نه زندگیم به زندگی آدمیزاد می مونه، نه خودم. نه تصمیماتی که در گذشته گرفتم و نه تصمیماتی که الان دارم می گیرم. مثل آدمیزاد عاشق نشدم، مثل آدمیزاد شوهر نکردم، مثل آدمیزاد کار نکردم، مثل آدمیزاد رفتار نکردم، حتی مثل آدمیزاد هم استراحت نکردم و این چرخه ادامه داره...
نمی دونم چرا اتقد زندگی برام سخت شده و احساس ناامنی می کنم. از شرایط موجود فعلی مشترک حرف نمیزنم، از زندگی خودم میگم.
دیروز همینطوری که لیلا داشت موهای مژگان رو رنگ می کرد و منم کاسه رنگ دستم بود، پرسید پشیمون نیستی؟ مژگان جای من جواب داد چرا نیست مثل سگ پشیمونه.
بعد خودم با خودم فکر می کردم الان پشیمونم یا نیستم واقعا؟ داشتم خوبیهای د رو میاوردم جلو چشمم و تنها چیزی که اومد این بود که چشمش دنبال زنی نیست، خب؟ (خودم باز به خودم میگم) خسته نباشی تو هفتاد سالگی میخوای دنبال کی باشه؟ اصلا بیرون میره؟ اگه حوصله داشت بیرون بره یا کار داشت همین یکی رو هم نداشت. پس اینم هیچی شد.
از وسواسهای د دیگه متنفر نیستم؛ داره حالم به هم میخوره. مثلا تو اتاق دارم لباس تا می کنم. از اتاق بیرون میام، میرم تو آشپزخونه مثلا، سی ثانیه بیرون نیومده میگه چراغو خاموش کن. میگم دارم میرم تو اتاق. خودش میره خاموش می کنه. شاید نکته بی اهمیتی باشه اما انقد تکرار شده و مدام به من و بهار میگه که حرف زدنش هم، عصب های مغز آدمو تکون میده.
از کی اینطوری شد؟ من تازه فهمیدم؟ یا قبلنم بود و من نمی فهمیدم؟ شایدم الان تشدید شده. انگار هیچ نسبتی با هم نداریم، فقط داریم وقت تلف می کنیم تا روزگار بگذره. این در حالیه که اصلا احساس امنیت تو خونه ندارم، بقول مامانم بچه باید تو خونه خودش راحت باشه معلوم نیست پس فردا گیر کدوم پدرسوخته ای میفته. دقیقا من الان گیر کسی افتادم که احساس سختی می کنم انقد که خودمو گم کردم. اکثر تماسهام بیرون از خونه ست، اکثر روابطم بیرون از خونه ست. نمی تونم روابط دوستانم رو وارد خونه کنم. نمی تونم با کسی اونجوری که دلم میخواد رابطه داشته باشم. اونجوری که خودم میخوام زندگی کنم. حتی حرف بزنم. من مثل ورق، یه رو دارم، یه پشت رو. رو م یه چیز و و پشتم یه چیز دیگه ست.
انگار یه ذره بین دستش دادن میگن اینا رو رصد کن. کج رفتن بگو، راست رفتن بگو. نمی تونم بهش نگاه کنم. نمی تونم تو چشماش نگاه کنم، نگاهمو ازش می دزدم. حس خوبی بهم نمیده. فراریم ازش. با وجودیکه بیشتر از شونزده ساله دارم با د زندگی می کنم اما درکی از این ارتباط دیگه ندارم.
هیچ وقت فکر نمی کردم به این نقطه مبهم زندگی برسم. نقطه ای که بعد از چهل سالگی تازه بخوای شروع کنی، بخوای اون سمومی رو که وارد ذهنت شده بشوری، بخوای خود واقعیت باشی، حتی اگه د خوشش نیاد. حتی اگه به خود واقعیت حسادت کنه. حتی اگه...
من ، نه تنها من که تمام زنان گیر مردان نابلد افتاده، قابلیتهای زیادی دارم، روابط گرمم با آدما باعث میشه به سرعت دوستای خوبی پیدا کنم. اینجایی که هستم خوشبختانه با آدمای جدیدی آشنا میشم که خیلیاشون آدمای خوبین. ولی بخاطر د نمیشه با هیچ کس در ارتباط بود.
خونه مون شده خونه ارواح چون هیچ کسی، هیچ خبری ازمون نمی گیره. نه اقوام اون، نه اقوام من. حالا من خیلی با اقوام کاری ندارم ولی واقعا دوست خوب خیلی مهمه و نیازه. این افرادی هم که باهاشون دوست شدم البته خیلی نیستن ولی همونا هم آدمای درستی هستن و برام مهمن. مثل راضیه البته همکلاسیمه، مثل ناعمه، مثل مریم، مثل زهرا، حتی صحیفه دخترخاله م. مثل مینا که گلیه از باغ بهشتی.
من واسه دوستام خیلی ارزش قائلم و اونا هم متقابلا. و همین مهمه درک و احترام و مهربونی. اینا که بد نیست. اما د به جای نقاط مثبت قضایا نقاط منفیشو می بینه.
یه دوستی دارم دخترشو میاره باشگاه با بهار هم باشگاهی هست. یه خانوم محجبه و آگاه و انسان. روزایی که منو می بینه انقد بغلم میکنه و میگه تو عشق منی. از شانسهای بزرگ زندگیم اینه که با تو آشنا شدم. روزایی که نمی بینمت عکس پروفایلتو باز می کنم و باهات حرف میرنم و کلی قربون صدقه ت میرم. حضور این آدمای با محبت، آدمو از هر کسی بی نیاز می کنه. یا راضیه زنگ میزنه میگه تو رو خدا سر راهم قرار داد تو بهترین دوستم هستی و موقع خداحافظی میگه خیلی دوستت دارم مواظب خودت باش و ....
شاید انقدری که اونا به من ابراز عاطفه می کنن من نمی کنم و فقط تشکر می کنم. شاید نهاد آدم رو می بینن شاید می فهمن من بی ریا، بدون شیله پیله دارم مهرورزی می کنم. شاید دعای آدمایی باشه که هر روز باهاشون سروکار دارم و یه جورایی با عشق رو جسم و روحشون اثر مثبت میذارم. هرچی هست چیزی فراتر از انتظار و توقع منه. و برام بسیار ارزشمنده.
پ.ن: چن وقت پیش یه وبلاگی رو همینجوری خوندم نمی دونم چی شد که گمش کردم، امروز که اومدم سر لپ تاپ دوباره همون وبلاگ رو دیدم. انقد محو خوندنش بودم که حرفهای مهم د رو نمی شنیدم. دلم برای نویسنده ش آشوب شد، تمام غصه هامو یادم رفت و دلم میخواست فقط بغلش کنم و بهش آرامش بدم. یه جورایی شبیه من بود، شبیه گذشته من. منی که دیگه گذشته مو به باد سپردم و هیچی ازش تو ذهنم نمیاد، زیر خروارها بی تفاوتی و روزمرگی و درگیری دفن شده، خواستم بگم تو ققنوسی از خاکستر بلند میشی دخترجان. کمی بی خیال باش. تو خودت بهتر از هر کسی می تونه به خودت کمک کنه و ....
پ.ن: داره بارون میاد اما من گرفته تر از اونیم که بخوام لذت قطره های بارون رو تو وجودم جاری کنم. بهم پیام داده میخوام ببینمت و من اصلا حوصله این آدمو چس ناله هاشو ندارم . تماما وقت آدمو می گیره نه حس خوب میده نه حال خوب، نمی دونم چه اصراریه که منو ببینه . به قول شادمهر عقیلی از آدمای این شهر بیرارم چون با یکیشون خاطره دارم... و از مردا بیشتر از همیشه متنفرم و این موضوع میاد تو ذهنم که زن، پارتنر یا ... این مرد یکی شبیه منه و اون مرد یکی شبیه د.
پ.ن: چقد حرف زدم درحالیکه نمیخواستم این همه غر بزنم.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 15:11 توسط گل گندم
|