شب چله کجایید؟

نمی دونم چرا هیچ حسی نسبت به شب چله ندارم. یه شبی ه مثل بقیه شبها. انگار فقط باید خودتو از خوردن پاره کنی. هر سی ثانیه یه بار یه چیزی تو معده وامونده کنی. سالهاست که معنای شب چله عوض شده و سالهاست که خونه خودمونیم.

هر سال همه چی می خریدیم و تزیین می کردم. تو این سالها هندونه می خریدیم تو ش سفید بود. لبو می پختم اما نه بهار می خورد و نه د. باسلق هم رنگی درس می کردم اما باز مشتری اول و آخرش خودم بودم. و از صبح مشغول بودم.

فال حافظ رو دوس دارم. حافظ در همه حالی برام قشنگه و دوست داشتنی.
کیا یادشونه که من پارسال براشون فال حافظ گرفتم؟
امسالم بگید براتون بگیرم.

اما واقعیت اینه که از دورهمی چه برای شب چله یا هر مناسبت دیگه چندان خوشم نمیاد. چون با آدما بیگانه ام. نمی شناسمشون. حتی برادرامو. انگار غریبه ان‌. نمی دونم چرا انقد با آدما غریبه و بیگانه ام. خیلی سعی می کنم احساس نزدیکی کنم، ولی فقط سعی ه نه چیز دیگه. باهاشون خوبم. مهربونم. میگم میخندم. قربون صدقه میرم اما دلم میخاست از ته ته دلم بود. می دونم اونا هم همین حسو دارن. از این بیگانگی خوشحال نیستم. نمی دونم بقیه هم اینطورین یا نه؟

وقتی به سبا می گم عشق عمه چطوری؟ دلم میخاست واکنش مهربونتری داشت. ولی فقط یه خیلی ممنون سرد می شنوم. نه که بگم منتظرم بهم محبت کنه . نه. اما سبا مث ربات می مونه. سرد و بی روح. اخلاقای خوب داره ها. از دخترای امروزی خیلی بهتره. اما یخ زده ست و من نمی تونم با روحم قبولش کنم. اونای دیگه هم همینطور. دلم میخاست اونام یه کم عاطفه داشتن اما ندارن. حتی زبانی هم ندارن. و همین باعث میشه احساس خویشی نکنم و از اینکه تو جمعشون نیستم ناراحت نباشم. و خیلی وقتا تو جمع خیلی بیشتر احساس تنهایی می کنم. دلم میخاد زود بزنم بیرون. انگار اونجا خفه میشم.

ولی اینو می دونم بیشتر از همه خودمو دوس دارم. چون زلال و شفافم. چون خود خودمم. با خودم تعارف ندارم. خودمو می پسندم. به خودم افتخار می کنم که انقد خوبم. که انقد صبورم. که دنیا و آدما رو جور دیگه می بینم. که با درختا و گلا بیشتر زندگی می کنم تا با آدما. به پرنده ها و حیوونا بیشتر عشق میدم و ازشون عشق می گیرم. طبیعت رو زندگی می کنم. همین خودم خیلی خوبه. هر چقدر تنها.

پ.ن: امروز برا پرنده ها گندم مرغی خریدم. د میگه خوبه به اینا بیشتر حواست هست تا من. میگم اینا زبون ندارن ... میگه راس میگی من زیادی زبون دارم. هیچی جواب ندادم ولی با بی زبونی گفتم اره.

مادر غمخوار

امروز مدرسه هم مراسم عزاداری دارن به مناسبت دیروز و هم جشن یلدا دارن.

یه نوحه بود که من خیلی دوس داشتم مهدی یراحی خوونده فک کنم

از بس غم مردمو خوردی ای مادر غمخوار
شده حرفت ورد زبونا الجار ثم الدار

اینو گذاشتن تو مدرسه. آی من گریه کردم.

چون یاد مادرم میفتم یاد اذیتایی که شده، یاد شکایت نکردنش، یاد اون آه از ته دلش، یاد مظلوم بودنش، یاد اینکه دیگه ندارمش. دیگه پیشم نیست.
اینکه روزای آخر نمی تونست حرف بزنه. چقد حرف تو دلش بود. چقد مظلوم نگاه می کرد و زبونش بسته بود. با گریه از د خداحافظی کردم. بهش گفتم آخرین باریه که مامانو می بینم. چشم انتظار منه. من برم تموم می کنه. گفت نه چه حرفیه میزنی. گفتم من عجله دارم باید برم ببینمش. منتظرمه. تا حالا انقد چشم به راه نبود. چقد گریه کردم. از من بعید بود این حجم از گریه.

تا رسیدم مامانو دیدم که رو تخت خابیده شوکه شدم. می دونستم خوب نیست اما باور نکردم. باور نداشتم. چقد لاغر شده بود. رنگم پرید. به زور خودمو نگه داشتم فیزیوتراپ بالاسرش بود گفتم چطوری. خاستم ببوسمش. بابام نذاشت. به خاطر کرونا. منم با اتوبوس اومده بودم. چقد حرصم گرفت. با زبون گیلکی با مامان شوخی کردم. خندید. بابا گفت نگاه کنید داره می خنده. بهم گفت تو رو دیده ذوق کرده. و اون آخرین خنده بود.

از فردا دیگه نه به فیزیوتراپ جواب داد نه به گفتار درمان گوش میداد. با زبون بی زبونی می گفت ولم کنید. راحتم بزارید. میخام برم چیکار باهام دارید. ولی ما اصرار که بمون که نرو. خیالش راحت بود واسه رفتن.

قربون صدقه ش می رفتم بدش میومد. میگفتم مامان پیش مرگت بشم. دورت بگردم. فدای دستات بشم. بهم اخم می کرد. بهش می گفتم ناراحت میشی. چشماشو می بست که اره. گفتم نمیگم که ناراحت نشی. یه وقتایی حس می کردم تو این دنیا نیست. به بقیه می گفتم مامان نیست. دعوا می کردن باهام. ولی نبود. روحش نبود فقط جسمش اونجا رو تخت بود. یه بار به خاله گفتم گفت راست میگی انگار اینجا نیست.

دستای لاغرش از نظرم محو نمیشه. چقد دستاش خسته و پیر بود. چقد جای سوزن و سرم رو ش بود. چقد کار کرده بود. چقد لباس شسته بود. غذا پخته بود. چقد خونه رو تمیز کرده بود. چقد ...
حالا چی رفته. دیگه نیست. قرار هم همین بود. منم قرار نیست بمونم. اون شبی که فوت کرد خاب دیده بودن که خاله م با دسته گل اومده استقبالش. خالم تو سن پایین یه سال قبل خودش فوت کرده بود. خیلی غصه شو خورد.

ولی زندگی همینه. شاید بزرگترین درس زندگی من و بزرگترین تجربه من مرگ مادر بود. ناراحت نیستم. چون هنوز با وجودم حسش می کنم. می دونم کنارمه. می دونم حواسش بهم هست. می دونم تنها نیستم. می دونم می فهمه می شنوه.
براش قرآن می خوونم. دعا می خوونم. بهش گفتم منو ببخش. در حقت بد کردم. بخشید منو. خودمم خودمو بخشیدم. ولی واقعا نیازی هست که با هیچ کسی پر نمیشه. با هیچ حسی. و من عمق دوس داشتن و وابستگی رو تازه حس کردم.
مامان قشنگم روحت شاد و در آرامش.

هنوزم دلم گریه میخاد. ولی می دونم ناراحت میشه. از لباس سیاه و گریه بدش میومد. هر چند خودش دو ماه محرم و صفر لباس مشکی می پوشید و تو تمام مناسبتای عزا سیاه تن می کرد ولی به ما می گفت شما نپوشید‌ جوونید.

خدا بیامرزدت. نور به قبرت بباره

کار

آقا یه سوال
لطفا جواب بدین
من اولین کار خیاطیم تو اینجا یه پتو بود که باید دورتا دورش رو میدوختم. واسه کی بود؟ داداش بزرگه.
قرار بود که چون اولین کاره بهم دشت بده.
امروز خونه بابا که رفتم پتو رو بردم.
داداشم داشت نماز خووند. زنش (که خاله م باشه) بهم ۱۰۰ تومن داد. اونم با اصرار و کلی ببخشید و اینا.
حال اینکه من و خانواده داداشم کلی با هم فابریکیم.

حالا د میگه چقد کم داده. میگم دشت بوده. اجرت نبوده که. میگه نه گدابازی درآورده. باید ۵۰۰ تومن میداد.
الان به نظر شما حق با د هست؟
خیلی ناراحتم.

کلی حال خوبم پوکید.

ایده پس از مرگ

امروز تشییع جنازه شاهرخ رو نشون میداد و طنین آوازش که پخش میشد بین جمعیت. مث هایده، مث مرضیه، مث مرتضی پاشایی که تو مراسم خاکسپاری آهنگاشون پخش می‌شد.

خیلی دلم میخاد وقت مردنم به جای صدای انکرالاصوات یکی که نوحه میخوونه و مردم زجه میزنن، از آوازهای خودم پخش بشه. اینو به د وصیت کردم. یه نگاه کرد، گفتم سعی می کنم خیلی خوب بخوونم آبرو داری کنم🤭

برای عوض شدن حالتون آهنگ مرغوب شاهرخ رو گوش کنید. خیلی خوبه.

تو نیلی چشات خیسه/ آدم میترسه بنویسه/ میترسه پاش به دل واشه...

پ.ن: به نظرم یکی از سرکار ترین ضرب المثل ها وصف العیش نصف العیش هست. به نظرم نه تنها وصف عیش نصف عیش نیست که زجره. آخه چجوری آدم یه چیزیو که دوس داره و در دسترسش نیست وصف کنه و لذت ببره. شاید اون موقع لذت ببره ولی بعدش اون خلا ایجاد شده نصف العیش که هیچی حال گیری مضاعفی ایجاد می کنه.
حال مثال زدن در این باره رو ندارم. خودتون فک کنید.

ادیان غیرابرهیمی سمی

امروز رفتم کتابخونه مدرسه. خیلی خوبه. جون میده تنهایی و خلوت اونجا واسه نوشتن. خیلی حس خوبی میده. ینی خیلییییی.

قابل توجه دوست عزیز، حسین الاطبا ضمن تشکرات مرسومه:

(تو همین یه جمله سه تا غلط دارم. اطبا. تشکرات. مرسومه)

بند اول نوشته رو اینجوری تغییر دادم:

یک: پاییز را از برگ‌های خیس و لیزش می‌شناسم. از قطره‌های بارانی که لابه لای آوندهای درختان بلند با دلتنگی‌ام سوگواری می‌کنند.
هوا محبوس و دلم زندانی ست. باید به خیابان بزنم. به کوچه. و دلتنگی‌ام را با باران در جوی همین خیابان رو به سکوت فرو ریزم.

باران که بند آمد گوشه‌ای نزدیک درختی بنشینم و برگ‌های لغزان درخت چنار را خوب نگاه کنم. به رگ‌های برجسته‌اش دست بزنم. خود را محو خیسی باران کنم. بوی نم و برگ و باد را با جانم حس کنم؛ حتی بوی خورشت قورمه سبزی آن خانه را که روی پله‌اش نشسته‌ام....

دو: پاییز که می‌شود، باران که می‌بارد، برگ‌ها که خیس و لیز روی زمین پهن می‌شوند، دلتنگی ام را بیشتر می‌کنند؛ این زمانی ست که دیگر شعر و نت به داد دلم نمی‌رسند. باید به خیابان بزنم. به کوچه بزنم. قدم بزنم و با نوای باران مرثیه‌ی سوگواری سر دهم.

باران که بند آمد گوشه‌ای نزدیک درختی بنشینم و برگ‌های لغزان درخت چنار را خوب نگاه کنم. به رگ‌های برجسته‌اش دست بزنم. خود را محو خیسی باران کنم. بوی نم و برگ و باد را با جانم حس کنم؛ حتی بوی خورشت قورمه سبزی آن خانه را که روی پله‌اش نشسته‌ام....

نکته: بند اولیه شماره دو هست که ترانه شو حذف کردم. اون آهنگ رو مرضیه اجرا کرده بود که به نظرم ملودی و ترانه و صدا عالی بود.‌

پ.ن: امروز داشتم تو یه کانالی دنبال کتاب می گشتم. برخوردم به معرفی ادیان. یه بخشی از یه کتابو دیدم. خیلی جالب و خیلی سمی بود. تو ادامه نوشت میذارم که اطلاعات عمومی جمع بره بالا🤭 ولی مثبت ۱۸ هست.

ادامه نوشته

شوکران؛ به یاد سقراط

آقا یه سوال: شماها وقتی برنامه ریزی می کنید انجام میدین؟ یا فقط در حد حرفه و به عمل نمیرسه؟ چطوری برنامه ریزی می کنید؟ روزانه، هفتگی، ماهانه، سالانه، ده ساله یا...

دارم کتاب ضیافت رو می خوونم از افلاطون. یه مهمونی هست که سقراط و علما و حکما توش هستن. خیلی مهمونیه خوبیه. مهمونی بزم و فلسفه و حکمت و عشق و شعره. انقد دلم میخاست تو این مهمونی بودم. کاشکی اون موقع متولد شده بودم.

دیشب یه کتاب برداشتم که بخوونم اسمش بود مسیا خاتم پیامبران از موسوی گرمارودی. خیلی سال پیش نمی دونم تو یه نشست بهمون دادن یا یه ناشر برای معرفی فرستاده بود. چن بار اومدم بخوونم اما نشد. دیشب تا برداشتمش د گفت تو که گفتی حوصله کتاب خووندن نداری؟ منم چن صفحه ورق زدم و گذاشتم تو کتابخونه. این گفته د برمی گرده به اینکه :
حدود دو هفته پیش دو نسخه از کتاب د به صورت غیر مجاز چاپ شد و برامون فرستادن. د شروع کرد به خووندن. به منم گفت بخوون اما حسش نبود. گفتم حوصله کتاب خووندن ندارم. کتاب صد صعحه دویس صفحه نیست که بالای ۲ هزار صفحه س. کی حال داره بخوونه با این اصاب. بخصوص اینکه ده سال دونه به دونه کلمات این کتابو تایپ کردم و خووندم و ویراستاری کردم. واقعا برام سخته خووندن دوباره ش. بماند که جندین بار تو ممیزی های ارشاد تغییر دادیم و جابه جا کردیم و .... ولی الان واقعا حال خوندن چند باره یه کتابو ندارم در شرایطی که این همه کتاب نخوونده دارم.

نظافت از نوع جمعه‌ای

دوستان گرامی

جمعه تون به نیکی

اون وب رو آپدیت کردم. دوس داشتین نثر ادبی بخوونید برید تا داغه بخوونید.

همه چی فعلا خوبه. امروز روز نظافته. باید جارو کنم و گردگیری.

و چقددددددد سختتتتتتتتتت

بدم میاد از کارای خونه. به نظرم اتلاف وقته.

مخصوصا ظرف شستن. به د میگفتم چرا فاصله بین ظرف شستنام انقد کم شده!!!! انگارر هر سه ساعت باید ظرف بشورم.....

بعدتر میام بهتون سر میزنم.

تقصیر من نیست

آدم مادی گرایی نیستم اما ای کاش بودم. یه کمش خوب بود. الان حس می کنم خیلی به پول در آوردن نیاز دارم.

با د رفتیم و بخاری اتاق رو هم نصب کردیم. (اون موقعها که تازه درسش تموم شده بود یه پروفسور انگلیسی بود که باهاش خیلی خوب بود. اون موقع بهش یه نامه داد که کاراتو بکن برو انگلیس. کار ادامه تحصیلتو انجام میدم. برادر این پروفسور رئیس دانشگاه کمبریج بود اون زمان. د نرفت. و ازدواج کرد و ....) حالا موقعی که داشت بخاری نصب می کرد می گفت چرا نرفتم. چرا موندم. چه غلطی کردم. حالا باید بیام بخاری بزارم. لعنت به کی. عجب اشتباهی کردم تو این خراب شده موندم و ....

خوبه اون موقع من هنوز به دنیا نیومده بودم. ولی واقعا بی انصافیه هی یکی زل بزنه تو چشمات و اینجوری منت بزاره. من که مقصر سرنوشت تو نیستم. من حتی برا سرنوشت خودمم کاره ای نیستم.

احساس بدی می کنم. انگار سر بار کسی ام. تا جاییکه بشه خودم کارامو می کنم. ولی زندگی مشترک دیگه اینا رو نداره که. منم پس هی منت بزارم غذا می پزم و کارای خونه رو می کنم و ... اما من منت گذاشتن بلد نیستم. اگه نخام نمی کنم ولی با منت هم انجام نمیدم. برا هیش کی.

اومدیم خونه با کلی اخم و تخم و این داستان تا شب ادامه داشت. و رفتن من به خونه بابا تشدیدش کرد. البته فرقی هم نداشت. چون توپش از قبل پر بود.

چن سال پیش در جواب یه سوالش، یه جوابی دادم که خودش تو دهنم گذاشته بود. حالا دوباره همونو مطرح کرد. گفتم میخای بریم محضر من نامه محضری میدم ثبت محضری می کنم که آقا گه خوردم اشتباه کردم که دیگه ماهی سه بار نگی بهم. ببینم ولم می کنی یا نع.

گاهی انقد حس بدی بهم میده که نگو.
انگار یکی با تک تک سلولهاش ازت متنفره. از تو و دخترت. و من این حجم از نفرت رو نمی فهمم. انگار ما باهاش غریبه ایم. انگار بهار طفلکی از خودش نیست. انگار فقط نگاره که بهش می چسبه و دخترشه. اونم که اونور آبه و سالهاست زنگم بهش نمی زنه.
ولی من مقصر نیستم.

بغض نکن، بنویس به جاش

دلم میخاد بزنم زیر آواز. مثل اون موقع ها. بخوونم:
ساغرم شکست ای ساقی
رفته ام ز دست ای ساقی...

تازه داشت صدام پخته میشد که ولش کردم. همیشه جای خالی موسیقی تو وجودم حس میشه. خدا کنه یه روزی بتونم نوازندگی رو ادامه بدم. تا شروع کردم ازدواج کردم. تا شروع کردم. رفتم سر کار تا شروع کردم بچه دار شدم تا شروع کردم دوباره رفتم سرکار. امیدوارم این دفعه تا شروع می کنم نمیرم.

گاهی چقد از جایی که ایستادم متنفر میشم. دلم می خواد بزنم زیر گریه. اما تا چشام خیس میشه بغض رو با تمام توان قورت میدم و سعی می کنم پرده جلو چشمام رو کنار بزنم و نوشته م رو با کدری ننویسم.
به خودم میگم به هیچی فک نکن فقط بنویس. بنویس. مثل دونده ای که به اطرافش نگاه نمی کنه و تا جون داره می دوعه. تو هم بنویس بی وقفه. تا توان داری. تا کلمه ها دارن با سرعت میان.

داشتم فک می کردم قبلا که نت و گوشی انقد در دسترس نبود چی کار می کردم. دلم میخاد به دوران پارینه سنگی برگردم اصن.

بعضی وقتا دلم میخاد کاموا بگیرم دستم و سرمو ببرم تو دونه های کاموا و یکی زیر یکی رو ببافم. انقد که وقتی سرمو بلند کردم همه چی یه جور دیگه شده باشه. همه چی درست باشه. هرچند اگه ازم بپرسن شکل درست همه چی به نظرت چجوریه، هیچ نظری ندارم. مثلا نمی دونم ا‌گه چی کجا بود میشد درست.
انگار یه خونه درهم ریخته بهت داده باشن بگن مرتب این خونه چه شکلیه. اما تو فقط می دونی به هم ریخته س و شکل درستشو هم بلد نیستی.

وجدانت کجا رفته دکتر

اون روز که بارون شدید اومد، من زیر بارون قدم زدم. تلافی اون روزی که سهمم از بارون فقط صدای چک چک بود دراومد.

خیلی دوس داشتم آدما با هم خوب بودن. بدجنسی نداشتن.

انقد دلم برای خود قبلیم تنگ شده که با فراغ بال شعر می گفتم و گاهی پشت پنجره به خیابون بارون زده نگاه می کردم. حالا یه نثر نوشتم میزارم تو اون وبم.

بدیش اینه که آدم هیچ وقت خوشحال نیست. کاشکی میشد آدم خوشحال باشه بدون اینکه طلب کار باشه و پر توقع.

رفتم دکتر روماتولوژی. میگه دکترت متخصص روماتیسم اطفال بوده. میگم مریضاش بچه ها نبودن. همه بزرگا بودن. استاد بود تدریس می کرد به دانشجوهاش. میگه من ویزیتت نمی کنم. باید ازش نامه بگیری. میگم من برم اصفهان نامه بگیرم؟ اگه مرده باشه چی؟ میگه نه من قبولت نمی کنم. میگم خب باید چیکار کنم. میگه باید داروهاتو قطع کنی درد و ورم که سراغت اومد، بیایی اینجا من تشخیص بدم. گفتم چی؟ اخلاق پزشکی کجا رفته. کدوم دکتر به مریض میگه درد بکش تا من تشخیص بدم. آخر گفتم بعید می دونم شما سوگندنامه سقراط رو امضا کرده باشید. اومدم بیرون

سفارش می پذیرم

اول نوشت: تا یادم نرفته بگم که کار خراشکاری یا طراحی پشت آینه انجام میدم. جز کارهای زیباست که بسیار خاص هست و کسی چندان نمی شناسه. اگه کسی خواست و دوس داشت سفارش می گیرم و یا طرحامو براش میفرستم. حالا بریم بقیه ماجرا...

دیروز اولین روز کاری خود را در محیطی آرام به نام سالن آغاز نمودم. گرچه هنوز با آن انس نگرفته ام؛ اما طی روزهای آینده اتاق برای من جای مناسبی برای خلوت خواهد بود. کمی کار کردم و ظهر خسته و هلاک بازگشتم و قورمه سبزی را که از شب پیش گذاشته بودم نوش جان نمودیم و عصر ...
چقد این نوع نثر بیخودی می باشد و نچنگ.

عصر به بابا زنگ زدم خیلی شاکی و ناراحت بود که چرا بهش سر نمی زنیم. راست میگه طفلک. د نمیزاره من برم اونجا. البته نگفته نمیزارم. گفته نرو که چندان فرقی در محتوای داستان نداره. این وسط داداشا چرا نمیرن پیشش آخه؟؟؟.

ولی دیروز عصر بدون اینکه به د بگم رفتم پیشش نیم ساعتی نشستم و اومدم خونه. خیلی بده که باید یواشکی برم و بیام. گنا داره خب.

در اینجا شاعر میگه ریدم به این زندگی. تف توش.

امروز رفتم کتابخونه مدرسه بهار. کتابا رو چیدم و جابه جا کردم. چقد کتابای خوبی دارن؛ اما به شدت نا مرتب هست و قاطی پاطی. یه سری کتابای مرجع و بیخودی هم دارن.

یه کتاب خودم گرفتم و آوردم که بخوونم. از رنجی که می بریم جلال آل احمد.

امروز له له ام. دیروزم له بودم. کلا له م من. له بودن از کار و شلوغی، بهتر از له بودن از بیکاریه.

پ.ن: دخترخاله م دنبال کار می گشت، پیدا کرد. یه عالمه براش خوشحال شدم. ینی خیلی زیاد. چشام قلب قلبی شد.

چقد خووون دادم

کاشکی میشد از بعضی از تجربه ها رد نشد. تو همون تجربه موند.
هنوزم وقتی این آهنگو گوش میدم دلم هزار تیکه میشه.
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی...

ای باد سبکسار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی...

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

از اینکه خووندنم نمیاد و نوشتنم حتی ناراحتم. بعدش میگم عب نداره خودش درس میشه. مثل همیشه که بعد از یه وقفه و سکوت درست شد.

و باز ناراحتم که نمی تونم شعرامو بخوونم تا بره به سوی نشر. و باز میگم حتما زمانش نرسیده. هر چیزی باید در زمان خودش اتفاق بیفته.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

چن روز پیش بارون بارید اما سهم من نگاه از پشت پنجره هم نشد. خیلی حیف شد. تا بارون بعدی باید صبر کنم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

بعضیا ادعای دوست داشتن می کنن اما همون بعضیا به دلایل تخمی اگه دلیلی باشه، تو رو بلاک می کنن. اینا فازشون چیه. من نمی فهمم واقعا. انگار خاستم نامه فدایت شوم بفرستم که اینا راههای ارتباطی رو می بندن. فقط می تونم بگم خدا شفات بده داداش.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

دوسه روز پیش برادرزاده م بهم پیام داد که جمعه وقت آزاد داری؟ گفتم برای تو آره. گفت جمعه بیا خونمون مدل میکاپم شو. دیروز عصر با بهار رفتیم . داره آموزش میکاپ می بینه. چقد سخته نشستن و یکی آرایشت کنه. چقد احساس سنگینی می کردم با اون مژه های مصنوعی. چهره آرایش شده قشنگه ها ولی مصنوعیه.

نکته بعدی اینه که ما واقعا چقد به آرایشگر نیاز داریم مگه!!! این همه آرایشگاه و فشیال و ناخن و تتو و شینیون و رنگ و مش و اوووووووه..... واقعا نیازه؟؟؟؟ همه دنبال یه جور درآمدزایی هستن.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

انتشار کتاب د به خنسی خورده. ارشاد مجوز نداده. ناشر خاسته برا خود ما دو نسخه چاپ غیررسمی کنه ارشاد فهمیده جلوشو گرفته بعد گفته که برا کتابخونه شخصی خودش میخاد که قبول کردن.

امروز رفتم آزمایش بدیم. دکتره هر چی دلش خاست نوشته‌. گفتم برام آزمایش روماتیسم بنویس تیروئید نوشته و یه سری آزمایشایی که اصن ربطی به من نداشت. دکتر جان اگه می دونستم موقع نوشتن آزمایش دقیقا سرت با کجات بازی می کرد، خیلی خوب بود!!!

متصدی آزمایشگاه هم یادش رفت آزمایش روماتیسم دو تا شو بنویسه. اومدیم بریم دیدیم ای بابا ! آزمایشا ناقصه. برگشتیم اون دو تا رو انجام بدیم. این خانمی که ازم خون گرفت دوباره سوزنشو فرو کرد تو همون جای قبلی. به شدت درد گرفت. اما اقاهه به د گفت نمیخاد دوباره خون بدی، از همین خون می تونم برای اون دو تا آزمایش استفاده کنم. آخه چرا؟؟؟؟ اینجام تبعیض!!!!!