معمولا کاری به خصوصیات اخلاقی آدما ندارم. تجزیه تحلیل نمی کنم. از کنارش رد میشم. یا توجه نمی کنم. و یا رابطه م رو محدود می کنم. اما یه دوستی داشتم هرازگاهی رفتارش میاد تو نظرم. واقعا متاسف میشم. این دوستم یهودی بود. بچه خوبی بود. خیلی با دانش و با اطلاعات بود. اهل مطالعه. تحصیلکرده. نویسنده بود. و ... اما یه رفتار بدی که داشت و من نتونستم باهاش کنار بیام این بود که مدام از خودش تعریف می کرد که من مثل نور در تاریکی بر شماها می تابم. خداوندگار اعظم از من حمایت می کنه ینی اگر کسی نمی دونست این دینش یهودیه از نوع رفتارش می فهمید که اینا خودشونو نژاد برتر می دونن.
با خیلی از آدما، خیلی زیاد حال نمی کنم. اما این تنها آدمیه که حاضر نیستم هیچ وقت ببینمش.
امروز مثلا اولین روز کاریم بود. رفتم سالن. حوصله نداشتم کتم رو بدوزم. نشستم به نوشتن و موسیقی گوش دادن. صبح داشتم میرفتم به بابا زنگ زدم گفت میای این آجیل و ظرفا رو جمع کنی؟ گفتم ساعت یک میام. رفتم باهاش ناهار خوردم. جمع و جور کردم و اومدم خونه.
از مادرم بهمون یه کم زمین و خونه که از آقاجونم به ارث برده بود به من و دو تا داداشا می رسه. حالم از داییام و داداشام به هم می خوره. بخصوص داداش ر. انقد انرژی منفی بهم میده، انقد خودش و زنش حسادت می کنن که دارن می میرن. (به قول د اینا هر چیم که پول دار باشن باز بهت حسادت می ونن چون تو توانایی هایی داری که اونا ندارن و به نظرم این بدترین نوع حسادت هست.)
به بابام می گفت که به قلندر خونه و زمین نمی رسه. اون یکی داداشم گفت برای چی نمی رسه؟ بگذریم.
زمین آقاجونم خیلی بزرگ بود. یکی از بهترین خونه های اون موقع بود. سه تا اتاق کنار هم داشت . سبک خونه های شمال. دور تا دورش باغ بود و درخت. سالها از فوتش گذشت و بچه هاش تقسیم نکردن. تا اینکه چن سال پیش اومدن زمین و خونه رو تقسیم کردن.
زمین مادرم افتاد کنار زمین دایی کوچیکه. تو زمین داییم درخت گردو داشت که اون درخت هم برای مادرم بود. موقعی که داییم داشت خونه می ساخت درخت گردو رو قطع کرد. بدون اینکه به مادرم بگه. یک ماه دیگه فصل چیدن گردو بود. مادرم خیلی ناراحت شد. خیلی زیاد. گفت یک ماه رو صبر می کردی. یا حداقل اجازه می گرفتی. حالا پسرش (جناب ریده ای کاندید مجلس، همونی که مادرش زنگ زد که بیا بهش رای بده) تو یه بخش از زمین ما اومده خونه ساخته.
اینا به خوردن مال مردم عادت کردن. همین آدم چهار سال دیگه میره مجلس. این میخاد از مال و جون مردم دفاع کنه؟ این از الان خیز برداشته چجوری سر ملتو شیره بماله و پولشونو بکشه بالا آدم آشغال عوضی.
اون داییم هم بدتر از این دایی. اونم خونه مادرم رو گرفت. بعد مادرم رو تو خونه خودش راه نداد. مادرم موقع فوتش با دو تا داداشاش قهر بود. و روزای آخر که پیشش بودم دایی بزرگه اومده بود پیشش. مادرم نگاهش نکرد. هرچی زندایی م می گفت آبجی فلان خر اومده، با اینکه متوجه میشد اما روشو برمی گردوند. حرف که نمی تونست بزنه. تکون که نمی خورد. حتی با اشاره چشم و ابرو هم خواست بگه نمی خوام ببینمشون.
جالب اینه که ادعای مسلمونی اینا کون خرو پاره می کنه. (ببخشید) واقعا نمی دونم اینا که انقد ادعای اسلام و مسلمونی می کنن، به قول خودشون نماز قضا ندارن، روزه ندارن، به خدا بدهکار نیستن، جواب خلق خدا رو چطوری می خوان بدن؟ اصلا اینا قراره جواب پس بدن؟
حالم از این مسئله به هم می خوره اما احتمالا امسال تابستون باید تکلیف زمین و خونه رو مشخص کنیم. پارسال زمستون یه سری حرفش پیش اومد. بهشون گفتم نه من مامانم که صدام درنیاد، نه عاشق برادرامم. من تره هم براتون خورد نمی کنم. یه آجر از حقم نمی گذرم.
هر چند فک کردن بهش حالمو به هم میزنه. و بیشتر می فهمم که چقد از آدمای اطرافم متنفرم و شدیدا بدم میاد. انگار فاصله مون از زمین تا آسمونه. آدمای مادی. عوضی. آشغال. پست. حسود. حقیر. د می گفت چرا اون شب نموندی؟ گفتم چون انقد انرژی منفی میدن بهم، انقد با تمام وجود این انرژی منفی رو جذب می کنم که میخوام بزنم زیر گریه. چون خونه بابا کوچیکه نفس کم میارم. وقتی هستن نمی تونم تحملشون کنم دلم میخواد با گریه فرار کنم.
پ.ن: فیلم قاضی رو دیدیم. درباره که وکیل با سابقه ست که مادرش فوت می کنه. از یه شهر دیگه میاد اونجا برای مراسم خاکسپاری. پدرش هم اونجا قاضی معروفی بوده . پدر و پسر با هم خوب نبودن. پدر متهم به قتل میشه و قبول نمی کنه که پسرش وکالتشو به عهده بگیره. اما بعد اجازه میده پسره وکیلش بشه و ...
فیلم اسم کوچک رو هم دیدیم. یه فیلم آلمانی بود . خیلی قشنگ و جالب بود. پسره میاد خونه خواهرش مهمونی. به خواهر و شوهرش و ... میگه میخوام اسم بچه م رو بزارم آدولف. اینا بحث می کنن که تو دیوونه ای اسمش یادآور هیتلر هست و این فقط یه شوخی بود که باعث میشه هر کدوم رازهای پنهانشون رو آشکار کنن و بیماریهای روانی که بهشون لقب داده میشه.
دارم فیلم دایی جان ناپلئون رو می بینم. قسمت اول جذاب نبود. اما از قسمت دوم خیلی خوب بود. بهار هم خوشش اومده و پای ثابت شده.
پریشب ساعت دو شد و خوابم نبرد. ذهنم آشوب نتهای ناکوک بود. درهم ریختگی. آشفتگی. خیال و توهم و تفکر. دیدم نمیشه خوابید. د گفت خوابت نمیبره. گفتم. نه. خودشم خوابش نمیبرد. پاشدم گوشیمو برداشتم با یه لیوان چایی رفتم تو بالکن. آهنگ گوش دادیم. سیگار کشیدم چایی خوردم. د رفت خوابید و من همچنان بیدار بودم تا سه. تا کم کم آسوده شد ذهنم. تا خواب خودش اومد. شب بیداری رو دوس دارم. دیشبم دو ساعتی تو بالکن نشستم.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 16:15 توسط گل گندم
|