کتاب، فیلم، انیمیشن

سلام دوستان. ایام به کام.

این پست مثل پست ثابت یکسال گذشته، ثابت می مونه تا ببینم آخر سال چندتا کتاب خووندم و فیلم دیدم. فیلمها و کتابهای پارسال رو تو ادامه نوشته گذاشتم. شما هم نظری داشتید درباره فیلمها و کتابها خوشحال میشم به اشتراک بزارید.

کتابها:

فروردین: دیدوبازدید، دل سگ میخاییل بولگاکف، داش آکل و سگ ولگرد صوتی، من دانای کل هستم. اردیبهشت: ظلمت در نیمروز (آرتور کوستلر). انجمن شاعران مرده. گامی به سوی داستان نویسی (عابدی). یادداشت های یک پزشک جوان. مغازه جادویی. خرداد: سکوت. چرا ادبیات. واحه غروب. پدر پسر روح القدس. تیر:

فیلمها:

فروردین: انجمن شاعران مرده، اردیبهشت: علف زار.۷۰ سی، صبحانه با زرافه‌ها. شین. خرداد:


ادامه نوشته

فیلم و کتاب

فیلم دایی جان ناپلئون تموم شد. فیلم بسیار قشنگی بود. فیلمی که بعد از سالها هنوز سه نسل (من د بهار) رو تونست مجذوب کنه جای تشویق داره.

قسمت دوم سریال مصری حشاشین رو هم دیدیم. عجب فیلم مهیج و جالبی بود. درباره حسن صباح، فرقه حشاشین و ... ست که خیام و پادشاهان سلجوقی هم در اون حضور دارن. فضاسازی فیلم رو دوس داشتم. تاریخی بودن، صحنه‌ها همه عالی.

پیمان معادی گند زد به بازیگریش با این افعی تهران.
احساس می کنم بازیگری همزمان نویسندگی و در نقش کارگردان ظاهر شدن، بهش نمیاد. همش نمایش بود و تصنعی. با اینکه تمام بازیهای قبلی که ازش دیده بودم دوس داشتم، اما این یکی بدجور تو فیگور بود و خورد تو ذوقم. داستان رو نمی دونم. چون دو سه قسمت اول رو دیدم، بعد وقفه افتاد و نصف قسمت هفتم.

دلم برای کتاب خووندن تنگ شده. حتی پی دی اف دلم می‌خواد. دو ماهه کتاب با فرمت پی دی اف نخووندم. کتاب نمایشنامه سترونانگی رو خووندم. این چه اسمی رو کتاب گذاشتی آخه. قحطی اسم بود آیا؟

پ.ن: اگرچه بعضیا کامنتای مزخرفی میدن، اما بیشتریا کامنتای قشنگی میدن. تو اون وبم کامنت دادن: استاد نثرهای رمانتیک و من کلی ذوق مرگ شدم.

خواننده ور زن

یه مسعود نامی بی آدرس و به صورت خصوصی نوشت:

"خیلی بیشعوری و بی شخصیت"

اول اینکه بی شعور و بی شخصیت خودتی .

دوم اینکه چطور ناگهان به این نتیجه رسیدی. اگه از قبل منو می شناسی که بعید می دونم دوستی بخواد همیچین چیزی بهم بگه. اگرم نمی شناسی پس بیجا می کنی بهم توهین می کنی.

در هر دو حال دلیل بیار وگرنه هررررررری!!!!

آفتابه لگن

این دو روز، حدود ۴ . ۵ تا اداره و سازمان و نهاد دولتی رفتیم. مصداق آفتابه لگن هفت دست، ولی شام و ناهار هیچی بود.
سازمانها و ادارات تمیز، نوساز، شیک، دارای اتاقهای بسیار، فضای باز و دلگشا، اما خب بیشتر افراد حاضر در یک اتاق جمع شده بودند و حرف می زدند. یا اتاقها خالی بود.

من که به نوبه خودم راضی نیستم این همه امکانات در اختیار افراد نالایق و بیکاری قرار گرفته که حقوقهای نجومی می گیرن و یک هزارم حقوقشون کار نمی کنن. نه تخصص دارن نه کاری می کنن.

اینا مفت خورایی هستن که به جای کارگر و بازنشسته و بدبخت و ... پول می گیرن. چون خوب بلدند که روی موج سوارشن و از آب کره بگیرن.

حوصله توضیح چگونگی و چرایی رفتن به اینجاها رو ندارم.
آما:
یکی رو دیدیم مدیر یکی از اینجاها بود. فوق العاده آدم جالبی بود. بهم شمارشو داد گفت واسه موضوع ... زنگ بزن راهنماییت کنم. و شماره منو هم گرفت. ورژن مردونه من بود. کلی حرف زد. از هند و کارایی که کرده و ... گفت. بهم گفت اگه کسی تاریخ تولدشو بده و رنگ مورد علاقه ش می تونم از روحیات، شخصیت و ... بگم و من هیچ کنجکاوی نشون ندادم بلکه در خماری بمونه. ولی باید بهش زنگ بزنم راهنمایی کنه.

پ.ن: یکی از همسایه ها ما رو به یکی از اداره ها می‌برد. تو ماشین داشت از حروف ابجد و شخصیت افراد می گفت. من شدم ۱۱۵ گفت وقتی یه کاری رو شروع کردی تا تموم نکنی ول کن نیستی. زودرنجی. عصبانی میشی اما زود خاموش میشه. به شدت مهربون و دل رحمی.

درباره د گفت شما اگه زلف کسیو بچسبی ولش نمی کنی. و من زدم زیر خنده که دقیقا زدی به هدف. بعد د شروع کرد توجیه کردن. اینم ادامه نداد و گفت قصد توهین ندارم و درباره بهار گفت.

تله پاتیه آیا؟

امروز رفتم جلسه مدرسه. طبق معمول وقت ما به پشم کسی هم نیست و جلسه با ۴۵ دیقه تاخیر شروع شد. کاری ندارم که چقد حال نکردم و ..

یکی از معاونای پرورشی و تربیتی منطقه اومده بود. آخر جلسه بهش گفتم دوس دارم با مدارس تو حوزه پرورشی همکاری کنم گفت شهریور بیا. کارتو درس کنم. شماره شو داد.

نمی دونم چقد میشه رو حرفش حساب کرد. ولی خیلی خیلی برام جالب بود. اونی که دیروز خواستم و اینی که امروز اتفاق افتاد و من همچنان میگم واتتت!!! چی شد؟ کی بود؟ کجا بود؟

و بازم تناقض

از مدرسه بهار تماس گرفتن که فردا مدرسه فلان برو برای همون برنامه جت که درباره حجاب هست. خواستم دوباره (قبلن یه بار گفتم) بگم دقیقا چی فک کردین که منو از طرف مدرسه معرفی کردین؟ من که از بیخ و بن باهاش مشکل دارم. اونوقت مربی بچه ها بشم برای مطالعه کتاب درباره حجاب؟ تناقض در چه حد آخه!!!

بی ربط: دوستانی که آموزش و پرورش پارتی درس حسابی دارن، لطفا پیام بدن. دوس دارم معلم پرورشی دبیرستان بشم. نیمه وقت. با تشکر از پارتی پیدا نشده.

نمی دونم چرا انقد باهام زاویه داره. اصلا نمی تونه بپذیره که من کاری انجام بدم که مطابق میلش نباشه.

دیروز عصر گفت اگه میخای کفش بخری منم باهات میام. چون می دونم از خرید خوشش نمیاد گفتم می تونی نیای. خودم میرم. و رفتیم. مغازه دوم گفت این مدل خوبه همینو بخر گفتم دوسش ندارم. گفت اینو؟ گفتم نه. می خواستم از همون کتونیایی که داشتم بخرم. گفت پس همون رنگو بخر. گفتم نه. تنوع میخام.

هیچی دیگه با غرغر اونی که خواستیم رو یافتم. تو مغازه بهم گفت چقد اذیت می کنی. بی سلیقه. گفتم بهت گفتم نیا که. و من چقد بدم میومد از اون زن و شوهرای مزخرف که تو مغازه با هم بحث می کردن، نگو خودمم از همونا شدم.

شب شروع کرد به بحث کردن باهام. میگم الان واسه چی داری منو متهم می کنی؟ چیزی شده؟ میگه نه. میگم پس چرا داری منو محکوم می کنی به کاری که نکردم؟ میگه تا اتفاق نیفتاده دارم میگم. میگم از الان منو به چیزی متهم و محکوم می کنی که هنوز اتفاق نیفتاده. بزار اتفاق که افتاد.

امروز رفتم پیش بابا. گفت بدو برو پیش آقاجونت. دیگه سر از پا نمی شناسی. چقد عجله داری. میگم بعد از ده روز میخام برم عجله دارم. چرا متلک میندازی؟

جواب خداحافظی مو نداد، از خونه زدم بیرون. در این جور مواقع دلم نمیخاد باهاش یه جا زندگی کنم. ترس دارم. از نیش و کنایه هاش.

واقعا نمی دونم تا کی قراره اینجوری در ترس زندگی کنم. تا حالا هر چی بی احترامی که خواست کرد، واقعا نجابت کردم چیزی نگفتم. ولی دیگه قرار نیست به حجاب و پوشش من گیر بده و بگه روسری بپوش یا فلان مانتو رو نپوش.

مطمئنا دفعه بعد سر این موضوع کوتاه نمیام. بدم میاد مثل برده و بره زندگی کنم. ولی دارم می کنم. هیچ وقت مطیع نبودم. از اینکه دارم مثل الاغ رفتار می کنم و هیچ جوابی نمیدم حالم به هم می خوره. هر چند می دونم جواب دادن من ینی خراب کردن همه چی.

کلمات متناقض

زرنگ بودن ینی چی؟ وقتی خودتون میگید فلانی زرنگه دقیقا چی میاد تو ذهنتون؟ یا خودتون به کیا میگید زرنگ؟ اصلا زرنگ بودن ینی چی؟

ینی یه کاری رو تند و سریع انجام دادن؟ ینی بتونی سر کسیو شیره بمالی؟ ینی پست باشی و حقیر؟ ینی خودت و منافعت رو ترجیح بدی؟ ینی دروغگوی خوبی بودن؟ ینی از آب کره گرفتن؟ ینی هر جا نون بود، بدویی؟ ینی بلد باشی مفت خوری کنی؟ ینی بلد باشی از تنهایی لذت ببری؟ ینی به هیش کی محتاج نباشی؟ ینی چی؟

به نظرم زرنگ بودن عبارت متناقضی هست. ظاهرش خیلی خوبه و باطنش قشنگ نیست. تا حالا نشده بگم فلانی زرنگه. چون هیچ کسی رو نمی شناسم که شبیه واژه زرنگی باشه که من در نظرم هست و اگه اون معنای عرف باشه زرنگ نیست باز.

یا ساده بودن مترادف با خر احمق بودن و زود باور بودن تصور میشه. وقتی میگن فلانی ساده ست محترمانه میخان بگن چقد خر و نفهمه.

در حالی که ساده بودن از نظر من یعنی بی شیله پیله بودن. یکرنگ بودن. صادق بودن. جالبه خیلیا به این خاطر که ساده بودن‌ معنای عام داره بهم میگن تو چقد رک و صادق هستی. خوشبختانه این دو تا (رک بودن و صداقت داشتن) هنوز معنای خودشونو دارن. ظاهر و باطنشون یکیه.

داداش کوچیکه می گفت بعضیا زرنگ احمق نما هستن، بعضیا احمق زرنگ نما، با شوخی بهم می گفت اما تو زرنگ احمق نما هستی. ینی زرنگی ولی احمق نشون میدی. این تعبیر و برداشتش رو دوس داشتم. تازگی داشت برام.

خواب دیدم خونه داداشم یه موش هست. اونا منو صدا زدن تا اون موشو از خونه شون بندازم بیرون. منم رفتم کلی گشتم تا موش رو نیمه جون کردم و انداختم تو حیاط طبقه پایین. نگو طبقه پایین خونه خودمون بود. میرم تا موش رو از اونجا بردارم. حیاط خونه بابا بود. مامان واستاده بود. من دنبال موش بودم. ولی زیر تلنبار برگهای پاییزی خیس، چند تا جوجه پرنده پیدا کردم. خیلی کوچولو بودن. نمی دونم چه پرنده هایی بودن. فقط یه جفت طوطی رو می دونم. من چقد خوشحال بودم که اونا رو نجات دادم. دیگه کاری به موشه هم نداشتم. انگار نابود شده بود.

پ.ن: پنیر خامه ای چه ترکیب بیخودیه. نه پنیره که بشه با کره خورد نه خامه که بشه با عسل یا مربا خورد. کاملا بی ربطن. مثل بعضیا از آدما که نمی دونی باهاشون چه غلطی کنی.

پ.ن: تیزر تبلیغلات شمس و مولانا اومده. آقا خیلی خوبه. من منتظرم که برم فیلمشو ببینم. ممکنه روزای اول شلوغ باشه اما حتما میرم ببینم. بهار که اهل سینما نیست. د هم بعید می دونم حال کنه بیاد سینما. احتمالا تنها برم یا نمی دونم . امیدوارم که سینما سر خیابونمون بزاره.

پ.ن: فیلم متهم رو دیدیم. چقد دلهره آور بود. یه بمب گذاری تو ایستگاه قطار لندن اتفاق میفته، عکسهای یه پسره که ریش داشت و شبیه اون بمب گزار بود تو فضای مجازی پخش میشه. خانواده ش تهدید میشن. دو نفر از افراطیها محل زندگیشو پیدا می کنن. بهش حمله می کنن. هرچی به پلیس زنگ میزنه که نجاتش بده نمیان. خلاصه ترس و دلهره این پسره تمام شب باهاش بود.

پ.ن: امروز بعد از مدتها تنوع غذایی دادم. اگه آرد داشتم حتما شیرینی می پختم.

پرت و پلا

امروز صبح به پیام تبریک عید اومد برام. تشکر کردم و در ادامه نوشت: ممنونم شوهرم کارش درست شد. از دعای شما بود.
نشناختم. رفتم پیامای قدیمی رو دیدم.‌

یه گروه تلگرامی هست برای خانما که فعالیت ها و تبلیغات ‌کاراشون رو میزارن. یه بار نوشته بود نظافت و خدمات ساختمان انجام میشه. بعد نوشت که همسرم میخاد بره مصاحبه آموزش و پرورش براش دعا کنید. کسی می دونه چیا می پرسن.

من تو پی وی ش یه سری اطلاعات دادم که معمولا مصاحبه ها چه سوالاتی داره. (چون خودم قبلا واسه آموزش و پرورش رفته بودم. اما چون تدریس دوس نداشتم بعد از سه چهارماه ادامه ندادم. ) و در ادامه براش آرزو کردم که کارش درست بشه. قشنگ بود و خوشحال شدم که کارش درست شد. هرچند ارتباطی به دعای من نداشت.

پ.ن: بعد از یکسال فیلم دیدن، تازه از فیلم دیدن داره خوشم میاد.
خطوط ناموزون خدا رو دیدیم. عجب فیلمی بود. عالی.

پ.ن: امروز رفتیم شیان. خیلی خوب بود با بهار و سبا. حدود ۶ هزار قدم راه رفتیم. ولی طببعت رو دوس دارم تنها برم خیلی وقتا.

پ.ن: داداشم اینا رفتن روستا. درختا شکوفه داده و هوا سرد شده. چندین بار دعوتمون کرد که بریم حتی گفت کلید خونه رو هم می دیم برید. ولی د از الان میگه مسیرش طولانیه. بهار میگه من دوس دارم برم. خودمم که خیلی دلم می خواد برم. هرچند می دونم اون صفای سابق رو نداره و خودمو برا هر شرایطی با هر نوع آدمی آماده کردم.

همین و بس

چقدددد

دلممممم

گرفتههههه

چقددددد

همه چی منزجر کننده ست!!!!!!

آدمای کذایی

معمولا کاری به خصوصیات اخلاقی آدما ندارم. تجزیه تحلیل نمی کنم. از کنارش رد میشم. یا توجه نمی کنم. و یا رابطه م رو محدود می کنم. اما یه دوستی داشتم هرازگاهی رفتارش میاد تو نظرم. واقعا متاسف میشم. این دوستم یهودی بود. بچه خوبی بود. خیلی با دانش و با اطلاعات بود. اهل مطالعه. تحصیلکرده. نویسنده بود. و ... اما یه رفتار بدی که داشت و من نتونستم باهاش کنار بیام این بود که مدام از خودش تعریف می کرد که من مثل نور در تاریکی بر شماها می تابم. خداوندگار اعظم از من حمایت می کنه ینی اگر کسی نمی دونست این دینش یهودیه از نوع رفتارش می فهمید که اینا خودشونو نژاد برتر می دونن.

با خیلی از آدما، خیلی زیاد حال نمی کنم. اما این تنها آدمیه که حاضر نیستم هیچ وقت ببینمش.

امروز مثلا اولین روز کاریم بود. رفتم سالن. حوصله نداشتم کتم رو بدوزم. نشستم به نوشتن و موسیقی گوش دادن. صبح داشتم میرفتم به بابا زنگ زدم گفت میای این آجیل و ظرفا رو جمع کنی؟ گفتم ساعت یک میام. رفتم باهاش ناهار خوردم. جمع و جور کردم و اومدم خونه.

از مادرم بهمون یه کم زمین و خونه که از آقاجونم به ارث برده بود به من و دو تا داداشا می رسه. حالم از داییام و داداشام به هم می خوره. بخصوص داداش ر. انقد انرژی منفی بهم میده، انقد خودش و زنش حسادت می کنن که دارن می میرن. (به قول د اینا هر چیم که پول دار باشن باز بهت حسادت می ونن چون تو توانایی هایی داری که اونا ندارن و به نظرم این بدترین نوع حسادت هست.)

به بابام می گفت که به قلندر خونه و زمین نمی رسه. اون یکی داداشم گفت برای چی نمی رسه؟ بگذریم.

زمین آقاجونم خیلی بزرگ بود. یکی از بهترین خونه های اون موقع بود. سه تا اتاق کنار هم داشت . سبک خونه های شمال. دور تا دورش باغ بود و درخت. سالها از فوتش گذشت و بچه هاش تقسیم نکردن. تا اینکه چن سال پیش اومدن زمین و خونه رو تقسیم کردن.

زمین مادرم افتاد کنار زمین دایی کوچیکه. تو زمین داییم درخت گردو داشت که اون درخت هم برای مادرم بود. موقعی که داییم داشت خونه می ساخت درخت گردو رو قطع کرد. بدون اینکه به مادرم بگه. یک ماه دیگه فصل چیدن گردو بود. مادرم خیلی ناراحت شد. خیلی زیاد. گفت یک ماه رو صبر می کردی. یا حداقل اجازه می گرفتی. حالا پسرش (جناب ریده ای کاندید مجلس، همونی که مادرش زنگ زد که بیا بهش رای بده) تو یه بخش از زمین ما اومده خونه ساخته.

اینا به خوردن مال مردم عادت کردن. همین آدم چهار سال دیگه میره مجلس. این میخاد از مال و جون مردم دفاع کنه؟ این از الان خیز برداشته چجوری سر ملتو شیره بماله و پولشونو بکشه بالا آدم آشغال عوضی.

اون داییم هم بدتر از این دایی. اونم خونه مادرم رو گرفت. بعد مادرم رو تو خونه خودش راه نداد. مادرم موقع فوتش با دو تا داداشاش قهر بود. و روزای آخر که پیشش بودم دایی بزرگه اومده بود پیشش. مادرم نگاهش نکرد. هرچی زندایی م می گفت آبجی فلان خر اومده، با اینکه متوجه میشد اما روشو برمی گردوند. حرف که نمی تونست بزنه. تکون که نمی خورد. حتی با اشاره چشم و ابرو هم خواست بگه نمی خوام ببینمشون.

جالب اینه که ادعای مسلمونی اینا کون خرو پاره می کنه. (ببخشید) واقعا نمی دونم اینا که انقد ادعای اسلام و مسلمونی می کنن، به قول خودشون نماز قضا ندارن، روزه ندارن، به خدا بدهکار نیستن، جواب خلق خدا رو چطوری می خوان بدن؟ اصلا اینا قراره جواب پس بدن؟

حالم از این مسئله به هم می خوره اما احتمالا امسال تابستون باید تکلیف زمین و خونه رو مشخص کنیم. پارسال زمستون یه سری حرفش پیش اومد. بهشون گفتم نه من مامانم که صدام درنیاد، نه عاشق برادرامم. من تره هم براتون خورد نمی کنم. یه آجر از حقم نمی گذرم.

هر چند فک کردن بهش حالمو به هم میزنه. و بیشتر می فهمم که چقد از آدمای اطرافم متنفرم و شدیدا بدم میاد. انگار فاصله مون از زمین تا آسمونه. آدمای مادی. عوضی. آشغال. پست. حسود. حقیر. د می گفت چرا اون شب نموندی؟ گفتم چون انقد انرژی منفی میدن بهم، انقد با تمام وجود این انرژی منفی رو جذب می کنم که میخوام بزنم زیر گریه. چون خونه بابا کوچیکه نفس کم میارم. وقتی هستن نمی تونم تحملشون کنم دلم میخواد با گریه فرار کنم.

پ.ن: فیلم قاضی رو دیدیم. درباره که وکیل با سابقه ست که مادرش فوت می کنه. از یه شهر دیگه میاد اونجا برای مراسم خاکسپاری. پدرش هم اونجا قاضی معروفی بوده . پدر و پسر با هم خوب نبودن. پدر متهم به قتل میشه و قبول نمی کنه که پسرش وکالتشو به عهده بگیره. اما بعد اجازه میده پسره وکیلش بشه و ...

فیلم اسم کوچک رو هم دیدیم. یه فیلم آلمانی بود . خیلی قشنگ و جالب بود. پسره میاد خونه خواهرش مهمونی. به خواهر و شوهرش و ... میگه میخوام اسم بچه م رو بزارم آدولف. اینا بحث می کنن که تو دیوونه ای اسمش یادآور هیتلر هست و این فقط یه شوخی بود که باعث میشه هر کدوم رازهای پنهانشون رو آشکار کنن و بیماریهای روانی که بهشون لقب داده میشه.

دارم فیلم دایی جان ناپلئون رو می بینم. قسمت اول جذاب نبود. اما از قسمت دوم خیلی خوب بود. بهار هم خوشش اومده و پای ثابت شده.

پریشب ساعت دو شد و خوابم نبرد. ذهنم آشوب نتهای ناکوک بود‌. درهم ریختگی. آشفتگی. خیال و توهم و تفکر. دیدم نمیشه خوابید. د گفت خوابت نمیبره. گفتم. نه. خودشم خوابش نمیبرد.‌ پاشدم گوشیمو برداشتم با یه لیوان چایی رفتم تو بالکن. آهنگ گوش دادیم. سیگار کشیدم چایی خوردم. د رفت خوابید و من همچنان بیدار بودم تا سه. تا کم کم آسوده شد ذهنم. تا خواب خودش اومد. شب بیداری رو دوس دارم. دیشبم دو ساعتی تو بالکن نشستم.

نوازنده نابینا

امروز زدم بی بی سی، داشت یه کنسرت نشون میداد. آخراش بود شایدم فقط همین آهنگ بود. گل پامچال رو یه خانوم و آقای شمالی اجرا می کردن. اسماشون یادم نیومد. چیزی که نظرم رو جلب کرد نوازنده ویولن بود که نابینا بود. قبلا دیده بودمش. بی بی سی یا اینترنشنال باهاش گفتگو کرده بود. این آقای نوازنده ویولن نابینا اهل ماهشهر بوده و الان ساکن آلمانه. ویولن رو چون علاقه داشت خودش یاد گرفت. الان تو رادیو دویچه وله آلمان خبرنگار و تهیه کننده برنامه های هنری و فرهنگی هست. اسمش هست اسکندر آبادی. کار نوازندگیش فوق العاده ست. حرف زدنش رو دوس داشتم. انگیزه ش خیلی قوی بود. انگاری به آدم کلی انگیزه و امید منتقل می کنه.

نابیناها چشم ندارند ولی قلب بزرگی دارن. تماما قلب هستن و مهر و من بسیار زیاد دوسشون دارم.

اولین نابینایی که تو زندگیم دیدم بازیگر رنگ خدا بود. چقدررررر دوس داشتنی بود و من هنوز عاشق اون معصومیت و اون چهره هستم. وقتی لای برگها دنبال اون جوجه می گشت که از لونه ش افتاده بود پایین.

دستهای اونا سنسورای قوی دارن که به خوبی می تونن با حس لامسه می بینن.
واقعا خیلی قشنگه آدم زیبایی ها رو لمس کنه.
"باید از اول زاده شوم
نابینا
تو را با دستهایم ببینم و
با چشم هایم لمس کنم..." فی البداهههههه

نابینای بعدی همکلاسی دانشگاهم بود و چقدر درس خوون بود. فک کنم اونا به جای زیباییهای ظاهر، باطن رو می بینن. بعد یه پسره اومد اونم نابینا بود. اما رشته ش فرق داشت. یادمه اوایل مادر پسره میاوردش دانشگاه سر کلاسا. بعد این دو تا با هم دوست شدن و مادره دیگه نمیومد. با هم از دانشگاه می رفتن. دیگه من درسم تموم شد و ندیدمشون.

نابیناها دنیای جالبی دارن.

پ.ن: نمی دونم چرا وقتی من از مسائلم می نویسم سریع آیدی تلگرام میذارید که حرف بزنیم. باور کنید من نیاز به حرف زدن ندارم. و برای اینکه حرف نزنم می نویسم. با نوشتن تخلیه فکری میشم نه با حرف زدن.

پ.ن: نهج البلاغه رو شروع کردم. خیلی کتاب قوی و جالبی هست. فک نمی کردم به این موشکافی و دقیقی باشه.

ترس به توان زیاد

از صبح از اینکه قرار بود با د تنها باشم به شدت ترس داشتم. واسه همین بهار که رفت مدرسه. دوباره خوابیدم. ده و نیم پاشدم. بعد از صبحانه، شروع کردم به جارو برقی کشیدن.ناهار درست کردن. کتاب خووندن. تا اصلا نخوام جلو چشمش باشم یا بخواد حرفی بزنه. فک کنم در حد دو سه جمله بیشتر باهم حرف نزدیم. اونم طبق معمول گفت تکلیفتو روشن کن. گفتم من تکلیفم روشنه. تو تکلیفت در نوسانه. دیگه نه اون چیزی گفت و نه من.

دیشب دوباره بحث بابا رو پیش کشید. از یه طرف میگه اصلا برام مهم نیست که میری و میای از طرف دیگه وقتی حتی زنگ میزنم بهش. متلک میندازه که کی میری پابوس آقاجونت؟ میگه چرا انقد بهش اهمیت میدی و باهاش انقد عاطفی رفتار می کنی؟؟؟؟
میگه انقد قربون صدقه ش نرو. میگم وا. من کجا قربون صدقه ش رفتم.

حالا مکالمه معمول من و بابا هر روز اینجوریه:
سلام خوبی چطوری؟ ( خدا رو شکر. کمرم درد می کنه. نمی تونم راه برم.) عب نداره. نمیشه کاریش کرد. فقط گرم نگه دار. چخبر؟ بچه ها نیومدن اونور؟ ( مثلا یا رفتن یا نرفتن یا اونجان) باشه. سلام برسون . کاری نداری. زنگ زدم حالتو بپرسم و تمام
الان دیگه چجوری حرف بزنمنشه قربون ثدقه و دستبوسی و پابوسی. نمی دونم.

دیشب حالم خیلی بد بود. از رفتارش. از حرفاش. نفس می کشید من ضربان قلبم می رفت بالا. تسبیح دستش بود، وقتی دونه هاش رو مینداخت من ضربان قلبم می رفت بالا. نیمه خواب هوشیار بودم. ریزترین صداها رو محکوم به شنیدن بودم. نوک انگشتای دست و پا یخ کرد. پتو رو پیچیدم دور خودم. اما می لرزیدم. نمی تونستم نفس بکشم. در عین حال که ضربان قلبم تند بود، هوا نبود . خیلی شب بدی بود. این شب تداعی کننده همون شبایی هست محاکمه میشم. انگار هر لحظه میخوام بازجویی بشم. بخشیدنش خیلی برام سخته. خیلی سخت. امیدوارم یک لحظه جای من قرار بگیره بفهمه چه استرس وحشتناکی رو بهم منتقل می کنه. از ۱۱ شب خوابم میومد. آخر دو خوابیدم. تا ۶ و نیم.

پ.ن: سیزده عید هم تموم شد. فک می کردم بعد از این همه انرژی و حال خوب بهار، امروز رو پر انرژی خواهم بود. اما زهی خیال باطل! طبق معمول یک بیلاخ بزرگ نصیبم شد.

پ.ن: کتاب تاریخ بیهقی رو می خوونم که به رمان تبدیلش کردن. خیلی جالبه. تازه فهمیدم تو تاریخ قدم زدنو دوس دارم.

پ.ن: این هفته که هیچ، احتمالا از هفته بعد میرم سالن.

بدگویی

امروز رفتیم باغ پرنده ها لویزان. د خودش دیشب پیشنهاد داد. بهار با اینکه خوشش نمیومد د همراهمون بیاد ولی قبول کرد. رفتیم. هوا عالی. طبیعت عالی. ولی پرنده چندانی نداشت. بلیطش نفری ۶۰ تومن بود. طبق معمول کاری به حرفای د نداشتم هرچند بیراه نمی گفت. از اینکه پول می گیرن فقط دو تا اردک نشون میدن. چقد اینجا بی دروپیکره و کسی به فکر نیست و .. بهار می گفت از کی لاما و اسب پونی جز پرنده ها شدن.

د هر دو دیقه یه بار درباره اینکه اینجا پرنده نیست و خسته شدیم و چه کاریه می گفت. بهار گفت بابا اینجا رو با آمریکا اشتباه گرفتی
منم گفتم والا خودت پیشنهاد دادی وگرنه ما که میخواستیم بریم نیاوران. اومدیم خونه. فک کنم آخرین جایی باشه که باهامون اومد.

دیروز عصر رفتم خونه بابا. دو تا داداش آخری رو دعوت کرده بود. به من و بهار هم گفته بود بمونیم اما من حالم گرفته بود نموندم. سر این نموندم که:

زن داداش الف خاله م میشه. زن داداش دومی فامیل مادرشه. این دو تا زنها با هم اصلا خوب نیستن. حتی داداش دومی هم با خاله م خیلی بده. خاله م زنگ زد با بابام احوالپرسی کنه ، بابا بعد از خداحافظی گوشیو رو قطع نمی کنه و پیش داداش دومی و زنش حسابی از خاله م بد میگه و اونا هم تایید می کنن. خاله م زنگ میزنه بابام که چرا پشت سر من حرف میزنی و ... من سر این موضوع خیلی ناراحت شدم. کار بابا اشتباه بود. خیلی اشتباه.

با این حال داداش اولی دیروز عصر خونه بابا اومد. ظاهرش خیلی خوب بود اما من از لبخندش ته ناراحتی و دردش رو احساس کردم.
دل و دماغ موندن نداشتم واسه همین شام برگشتیم. دلم واسه داداشم خیلی سوخت. خیلی رفتار خوبی داره. یک کلمه به روی بابا نیاورد.

پ‌ن: همسایه بالایی بابا تو راهرو بود (آقاهه). زن داداشم روسری نداشت. داداش کوچیکه بهش گفت شما روسری تو سرت کن. (من اون لحظه چهره خانومشو ندیدم که ببینم چه واکنشی داره) جایی که خانومش ایستاده بود نمیشد رد شه بره. روسری بپوشه. چون دقیق از جلو ورودی رد میشد. بدون اینکه بهم بگه روسریشو دادم گفتم بیا ...جون روسریت.

یه سال نشده ازدواج کردن. به نظرم اصلا قشنگ نیست که مردا تو جمع به خانومشون درباره بعضی چیزا گوشزد کنن. از جمله نوع پوشش. خب اگه توافق کرده باشن که دیگه گفتن نداره تو جمع. اگرم نه که اونجا جای به توافق رسیدن نیست. و کلا از برخورد داداشم خوشم نیومد. دیدم همچنان همون الاغیه که بود. من رفتارای این چنینی از مردا زیاد دیدم. خیلی زیاد. نه درباره حجاب بلکه درباره خیلی چیزای دیگه. در واقع ضد حال زدن و تحمیل کردن.

متاسفانه ما وقتی ازدواج می کنیم درصددیم تا طرف رو تغییر بدیم. در صورتی که ما باید همدیگرو بپذیریم. شاید طرف به خاطر ما خودشو تغییر بده و عوض بشه اما این تغییر ظاهری هست و به محض اینکه شرایط عوض شد برمی گرده سر جاش. اما اگر بپذیریم همو دو طرف از اینکه خودشون هستن لذت می برن.

من و د از نظر نوع پوشش چندان مشکل نداریم. چون همون اول گفته تو خانواده ما هر طور که دوس داری بپوش. تو خونواده خودت، باز خودت تصمیم بگیر که چجوری بپوشی چون تو می شناسیشون و من شناختی ندارم. هر چند به لحاظ اعتقادی چندان نزدیک نیستیم.

پ.ن: خیلی وقتا سعی می کنم بهار خودش تصمیم بگیره. درسته من و د مسئول تربیت بهار هستیم اما قرار نیست اونی بشه که ما میخوایم.

پ.ن: چن وقت پیش د گفت این دفعه سیگار فور من بخر. خیلی خوبه. خریدم. دیشب کشیدم. سیگارشو دوس نداشتم. شبیه سیگارای پیرمرد‌ قدیمیا بود. انگار بسته سیگار آقاجون رو کش رفتم. نصفه انداختمش دور.

یکی از چیزایی که من و د باهاش تفاهم نداریم اینه که د معتقده با هر کس با توجه به خصوصیات خودش رفتار کن و من میگم با توجه به خصوصیات خودم رفتار می کنم. دلیل د اینه که رفتار باید منطبق با خصوصیات فرد باشه تا آدم از آسیب مصون بمونه و دلیل من اینه که آدما متغیرن اگه قرار باشه تو مثل اونا رفتار کنی هر روز باید یه جور باشی. باید خودت باشی نه اینکه اونا بگن چطور رفتار کنی. و این بحث همیشه بین ما هست.

پ.ن: کنار سینک ظرفشویی یه دونه رشد کرده. نمی دونم گندمه یا برنجه یا چیه؟ خیلی دوسش دارم خیلی مواظبشم که کف و مایع ظرفشویی رو زودی بشورم تا حالش بد نشه. اگه میشد براش خاک می ریختم. اما نمیشه. جایی که آب باید رد بشه. حدود ۷. ۸ سانت رشد کرده. خیلی شاداب و قشنگه. دوست کوشولوی منه.

برای عید نارنج کاشتم. نارنجا خیلی رشد کردن. عاشق اینم که هر سال نارنج بکارم. امسال چن تا گلدون کوچولو هم بهار کاشت واسه مدرسه. اونام حسابی رشد کردن.

من و جنب و جوش

رشته دانشگاهم ادبیات عرب بود اما بیشتر از ادبیات عربی ادبیات فارسی رو یاد گرفتم. کتاب خووندم و خووندم. رمان و شعر. از قدیم تا جدید. چند سال پیش دیدم می تونم درباره رمانها و شعرها نظر بدم و مقایسه کنم و نقد کنم. بعد دیدم خودم هم می تونم بنویسم. و شروع کردم به نوشتن و سرودن.

الان دیگه از خووندن رمان و شعر واقعا خسته شدم. کتابی که ادبیاتش رو دوس داشته باشم وجود نداره انگار. (هرچند وسواس طور و طبق عادت بازم کتاب می خرم) از هر نویسنده معروف و غیر معروفی چن تا کتاب خووندم.

مثلا از عباس معروفی که نویسنده مورد علاقه م هست سمفونی مردگان، پیکر فرهاد، نام تمام مردگان یحیاست، سال بلوا و ... رو خووندم. از اسماعیل فصیح، از محمود دولت آبادی، از امیرخانی، از صادق چوبک، از هدایت، جلال آل احمد، گلشیری، ابوتراب خسروی، از نجدی، از پائولو کوئلیو، از هرمان هسه، نجیب محفوظ، خالد حسینی، سلمان رشدی، گابریل گارسیا مارکز و خیلیای دیگه .

الان تقریبا با دیدگاههای مختلف آشنا شدم. با ادبیات جهان آشنا شدم. دوس دارم در کنار نوشتن، به حیطه جدیدی وارد شم. یکی از اونها ترجمه ست و یکی تئاتر. دیروز با این آقای نمایشنامه نویس صحبت می کردم گفت حوزه ادبیات دیگه رونق نداره، تئاتر خیلی خوب داره پیش میره. ما تعداد کمی منتقد تئاتر داریم اگه بتونی وارد این حیطه بشی می تونیم با هم همکاری کنیم. بهم چن تا کتاب معرفی کرد که تخصصی و جالب بودن بعد گفت قراره نمایشنامه گالیله نوشته برشت بیاد. بخوون که نمایشش اومد بتونی نظر بدی.

قیمت دو تا کتابا زیاد میشد حدود ۳۰۰ که نخریدم. رفتم قیمت بلیط ها رو دیدم. قیمتش بود ۲۰۰، ۳۰۰، ۴۰۰. قیمت خیلی بالا بود. از اونجایی که د نمیاد و همکاری نمی کنه و بعید می دونم که دوس داشته باشه با آدمای جدید آشنا بشم، عملا منتفیه. هر چند خودم دوس دارم پیش برم. و می دونم راه در این زمینه برام بازه و خیلی زیاد می تونم جلو برم و حتی به صورت زیر پوستی به بازیگری تئاتر هم فکر می کنم و حتی نمایشنانه نویسی. می دونم امکانش هست و برام مهیا خواهد شد، اما خب نمیشه.

تو یک سال گذشته حدود ۷۰ تا فیلم دیدم. بیشتر خارجی بودن. فیلمها تقریبا خوب و عالی بودن. اما فیلم دیدن به اندازه کتاب خووندن برام لذتبخش نبود. و بهش چندان علاقه پیدا نکردم. اگرچه منو به یکجا نشستن عادت داد. و تونستم فیلم رو با کتابش مقایسه کنم.

پ.ن: بهار یه برنامه تو گوشیش داره که قدمها رو موقع پیاده روی ثبت می کنه. ۴ روز پیاده روی و تهران گردی ( میدون آزادی، قیطریه، دربند، میدون انقلاب) حدود ۳۰ هزار قدم برامون ثبت شد. که خودش خیلی جالب و ارزشمند بود.

زیر زانوم‌ درد داره و امروز ورم شدیدی روی زانوم داره. چن علت میتونه داشته باشه یکی رطوبت و سرما. یکی زیاد ایستادن، یکی هم تا شدن زانو موقع تشهد (که عملا از همینجا شروع شد و بقیه تشدیدش کردن). با توجه به اینکه بعد از روماتیسم، زانوهام ورم می کنه و آسیب پذیر شدن، نماز خووندن به شکل معمول به لحاظ جسمی به زانوهام آسیب میزنه. و اگه درد و ورمی نداشته باشه. تا شدن و خم شدن سبب شروع درد و ورم میشه.

کدوم نگاه!!

من و د دو تا نگاه متضاد و متفاوت داریم به زندگی. من همیشه نیمه پر لیوان رو می بینم. خوش بینم و در بدترین حالت خنثی. اما د همیشه نیمه خالی لیوان رو می بینه و در بهترین حالت بدبین.

مثلا من و بهار دیروز رفتیم دربند.

نگاه من: چقد هوا عالی بود. نم نم بارون اومد. رودخونه پر از آب بود. کنار رودخونه نشستم و مغزم رو گذاشتم کنارم تا با هم هوا بخوریم و تنش ها رو دور کنیم. چقد خلوت بود. میشد راحت رفت و آمد کرد.
نگاه د: این فاجعه ست که کسی نبود. مردم وضع اقتصادی خوبی ندارن. افسرده ان. خوب شد بارون نیومد سیل راه نیفتاد.
بعضی وقتا از این حجم از احتمالات منفی حالم به هم می خوره.

گاهی حس می کنم دیگه هیچ حرف مشترک آنچنانی و به درد بخوری نداریم. همه حرفها در وعظ و پند و اندرز خلاصه میشه. گاهی فک می کنم منتظره من هر لحظه نزد پدر روحانی به گناهانم اعتراف کنم.

یا اینکه باید برای یه جمله ساده سه صفحه توضیح بدم.
بعد از تماشای فیلم اوپنهایمر:
د: چقد انیشتین شبیه خودش بود. من: شاید بهترم می تونستن پیدا کنن. چندان شبیه خودش نبود. ولی من فک نمی کردم واسه صد سال پیش باشه فک کردم خیلی قدیمی تره.
د: ینی چی؟ ینی فک کردی الان زنده ست و تو فیلم بازی کرده
من: هاااااا🤔 ؟؟؟؟ من نگفتم زنده ست میگم فک کردم انیشتین دو قرن پیش بوده نه حدود صد سال پیش.

پ.ن: فیلم شکلات رو دیدیم. قشنگ بود. دوس داشتم. فیلم اوپنهایمر رو هم دیدیم. مربوط به پدر بمب اتم بود. قشنگ بود. برنده اسکار امسال بود.

امروز با بهار رفتیم انقلاب و باز من کتاببببببب خریدم. چرا آخه؟؟؟؟

فروشنده خودش نمایشنامه نویس بود و منتقد تئاتر. کلی راهنمایی کرد. بماند که از کتابای خودش خریدم و کلی کتاب دیگه هم داشت بهم می داد که گفتم به کجا چنین شتابان؟؟؟؟ وقت نمی کنم بخوونم. حدود ۶۰۰. ۷۰۰ تومن کتاب خریدم. واسه سبا برادر زاده م عیدی کتاب خریدم. یوزپلنگان از نجدی. واسه بهار هم ۴ تا کتاب خریدم. واسه خودمم فک کنم ۴تا کتاب. ولی کتابای من کم حجم و ارزون بودن.

کتاب غرور و تعصب رو خووندم. این کتاب شبیه رمان های ایرانی خودمونه. نمی دونم چرا جز بهترین کتابا شده. جز خاله زنک بازی و تور کردن مردای پولدار و ... چیز دیگه نداره. و اینکه همچون فیلمای هندی همه چی به خیر و خوشی تموم میشه.

بارون باهام ازدواج کن

تعطیلات عید بهترین فرصت برای استفاده از طبیعت ه. دیروز رفتیم میدون آزادی. بهار تا حالا میدون آزادی رو ندیده بود. تو ناباوری و بهت بود که چقددد بزرگه. همیشه عکسشو تو کتابا دیده بود. از نزدیک براش جالب بود‌.

دیروز صبح خواستیم بریم کوه. ولی هوا بارونی بود. شدید بارون میومد. ابرای سیاه آسمون رو پوشونده بودن. میدون آزادی خیلی خوووب بود. بخصوص بادونی که میومد و ما مثل موش خیس اومدیم خووونه.

امروز رفتیم قیطریه. هوا عالی. طبیعت بی نظیر. منم عشق کردم. کلی آواز خووندم. دو سه نفر گفتن چقد صدات خووبه. هر چند صدام تخمی ه ولی جالب بود گفتن خوب می خوونی. از لبه جدول کنار حوض راه رفتم. یه پیرمرده گفت چقد خوب راه رفتی. چقد تعادلت خووب بود.

البته وقتی د باهام باشه چندان نمی تونم با آدما ارتباط برقرار کنم. اصلا راحت نیستم. اصلا نمی تونم خودم باشم. هرگز نمی تونم بزنم زیر آواز‌. نه که بگه نخوون. میگه صدات خووب نیست. اصلا نمیشه راحت بود. همش باید مواظبش باشم انگار. نمی دونم بیرون رفتن باهاش چندان حال نمیده.

وقتی میرم طبیعت احساس می کنم مغز تو سرم نیست. هیچ فکر و خیال و اندیشه ای نیست.‌ انگار کاسه سرمو درآوردن مغزم داره هوا می خوره. در این حد هوا به مغزم می رسه.

به بهار گفتم فردا با بابا برو بیرون. گفت نه نمیرم. حتی وقتی به د میگم بیا با هم بریم، بهار میگه نگو بابا بیاد. دو تایی بهتره. د هم میگه خودتون برید. هر چند بیاد به منم خوش نمی گذره. اما گاهی وقتا بد نیست با بهار وقت بگذرونه.

پ.ن: گاهی وقتا یه حرف ساده رو خیلی باید برای د توضیح بدم تا متوجه بشه. گاهی هم یه حرفی میزنم یا نمی شنوه یا یه چیز دیگه می شنوه.

پ.ن: فیلم ری چارلز رابینسون رو دیدیم. درباره یه نوازنده نابینای آمریکایی بود. فیلم قشنگ بود اما پاره شدیم از بس آهنگ کانتری گوش دادیم.

فیلم زندگی دیگران هم دیدیم. خیلی خوووب بود. بهار نصفشو خوابید. واسش تعریف کردم . گفت خیلی قشنگ بود. پاک کردی؟ گفتم نه. گفت پس یه بار دیگه ببینیم.

کلا برنامه م شده فیلم کتاب و تفریح. برنامه خوبیه.

پ.ن: اگه می تونستم حتما با طبیعت ازدواج می کردم. با درختا، گلا، بارون، کوه، سنگ، پروانه، گنجشک، رنگین کمون... در وهله اول بارون. مطمئنم بهتر از آدمها می تونستن درک داشته باشن.

پ.ن: دیشب رفتم خونه بابا. از شمال اومده بهش سر زدم. تو این دو سال و نیم که مادرم فوت کرده جانمازش، همونی که باهاش همیشه نماز می خوند، تو کمد بود که هر کس خواست نماز بخوونه به یادش باشه. رفتم سر کمد به بابا میگم جانماز مامان کو؟ گفت همونجا. نبود. چادرش رو جالباسی آویزون بود. میگم جانماز و سجاده ش کجاست؟ میگه نمی دونم. حسن (داداش دومی برادر ناتنی از مادر جدا هست) یا بالایی( مستاجرش) اومدن جابه جا کردن. نمی دونم کجا گذاشتن. منم عصبانی شدم گفتم غلط کردن دیگه به هرچی دست میزنن. دو سال بود کسی دست نمیزد حالا اینا هرجا دلشون خواست میزارن. بعد مستاجرش اومد گفت اینجا گذاشتیمش. تو یه مشما گذاشته بودن. درشو گره زدن. با اخم گفتم اینا قرار نیست جابه جا بشن.

راستش اصلا خوشم نمیاد این بالایی همش پایین خونه باباست. من هر وقت میخوام با بابا تنها باشم دوتایی باشیم. این و بچه ش میان پایین. دیگه آشپزی هم تو خونه بابا می کنه. خیلی وقتا موااد و از بالا میاره ها اما میاد اونجا غذا میپزه. برا بابا خوبه. تنها نیست اما مراعات نمی کنه انگار خونه خاله ست یه سره اونجاست. تا ۱۲. ۱ شب. دیگه شورشو درآوردن. مزاحمن بیشتر.

۲۱ مارس که دیروز بود کلی روز جهانی بود. من نمی دونم ۳۶۵ روز کم بود که ده تا مناسبت رو تو یه روز جا دادن؟
روز_جهانی_رفع_تبعیض‌نژادی
روز_جهانی_عروسک_گردانی
روز_جهانی_جنگل‌ها
روز_جهانی_چوب
روز_جهانی_سندرم_داون
روز_عطر
روز_جهانی_رنگ
روز_جهانی_نوروز
روز_جهانی_شعر
روز جهانی شاعر

دیشب خونه داداش الف بودیم. شام موندیم خیلی خوش گذشت. از سبا برادرزاده م دو تا کتاب امانت گرفتم که بخوونم. غرور و تعصب و کتاب هیچ ملاقاتی تصادفی نیست
اگه فرصت کنم میرم انقلاب و عیدی براش کتاب میخرم‌ بهتر از پول هست به نظرم.

امروز صبح به چن نفری زنگ زدم و عیدو تبریک گفتم. ولی حوصله م نمی گیره بیشتر زنگ بزنم. هرچند خیلی از خاله ها رو فاکتور گرفتم . به جاش به دخترعموی بابام زنگ زدم که مریض احوال بود و منم خیلی دوسش دارم. میخاستم برم هم عیادت و هم عید دیدنی؛ اما به شدت سرماخورده بود و نشد.

قرار بود بریم زیارت مادر ، نشد . صبح دیر پا شدم از خواب و د هم حالش خوب نبود چندان.

چن سال پیش کتاب دختری با گوشواره مروارید رو خووندم. خیلی دوسش داشتم. یه حس و حال خوبی توش بود. از یوهانس ورمیر خوشم میومد. زندگی ونگوک رو هم خوونده بودم اما یوهانس رو بیشتر دوس داشتم. یه غم عمیق داشت انگاری. یه چیزی تو وجودش بود که کسی نمی دید و من اونو مبهم حس می کردم. فیلمش رو گرفتم ببینیم. اما کتاب بهتر بود. فیلمش به شدت خسته کننده و حوصله سر بر بود.

به د گفتم فقط روز اول عید همه چی تازه و نو هست و می تونی بگی اولین، از فرداش تکرار میشه. تکرار در تکرار در تکرار.

با د داشتم درباره مرگ صحبت می کردم گفت من دوس دارم قبل از مرگم چن روز بیمارستان بستری شم تا همه آمادگی کامل داشته باشن. من گفتم اتفاقا من دوس دارم همین الان در بهترین حالت بمیرم و همه رو در بهت و ناباوری بزارم🤣 گفت خیلی نامردی گفتم دقیقا در همین حد.

اولین خواب سال جدید رو دیدم. نمی دونم تعبیرش چیه ولی می دونم خوبه. یه نفر که نمی دونم کی بود بهم سه تا نهال داد با ریشه گفت بکار هر سه تا رو تا جوونه بزنه و درخت بشه.( یه همچین چیزی) منم شروع کردم خاک رو درآوردن و اینا رو کاشتن. هر سه تاشو کاشتم. اما فک کردم خوب نکاشتم درآوردم و دوباره کاشتم. این دفعه دو تاشو. پاشدم از بالا نگاه کردم دیدم خیلی خوب کاشتم. ولی تا خواستم سومیو بکارم از خواب بیدار شدم.

اولین پست سال نووووو

سال شروع شد و من تا قبل از غر زدن، عید رو بهتون تبریک میگم. امید که حال دلتون عالی باشه.

طبق قرار هر سال دفترم رو باز می کنم و کارهای سال قبل رو نگاه می کنم. کارهایی که قصد انجام دادن داشتم. کارهایی که شد و کارهایی که نشد. و بیشتر کارهایی که نشد. امسال ولی هیچ کار و ایده ای تو ذهنم نیست. هیچ برنامه ای. انگار هیچ هدفی ندارم.
نه که نداشته باشم اما برنامه ریزی ندارم. نه برنامه ریزی کاری و نه اخلاقی. وقتی برنامه ریزی می کنی و شرایط رو تو تعیین نمی کنی به نظرم دیگه اهمیتی نداره. باید بری جلو ببینی چی پیش میاد. شاید بهتر از برنامه ریزی برات رقم بخوره.

آخرین باری که رفتم خونه بابا سه چهار سری بوسیدمش. ازش کتاب نهج البلاغه رو گرفتم که بخوونم. گفت اگه میخای ازت راضی باشم نمازتو بخوون. گفتم بابا من سر نماز خوابم می گیره. گفت بهونه نیار. کوتاه بخوون. جعفر طیار نخوون. گفتم نمی تونم. نمازام طولانیه.
نشد سال نو برم پیش بابا. با داداش ر رفته شمال.

داداش الف که بهش زنگ زدم امسال برای اولین بار گفت گوشیو بده به د.‌ می دونم چقد براش سخت بود و چقد با خودش کلنجار رفت تا بالاخره بعد از ۱۵ سال د رو بپذیره. ولی خوشحالم که تونست ببخشه و کینه رو از وجودش دور کنه. مثل همیشه یک هیچ به نفعشه و من بهش افتخار می کنم و دوسش دارم.

دو سه روز پیش خونه شون رفتم، داشت افطار می کرد. موقع خداحافظی بغلش کردم. دوباره دم در خواستم سوار آسانسور بشم گفتم بیا بغلت کنم دلم برات تنگ شده . خاله م می گفت لووووس و نگا کن.

یه دونه خواهرم خب. یه دونه دختر.

به داداش کوچیکه زنگ زدم عیدو بهش تبریک گفتم و با خانومش صحبت کردم. هنوز ناراحتم که عروسیش نرفتم. اشتباه کردم. دوس داشتم ازش معذرت خواهی می کردم.
به اون همکارم پیام دادم و گفتم اگه زمانی باعث دلخوریت شدم ازت عذر می خوام.

پ.ن: خدا را شاکرم که یکی از بهترین هایش را سر راهم قرار داد. امید که بتوانم در این مسیر زمینی از او بیاموزم.