اوردوز
دیروز دیدم یک هفته شده که چیزی ننوشتم. این یه هفته خیلی زود گذشت. یه روز مدرسه بهار بودم. یه شب دخترخاله م اومد خونه مون. یه عصر با هم رفتیم پیاده روی و بعدش اومد خونه مون شام. یه شب خونه داداشم با بهار رفتم. برای روز پدر براش یه جعبه شیرینی بردم. توقع نداشت اصلا. خیلی خوشحال شد. بخصوص زنش. چشماش برق میزد از خوشحالی.
به د تبریک نگفتم چون زبونم به تبریک باز نشد. نتونستم. دلم رضایت نداد. بالاخره باید این تبریک یک طرفه رو قطع می کردم. به بابا زنگ زدم بهش تبریک گفتم. حالش خوب نبود. نیومد خونه ش که بریم پیشش.
......
از ارنست همینگوی کتاب کارگران دریا رو صوتی گوش دادم. فیلم غرور و تعصب رو دیدم. عید کتابشو از سبا گرفته بودم.
......
خودکشی ابراهیم نبوی خیلی برام غم انگیز بود. کاراشو دوس داشتم. جز خواننده های پروپا قرصش بودم اون موقع که تو روزنامه یه ستون بهش اختصاص داشت. کتاب طنز آقای رییس جمهورش رو خوندم. خیلی سال پیش. درباره خاتمی بود.
......
تا کنکور حدود یک ماه فرصت هست. احساس پراکندگی اطلاعات می کنم. اطلاعاتم شبیه بادبادکی تو دست باد هست که به هر طرف برده میشه.
گاهی خیلی شوق زده ام و گاهی خیلی بی انگیزه.
من عادت کردم به اینکه هر کاری رو تا انتهاش برم. به اینکه نصفه رها نکنم. الانم زیاد کارای نصفه نیمه دارم که کامل انجامشون ندادم. خیاطی کامله ولی چندان به دردم نمی خوره . مثلا دوس دارم عربی و انگلیسیم به سطح قابل قبولی برسه ولی نرسیده.
امیدوارم کنکور زود رد شه. چون زیادی نمی تونم برای یه کاری منتظر باشم. شاید از بدترین ویژگی من همین باشه که کاری که باعث بشه راکد بشم اذیتم می کنه. چه ربطی داشت؟ نمی دونم. کنکور من تو این شرایط تخمی مملکت شبیه آب در هاون کوبیدنه. مغزم مدام واژه ها رو پس میزنه. اوردوز دارم می کنم انگاری.
پ.ن: یه قرار ملاقات دارم با یه دوست عزیز. لحظه شماری می کنم برای دیدنش. امید که تعطیل نشه این دو سه روز.