گاهی یه فکر زیادی تو ذهنم میاد و نشخوارش می کنم و آزاردهنده ست. اما از چن سال پیش یاد گرفتم که وقتی یه فکری میاد و آزار میده تکلیفش رو با خودم روشن کنم. راهش این نیست که بهش فکر نکنم و رهاش کنم. بلکه باید تا ته برم. فکر رو تا انتها دنبال کنم تا ببینم به کجا میرسه.
مثال میزنم:
وقتی بهار کوچیک بود حدود ۳. ۴ ساله، تو ماشین می نشست. من ماشینو از حیاط می بردم تو کوچه، بعد میومدم درو می بستم (در ریموت کنترلی نبود). همیشه این استرس و نگرانی رو داشتم که نکنه من یادم بره سوییچ رو از ماشین بردارم و یکی بیاد بهارو بدزده. شبها موقع خواب این فکر مدام میومد سراغم که نکنه این اتفاق فردا بیفته، اگه افتاد چی؟ یا صبحها که میخواستم بیام بیرون. تو تمام مسیر با خودم می گفتم خوب شد سوییچ رو برداشتم. و افکار پراکنده مدام ولم نمی کرد.
یه بار با خودم گفتم بیام برا همیشه این معضل رو حل کنم. شاید بشه. شب موقع خواب، درباره این اتفاق فک کردم اینکه اگه سوییچ جا بمونه چه کنم و چی میشه. به بدترین شکل ممکن شکنجه فکری و روحی دادم خودمو. نگفتم ایشالا اتفاق نمیفته. بلکه با اون معضل و پیشامد روبرو شدم. حتی قلبم داشت می ایستاد. فشار روحی زیادی رو به خودم تحمیل کردم. بعد گفتم چاره ش چیه؟
اینه که هیچ وقت یادم نره سوییچ رو جا بزارم. چن شب تمام اتفاقات شوم رو مرور کردم و چاره ش رو هم می گفتم. همه رو تو ذهنم مرور می کردم. بعد از چن بار تکرار دیگه اون فکر نیومد فقط صبحها می گفتم سوییچ دستم هست و فراموش نمی کنم. و اینجوری دیگه اون فکر برای همیشه رفت.
گهگاهی میومد می گفتم دیگه نیاز نیست بهت فک کنم چون جوابش رو دارم و تمام.
حالا این از شاخه به شاخه پریدن من، اینکه پام جایی بند نمیشه از کجا اومده چرا اومده؟
از اونجایی که من به چن تا چیز علاقه داشتم و به جای اینکه علایقم رو دنبال کنم، رهاشون کردم. همه تقصیرها به گردن من نبود بخش عمده ش د بود. چرا؟ چون جامعه مردسالار ما اجازه نداد اون کاری که میخوام رو انجام بدم.
یکیش این بود که ادامه تحصیل بدم چون من عاشق درس خووندن بودم و همچنان هستم. دو اینکه کارم رو دوس داشتم ترجمه و خبرنگاری که مجبورم کرد استعفا بدم .
چون این دو تا رو از دست دادم به دنبال جایگزین کردن برای اون بودم که خب تا حدودی شد و نشد.
حالا دیگه فایده نداره بگم ده سال از بهترین سالهای زندگیم به چه کاری گذشت. در حالی که میشد به دنبال علایق خودم باشم. اینکه کجاها وقت گذاشتم که الان انگار هیچ بوده. و هیچ اهمیتی نداره.
الان وقت چاره جوییه. وقت سبک سنگین کردن. وقتشه که با همین وقت محدود، با همین امکانات و شرایط برم دنبال اون چیزی که میخوام و تا جایی که می تونم براشون مبارزه کنم و به دستشون بیارم.
پ.ن: شبا که می خوابم ماه تو اتاقمه. یکی از همین شبهاست که خورشید اعتصاب کنه.
پ.ن: زن ستیز ترین حکومت تاریخ و ترسو ترین حکومتی که از زن می هراسه همین ج ا ایرانه که نه جمهوری داره نه اسلام. از چن روز پیش قسمت عقب اتوبوس رو برای خانما گذاشتن. جای کم با حجم مسافر زیاد. اون عقب موتور اتوبوس هست و هرچی بوی گازوییل و دود هست میره تو دهن و ریه خانما. بدون تهویه مناسب. ینی مرده شور نظامی رو ببرن که از زن فقط یه دستگاه جوجه کشی میخواد. و حفظ و موندگاریش به دو تا تار مو بنده.
پ.ن: این هفته ۳ ساعت و ۵۶ دقیقه از گوشی استفاده کردم که ۱۱ دیقه بیشتر از هفته قبل بود که بازم زیاده. هرچند بخش عمده ش برای کارای د بود.
پ.ن: یه کتاب دارم می خوونم که عید خریدم. به اسم عشق و بانوی ناتمام از امیرحسن چهلتن. عجب کتاب جالبیه. درباره نویسنده ش سرچ کردم. لقب بالزاک رو از آلمان گرفته. برنده کلی جایزه بوده. چاپ کتاباش تو ایران ممنوع بوده. این کتاب سال ۷۱ چاپ شده و سال ۱۴۰۰ چاپ سومش بوده.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 9:36 توسط گل گندم
|