روز اول کاری بدک نبود. دوشنبه منظورمه. ولی صبح با حمله رومانتیسم روبرو بودم. زانوهام و مچ دستم به شدت درد داشت. صبحانه که خوردم کورتن هم خوردم که دردش کم بشه. کف پام هم درد داشت و کرختی شدیدی داشتم. یه قرص ویتامین ب یک ۳۰۰ هم خوردم و راه افتادم. خیلی زود رسیدم. ۸ و نیم. آبدارچی فقط بود.

بعدم بچه ها اومدن و کار شروع شد. و من هیچ ایده ای نداشتم. یه گزارش جم و جور کردم. بچه ها چقد چایی خاستن. آقای لام هم قبول نمی کرد بچه ها کتری روشن کنن. خلاصه راضی شد و چای آماده شد.

بعضیا هم روزه بودن ولی بیشتریا نبودن. یه چایی خوردم و اومدم خونه.

سه شنبه: بهار رو کلاس ویولن بردم. استادش چن تا فیلم بهم معرفی کرد. نمی دونم دانلود فیلم از اونجا با نت اونجا اشکال داره یا نع؟ شاید نداشته باشه چون اونا هیچ وقت نگفتن محدودیت داره. کار خبر هست و اینترنت و ....
باشد که خدای قبول کند. البته به لحاظ شرعی نمیگم. به لحاظ اخلاقی میگم.

دوس دارم یه هنر روی لباس یاد بگیرم. مث سوزن دوزی. کار سنتی، گرون و خاصی هست.

چهارشنبه: روز خیلی سختی بود. کیومرث پوراحمد خودکشی کرد و من به شدت متاثر شدم. معمولا بی رگم و این چیزا خیلی رو من اثر نمیذاره ولی خب احساس کردم کائنات دچار درد شدن. نمی دونم چرا این حس اومد. شاید توهمی بیش نباشه ولی تا یه ساعت تنم یخ زده بود. نمی تونم تصور کنم آدم با زندگیش خداحافظی می کنه. کاری به چرایی پوراحمد ندارم. چون من هیچ وقت جای اون نبودم. نمی دونم چرا و به چه دلیل خودشو حلق آویز کرد شاید اگه منم جای اون آدم بودم همین کارو می کردم.

اما فکر می کنم جای خالی اعتماد به خدا در اینگونه موارد ممکنه وجود داشته باشه.

اونجا گفتن مرگ خودخاسته. اما من میگم مرگ انتخابی. مرگ خودخاسته اتانازی هست که عوامل دیگه ای توش دخیل اند. اما در انتخاب مرگ خودتی و خودت. و نوعی که انتخاب می کنی.

یکی از دوستام درباره افزایش شدید بیماری های جنسی بین دخترا و زنها داشت می گفت که علتش تعدد و تنوع روابط جنسی هست. اما علت همه اینها رو خالی بودن جای خالی خدا و معنویت می دونم.
معنویت و اعتقاد ربطی به دینداری نداره. چون آدم دیندار می تونه معنوی باشه می تونه نباشه. یا آدم معنوی می تونه دیندار باشه. می تونه نباشه.

پ.ن: فیلم پیانیست رو دیشب دیدیم. قشنگ بود. درباره یهودیها و یه پیانیست یهودی بود که وقتی لهستان توسط آلمان اشغال میشه یهودی کشی رو شروع می کنن. خیلی تلخ و غم انگیز بود. فقط اون قسمتش که ولادگ پیانیست خسته و گشنه و تشنه برای اون ژنرال آلمانی پیانو می زنه. نگاه ژنرال نشان از تحسین ولادگ داره و دستهای پیانیست روح نوازندگی.

پ.ن: دیروز گفتم چقد هوس بادمجون کردم. د دیروز که من سر کار بودم رفت خرید. پوست کند و سرخ کرد و ناهار خورشت بادمجون درست کرد. البته مرغش رو آماده کرده بودم. از همین تریبون دمت گرم آقای د.