امتحان
دلم یه وقت حسابی میخواد که بتونم کتاب بخونم. احتمالا وقت گیر بیارم. البته بعد از امتحانات.
نمی دونم چمه، ولی یه چیزیم هست. احساسمو نمی تونم بگم یا بنویسم. یه جورایی نمی دونم چجوراییام.
ولش کن اصن.
این مهمه:
آدما تاوان تصمیمات و انتخاباشون رو میدن، و تبعات اون تصمیمات نه تنها خودشون، که بچه ها و نوه ها خانواده و اطرافیانشون رو تحت الشعاع قرار میده.
امتحان فنی حرفه ای دادم خیلی سخت بود. مطالب شبیه هم، آناتومی بدن و ... خیلی تخصصی بود. د می گفت لیسانس فیزیوتراپی هم اینا رو بلد نیست. امیدوارم فقط قبول شم. چون واقعا حوصله خوندن دوباره و امتحان مجدد رو ندارم.
حالا برای امتحان بعدی باید بخونم زبان تخصصی. چهارشنبه شفاهی. خیلی سخته اینم.
تو قطار مترو نشستم و دارم برمیگردم. یه دختر حدودد۲۲ ساله داره گریه میکنه. انقد در بی حال و حوصله ترین وضع ممکن هستم که نمیتونم و نمیخوام حتی حدس بزنم چرا گریه ناکه و نه حتی کنجکاو هم نمیشم. در همین موقع یه دختر کنارم بود بهش گفت میخوای باهام حرف بزنی ؟ اونم تشکر کرد. ینی نه
دوس دارم با این مترو برم ته خط بعد برگردم سر خط.
اینجا رو صندلی لم دادم و به هیچ فکر می کنم. و در تهی ترین وضع جسمی و روحی ام.
این روزها خیلی اتفاقات افتاد بعضیاشو نوشتم تو یادداشتها و فرصت نکردم پست کنم بعضیا هم تو ذهنم موند و فرصت نشد که بنویسمشون.
پ.ن: طبق معمول کامنتاتون سر فرصت دوست جونیا.