اوردوز

دیروز دیدم یک هفته شده که چیزی ننوشتم. این یه هفته خیلی زود گذشت. یه روز مدرسه بهار بودم. یه شب دخترخاله م اومد خونه مون. یه عصر با هم رفتیم پیاده روی و بعدش اومد خونه مون شام. یه شب خونه داداشم با بهار رفتم. برای روز پدر براش یه جعبه شیرینی بردم. توقع نداشت اصلا. خیلی خوشحال شد. بخصوص زنش. چشماش برق میزد از خوشحالی.

به د تبریک نگفتم چون زبونم به تبریک باز نشد. نتونستم. دلم رضایت نداد. بالاخره باید این تبریک یک طرفه رو قطع می کردم. به بابا زنگ زدم بهش تبریک گفتم. حالش خوب نبود. نیومد خونه ش که بریم پیشش.

......

از ارنست همینگوی کتاب کارگران دریا رو صوتی گوش دادم. فیلم غرور و تعصب رو دیدم. عید کتابشو از سبا گرفته بودم.
......

خودکشی ابراهیم نبوی خیلی برام غم انگیز بود. کاراشو دوس داشتم. جز خواننده های پروپا قرصش بودم اون موقع که تو روزنامه یه ستون بهش اختصاص داشت. کتاب طنز آقای رییس جمهورش رو خوندم. خیلی سال پیش. درباره خاتمی بود.

......

تا کنکور حدود یک ماه فرصت هست. احساس پراکندگی اطلاعات می کنم. اطلاعاتم شبیه بادبادکی تو دست باد هست که به هر طرف برده میشه.
گاهی خیلی شوق زده ام و گاهی خیلی بی انگیزه.

من عادت کردم به اینکه هر کاری رو تا انتهاش برم. به اینکه نصفه رها نکنم. الانم زیاد کارای نصفه نیمه دارم که کامل انجامشون ندادم. خیاطی کامله ولی چندان به دردم نمی خوره . مثلا دوس دارم عربی و انگلیسیم به سطح قابل قبولی برسه ولی نرسیده.

امیدوارم کنکور زود رد شه. چون زیادی نمی تونم برای یه کاری منتظر باشم. شاید از بدترین ویژگی من همین باشه که کاری که باعث بشه راکد بشم اذیتم می کنه. چه ربطی داشت؟ نمی دونم. کنکور من تو این شرایط تخمی مملکت شبیه آب در هاون کوبیدنه. مغزم مدام واژه ها رو پس میزنه. اوردوز دارم می کنم انگاری.

پ.ن: یه قرار ملاقات دارم با یه دوست عزیز. لحظه شماری می کنم برای دیدنش. امید که تعطیل نشه این دو سه روز.

تراوشات ذهن در مسیر رود

دیروز احساس ناکافی بودن بهم دست داد. اینکه چقدر بیهوده هستم و بی فایده. اینکه بلد نیستم خوب بنویسم. اصلا چرا باید بنویسم. و ... و داشتم خودمو سرزنش می کردم.
وقتی زیاد تی وی می بینم، به اخبار مزخرف گوش میدم، وقتم رو سَر می بُرم، این احساس بهم دست میده.

آخر شب به خودم گفتم: دست‌هایت شرجی عشقی بی آلایش است، چون شمال آرزوهایم سبز و مرطوب.../ بعد یاد "معشوقه ای زیر لوای شعر" افتادم. وقتی نصرت رحمانی رو به نوشته م آوردم و ... دیگه بعید می دونستم نوشتنم بیهوده باشه. وقتی دوباره خوندم دیدم چقدر خوب تونستم عشق رو از کلمات رحمانی از آن خود کنم و دوباره در چرخشی نثرگونه به خودش برگردنم. بعد هم یاد دوستی افتادم که گفت این نوشته اونو از سکوت و خلوت بیرون کشید. شاید همین کافی باشه. همین که این نشخوارهای ذهن شبیه رود در مسیر دریا باشن؛ حتی اگه به دریا نرسن. حتی اگه سیل بشن و ویران کنن. حتی اگه کم عمق و باریک بشن باز هم به راهشون ادامه میدن.
من به چالش کشیدن هر باره خودم رو دوس دارم. کلنجار با واژه‌ها. دل سپردن به حروف و زندگی کردن با شخصیت های اصلی داستانم که هیچ وقت اسمی ندارن. همون که فرزند حبس بود. همون که سنگسار شد، همون سازش رو شکستند. همان که چون من سوزانده شد. همانهایی که مدام در ذهنم رژه می‌روند تا یک روز بنویسمشون و ادای دین کنم.

داستانم رو نوشتم ولی تهش نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته. بعید می دونم جرات داشته باشم برای د بخونم. و احتمالا نمی خونم. فک نکنم حوصله داشته باشه به نوشته هام گوش کنه. انگار داره به کاری عبث گوش میده. شاید بتونم بهش حق بدم. عب نداره کاریش نمیشه کرد. من از نوشتن لذت می برم.

......

نوشته هام به شدت پراکنده هستن. تو دفتر. تو لب تاپ و تو گوشی. یادداشتها تلگرام بله. نثر شعر داستان جستار. چه خبره آخه!!!!! اگه می تونستم تو لب تاپ بزارم یا تو فلش خیلی خوب میشد.

......

میگن سن آلزایمر به ۴۵ سالگی رسیده و این ینی فاجعه. به نظرم من جز اون آدمایی هستم که دچارش میشن. و کارهایی که به نظرم اونو به تعویق میندازه شاد بود، رقصیدن، مطالعه، نوشتن و یادگیری هست. هرچی افسرده تر باشیم بیماری هر نوعش بیشتر رو آدم سوار میشن.

خواب و گشنگی

خیلی دوست داشتم درباره خواب خیلی چیزها می دانستم. اما نمی دانم. از وقتی یادم می آید درگیر مسائل مربوط به خواب بودم. دنبال نشانه‌ها و رمز و رازها در خواب. انگار باور داشتم که خواب شبیه مرگ است و روحم را در جایی دیگر به عصیان وامی دارد. بعدها از مادرم پرسیدم که مرگ شبیه خواب است؟ گفت نه. چنان محکم نه گفت که تمام باورهای نه تنها من که به نظرم اعتقاد خیلی‌ها زیر سوال رفت.

الان هم وقتی خواب می بینم دلم می‌خواهد رمز و رازش را بدانم. به نظرم تعبیر خواب از حل معادلات ریاضی سخت تر است.
و من گاهی شدیدا دچار ترس می‌شو م آن وقتی که اراده می‌کنم و در خواب جاهایی می روم و کسانی را می بینم که در بیداری نمی‌شود.

الان قلم رو دیدین؟ درسته بنده از فضای خلق یک اثر ادبی (داشتم داستان مرقوم می فرمودم) به فضای خلق یک اثر بی ادبی (روزمره نویسی) پرت شدم.

......

من اینایی رو که ساعت ۷ شب شام می خورن و تا فردا ۹ صبح هیچی نمی خورن نمی فهمم. گشنه نمیشن؟ من خودم ساعت ۹ شام میخورم. ۱۲ شب گشنه میشم. بعد اگه نصفه شب پاشم دیگه از گشنگی خوابم نمیبره.

.......

هفته دیگه روز پدر هست. تبریک به دوستای عزیز وبلاگی. یکی از یکی گل تر. دوستتون دارم. رفیقای خوبی هستین. دمتون گرم. امید که سالهای سال سایه تون بالاسر زن و بچه هاتون باشه.

خب از الان چالش دارم. می دونید دیگه چرا!!!
بابام نیست خونه شون. برم خونه داداشم یا نه؟ د رو کجای دلم بزارم؟. بهش تبریک بگم که اون بهم نگفت. بهش تبریک نگم بعد برم پیش بابام اون وقت میشه واویلا!!!!

رنج و درد و موسیقی

فیلم ماریا کالاس رو امروز دیدم. ملکه یونانی - آمریکایی اپرا. چقدر زندگی غم انگیزی داشت. در یک خانواده فقیر متولد شد. دو تا خواهر بودن که مادرشون اینا رو به سربازای آلمانی می داد و این عذاب تا آخر عمر با ماریا بود و نمی تونست گذشته تلخش رو فراموش کنه.

با مردی ازدواج کرد که ۲۸ سال از خودش بزرگتر بود. بعد هم ازش جدا شد با یه مرد ثروتمند به نام اوناسیس زندگی کرد. هیچ وقت بچه دار نشد. بعد از زندگی با اوناسیس خوانندگی رو کنار گذاشت. چون اوناسیس می گفت نیاز به خوندن نداره و کاری عبثه. بعد هم از ماریا دور شد و با همسر کندی ازدواج کرد. ولی تا آخر عمر عاشق هم بودن.

ماریا می گفت موسیقی در فقر و رنج و محنت زاده میشه. هیچ وقت موسیقی در شادی زاده نمیشه. به نظرم هنر همینه. آثار زیبا در اندوه زاییده میشن. خلاصه اینکه ماریا به داروهای زیادی روی آورد. نتونست به اوج برگرده و بعد هم در اثر سکته قلبی فوت می کنه.
آنجلینا جولی نقش ماریا رو داشت. چقدر چهره مغمومی داشت. انگار خود جولی بود.

چرا بیشتر سلبریتی ها اینه سرنوشتشون؟

خودم اول جواب میدم سرنوست خیلیا تنهایی و اندوهه ولی اونا چون سلبریتی هستن و معروف بیشتر جلب توجه می کنن.

......

یکی از خزترین بخشهای زندگیم اینه که وقتی برای د یه مطلبی رو می خونم هی وسطش باید توضیح بدم. مثلا نویسنده منظورش از اسکورسیزی کیه. یا بگم مثلا منظور نویسنده این بوده. این اتفاق برای فیلم هم میفته. مثلا باید توضیح بدم الان کجاست و چیه. حتی دوبلور هم هستم. بعدم میگه چیه اینا یه مشت چرت و پرت.🤣 امروز سربازای آلمانی رو می گفت کی‌ان؟ داشتم نامحسوس جلو بهار توضیح میدادم

.......

آقا چرا انقد تو با ابی زاویه داررررررییییی؟؟؟؟ نمی فهمم. میگه شبیه آقامحمد خان قاجاره!!! من🤔 ابی😵‍💫 آقامحمدخان🤩

....

حس بویایی قوی خیلی وقتا خوب نیست. چن وقت پیش د ظهر رفت بیرون به خودش ادکلن زد. شب سالاد درست کرد. یه کاهو خوردم انگار دارم ادکلن می خورم. بهش گفتم کی ادکلن زدی؟ گفت ظهر. گفتم کاهو بوی ادکلن میده. گفت من که ظهر زدم اومدم که دستامو شستم و ... گفتم رو عطرت انگشت کشیدی بوش رو انگشتت مونده. خلاصه اینجوریه. نخوردم.

دیروز دخترخاله م لواشکامو آورد. بوی عطر میداد. نتونستم بخورم. پهن کردم بوش بره. الان دیگه بو پریده.
به قول د بویایی قوی به چه دردی می خوره.. میگم هیچی. میگه اگه شنوایی ت مثل حس بویایی ت بود خوب بود. میگم هی ناشکری کن. بعد با خودم گفتم اتفاقا من گوش موسیقیم خیلی قویه ولی کیه که قبول کنه.

ادامه نوشته

به چی غبطه می خوری؟

برنامه اکنون سروش صحت با تینا پاکروان گفتگو می کرد. ازش می پرسید به چی غبطه می خوری؟ دقیقا چیزیایی رو گفت که غبطه های من بودن. گفت من حسود نیستم. ( منم همینطور) ولی به اونایی که کتابای زیادی خوندن غبطه می‌خورم(منم) به اونایی که دانش وسیعی دارن غبطه می‌ خورم (منم) به اونایی که بلدن ساز بزنن غبطه می‌خورم (درست مثل من) به اونایی که صدای خوبی دارن( دقیقا عین من).
ازش پرسید سازی هم میزنی گفت قبلترها پیانو. ولی ادامه ندادم و ...
و من یه غبطه دیگه هم دارم به اونایی که با آدمای درجه یک همنشین و هم صحبت شدن. مثلا با بیضایی. با مهرجویی. دولت آبادی. ساعدی. چوبک. خسروی. نجدی. کلهر. علیزاده. شجریان پدر. و ....
شما تو زندگی به چی غبطه می خورید؟

.....

یه شبکه جدید یافتم به اسم Home. فعلا شبکه خوبیه. یه برنامه از ابی نشون داد. ابی فراخوان داد هر کی میخاد اونو ببینه و کنسرتش بیاد پیام بده. از بین همه اونایی که بهش پیام دادن سه نفرو انتخاب کرد. دو تا خانوم و یه آقا. تمام خرج سفرشون رو داد و باهاشون بود و کنسرتش شرکت کردن. خیلی کار قشنگی بود. و اونا انقد ابی رو دوس داشتن که داشتن دست و پاهاشو می بوسیدن. یکیشون اسم ابی رو خالکوبی کرده بود حتی.

بعد با دو تا گروه دیگه دیدار کرد. اونم جالب بود. بخصوص برای من که از طرفدارای ابی هستم.

منتقدای هنری میگن ابی قدرتمندترین صدا رو بین خواننده های پاپ داره. به نظرم صدای ابی علاوه بر قدرت، یه حس عمیق آسمانی داره که متفاوتش می کنه و این صدا به گوش خانما بیشتر قابل درکه.

اهل هوا کجا بود؟؟

این چند روز اتفاق خاصی نیفتاد. همه چی در امن و امان بوده. یکی از دندونام ناگهانی از داخل شکست. رفتیم دندونپزشکی گفت باید بری ماخصص لثه. رفتم متخصص لثه گفت چون پایه ش کوتاهه باید بکشی. بعد ایمپلنت کنی. گفتم درد نداره و اذیت نمی کنه. گفت پس هر وقت درد داشتی یا اذیتت کرد بیا. حالا من انقد وسواس گونه با این دندون رفتار می کنم که آخر فرار می کنه ازم.

دیشب فیلم مقیمان ناکجا از شهاب حسینی دیدیم. البته یه بیست دیقه اولو ندیدیم. فیلم خوبی بود. درباره چندنفری بود که تو اغما یا کما هستن و از اونجا به زمین یا آسمون میرن. فیلم بیشتر شبیه تئاتر بود تا فیلم. باگی ندیدم ازش.

فیلم مری درباره تولد حضرت عیسی رو دیدم اونم نه کامل. ولی اون چیزی که دیدم با اون چیزی که تو اسلام گفته زمین تا آسمون متفاوته.

برنامه اکنون سروش صحت رو دیدم. قسمت ۶ بخش دومش فیلمی درباره اهل هوا داشت. سروش صحت و اون دوستش خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودن انگار فضای سنگین اونجا و انرژی بالا داشته و یجورایی خواستن مثلا عرفانی جلوه بدن ولی اثری در من نداشت. یه بخش فیلم اینجوری بود که مثلا برای یکی مراسم گرفتن و اون خواست که یه بز کوچیک قربونی کنن بعد مغز بز رو خام خام می خوردن.

این ینی چی؟؟؟؟؟ چه مراسم بدویه!!!! به د گفتم ذبح کردن حیوون چه کار مسخره ایه آخه. توهم دارن اینا. بهم میگه تو اسلامی برخورد می کنی بعضی جاها جیگر خام گوسفند می خورن. میگم من اسلامی برخورد نمی کنم انسانی برخورد می کنم. اسلام که با قربونی کردن مخالفتی نداره. خلاصه رفتم اهل هوا رو سرچ دادم خرافات و اهل جادو بودن. گفتم همین بود که من حس خوبی ازشون نگرفتم.

سریال ندای دل رو که حسین معرفی کرده بود گاهی نگاه می کنم . خیلی سریال جالبیه. تازه آدم به عینه می بینه که چقد اختلاف فرهنگی داریم. ناگهان از فضای رمانتیک و عاشقانه و آروم اونجا پرت شدم وسط داد و بیداد تبلیغ فیلم هفتاد سی. تو سریاله داشت به همسرش می گفت تو بهترینی من بهت افتخار می کنم. تو تبلیغ ما می گفت خودم برات میخرم ببر وحشی من. آقا این چه ادبیاتیه آخه!!! یا مثلا چقد آروم بودن و فیلمای ما چقد دلقک بازی و لودگی و داد و بیداد و دعوا و سروصدا. خدا رو شکر این فیلما نماینده ایران نیستن تو جشنواره های بین المللی وگرنه ایرانو به بدترین شکل ممکن نشون می دادن. خودزنی.

کتاب آینه دان رو تموم کردم. ولی هیچی ازش یادم نیست. د میگه همه بی سوادن تو نخوونده هم قبول میشی. میگم موضوع اینه که سهمیه دارا قبول میشن. حالا قسمتهایی که نت برداشتمو می خونم.
مرسی مینای عزیزم بابت کتاب. کجایی قشنگم؟ کم پیدایی؟

وقتی من دچار نشخوار ذهنی میشم!!!!

تو این چن روز خیلی نشخوار ذهنی داشتم.
متنفرم از این کار ولی خب پیش میاد.

گفتم که بابام خونه داداشم زندگی می کنه و چون اونجا آنتن نداره مجبوریم برای حرف زدن باهاش زنگ بزنیم به داداشم یا زنش.
زنش هم وقتی زنگ می زنیم تا با بابا حرف بزنیم گوشی رو میذاره رو بلندگو تا حرفای ما رو بشنوه.
اون روز بابام گفت پاهام درد می کنه با خنده گفتم به حسن بگو یه ساقی برات پیدا کنه. یکی هم برا ما پیدا کنه.

به خانم برخورد. از اونور جیغ جیغ که مگه حسن ساقیه؟ جواب دادم نگفتم حسن ساقیه گفتم یکیو پیدا کنه.
دو روز بعد زنگ زدم بهش جواب نداد. فهمیدم بهش برخورده. جواب نمیده. زنگ زدم داداشم اونم میگه با ساقی تماس گرفتی و ... بعدش با بابا حرف زدم.

زنش شب پیام داد که ببخشید گوشیم رو سایلنت بود. خواستم بگم خر خودتی. گفتم فک کردم ازم ناراحت شدی و قهر کردی؟ گفت مگه چی شده؟ گفتم با بابا شوخی کردم و ... گفت پس فهمیدی حرف بدی زدی؟ گفتم نه شوخی بود ولی فک نمی کردم بهتون بربخوره. اگه باعث ناراحتی تون شدم عذر میخوام. گفت نه عزیزم چه حرفیه. من ناراحت نشدم.

خب به خاطر بابا مجبور بودم ازش عذرخواهی کنم. چون به هر حال مراقب باباست.

تا چند روز فک می کردم من چی گفتم که این بهش برخورد؟؟ بعد به خودم می گفتم خب آدما هر کدوم ظرفیت دارن. بعضیا جنبه و ظرفیتشون بالاست. بعضیا هم نیست. انقد این چیزا رو به خودم گفتم تا عذر خواهی مضحک خودمو توجیه کرده باشم.

دو روز پیش دخترخاله م زنگ زد بهم که داداش ر زنگ زد خونه مون و گفت بابات خونه‌شو به نام حسن زده. جوری که امکان برگشت نباشه.
خب ناراحت شدم. تمام زحمات خودش و مادرمون رو داد به حسن. البته گولش زدن و از شرایطش استفاده کردن و از چنگش درآوردن.

اما بعد با خودم گفتم هر اتفاقی که میخواد بیفته. من کاره ای نیستم. سرنوشت چیزی رو مشخص نمی کنه. حرص خوردن نداره.
نباید اجازه بدم که این اتفاقات من رو در دام آدمها و افکار شوم‌شون محصور کنه.
من بی خیال میشم و از این مربع خارج میشم و بعد حس خوب جایگزین حس بد شد.

.......

دیروز با بهار و سبا برادرزاده م رفتیم خیابون میرزای شیرازی جاییکه وسایل کریسمس رو می فروشه‌ صبح بارون بود. بعد نم نم شد و بعدم بند اومد و من خیلی لذت بردم.

......

امروز نزدیک خونه مون یه مغازه پروتئین تاسیس شد. وقتی رفتم دنبال بهار، افتتاحیه ش بود. خیلی براش دعا کردم. امیدوارم همیشه پر مشتری باشه و چرخ مغازه‌ش براشون بچرخه. امیدوارم که خدا به کسب و کارش برکت بده.

......

کتاب مرشد و مارگاریتا رو دادم به ممد آقا‌. ( همون مغازه دار لوازم التحریر که تار میزنه) گفت برات کتاب (نمی‌دونم چی بود اسمش) رو میارم.

حصار زندگی

روبروی پنجره آشپزخونه یه درخت هست که باهاش دوستم. من برگ ریز و جوانه زدن و سبز شدن این درخت رو تو فصلهای مختلف نظاره گرم.

وقتی درخت عریان میشه و یه کلاغ شبیه یه آدم منضبط رو ش میشینه و از اون بالا به آدما نگاه می کنه لذت می برم. یا وقتی چند تا یاکریم تپل کنار هم با فاصله منظم رو درخت میشینن تماشاییه.

همیشه وقتی دارم برنجی که تو پلوپز ریختم رو هم میزنم یا روبروی پنجره چایی می خورم بهش سلام میدم و شوق رو شبیه اشک بدرقه ش می کنم.

به نظرتون درختا و پرنده ها می فهمن که ماها در یک حصار پنهانیم و اونا رو رصد می کنیم؟
به نظرم ترکیب بارون و درخت عریان و پرنده بی نظیره! امروز بارون بارید و من بیرون بودم. خوشحالم که تو هوای بارونی دو قدم راه رفتم. بقیه شم تو ماشین بودم و به قطره‌های رقصان و لغزان بارون و به ابرای بخشنده نگاه می کردم که بدون هیچ چشمداشتی بهمون زندگی میدن.

الانم هوا ابریه و با خودم میخونم آخ اگه بارون بزنه...

..........

دیروز داشتم کمد رو مرتب می کردم دیدم پارسال دم عید با خاله م رفته بودیم بازار، پارچه خریدم. از همون پارچه خاله م هم خرید که براش تونیک دوختم. انصافا خیلی شیک و تمیز دراومد. پارچه خودم موند. پارسال خواستم برای عید پیراهن ساحلی بدوزم که فرصت نشد. گفتم تابستون. تابستونم نشد. دوباره امسال عید. اگه بشه. پیراهن ساحلی البته با آستین و یقه که بشه تو خیابون هم پوشید.

تا حالا تو خیابون پیراهن یا دامن نپوشیدم. به نظرم جالب باشه.
هرچند تو خیاطی به شدت تنبلم و نمی دونم برسم یا نه. باید بزارم برای اسفندماه. برای تنوع کاری و سرگرمی خیاطی خوبه. نه بیشتر. ولی برام شبیه یه بار می مونه که وقتی بلدی انگار باید ازش استفاده کنی و منم هر چند ماه یه بار هوس می کنم.

.........

پ.ن: جواب مسابقه داستان نویسی اومد. برنده نشدم. کم دعا کردین بچه‌ها🤣.

"های های مسلمونا گریه کنید گریه ثواب داره" یاد تئاتر "شهر قصه" اثر به یاد موندنی بیژن مفید افتادم که روباه ملا می گفت. حتما خوب نبودم. قطعا اونا بهتر از من بودن. تجربه بیشتر و زحمت بیشتری کشیده بودن. ناراحت شدم؟ نه. عقب نشینی می کنم؟ قطعا نه. من با جدیت بیشتر به نوشتن ادامه میدم. حتی سعی می کنم به گونه ای بهتر وبلاگ نویسی رو دنبال کنم. از دو تا پست آخر استارت زدم.

هر وقت کسی به من بگه تو نمی تونی و یا توانایی منو نادیده بگیره، من با جدیت بیشتری اون کارو دنبال می کنم.

سری به پنجره‌ی دل

اصفهان که بودم عادت داشتم شبا قبل از خواب ده دیقه به آسمون نگاه کنم. اگه فرصت بود که تا نیم ساعت هم آسمون رو می دیدم. قبلترش که مجرد بودم خونه بابام تو حیاط می نشستم و به آسمون نگاه می کردم. فکر می کردم آسمون یه سری رمز و راز داره که بهم میده یا مثلا ماه یه چیزایی رو بهم میگه. بعدها فهمیدم که دقیقا همینه ماه و آسمون و شب منبع انرژی و الهام برای من بودن.

اصفهان پنجره اتاق آخریمون به سمت بلوار باز میشد و روبه رو یه چشم اندار خیلی قشنگی داشت که مسحورت می کرد. تهران به لطف آپارتمان نشینی این کارو نمی کنم. چون بیرون درخت و فضای قشنگی نداره. بالکن داریم و میشه رفت اونجا، اما زمستون که هوا سرده خیلی نمیشه موند.

میخوام تماشای آسمون شب رو هم بذارم تو کارهای آخر شب. به نظرم یه پیوندی بین من و شب و آسمون هست که نباید چیزی این پیوند رو از بین ببره.

.......

هرچی آدم فکرشو به سمت سایر مخلوقات خدا ببره مثل درختا و گلها و حیوانات و حتی اشیا کمتر به آدما فکر می کنه. و کمتر انرژی منفی از سوالات بی پاسخش پیدا می کنه. به نظرم باید مثل قدیما از حصار آدما بیام بیرون.

مولانا یه مسئله ای رو مطرح می کنه که آدما در یک مربع گیر افتادن و از هر ضلع به ضلع دیگه انواع ناراحتی و نگرانی و فشار عصبی و ... هست. به نظر مولانا فقط زمانی میشه بر این مشکلات غلبه کرد که از اون مربع بیای بیرون. و فک کنم مشغول کردن خودم به گلها و درختا و پرواز دادن تخیل شاعرانه م باعث میشه از اون مربع بیام بیرون. کاری که الهام بخش بوده برام.

پ.ن: گاهی که آدم دلش می گیره هر چی فکر می کنه چی میخاد چیزی به ذهنش نمی رسه. من هیچی نمیخام. ولی حتما چیزی میخوام که نمی دونم چیه. من حالم با آدما بد و بدتر میشه. این یه واقعیت عجیبه. هر چی با پرنده ها و گلها و اشیا و ...باشم حالم عالی تره.

بدون عشقبازی با فصلها

داشتم به درختای عریانی نگاه می کردم که از پنجره پیدا بود و به این فکر می کردم که پاییز امسال چه زود گذشت و من با پاییز امسال عشقبازی نکردم. بیرون نرفتم که پا روی برگهای پاییزی بذارم. چن باری که بارون اومد انقد اصابم ریده بود که توان و حس بیرون رفتن نداشتم.
با خودم می گفتم از این به بعد سعی می کنم از فصلها استفاده کنم. دیگه ناراحت نکنم خودمو. زندگی می‌گذره فقط غصه خوردنش می مونه. دو ساعت از تصمیم کبرام نگذشته بود که عبارت "بابای بی همه چیزت" تمام تلاشم رو شست و برد.‌ بدون اینکه بفهمم ربط بابای بی همه چیز رو به قضیه.

......
پ.ن: مدیر ساختمونمون داره میگه من نمی تونم مدیر باشم د میگه اگه من بشم تو حساب و کتاباشو می کنی. گفتم نه. کم چالش داریم اینم بهش اضافه کنم. هر چند می دونم کار خودشو می کنه و کاریم به من نداره.

.......

پ.ن: از اتاق فرمان اشاره کردن که چقد تو پست‌هات تخم، تخم کردی. بله خودمم دیدم. چشم. از این به بعد تخم‌ها رو تو پست‌ها پخش می‌کنم تا یه جا نباشن🤣

.......

دارم یه لیست تهیه می کنم از موضوعاتی که د هر چن وقت یه بار میره سر وقتشون و بهم گیر میده.
بابام بابام بابام / ابی/ درس خوندن/ هر کی زنگ بزنه/ مدرسه رفتن من/ آهنگایی که گوش میدم/ سوالات چالش برانگیز روانشناسی/ برنامه های تی وی/...

.....
پ.ن: قرار بود فردا از طرف مدرسه بهار به دعوت مدیر بریم ناهار بیرون که به خاطر آلودگی کنسل شد. دعوت به مناسبت روز مادر بود. چن تا از مادرا و معلما. کنسل شدنش رو دوس نداشتم.

مجردها بخونن

هر سال صبح روز مادر از خواب که بیدار میشم میخوام خودمو گول بزنم که امسال فرق داره، د حتما تبریک میگه. ولی خب می بینم به ت.خم چپش هم نیست.

بعد میگم حتما نمی دونه بعد می بینم می دونه ولی حتی زبونش به یه تشکر خشک و خالی هم باز نمیشه.
هر سال با خودم میگم نگفت که نگفت اما بعد می بینم نامردیه واقعا. دیشب خواستم آخر شب بهش بگم که حداقل به عنوان مادر بچه ت می تونستی ازم یه تشکر نه، ولی یه تبریک خشک و خالی بگی. ولی دیدم اصلا دلم نمیخاد همچین چیزی رو هم به رو ش بیارم.
احساس می کنم ناراحتم. اما گذشت.
و همیشه سوال می کنم چقد حق دارم ناراحت شم و یا اینکه مرز توقعم کجاست؟ اصلا حق دارم ناراحت شم و متوقع باشم؟ از کی باید توقع داشته باشم پس؟ و ...

خیلی دلم می خواست با یه مشاور مشورت می کردم.

باز دارم غر میزنم.

دیروز صبح زنگ زدم به زن داداشم و عصر به خاله م تبریک گفتم. شب دخترخاله م زنگ زد و بهم تبریک گفت.
و دوستای مجازی عزیز که واقعا لطف داشتن.

......

هیچ وقت از تخیل خوشم نیومد. از رویاپردازی هم. اما حالاها گاهی که شبا میخوابم ذهنمو پرواز میدم سمت اونایی که دوسشون دارم. روحمو می برم پیش کسایی که دلم میخوادشون ولی نیستن پیشم. خیلی نه. چون زود خوابم میبره و از طرفی نمیخام اون افراد رو هوشیار کنم. فقط کافیه تا ذهنم از تحلیل خبر در اتاق خواب آسوده بشه.

......

باز تمام تنم کرخت شده. شبیه اون موقعها که تازه روماتیسمم شروع شده بود.
من اگه الان هر بیماری‌ای بگیرم یقینا انگیزه‌ای برای مقابله باهاش ندارم. ولی اون موقع داشتم و چقد خوب باهاش مبارزه کردم. به خودم نمره بیست میدم که این همه حس زندگی رو در خودم جاری کردم. اما الان به طرز فاجعه باری داره بهم آسیب وارد میشه و فقط نظاره گرم.

........

توصیه به دوستان عزیز مجرد و یا در شرف ازدواج
اول اینکه اصلا گرد ازدواج نچرخید اگرم خواستید ازدواج کنید توجه کنید که

با آدمایی که تو گذشته شون موندن و مدام از خاطره و گذشته و غیره میگن و یا رویاپردازن و از آینده نامعلوم میگن ازدواج نکنید. ( آینده نگری و برنامه داشتن خوبه البته ها)
با آدمای دل مرده و آیه یاس و بی انگیزه و بی حوصله ازدواج نکنید چون انگیزه و شور و حس و حال شما رم می گیرن و قطعا شما نمی تونید تاثیر بذارید. اونا رو شما تاثیر میذارن.
با آدمایی که همراه نیستن و شریک برنامه ها و اهدافتون نیستن، ازدواج نکنید. اونایی که تو مسائل زیادی باهاتون تفاوت دارن.
حتی اگه عاشقید، ریده میشه به عشق و احساستون و البته زندگیتون.‌ این آدما عوض بشو نیستن. شاید شرایط تغییرشون بده اما به اصل و ذات خودشون برمی گردن. فک نکنید آدما بعد ازدواج تغییر می کنن. بعیده. حتی اگه خودشون بخوان. چون بعد از چن سال همون آشه و همون کاسه .

از ما گفتن بود.....

حرکت اشتباه مساویست با مات

پارسال شب یلدا واسه خیلی از بچه های وب فال حافظ گرفتم. امسال حتی نشد یه تبریک ساده بگم. شرمنده.

امروز با تاخیر بهتون تبریک میگم امید که دلتون خوش و لبتون خندون باشه.

.......

روز مادر و زن رو هم به تک تک دوستای عزیزم تبریک میگم. امیدوارم همیشه شاد باشید و سلامت، و با مهر و عشق در کنار عزیزانتون.

........

بریم سراغ خزعبل نویسی من و خوانش شما

یه دوست مجازی دارم ( یا بهتر بگم داشتم) که از اون وب باهاش آشنا شدم. حدود چهار سال پیش. همون اوایل که وب راه انداختم. بسیار اهل مطالعه. با سواد. خوش فکر. اهل ورزش. شاعر. نویسنده. اولین کسی بود که منو به نوشتن تشویق کرد و مدام می گفت بنویس و .... اطلاعات خوبی داشت. هر مسئله ای که برام علامت سوال داشت جواب میداد. گاهی برام کتاب می فرستاد و می خوندیم و با هم درباره کتاب گفتگو می کردیم. خط فکری خوبی داشت. هر روز بدن استثنا ورزش می کرد حتی اگه از آسمون سنگ می بارید. تو این چهار سال فک کنم فقط ۴ روز ورزش نکرد. این خیلی خوبه. یاد بگیریم.

و خیلی تو نوشته هاش می گفت قضاوت نکنیم و به اصول اخلاقی پایبند بود یا سعی می کرد باشه ....

چن وقت پیش یه سوالی ازم پرسید منم صادقانه بهش جواب دادم. چن روز بعد بهم گفت جوابی که بهم دادی تصورم رو از تو خراب کرد. من 🤔 اینجوری شدم. خواستم بگم به جهنم. به تخمم که دیدم حدود ۱۵ سال ازم بزرگتره و زشته بهش بی احترامی کنم. فقط گفتم نمی دونستم جنبه صداقت نداری. ترجیح میدم دیگه پیامی ازت دریافت نکنم.

به همین راحتی! گذاشتمش کنار. چرا؟ چرا باید دوست خوب یا دوستی خوبی رو از دست میدادم؟ چون تونست تصور خودش رو در من خراب کنه. اینکه تمام وقت تو نوشته هاش دم از قضاوت نکردن و ... میزد چطور انقد راحت منو قضاوت کرد؟ حداقل یاد گرفتم که حرف نزنم وقت عمل مثل آدم عمل کنم.

حرفش برام جبران پذیر نیست. فلذا خط خورد کامل.
قرار نیست آدما تا ابد بمونن، حرکت اشتباه مساویست با مات.

حالا خوبه تو هاردم دلبستگی و وابستگی رو دیلیت کردم، وگرنه احتمالا باید می گفتم راس میگی اشتباه کردم.

زندگی برام اصاب نذاشته که خودمو با دیگران وفق بدم، بقیه تونستن وفق بدن که قدمشون در اندیشه مون مبارک، نتونستن هم که به سلامت.

.....

روز مادر و یا زن چی گرفتین؟ یا چی هدیه دادین؟

رقص با شکیرا فقط

چن شب پیش کنسرت شکیرا رو می دیدم عجب کنسرتی بود. یک ساعت تمام رقصید و خوند. نه رقص معمولی و اجرای معمولی؛ یه اجرا با تمام توان و قدرت. داشت روی سن می دوید و می خوند ولی صداش تغییر نمی کرد و اصلا نفس نفس نمی زد. بدن چقد می تونه آماده و قوی باشه.

جالب اینکه تماشاچیا هم تمام وقت می پریدن بالا و پایین و باهاش همخونی می کردن و یا گریه می کردن.

داشتم فک می کردم اگه یه روزی تو ایران کنسرت آزاد برگزار بشه کدوم خواننده ما همچین توانی رو داره که یک ساعت اینجوری برقصه و بخونه و بدوه. بدون خستگی و به نفس افتادن؟
چقدر از ماها می تونیم همراهی کنیم؟
به نظرم شکیرا عجوبه ست. از همون اول هم فنش بودم.

........

این فاجعه ست که ایران طی سه سال آینده به چاق ترین کشور جهان تبدیل میشه.

........

از اینکه یک هفته می گذره و هیچ خلاقیتی نداشته باشم افسرده میشم. اینکه چرا افتادم در دام تکرار. الانم از خودم راضی نیستم. چون هیچ کاری نکردم. نه نوشته‌ی درست و حسابی نوشتم. نه کار خاصی کردم. همون خوندن و کارهای تکراری همیشگی.