امتحان

دلم یه وقت حسابی میخواد که بتونم کتاب بخونم. احتمالا وقت گیر بیارم. البته بعد از امتحانات.

نمی دونم چمه، ولی یه چیزیم هست. احساسمو نمی تونم بگم یا بنویسم. یه جورایی نمی دونم چجورایی‌ام.
ولش کن اصن.

این مهمه:
آدما تاوان تصمیمات و انتخاباشون رو میدن، و تبعات اون تصمیمات نه تنها خودشون، که بچه ها و نوه ها خانواده و اطرافیانشون رو تحت الشعاع قرار میده.

امتحان فنی حرفه ای دادم خیلی سخت بود. مطالب شبیه هم، آناتومی بدن و ... خیلی تخصصی بود. د می گفت لیسانس فیزیوتراپی هم اینا رو بلد نیست. امیدوارم فقط قبول شم. چون واقعا حوصله خوندن دوباره و امتحان مجدد رو ندارم.

حالا برای امتحان بعدی باید بخونم زبان تخصصی. چهارشنبه شفاهی. خیلی سخته اینم.

تو قطار مترو نشستم و دارم برمیگردم. یه دختر حدودد۲۲ ساله داره گریه میکنه. انقد در بی حال و حوصله ترین وضع ممکن هستم که نمیتونم و نمیخوام حتی حدس بزنم چرا گریه ناکه و نه حتی کنجکاو هم نمیشم. در همین موقع یه دختر کنارم بود بهش گفت میخوای باهام حرف بزنی ؟ اونم تشکر کرد. ینی نه

دوس دارم با این مترو برم ته خط بعد برگردم سر خط.
اینجا رو صندلی لم دادم و به هیچ فکر می کنم. و در تهی ترین وضع جسمی و روحی ام.

این روزها خیلی اتفاقات افتاد بعضیاشو نوشتم تو یادداشتها و فرصت نکردم پست کنم بعضیا هم تو ذهنم موند و فرصت نشد که بنویسمشون.

پ.ن: طبق معمول کامنتاتون سر فرصت دوست جونیا.

یه نفس راحت

بعد از مدتها فیلم دیدن، هوس انیمیشن کردم، بهار گفت زوتوپیا ۲ اومده، بلافاصله دانلود کردم و دیدیم. خیلی قشنگه. از خرگوشه و روباهه خوشم میاد. خیلی ذهنم رو آروم کرد، پرتم کرد جای دیگه. و من که از صدای همه چیز خسته شده بودم بخصوص اخبار تخمی آرامش نسبی پیدا کردم هرچند موقتیه اما خوووب بود.

پ.ن: حدود ده پونزده روز مونده تا امتحانای فنی و حرفه ای. امتحان تئوری تاریخش معلوم شده. اواخر آذر. امیدوارم امتحان عملی با دانشگاه تداخل نداشته باشه.

پ.ن: ارائه های مثنوی و شاهنامه رو دادم. خیالم راحت شد.

مثنوی درباره استدعای مردی از موسی بود تا زبان حیوانات رو یاد بگیره هفته پیش دادم و شاهنامه هم امروز. درباره سیاوش در ادبیات نمایشی بود. که کتاب سیاوش خوانی بیضایی، سوگ سیاوش پری صابری، از خون سیاوش محمود کیانوش، اسبهای آسمان خاکستر می بارند از نغمه ثمینی رو بررسی کردم.

اولین نفر بودم که ارائه دادم و خیلی هم خوب بود. امروز حس سبک شدن داشتم و امیدوارم نمره کامل بهم بده.‌

پ.ن: یه چیز جالب؛ اون وبلاگم که ادبیه خیلی کم مطلب میذارم، تقریبا شده متروکه ولی بازدید کننده هاش از اینجا بیشتره.

پ.ن: اون قطره اثر کرد و خیلیم خوب جواب داد.

ریکاوری

به ذهنم استراحت دادم و نشستم فیلم دیدم . بیمار انگلیسی که قبلا نصفش رو دیده بودم و ادامه شو دیدم. خیلی قشنگ بود. درباره یه کاوشگر بریتانیایی هست که میره صحرای مصر دنبال بناهای تاریخی و .... حتما یه بار دیگه می بینمش‌. از نصفه فیلم فهمیدم چی به چیه😁

و فیلم ماده. این فیلم خیلی متفاوت بود. من نسخه سانسور شده ش رو دیدم . یک ساعتش سانسور شده بود ولی میشد فهمید که چی بوده. از این فیلم یا خوشتون میاد یا بدتون میاد. حد وسط نداره.

این فیلم تا مدتها ذهنمو درگیر کرده بود. خیلی خوب بود. درباره یه سلبریتی رو به افول هست که با یه دارو از بازار سیاه تبدیل به دو نفر میشه. یکی خود جوانش یکی خود پیرش که هر دو یکی هستن و ... خیلی موضوع بکر و جالبی بود. سال ساختش ۲۰۲۴ بود.

خودخواهی و حسادت آدم به خودش و اینکه نمی پذیره روند پیری و سن رو و همیشه میخواد مرکز توجه باشه و ...

اواخر آذر امتحان تئوری و دی ماه امتحان عملی فنی حرفه ای دارم و امتحانای دانشگاه . در این حد همه چی قاطی شده.

دارم سعی می کنم به جای اینکه انقد همه چیزو کامل بخوام و ببینم، یه کم کوتاه بیام و به نمره کمتر هم قانع بشم تا بهم فشار نیاد. اینجوری بهتره. مغزم کمتر بگا میره.

من دلسرد

ماندن بر سر دوراهی های زندگی، تصمیم‌های آنی، تغییر فکرهای ناگهانی، ثبات نداشتن، باری به هر جهت و بی هدف بودن، ندانستن اینکه بعد از این همه سال دنبال چه هستم، چه کاری بهتر است، تلاش کنم برای ماندن یا سعی کنم برای رفتن و خیلی چیزهای دیگر، همه و همه منم. منی که نسل سوخته ام و پرورده حکومتی ضد مردم. نسلی که هر روز با اخبار بد بمباران می شود و روحش سوراخ است و مجبور است لبخندی مصنوعی بزند.

این روزها بیشتر از قبل درک می کنم که کمر بسته شده به نابودی میهنم، وطنم، مردمم و کاری از من و امثال من برنمی آید. من تنها نظاره گرم اینها را: سوختن جنگل، خشک شدن دریاها و رودها، سرازیر شدن منابعم به خارج، تبدیل شدن پول رایج مملکتم به پول سیاه و بی ارزش، اعتیاد افسارگسیخته، بیکاری، تعطیلی کارخانه‌ها و کارگاه‌ها، اختلالات روحی روانی مردم، خروج دلار به خارج و خرید برج و ویلا و خرید سلاح و موشک و توپ و تفنگ برای جنگ افروزی و ....

باور کنید ما مسئول نیستیم که چاره ای بیندیشیم، اگر بودیم که کار را به اینجا نمی‌کشاندیم، اما شما مسئولید شما مسند قدرت را چنگ زدید در حالی که نه می توانید و نه دانشش را دارید و فاجعه بار تر اینکه نمی خواهید. شما قصدتان همین بود. نابودی ایران، غارت منابع و تحویل دولتی فاسد و بی کفایت به اربابانتان. نمی دانم قرار است چه کسانی از این مخروبه سود به دست بیاورند. شیره جان ایران مان کشیده شده و چون دستمالی مصرف شده پرت شد یه گوشه ای و کسی به دادش نمی رسد.
در این شرایط خواندن مثنوی معنوی و شاهنامه و تحلیل کتاب و نوشتن و دیگر امور فرهنگی به چه دردی می خورد؟ فقط خوشی کاذبی می دهد و روی زخمهای روح مرهمی مقطعی می‌شود.

با این فکر بحران زده و آشفته چطور می توانم درس بخوانم و امیدی به بهبود اوضاع داشته باشم؟ این روزها که سدها خالی شده و بحران بی آبی در کمین است، ناامیدتر از هر لحظه و هر روزم که نتیجه اش شد سطرهای بعدی:

فکری مثل خوره افتاده تو جونم که انصراف بدم از دانشگاه. منی که به سختی و با هزارجور مانع رفتم دانشگاه، هنوز یک ماه نشده دلسرد شدم، خیلی دلسرد. و وقتی دلسرد شم دیگه برگشت برام غیرقابل ممکنه.

چرا اینجوری شدم؟ اینکه کلاسها غیرحضوری شد، اینکه من ادبیات تطبیقی دوس داشتم ولی سر کلاس ادبیات محض نشستم، اینکه مثل اسب دارن کار می کشن و لذت درس خوندن داره در ما کشته میشه. انقد کارام زیاد شده که نمی تونم به هیچ کاری برسم. به نوشتنم به خوندنم به خودم.

ترجیح میدم وقتمو زبان بخونم، روی عربیم کار کنم، مدرک کمک‌های اولیه بگیرم. به جای هزینه بالای دانشگاه آزاد. د هم خوشحال میشه🤣🤣🤣
البته بهش میگم تو تنهایی خواستم تنها نمونی
نمیگم افکار بگایی در ذهنم جولان میده.

پ.ن: کامنتاتونو بی پاسخ نمیذارم. قطعا😁