو خیابون یه کفتر دیدم که نمی تونست پرواز کنه. بهار بغلش کرد و آوردیمش خونه.

تو راه رفتیم محمدآقا تارزن رو دیدیم گفت فردا بیارش دوستم ببینه چشه این پرنده.

دوستش پرنده رو دید گفت مریضه ویروسه. نمی تونه پرواز کنه. اگه غذا بخوره خوب میشه.

امروز بهتر شده. دیدم داره تلاش می کنه آواز بخونه ولی هرچی تلاش می کرد نتونست. واقعا تلاش می کرد نوکش باز میشد ولی صدایی درنمیوند ازش.

خیلی ناراحت شدم گفتم اینم شبیه ما ملته که هر چی تلاش می کنیم به هیچ جا نمی رسیم.