غرها واسه منه

یه جوری گند میزنه به ماجرا که هیچ رقمه نمیشه جمعش کرد!!!!

همیشه خدا منو میندازه وسط تا درستش کنم. (یه نمونه میگم، انقد با مستاجر اصفهان که سر سالش بوده و پولشو میخواسته بد رفتار کرده و در حد توهین که طرف ازش ناراحت شده حسابی. بعد دیگه من بهش زنگ میزدم و کارای مربوط بهشو انجام دادم. حالام هنوز با طرف کار داریم دو سه ماه دیگه باید یه سری وسیله رو برامون پست کنه، الان یارو بخاطر احترامی که تو این مدت براش قائل شدم گفت رو برام ارسال می کنه. اگه به د بود هرگز نگا نمی کرد.)

بعدم که درست شد ناراضیه و با من دعوا می کنه

بدبختی اینه که نمی تونم بگم، از این به بعد خودت درست کن، چون گند میزنه و در نهایت غرش واسه منه.

ینی در هر حالت غرش واسه منه!!!! آخه چرااااااااا

درست همینجا جام ه

بعد از پونزده سال به چیزی که می خواستیم رسیدیم. البته بیشتر من. پونزده سال حسرت و دوری. سالهایی که با آرزوهای زیادی دفن شدن. د وقتی داشت دل می کند انگار داره تمام خاطره های قشنگشو پاره می کنه انگار داره برای عزیزترین کسش مرثیه می خونه، بهارم ناراحت بود، من بیشتر خوشحال بودم، و یک کمی هم معمولی. به بهار طوری که د هم بشنوه گفتم ناراحت نباش. ما داریم پله می سازیم. داریم برای بعدها قدمهای بزرگتری برمی داریم. کاری که یشتر به دردمون می خوره.

اما الان انگار من مسئولم. مسئول استفاده بهینه از فرصتی که پیش اومده و مدیون تمام روزها و آرزوها و جوانی ای که دیگر نیست و حالا باید جبران کرد.

شبیه اون خرگوشه هستم که با اون لاک پشته مسابقه داده. و تو راه خوابیده، یهو بیدار میشه می بینه لاک پشت ازش پیشی گرفته، الانم زندگی ازم پیشی گرفته و باید تمام قد تلاش کنم. برای برد تا وقتی ده سال دیگه نگاه کردم به این مسیر نگم می تونستی ولی نکردی. چاره ای جز خواستن و توانستن نیست...

موقعی که می رفتم تا اصفهان زندگی کنیم، انگار می خواستم بندهای وابستگی رو پاره کنم، انگار می خواستم توانایی و قدرت خودمو محک بزنم؛ چقد سربلند بیرون اومدم، هر چند تاوان دادم سالهایی بود که منو پخته کرد و آماده پرواز.

حالا تهرانم. نمی دونم اگه تهران می موندم آیا به همین اندازه پخته می شدم یا نه؟ جواب همه سوالام تو همین خلاصه میشه که زندگی جبره. من الان باید همینجا می بودم درست همینجایی که هستم.


پ.ن: دارم از اصفهان برمی گردم تهران. یاد روزایی افتادم که میرفتیم خونه مامان. تا برسیم ده بار زنگ میزد، چاییش آماده و به سفارش من خورشت قورمه سبزی میذاشت. حالا هیچ کس منتظرم نیست. خورشت رو گاز نیست. چایی آماده نیست. هیچ کس نیست که تن تن تعریف کنه در رو وا کنه و بگه مه دتر و من هیچ وقت نفهمم مه دتر منم یا بهار. ولی بعد گیلکی بخونه مه کوه کوتر، سرخه گل پر، و من بفهمم با بهار بوده و از جلوی اتاق دستاشو باز کنه و بگه مه دتر و مه دتر و بفهمم باز با بهار بوده .

هنوز دست و صورت نشسته و از حیاط نیومده چایی پررنگ تو لیوان بریزه و بزاره وسط حال و ده مدل شکلات و آجیل بیاره و د بگه مامان باز مهمون بازی درآوردی. مامان بگه چقد تعارف می کنی آقای د. وردار تو رو خدا تعارف نکن و تن تن بره آشپزخونه و بیاد و بگم مامان بیا بشین من میرم. و من هیچ وقت نفهمم یه روزی این همه دلتنگش بشم که هی بغض کنم و بعد به آسمون نگاه کنم و بگم نامرد خیلی زود رفتی اون بالا و مثل ابرای بهاری ببارم.

جواب لدفا

تمام این مدتی که می نویسم فقط نگاه خودم رو به زندگی نوشتم و بعضی وقتا هم حرفهای د رو.

یکی دو روزه به ذهنم رسیده به جای حرفها و نگاه خودم، زاویه دیدم رو عوض کنم و از نگاه د خودمو ببینم.

بعد شروع کردم به نوشتن ، دیدم دارم د رو از زبان سوم شخص روایت می کنم و اون سوم شخص منو وارد بازی کرده و کم کم داره میشه داستان.

حالا به نظر شما به داستان نویسی ادامه بدم با همین فرمون که تو ادامه پست میذارم یا وب نویسی کنم و اون جور نوشتار چندان جذابیت نداره؟

توضیح اینکه متن ادامه داره و ویرایش نشده ست، فقط نوشتم. همین

ادامه نوشته

جواب لدفا

تمام این مدتی که می نویسم فقط نگاه خودم رو به زندگی نوشتم و بعضی وقتا هم حرفهای د رو.

یکی دو روزه به ذهنم رسیده به جای حرفها و نگاه خودم، زاویه دیدم رو عوض کنم و از نگاه د خودمو ببینم.

بعد شروع کردم به نوشتن ، دیدم دارم د رو از زبان سوم شخص روایت می کنم و اون سوم شخص منو وارد بازی کرده و کم کم داره میشه داستان.

حالا به نظر شما به داستان نویسی ادامه بدم با همین فرمون که تو ادامه پست میذارم یا وب نویسی کنم و اون جور نوشتار چندان جذابیت نداره؟

توضیح اینکه متن ادامه داره و ویرایش نشده ست، فقط نوشتم. همین

ادامه نوشته

مثل آدمیزاد نشدم

نه زندگیم به زندگی آدمیزاد می مونه، نه خودم. نه تصمیماتی که در گذشته گرفتم و نه تصمیماتی که الان دارم می گیرم. مثل آدمیزاد عاشق نشدم، مثل آدمیزاد شوهر نکردم، مثل آدمیزاد کار نکردم، مثل آدمیزاد رفتار نکردم، حتی مثل آدمیزاد هم استراحت نکردم و این چرخه ادامه داره...

نمی دونم چرا اتقد زندگی برام سخت شده و احساس ناامنی می کنم. از شرایط موجود فعلی مشترک حرف نمیزنم، از زندگی خودم میگم.
دیروز همینطوری که لیلا داشت موهای مژگان رو رنگ می کرد و منم کاسه رنگ دستم بود، پرسید پشیمون نیستی؟ مژگان جای من جواب داد چرا نیست مثل سگ پشیمونه.

بعد خودم با خودم فکر می کردم الان پشیمونم یا نیستم واقعا؟ داشتم خوبیهای د رو میاوردم جلو چشمم و تنها چیزی که اومد این بود که چشمش دنبال زنی نیست، خب؟ (خودم باز به خودم میگم) خسته نباشی تو هفتاد سالگی میخوای دنبال کی باشه؟ اصلا بیرون میره؟ اگه حوصله داشت بیرون بره یا کار داشت همین یکی رو هم نداشت. پس اینم هیچی شد.

از وسواسهای د دیگه متنفر نیستم؛ داره حالم به هم میخوره. مثلا تو اتاق دارم لباس تا می کنم. از اتاق بیرون میام، میرم تو آشپزخونه مثلا، سی ثانیه بیرون نیومده میگه چراغو خاموش کن. میگم دارم میرم تو اتاق. خودش میره خاموش می کنه. شاید نکته بی اهمیتی باشه اما انقد تکرار شده و مدام به من و بهار میگه که حرف زدنش هم، عصب های مغز آدمو تکون میده.

از کی اینطوری شد؟ من تازه فهمیدم؟ یا قبلنم بود و من نمی فهمیدم؟ شایدم الان تشدید شده. انگار هیچ نسبتی با هم نداریم، فقط داریم وقت تلف می کنیم تا روزگار بگذره. این در حالیه که اصلا احساس امنیت تو خونه ندارم، بقول مامانم بچه باید تو خونه خودش راحت باشه معلوم نیست پس فردا گیر کدوم پدرسوخته ای میفته. دقیقا من الان گیر کسی افتادم که احساس سختی می کنم انقد که خودمو گم کردم. اکثر تماسهام بیرون از خونه ست، اکثر روابطم بیرون از خونه ست. نمی تونم روابط دوستانم رو وارد خونه کنم. نمی تونم با کسی اونجوری که دلم میخواد رابطه داشته باشم. اونجوری که خودم میخوام زندگی کنم. حتی حرف بزنم. من مثل ورق، یه رو دارم، یه پشت رو. رو م یه چیز و و پشتم یه چیز دیگه ست.

انگار یه ذره بین دستش دادن میگن اینا رو رصد کن. کج رفتن بگو، راست رفتن بگو. نمی تونم بهش نگاه کنم. نمی تونم تو چشماش نگاه کنم، نگاهمو ازش می دزدم. حس خوبی بهم نمیده. فراریم ازش. با وجودیکه بیشتر از شونزده ساله دارم با د زندگی می کنم اما درکی از این ارتباط دیگه ندارم.

هیچ وقت فکر نمی کردم به این نقطه مبهم زندگی برسم. نقطه ای که بعد از چهل سالگی تازه بخوای شروع کنی، بخوای اون سمومی رو که وارد ذهنت شده بشوری، بخوای خود واقعیت باشی، حتی اگه د خوشش نیاد. حتی اگه به خود واقعیت حسادت کنه. حتی اگه...

من ، نه تنها من که تمام زنان گیر مردان نابلد افتاده، قابلیتهای زیادی دارم، روابط گرمم با آدما باعث میشه به سرعت دوستای خوبی پیدا کنم. اینجایی که هستم خوشبختانه با آدمای جدیدی آشنا میشم که خیلیاشون آدمای خوبین. ولی بخاطر د نمیشه با هیچ کس در ارتباط بود.

خونه مون شده خونه ارواح چون هیچ کسی، هیچ خبری ازمون نمی گیره. نه اقوام اون، نه اقوام من. حالا من خیلی با اقوام کاری ندارم ولی واقعا دوست خوب خیلی مهمه و نیازه‌. این افرادی هم که باهاشون دوست شدم البته خیلی نیستن ولی همونا هم آدمای درستی هستن و برام مهمن. مثل راضیه البته همکلاسیمه، مثل ناعمه، مثل مریم، مثل زهرا، حتی صحیفه دخترخاله م. مثل مینا که گلیه از باغ بهشتی.

من واسه دوستام خیلی ارزش قائلم و اونا هم متقابلا. و همین مهمه درک و احترام و مهربونی. اینا که بد نیست. اما د به جای نقاط مثبت قضایا نقاط منفیشو می بینه.

یه دوستی دارم دخترشو میاره باشگاه با بهار هم باشگاهی هست. یه خانوم محجبه و آگاه و انسان. روزایی که منو می بینه انقد بغلم میکنه و میگه تو عشق منی. از شانسهای بزرگ زندگیم اینه که با تو آشنا شدم. روزایی که نمی بینمت عکس پروفایلتو باز می کنم و باهات حرف میرنم و کلی قربون صدقه ت میرم. حضور این آدمای با محبت، آدمو از هر کسی بی نیاز می کنه. یا راضیه زنگ میزنه میگه تو رو خدا سر راهم قرار داد تو بهترین دوستم هستی و موقع خداحافظی میگه خیلی دوستت دارم مواظب خودت باش و ....

شاید انقدری که اونا به من ابراز عاطفه می کنن من نمی کنم و فقط تشکر می کنم. شاید نهاد آدم رو می بینن شاید می فهمن من بی ریا، بدون شیله پیله دارم مهرورزی می کنم. شاید دعای آدمایی باشه که هر روز باهاشون سروکار دارم و یه جورایی با عشق رو جسم و روحشون اثر مثبت میذارم. هرچی هست چیزی فراتر از انتظار و توقع منه. و برام بسیار ارزشمنده.

پ.ن: چن وقت پیش یه وبلاگی رو همینجوری خوندم نمی دونم چی شد که گمش کردم، امروز که اومدم سر لپ تاپ دوباره همون وبلاگ رو دیدم. انقد محو خوندنش بودم که حرفهای مهم د رو نمی شنیدم. دلم برای نویسنده ش آشوب شد، تمام غصه هامو یادم رفت و دلم میخواست فقط بغلش کنم و بهش آرامش بدم. یه جورایی شبیه من بود، شبیه گذشته من. منی که دیگه گذشته مو به باد سپردم و هیچی ازش تو ذهنم نمیاد، زیر خروارها بی تفاوتی و روزمرگی و درگیری دفن شده، خواستم بگم تو ققنوسی از خاکستر بلند میشی دخترجان. کمی بی خیال باش. تو خودت بهتر از هر کسی می تونه به خودت کمک کنه و ....

پ.ن: داره بارون میاد اما من گرفته تر از اونیم که بخوام لذت قطره های بارون رو تو وجودم جاری کنم. بهم پیام داده میخوام ببینمت و من اصلا حوصله این آدمو چس ناله هاشو ندارم . تماما وقت آدمو می گیره نه حس خوب میده نه حال خوب، نمی دونم چه اصراریه که منو ببینه . به قول شادمهر عقیلی از آدمای این شهر بیرارم چون با یکیشون خاطره دارم... و از مردا بیشتر از همیشه متنفرم و این موضوع میاد تو ذهنم که زن، پارتنر یا ... این مرد یکی شبیه منه و اون مرد یکی شبیه د.

پ.ن: چقد حرف زدم درحالیکه نمیخواستم این همه غر بزنم.

باغ کتاب

دیروز آخرین امتحان رو دادم. امتحان مثنوی. خیلی سخت بود لنتی. تحلیل داستان دقوقی با یه داستان دیگه. همینطور معنی ابیات و تلمیح و آیه هاشون. نتم داغون بود هیچی نمیومد. ولی تا حدودی خوب بود.

حوصله درس خوندن ندارم و جرات ندارم بگم ، د سریع میگه کی تو این شرایط کلی پول میده و هزینه می کنه واسه دانشگاه. شماها احمقید که دانشگاه میرید. واسه همین، فکرم در نطفه خفه میشه.
دیروز ‌گفتم چقد نت افتضاحه گفت یه اتاق اجاره کن برو که نت بهتری داشته باشه. گفتم نمیشه باهات حرف زد و یه کلمه گفت میگه نه. گفتم واقعا که.

اصلا آدمن امنی نیست و نمیشه باهاش حرف زد.

دوس داشتم یه کم روحیه م بهتر بود می تونستم طبق برنامه ریزیم پیش برم. ولی خب ...

امروز با بهار و دخترخاله م رفتیم باغ کتاب. هوا بشدت سرد بود و بارونی. صحیفه گفت برم خونه (خونه مامانش همون حوالیه) ماشین و بردارم بریم دور دور، گفتم پیاده اومدیم که از هوا لذت ببریم. و چقدم عالی بود. ولی انقد غم و اندوه و بلاتکلیفی در اعماق وجود آدم ته نشین شده که این چیزا نمی شورنش.

برای بهار کتاب خریدم. و برای خودم. برای خودم دو تا کتاب عربی ترجمه شده‌ . برای بهار هم کتاب بینوایان البته خلاصه شده ش. کتاب اصلیش دو و نیم میلیون بود. خیلی گرون بود انصافا.

قبلا نوشت: امروز خونه ام و دارم غذا درست می کنم. دیگه خونه موندن بهم فشار میاره. حتی یه روز. هوای خونه بیش از پیش بهم فشار میاره و نفسم رو می گیره. با اینکه تو برخی موارد با د نظر یکسانی دارم، اما نمیتونم باهاش حرف بزنم، حرف زدن تو هر زمینه ای باهاش برام چالشه. خسته تر از قبلم می کنه.

با اینکه کار دارم و دلم می خواد خیاطی کنم، درس بخونم، کتاب بخونم و خیلی چیزای دیگه ولی دست و دلم به کار نمیره. امتحانام شده مجازی، فردا میرم تمرین امتحان عملی فنی و حرفه ای و پنجشنبه امتحان عملی دارم. امیدوارم اینم بخوبی تموم بشه خلاص شم.

بهار خسته شده، از بی برنامگی و بی نتی و من خسته تر از همیشه ام. کاری نمی تونم انجام بدم. با تمام خستگی مفرط و اندوه عمیقی که دارم هر روز باهاش فوتبال دستی بازی می کنم اسم فامیل نقطه بازی و .... جز منم با کس دیگه بازی نمی کنه. ینی با د حال نمی کنه باهاش بازی کنه. ۲۳ دی ۱۴۰۴ سه شنبه

خسته اما پرامید

امروز یکشنبه ست، خونه ام و دارم به سرخ شدن کتلت های تو ماهیتابه نگاه می کنم. به تغییر رنگ تدریجی. به تکرار روزها و شبهای شبیه هم.

بدنم از خستگی طاقت فرسا کوفته شده. خواب آلودم. در عین حال حرفهای د رو می شنوم ولی چیزی حالیم نمیشه. چون گوشم اونجا نیست. قلمم از کار افتاده، مثل ذهنم که دلش نمیخواد خاطرات تلخ روزهای گذشته رو مرور کنه، هر تکرار شبیه اشک میشه و حلقه میشه توی چشم و بغض و ماتم میشه. تصمیم گرفتم قوی باشم. ناامید نشم و به راهم پر توان ادامه بدم.

روزهایی که نت نبود تو یادداشتهای گوشیم نوشتم و به مرور میذارم تو وب. چقد نوشتن خوبه‌ چقد برای نوشتن دل تنگم. درس خوندن رو دوس دارم. نمره هام اومد. فردا امتحان مثنوی دارم. آخرین امتحان.

زبان تخصصی ۱۹ و نیم. عربی ۲۰. نقد ۱۸، شاهنامه ۱۶. استاد شاهنامه منو با یکی دیگه اشتباه گرفت وگرنه نمره م ۱۸ بود خنگول. منم اعتراض نزدم. گفتم کون لقش. از اوناست که اعتراض کنی کمتر میشی. د باورش نمیشد زبانم رو بشم نوزده و نیم، ولی خودم می دونستم امتحانمو خوب دادم. کلی بهم تبریک گفت و گفت خیلی تو زبان با استعدادی. اینو راست میگه من وقتی شروع کنم به خوندن کسی دیگه جلودارم نیست. مث بلدزر می مونم ولی خب باید حسش و علاقش باشه.


شماها چه می کنید؟ چه خبر؟

قبلا نوشت: انقد همه چی داره سریع پیش میره که نمی فهمم چی به چیه. انقد سریع همه چی داره تغییر می کنه که انگار رو دور ام پی تری افتادیم. نگرانم. خیلی نگران. نگران بچه های مملکت، نگران جان مردم، نگران آینده ایرانم، همه نگرانی ها شبیه اشک شدن شبیه بغض شبیه درد پیچیده لای استخوان، شبیه نمک پاشیده روی زخم، شبیه فریاد لونه کرده تو حنجره.
امیدوارم فقط به آینده نامعلوم امیدوارم. ۱۸ دی !!

قبلا نوشت: متنفرم از ترس، و من نه با یه آدم محتاط که با یه آدم بشدت ترسو دارم زندگی می کنم. انقد واسه همه چی داستانای تخیلی می سازه که حال آدم به هم می خوره از این حجم نگرانی و استرس. و دقیقا این ترس رو بهار منتقل می کنه. بابا ترس هم حدی داره. دیگه چرا بهار باشگاهشو نره. حداقل می رفت روحیه ش عوض میشد تو این اوضاع. میخوام سرمو بکوبم به دیوار. اصلا حرف همو نمی فهمیم. اون یه جا دیگه ست، من جای دیگه.
نمیزاره من برم بیرون. چرا؟ چون نمی تونه تنهایی بهارو بزرگ کنه. تمام ناراحتیش همینه. نگرانیش هم در این حده که چجوری جنازه منو پیدا کنه. ۲۱ دی ماه

امتحانات تو در تو

امتحان تئوری فنی حرفه ای رو دادم و نمره ۷۰ از ۱۰۰ گرفتم. خیلی خوشحالم که قبول شدم چون واقعا حوصله خوندن و امتحان دوباره رو نداشتم.

فردا امتحان زبان تخصصی شفاهی دارم. اینم سخته لعنتی. از ۶ نمره ست. امیدوارم نمره خوبی بیارم. برای شفاعی ۹ صفحه باید می خوندیم . هر صفحه حدود چهل تا پنجاه کلمه جدید داشت که من بلد نبودم به اضافه اینکه یه برگه پشت و رو کلمه تخصصی داد که حدود صدتا کلمه بود که بازم من حدود ۹۰ تا کلمه شو بلد نبودم. اما خوندم حالا اگه تا فردا کسی از تو مغزم درنیاره.

د میگه خداکنه دیگه نخوای از اینجا بیای بیرون یا نخوای درستو ول کنی. اینم می دونه اگه یه کم خوشم نیاد سریعا میزنم به کارون. اما بهش گفتم هم کارمو دوس دارم هم درسمو. علایقی که در من فعلا وجود داره و به لحاظ روحی ارضام می کنه.

اگه زبان انقد سخت نبود کلی ازش لذت می بردم. فردا آخرین روز دانشگاهه و بعدش امتحانا هست. امیدوارم امتحان عملی فنی حرفه ای با دانشگاه تداخل نداشته باشه.

هعی
پاییز تموم شد و من ازش لذت نبردم. همه ش در حال بدو بدو بودم. نتونستم لم بدم و از بارون و برگ ریز لذت ببرم. هرچند هوا سخت بگایی بود؛ هم سرد و هم آلوده.
امیدوارم زمستون رو لذت ببرم.

فلذا امتحانای بهار هم شروع شده. (چه بی ربط)

من دلسرد

ماندن بر سر دوراهی های زندگی، تصمیم‌های آنی، تغییر فکرهای ناگهانی، ثبات نداشتن، باری به هر جهت و بی هدف بودن، ندانستن اینکه بعد از این همه سال دنبال چه هستم، چه کاری بهتر است، تلاش کنم برای ماندن یا سعی کنم برای رفتن و خیلی چیزهای دیگر، همه و همه منم. منی که نسل سوخته ام و پرورده حکومتی ضد مردم. نسلی که هر روز با اخبار بد بمباران می شود و روحش سوراخ است و مجبور است لبخندی مصنوعی بزند.

این روزها بیشتر از قبل درک می کنم که کمر بسته شده به نابودی میهنم، وطنم، مردمم و کاری از من و امثال من برنمی آید. من تنها نظاره گرم اینها را: سوختن جنگل، خشک شدن دریاها و رودها، سرازیر شدن منابعم به خارج، تبدیل شدن پول رایج مملکتم به پول سیاه و بی ارزش، اعتیاد افسارگسیخته، بیکاری، تعطیلی کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، اختلالات روحی روانی مردم، خروج دلار به خارج و خرید برج و ویلا و خرید سلاح و موشک و توپ و تفنگ برای جنگ افروزی و ....

باور کنید ما مسئول نیستیم که چاره ای بیندیشیم، اگر بودیم که کار را به اینجا نمی‌کشاندیم، اما شما مسئولید شما مسند قدرت را چنگ زدید در حالی که نه می توانید و نه دانشش را دارید و فاجعه بار تر اینکه نمی خواهید. شما قصدتان همین بود. نابودی ایران، غارت منابع و تحویل دولتی فاسد و بی کفایت به اربابانتان. نمی دانم قرار است چه کسانی از این مخروبه سود به دست بیاورند. شیره جان ایران مان کشیده شده و چون دستمالی مصرف شده پرت شد یه گوشه ای و کسی به دادش نمی رسد.
در این شرایط خواندن مثنوی معنوی و شاهنامه و تحلیل کتاب و نوشتن و دیگر امور فرهنگی به چه دردی می خورد؟ فقط خوشی کاذبی می دهد و روی زخمهای روح مرهمی مقطعی می‌شود.

با این فکر بحران زده و آشفته چطور می توانم درس بخوانم و امیدی به بهبود اوضاع داشته باشم؟ این روزها که سدها خالی شده و بحران بی آبی در کمین است، ناامیدتر از هر لحظه و هر روزم که نتیجه اش شد سطرهای بعدی:

فکری مثل خوره افتاده تو جونم که انصراف بدم از دانشگاه. منی که به سختی و با هزارجور مانع رفتم دانشگاه، هنوز یک ماه نشده دلسرد شدم، خیلی دلسرد. و وقتی دلسرد شم دیگه برگشت برام غیرقابل ممکنه.

چرا اینجوری شدم؟ اینکه کلاسها غیرحضوری شد، اینکه من ادبیات تطبیقی دوس داشتم ولی سر کلاس ادبیات محض نشستم، اینکه مثل اسب دارن کار می کشن و لذت درس خوندن داره در ما کشته میشه. انقد کارام زیاد شده که نمی تونم به هیچ کاری برسم. به نوشتنم به خوندنم به خودم.

ترجیح میدم وقتمو زبان بخونم، روی عربیم کار کنم، مدرک کمک‌های اولیه بگیرم. به جای هزینه بالای دانشگاه آزاد. د هم خوشحال میشه🤣🤣🤣
البته بهش میگم تو تنهایی خواستم تنها نمونی
نمیگم افکار بگایی در ذهنم جولان میده.

پ.ن: کامنتاتونو بی پاسخ نمیذارم. قطعا😁

اتمام مرض؛ احتمالا

خیلی درگیر بیماریم بودم. علاوه بر دست دردی که داشتم، تب و لرز، اسهال و استفراغ وحشتناک، بعد هم خونریزی داشتم. سونو رفتم، سنگ مثانه دفع شده، تو کلیه ها و مثانه شن ریزه ست که ارولوژی گفته با مایعات فراوون و هندوانه و ... دفع میشه.

د میگه چشمت زدن وگرنه یهو این همه درد با هم عجیبه.

پ.ن: دانشگاه خوبه ولی درسا سنگین و به شدت بگاییه. از زبان تخصصی نگم که جز سرویس شدگانم و .... آما اینا به کنار، ارائه دارم. باید مقاله بدم و کنفرانس بدم هر درسی ۵. ۶ نمره داره.

پ.ن: کامنتاتونو خوندم ولی نشد بهتون سر بزنم و منتشر کنم. بعدتر تایید میکنم.

ادامه نوشته

مردای ایرانی

چهارشنبه روز اول بود که کلاس تشکیل شد. با مثنوی مولانا. خیلی خووب بود. استادشو دوس داشتم. اصلا هر چی که به مولانا و شمس مربوط میشه دوس دارم.‌

ساعت بعد هم با خودش زبان تخصصی داشتم اونم خوب بود ولی شما که غریبه نیستید زبانم افتضاحه آقا، افتضاح. تخصصی هم بدتر.

متون نظم و نثر عالی بود. استادشو دوس داشتم. یه آقای حدود ۶۰ ساله. تو کلاس داشتم درباره ادبیات داستانی کره اظهار فضل می کردم، گفت موضوع پایان نامه ت معلوم شد. گفتم هانننننن!!!! البته هاج و واج گفتم وات؟ گفت ادبیات تطبیقی!!!😆

پ.ن: د رفته بود دکتر، (البته درمانگاه تقریبا نزدیک خونه است)، یادش رفته بود که با ماشین رفته، تو راه برگشت، رفت داروخانه، دست کرد تو جیبش، دید سوییچش تو جیبشه. یادش افتاد با ماشین رفته بود.

بهش گفتم خوب نیستا، میخوای یه دکتر بری؟ گفت نه. ذهنم پره و فکرم مشغوله. گفتم خود دانی.

پ.ن: قبل از خوندن توجه کنید که من نگاه و دیدگاه خودمو در رابطه با زنانی که باهاشون در ارتباطم میگم: بنظرم مردای ایرانی (از غیر ایرانیا خبر ندارم) ناتوان ترین مردها در خوشبخت کردن زنها هستن. واقعا چرا؟ چرا هیچ زنی از همسرش راضی نیست؟ چرا هیچ مردی نمی تونه خواسته های احساسی و عاطفی همسرش رو برآورده کنه؟ چرا مردا برای بقیه بلدن و انجام میدن ولی از زنهای خودشون دریغ می کنن؟ تو این مدت با زنهای زیادی در ارتباط بودم. خیلی زیاد، شاید یک درصد و حتی کمتر، زنی از زندگی با همسرش خوشحال باشه. از انتخابش یا از هر چی ....
فقط یه پیرزنه بود که اونم شوهرش مرده بود😂

پ.ن: امروز با د بیرون رفتم، بهش گفتم ماشینو دفعه پیش هم همینجا گذاشتیم و پیاده رفتیم بقیه مسیر رو. گفت نه اونور گذاشتیم. گفتم پیش این سطل آشغاله بودا. گفت نه. اونور بود. باهاش بحث نکردم.

پ.ن: امروز بعد از مدتها زهرا دوستم رو دیدم. خیلی خوشحال شدم. کلی بغلش،کردم. از دور سمتم دوید با دستهای باز. اونایی که تو پارک بودن نگاه می کردن و بعضا لبخند میزدن.

زهرا حس خوبی به آدم میده. بی نهایت با احساسه و باعث میشه آدم پیشش خودش باشه. بدون سانسور. خود خودش. اینو دوس دارم. بهش گفتم بیا وبلاگ بزن. به راه راست هدایتش کردم.

........

چرا انقد کار دارمو نمی رسم.

.......

امروز مامانای باشگاه میگفتن لاغر شدی. زهرا هم گفت چقد لاغر شدی. فاطمه هم گفت از اون یکشنبه تا این یکشنبه صورتت آب شد. خیلی لاغر شدی چیکار کردی با خودت؟ واقعا نمی دونم چی شد تو این مدت!!!!

......

دلم یه خیال راحتی و سکوت ممتد و کشدار میخواد. شبیه پر بشم. معلق.

همون همیشگیا

صبح از دانشگاه پیام نور زنگ زدن که بیا ثبت نام حضوری، گفتم نمیام. گفت انصراف؟ گفتم بله
بلافاصله از دانشگاه آزاد زنگ زدن گفت: تو نمی تونی اینجا درس بخونی ترازت با ما نمی خوره. پایینه. می تونی تاریخ بخونی. پرونده تو بیا بگیر. گفتم بعید می دونم. میگه سیستم اینجوری میگه دست ما نیست. انصرافتو بزنم ؟ گفتم فردا میام صحبت می کنم. گفت اوکی.

با خودم فکر کردم که د به آرزوش رسید. ینی بفهمه چقد خوشحال میشه میگه حق با من بود که گفتم و .... و من دوباره میشم همون زن دلخواه گوسفندی که هر چی آقایی بگه، میگه چشم و ....

تو همین افکار بودم که گوشیم دوباره زنگ خورد‌ همون خانومه بود، به نظرتون چی گفت؟ گفت سیستم رو دوباره رفرش کردم، همین دانشگاه همون رشته می تونی ثبت نام کنی. خواستم بگم درد. روانی. ولی فقط گفتم هووف.

پ.ن: کامنتاتون که می دونید: بعدتر تایید

ادامه نوشته

یه کم دری وری

معمولا به ندرت پیش میاد یا اصلا پیش نمیاد آدم یکی رو تو مسیر اتوبوسش دو بار ببینه. اونم دو تا آدمی که مسیری رو هر روز نمیرن. چند روز پیش که سوار اتوبوس شدم یه خانومی رو دیدم. کار اداری داشت از دماوند اومده بود، منم داشتم کلاس میرفتم، اونروز هم بقیه کارش بود، منم بقیه کلاسم. هر دو مون وقتی همو دیدیم جا خوردیم. چون این مسیر ، مسیر هر روز من نیست، مسیر هر روز اونم نبود. کلی حرف زدیم و آخر دعوتمون کرد دماوند. میگن کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه، اینه.

دو تا گروه کاملا مخالف در ارتباط با دانشگاه رفتنم نظر میدن.
گروه اول تشویق می کنن، گروه دوم دقیقا میگن ک. ص خلی داری میری و ....
جالب اینکه گروه دوم بشدت اصرار بر درست بودن نظرشون دارن .

د افسردگیش بیشتر شده، یه کمی مخش تاب برداشته. گاهی خیابونا رو اشتباه میگیره. گاهی اعداد و ارقامو قاطی می کنه مثلا میگه نوشته مرغ کیلویی ۸ هزار تومن. میگم منظورت ۸۰هزار تومنه؟ میگه آره‌....

ادامه نوشته

انتهای دنیا

امروز همش با خودم زمزمه می‌کردم: وایسا دنیا که من میخوام پیاده شم. واقعا دلم میخواد از زندگی پیاده شم.

خسته ام به لحاظ روحی.

تپش قلبم دو سه شبه شروع شده. سر شب تا بخواد خوابم ببره تپش قلب دارم، نصف شب بیدار میشم تپش قلب دارم‌ انگار قلبم داره از حلقم میزنه بیرون. انقد اون موقع دلم میخواد گریه کنم تا آروم شم، ولی نمیشه.

بهار: کاشکی میشد از زندگی لفت داد، بعد با یه اکانت دیگه وارد زندگی شد😂
من: اگه تونستی لینکشو برام بفرست.🤣

امروز یه آقایی از دانشگاه بهم زنگ زد، گفت دخترم! کارای ثبت نامتو فردا بیا انجام بده.

انقد این کلمه دخترم در جان من نشست که کلی حس خوب بهم منتقل شد. فهمیدم چقد نیاز به پدر دارم، به مادر، به کسی که منو یه کم فقط یه کم زیر پروبال خودش بگیره و بگه نگران نباش. آروم باش. من کنارتم. اما هیچ کس نیست.

پ.ن: مرسی از کامنتاتون. بعدتر تایید می نمایم.

ادامه نوشته

زندگی ناهمگون

برای رفع استرس و اضطراب بهار قرار شد یه برنامه بریزم که تو هفته کارای هنری متنوع انجام بده و از گوشی کمتر استفاده کنه.

یکی از اون کارا خمیربازیه، یکیش نقاشیه یکیش نوشتنه، یکیش برنامه نویسه. و ...

خمیربازی رو براش خریدم. خیلی کیف کرد. همین دو سه روزه آروم تر شده. هی نق نمیزنه از درس و مدرسه بدم میاد.

.........

دیشب خواب مامانمو دیدم. خیلی بغلش کردم. مامانم همچین سرحال و قوی بود و مثل پرنسس ها. من که عادت دارم تو خواب از مامانم سوالای عجیب غریب می پرسم دیشب با وجودی که میتونستم بپرسم و یادم بود اما نپرسیدم. حس کردم خیلی بی اهمیت و پیش پا افتاده ست. امروز خیرات براش کردم تو محل کار.

.....

لنتی چرا جواب ارشد نمیاد!!!!!!!!!!!!

ادامه نوشته

وقتی مدتی نمی نویسم نوشتن برام سخت میشه. انگار جوهرم خشک میشه و نون نوشتنم نمیاد.
خب بگذریم
چند روزی با بهار رفتیم روستا. جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت. خیلی زیاد. کلی قوم و خویش دیدم.
داییها و خاله ها و زن و شوهرا و بچه هاشون بودن.

هر شب یه جا می رفتیم شب نشینی و دورهمی. و تو این دورهمیها تا ۴ صبح بیدار می موندیم و فقط می خندیدیم. بعضی روزا هم می رفتیم سرچشمه ناهار کباب درست می کردیم . یه روز استانبولی با نیمرو رو آتیش.

یه روز هم رفتیم باغ خاله پری. علفاشو نزده بودن. یهو یه مار گنده از لای علفا اومد رو پای اون خاله م. و بخیر گذشت که نیشش نزد.
خوشبختانه اون مرد که روزی پدر بود این هفته نیومده بود و من ندیدمش.

بقیه رو بیایید بگم چخبر بوده:

ادامه نوشته

این روزها

خیلی وقته ننوشتم. خیلی کارا کردم خیلی اتفاقها افتاد.

چکیده ش این بود که یه داستانی نوشتم حالا اگه بشه گفت داستان که خیلی سبکم کرد. یه بخشش رو زهرا دوستم خوند شروع کرد گریه کردن. بغلش کردم گفتم چرا گریه می کنی گفت قلندر بمیرم برات چی تو دلته. چرا انقد تو پاییزی می نویسی.

یه قسمت زهرا رو آوردم تو نوشته‌م کلی ذوق کرد. گفت عجیب ترین حس دنیا رو تجربه کردم. اینکه من تو نوشته ت اومدم. زهرا خیلی دوست خوبیه‌. تازه از مینا هم نوشتم‌ بدون اینکه اسمشونو عوض کنم آوردمشون. مینا رو خیلی دوست دارم، هم خودشو هم بچه‌هاشو.

داستان رو برای حسین فرستادم که کلی تعریف کرد و ذوق مرگ شدم.

مرسی ازتون که این همه بهم عشق دادین تو کامنتا و نگرانم بودین. واقعا سرم شلوغه.

برید ادامه مطلب متوجه میشید.

ادامه نوشته

تحلیل انرژی

احساس می کنم انرژیم داره تحلیل میره. حالا تو چی و کجا حل میشه رو نمی دونم.

کاشکی د یه کم فقط یه کم همراه بود. بیشتر از استرسی که اسرائیل و جنگ وارد می کنه، د به آدم نگرانی میده. انقد همه چیو شلوغ می کنه که همون یه ذره اصاب رو هم به گا میده.

دیشب نوشت: امشب چقد بی حوصله ام چقد خسته ام . از اینکه زمزمه های مجدد جنگ رو می شنوم ناراحتم. فرسوده ام. خسته ام

نه که حالا قبل از جنگ زندگی فاخری داشتیم، و در آرزوی اون روزها باشم، نه، ولی وضع موجود طوریه که نه دلم میخواد برگردم به روزهای قبل از جنگ ، نه به سالهای قبلتر، نه به سالهای بعد . نه به مکان دیگه، نه کشور دیگه، نه آدمای دیگه. نه هیچ چیز دیگه. بقول د ناامیدیه. ولی من نمی دونم چیه. اسمشم نمی دونم. هیچ اسمی براش ندارم. حتی درکش هم نمی کنم.

فقط دلم میخواد زمین شکاف بزرگی برداره و من بلعیده بشم. اندوهی به عظمت تاریخ روی قلبم سنگینی می کنه. نه قادرم که گریه کنم نه می تونم رهاش کنم نه میخوام بچسبم بهش. من شبیه سنگ گوری معلق م. به هیچ کس و هیچ کجا متعلق نیستم. نه خونه خودم . نه خونه پدرم. نه روستا. نه شهر. نه وطن. نه زمین. نه مریخ. نه هیچ کره دیگه. نه حتی آخرت.

من معلقم. رها شده تو فضا. شاید خیلیا شبیه من باشن. شایدم نباشن.

قدر جوانی، لذت پیری

داشتم به خانمای مسن نگاه می کردم، به زهرا گفتم اینا قدر زندگی رو می دونن. اینا به ته زندگی رسیدن و حالا می خوان لذت ببرن.
گفت راست میگی. همه هم میگن قدر جوونی تو بدون. چجوری قدرشو بدونیم؟
یه خانمه اون گوشه داشت با واکر میومد. گفتم اول از همه سلامتیه. تو وقتی جوونی سلامتی داری می تونی تفریح کنی، گردش بری، هرکاری کنی؛ اما وقتی سلامتی نباشه هیچ کدوم برات معنا نداره.

من روند پیر شدن رو با چشمام دیدم. حرکات بدن رو به کندی میره. انگار فیلمی با حرکت آهسته پخش بشه.
من پیر شدن مردی به اسم پدر رو دیدم و حالا پیر شدن مردی به نام همسر.
بگذریم

پ.ن: فیلم دختران دریا رو دیدم. خیلی غم انگیز بود. اولین قسمت سریال صدسال تنهایی رو دیدم قشنگ بود.

خبر دارم. مشروح اخبار در ادامه مطلب....

ادامه نوشته

یک خانواده هنری اصیل

یه عکس دیدم از بزرگداشت مشکاتیان که آوا مشکاتیان کنار همایون شجریان نشسته بود. خیلی لذت بردم. یک خانواده تمام عیار هنری.

این چند وقته به خاطر تنش‌های اخیر روماتیسمم عود کرده، کورتن رو با دوز بالاتر شروع کردم. وقتی چند سال پیش تونستم به این لامصب غلبه کنم الانم می تونم. و از امروز شروع کردم به رقصیدن. رقصیدن یکی از راههای درمانی برام بوده. رقص علاوه بر اینکه ورزشه و تمام عضلات بدن رو به حرکت درمیاره، باعث میشه نشاط تو رگ‌ها جاری بشه و مسیر بی خیالی راحت‌تر طی بشه.

باید تو این چن روزه حالم خوب شه، وگرنه نمیتونم برم استخر و بهم فشار میاد. امیدوارم خوش مسیر باشه و بتونم راحت برم و تو تابستون سرم گرم باشه.

.......

د داشت از مولانا برام می خوند جالبه دقیقا کاری رو می کنم که مولانا بهش توصیه کرده.

.......

یه گزارش از آقای قاف خوندم، خیلی خوب نوشته بود. واقعا دایره لغات گسترده ای داره. گزارش خودمم منتشر شد بالاخره. البته با تغییر تو تیتر. ولی عب نداره. بهم گفت فیلم اقتباسی از کتاب هم برامون معرفی کن. ایضا دو سه تا ایده خبری دارم. بهش نگفتم هنوز. و نمی دونم خط قرمز خبرگزاری هست یا نه. بعدا که فرصت شد بهش میگم.

.........

الان رو مخم رفته خیاطی کنم. هوس خیاطی کردم. خیلی وقته چیزی ندوختم. پارسال عید یه کت دوختم واسه خودم‌، یه تاپ هم تابستون دوختم و همین. الان دلم میخواد یه پیراهن بدوزم بتونم تابستون بیرون بپوشم. پارچه دارم، طرح و مدل هم دارم؛ اما تنبلی غلبه می کنه. البته ممکنه فردا پاشم الگو بندازم و شروع کنم به برش و قیچی و تامام. بخوام انجام بدم باید زود تموم کنم.

......

کتاب مغازه جادویی رو دارم می خونم واسه نوجوانها نوشته شده و من کتابو با مغازه خودکشی اشتباه گرفته بودم.

کتاب خریدم

رفتم نمایشگاه کتاب. بهتر بود فضا. رفتم قسمت ناشرای خارجی یه کتاب خریدم. عربی. خیلی دوسش دارم. اسمش به فارسی میشه هیاهو، زنان و نویسنده گمنام. دوس دارم زود شروع کنم به خوندن. البته سخته خوندنش.

فروشنده ش میگه بلدی عربی؟ میگم تا حدودی. میگه به من یاد میدی؟
بهش کانال تلگرام معرفی کردم که از اونجا یاد بگیره.

یکی نیست بگه داداش خر خودتی.

پ.ن: امروز نرفتم استخر. حسش نبود. استخوونام له و لورده ست انگار.

ادامه نوشته

دستم به نوشتن نمیره. داستانم نصفه رو هوا مونده. نمی دونم چجوری جمع و جورش کنم.

مدیر استخر میگه سه رو در هفته + جمعه ها یه هفته در میون از ۹ تا ۲.
از هر وقت که اومدی، بیا. برای من که گشاد تشریف دارم و کارای جانبی زیادی دارم، تایم زیادیه.
ولی میرم ببینم برام میصرفه یا نع.

پ.ن: داشتم توبالکن سیگار می کشیدم باد زد آتیشش افتاد رو شلوارم. شلوارم سوراخ شد. آتیش رو برداشتم که بندازم اونور افتاد رو فرش. فرش هم سوراخ شد. انگشتمم سوخت. دست و پا چلفتی!!!!!!

ادامه نوشته

بدشانسی پشت سر هم

مثل خر تو گل گیر کردم.
لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود
واقعا لعنت بر خودم باد که خودم کردم
حالا نمی دونم چجوری جمع و جورش کنم

ادامه نوشته

آن مرد مُرد

خیلی تلاش کردم ته مانده احترام و علاقه رو در خودم نگه دارم و نکشمش. سعی کردم به عنوان کسی که مفاهیم اعتقادی اسلام مثل والدین داره ته ذهنش بی رمق تر از همیشه، نفس می کشه، این رابطه بی جون رو حفظ کنم. اما نخواست. خودش نخواست.

ومن دو هفته پیش با دردی یک هفته‌ای اونو کشتم. چون حقش بود. چون دیگه نه در ذهن و وجدانم، نه در پیشگاه خدا و نه در روانم هیچ جایی نداشت.
یک هفته سوگوار بودم و تمام شد.

آری. بعد از اینکه پدر تمام اموالش رو به نام حسن زد، هم به خاطر مال دنیا و هم به خاطر حقی که ازم ضایع شد هم به خاطر تحقیری که شدم، خط خورد. از تک تک سلول‌هام رفت بیرون. بعید می دونم که به این زودی کاری باهاش داشته باشم. بهم زنگ زد جواب ندادم. چون لیاقت نداشت که دختری چون من داشته باشه.

چند شب کابوس دیدم. اخرش هم خواب دیدم با عمه خدابیامرزم اومدن پیشم برای بخشش و من گفتم نزدیکم نیا که ازت بدم اومده.

الان چند روزه احساس آرامش دارم.

پ.ن: گاهی د شروع می کنه حرف زدن، چقدم حرفففف میزنه. واقعا یه موضوع رو دهها بار میگه و من سردرد می گیرم

دوست جدیدی پیدا کردم. اسمش صنم‌ه. معلم نقاشی و خوشنویسی و ... است.
دخترش تو مدرسه بهاره..... امروز می گفت...

ادامه نوشته

حدیث غریبی است این بشر

حسی مرموز در من وجود داره که منو به نوشتن سوق میده. حسی که با آهنگ بزن باران ایهام همراهه. این حس دو سه روزه در من وجود داره و تیرش رو زد به هدف.

یه شعر نوشتم و شروع یه داستان جدید. با محور زنان و تعصبات مذهبی و حجاب. نوشته ای تلخ ممکنه بشه ولی الهام بخش من اون خانم تو باشگاه بود که شمه ای از اندوهش رو به خاطر داشتن حجاب گفت.
بگذریم....

پریشب خواب مادرمو دیدم همش می گفتم کاشکی بیدار بودم پیشم بودی. تمام شب می دونستم خوابم ولی دلم بیداری می خواست.

ادامه نوشته

من در نوسان

دیروز همش حالم خوب و بد بود. همش در نوسان بودم. مدام ابری و آفتابی.

صبح ضد حال همیشگی خوردم. بعد یه گفتگو انجام دادم با یه نویسنده. چقد حس و حال خوبی بهم منتقل کرد. روز قبل باهاش هماهنگ کرده بودم. خیلی آدم جالبی بود. حالم خوب شد.

دقایقی بعد د باز شروع کرد که اگه بخوای بری دانشگاه با کار کانالت چجوری میخوای زندگی کنی و ازش نزنی؟ و شروع به مقایسه من و چهل سال پیش کرد دوباره. همون حرفا. همون نگرانیها. حوصله حرف نداشتم و چیزی نگفتم.

باز حالم گرفته شد. بعد یه پیامی دریافت کردم که حالم خوب شد.

بعد باز سر یه چیزی حالم بد شد،

بعد دیدم یکی از پستهامو نمی دونم کی، تو یکی از گروههای کتابخونی بازنشر داده. واقعا کیف کردم. همون پستی که درباره کاکتوس سفره هفت سین بود.

بعد حالم باز بد شد.

بعد یه سوال به ذهنم رسید، در همون خصوص به آقای قاف پیام دادم. گفت فردا ظهر بهم پیام بدین تا باهاتون تماس بگیرم. چند روزه دنبال فرصتم که باهاتون صحبت کنم درباره کار.
احتمالا می‌خواد بهم پیشنهاد کار بده، کجا و چگونگی رو نمی دونم. ولی دوس دارم باهاش همکاری کنم. و باز حالم خوب شد.

من و بهار بیشتر از اینکه شبیه مادر و دختر باشیم، شبیه دو تا خواهریم. شیطونی می کنیم دور از چشم د. با هم رمزی حرف میزنیم و با ایما و اشاره به هم علامت میدیم. شاید واسه همین خل بازیای منه که دوستای بهار میگن مادرت نیست، خواهرته.

......

دیروز داشتم از جام بلند میشدم ناگهان درد شدیدی تو استخون کنار پام احساس کردم. نگاه کردم دیدم استخون پام ورم شدیدی کرده و قرمز شده. دست زدم دیدم سر استخون ناشی از دردهای ناگهانی روماتیسم ورم کرده. کورتن نخوردم. گذاشتم خودش خوبشه.

.....

اومدم کتابخونه مدرسه. بچه ها میگن تو رو خدا زنگ بعد بمونید حرف بزنیم. رفتن به مدیر گفتن که به خانم ... بگید هر روز بیاد کتابخونه. ما دوسش داریم با هم کلی حرف می زنیم. راستش منم دوسشون دارم و کلی حالم خوب میشه باهاشون و ازشون چیز یاد می گیرم.

پ.ن: اون پست رمزدار گفتگوی من با همین نویسنده بود که تنظیم شده رو فرستادم تو وب. تا بعد از رو گوشیم بتونم براش بفرستم و .... واسه همین چیز خاص و قابل توجهی نبود.

پ.ن: کتاب دل سگ از میخاییل بولگاکف رو از آقای تارزن همساده گرفتم. خیلی کتاب خوبی بود. از خوندنش لذت بردم.‌

پرده برداری از یک راز

سال ۱۴۰۴ را چگونه آغاز کرده‌اید؟ به تخمی ترین شکل ممکن .
قبلنا خیلی پیرمردا رو دوس داشتم. خیلی زیاد. احساس می کردم واسه یه دنیای دیگه ان. همیشه دوس داشتم پیر شدم اون مدلی شم.

ولی الان گیر دو تا پیری افتادم که از لحاظ کینه و منیت و لجبازی هیچ فرقی با هم ندارن.
دو تا آدمی که با تمام توان تونستن منو از هر چی پیریه متنفر کنن و تمام داشته های ذهنیمو به فنا بدن.

از سال تحویل تا شب بود فک کنم، د فقط گریه کرد. انگار همین الان من ننه و باباشو کشتم.
شب گفتم چی شده ول کن نیستی؟ نگو این تلویزیونا همش آهنگ قدیمی پخش می کرد اینم یاد زن و بچه و زندگی گذشته ش میفتاد گریه می کرد. انگار من مقصر بودم. یا ما زن و بچه شو کشتیم. بماند که فکر می کنه من و بهار زن و بچه ش نیستیم.

.........

دیروز ظهر بابا اومد خونه که چند روز بمونه. من و بهار هم رفتیم پیشش. بعدتر داداش الف و سبا هم اومدن. بعد از افطار هم داداش کوچیکه و زنش اومدن.

خونه بابا واقعا سرد بود. چون چند ماه خونه نبود، یخچالشو از برق کشیده بود و هیچی نداشت. یه کم میوه آورده بود. شب داداش الف گفت بابا اینجا نمی تونی بمونی هم سرده هم دسشویی تو حیاطه سخته برات هم، اگه مهمون بیاد وسیله پذیرایی نداری، بیا بریم خونه ما.

یک ساعت و نیم اصرار ما سه تا فایده نداشت. قرار شد داداش الف شب پیشش بمونه. من و بهار و سبا رو برسونه، خودش وسیله صبحانه و ... بخره، بیاد پیش بابا.

ما که رفتیم حسن به داداش الف زنگ زد نیا. بابا گفت بیا دنبالم. شب میاد خونه ما. به همین سادگی حرفمونو پشمم حساب نکرد.

متاسفانه هر چی بیشتر میگذره بیشتر می فهمم چقدر با این دو مرد غریبه ام. چقدر ازشون دورم. چقدر غیرقابل درکند و غیر قابل تحمل.

این دو تا آدم خرفت د و بابام که از هر دو بدم میاد و هر روز بر این تنفر افزوده میشه باعث شد که یاد بگیرم از الان اخلاقمو درست کنم که تو سن پیری لجباز و کینه ای و حسود و ... نشم. پیر شدم مثل اینا نباشم.

شاید قابل درک نباشه اما این دوری و غریبگی شاید صدسال نوری باشه. انگار من و بابام شایدم بابام با من هیچ حس نسبتی نه تنها نداریم بلکه از یه آدم غریبه هم غریبه تریم. و من اینو از نگاهش، دستاش، رفتارش، حرفاش می فهمم.

فقط نمی دونم چرا بهش زنگ میزنم؟ چرا حالشو می پرسم؟ چرا ....؟؟؟؟؟؟ من هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم. حتی اگر صدسال تحویل هم بگذره هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. اگر بهارهای زیادی بیاد و بره باز هم هیچ اتفاقی نمیفته. هیچ تحول و تغییری در کار نیست. و تو یه جایی به بن بست میرسی. نمی دونم چرا باید وظیفه فرزندی رو یدک بکشی اونم با داغ فرزندی روی پیشونی؟ و تو یه جایی می بینی که فرزند تنفر بودی نه عشق و نه حتی بی تفاوتی. تو یه اتفاق بودی که باید به دنیا میومدی بدون اینکه کسی مسئولیت اومدنت رو ببه گردن بگیره.

من درباره د و بابام به بن بست رسیدم. بهار علنی بهم میگه نمی تونیم بریم جای دیگه با هم زندگی کنیم؟ بهش میگم د گناه داره. دلم براش می سوزه. اما این دلسوزی به چه قیمتیه واقعا؟؟؟!!! آیا ارزش داره؟؟؟!!! اما منفعت من تو زندگی با د هست، به خاطر مسائل مالی. و من مجبورم خیلی چیزا رو فدای مصلحت کنم. و تا کجا قادر به فدا کردن هستم، نمی دونم. چقدر کفه مادیات بالاتر از مسائل دیگه می ایسته؟ و تا کی این نابرابری ادامه خواهد داشت؟

دیشب که برگشتم خونه، به د گفتم داداش الف ما رو رسوند قراره خودش برگرده پیش بابا. می گفت برا چی گفتین بابا بمونه. همه از تو طلبکار میشن که بری اونجا و کاراشو کنی. دیگه از ۸ صبح میری تا ۱۰ شب.
هنوز بهش نگفتم بابا رفته خونه حسن اینا، و از دیشب باهام تو قیافه ست. طبق معمول قهره!!!

پ.ن: همه جا تعطیله، غیر از آشپزخونه که تعطیلی نداره.

پ.ن: این سیگاره چرا طعم قرقوروت میده

توطئه دایی جان ناپلئون

هنوز چند ساعت نبود از سفر برگشتیم که بله....

دوس داشتم اختتامیه سفرمو می نوشتم ولی خب نشد. احتمالا تکمیلش کنم بعدتر

ادامه نوشته

روزشمار

امروز یه چیز جالب دیدم گفتم شمام بخونید:

درباره من که درست بود‌. شما چطور؟

رابطه ماه تولد
و ویژگی ذاتی عناصر طبیعت
⭐️🔥☄

☁️فروردین ابر :
ماجراجو ،پرشور
بی احتیاط ، کم صبر

🌌اردیبهشت آسمان :
قابل اعتماد ،خونسرد
یکدنده ، خودخواه

🌋خرداد کوه: همه فن حریف ،شاداب
دمدمی مزاج ، نگران

🎇تیر ستارگان:
احساساتی ، بامحبت
نازک نارنجی ، حساس

🌊مرداد دریا: دست و دلباز ، باوجدان
کم تحمل ، غیرقابل پیش بینی

🌳شهریور درخت: فروتن ، زیرک
وسواسی ، عجول

🌞مهر خورشید :باتدبیر ، آرمانگرا
دودل ، خوش باور

🏞آبان رود : مصمم ، بانفوذ –
لجوج ، خودرأی

🔥آذر آتش : جذابیت
معمولا زود عصبانی میشوند

🌪دی باد : باحوصله ، واقع بین
مقرراتی ، جدی

❄️بهمن برف : مهربان ، روشنفکر
غیرقابل پیش بینی ، یک دنده

🏝اسفند اقیانوس :
همدل ، فداکار
مرموز ، تـودار
پ.ن: کلی کامنت هست که جواب ندادم. میام حتما

ادامه نوشته

پروانه بهار

صحیفه می گفت من بعد از مرگ میخوام قاصدک بشم و آرزوها رو برآورده کنم. با خنده میگم باید غول چراغ جادو بشی.

میگه من سنگها رو دوس دارم. به هر کی که دوسش دارم سنگ میدم. فکر می کنم خودمم شبیه سنگم. همیشه وقتی ناراحتم با سنگها حرف می زنم.

بهم گفت تو دوس داری بعد از مرگ چی بشی؟ گفتم اول به خدا میگم این آخرین بار باشه که منو آوردی. سر جدت بی خیال من و دنیا شو. از ما بکش بیرون و ما را نیار به این زمین تخمی. اگه قبول نکرد پروانه بهار. پروانه بهار پروانه‌های سفید کوچولو هستن که فقط دو سه هفته اول بهار روی شکوفه ها و گل‌ها می شینن و بعد تمام. پروانه بهارو بهار روش اسم گذاشته. نمی دونم اسم اصلیشون چیه.

به صحیفه گفتم من ولی درختم. عاشق درختام. از ریشه و ساقه و برگ درخت گرفته تا آوندها و شاخه ها. هر چی از درخت و چوب باشه دوس دارم. به هر کی دوس دارم میوه کاج هدیه میدم. از اصفهان چندتایی آوردم و به بعضیا دادم و هنوز دارمشون. به مناسبتهای مختلف رو میز میذارم. ولی خب د دوس نداره. میگه این آشغالا چیه جمع می کنی.

از نظر اون آشغالهایی هست که زائد هست و رو زمین میفته و از نظر من بخشی از درختیه که خودش به تنهایی همه چیزه. ریشه می کنه تا اعماق زمین و رشد می کنه به سمت آسمون.

ادامه نوشته