رو مود استرس

دیروز قبل از اینکه برم مصاحبه، به بهار گفتم استرس دارم. گفت تو هم مگه استرس می گیری مامان؟ گفتم وا مگه من آدم نیستم؟ گفت آخه من تا حالا استرسی ندیدم ازت.

بچه راست میگه تا حالا منو تو مود استرس ندیده. اگرم داشتم چندان جلب توجه نکرده.

رفتم مصاحبه . یه گفتگوی انتقادی و چالشی. ولی کی میخواد یه ساعت وراجی رو پیاده و تنظیم کنه.

پ.ن: صبح تل رو چک کردم چشام قلب قلبی شد. ساعت ۱۲ بهش زنگ زدم. فردا میگم جریان چیه.

پ.ن: امسال اردیبهشت یکی از بهترین ماهها بوده برام. احتمالا جهشی جدی در کار خواهد بود که استارتش از این ماه خورده. البته امیدوارم

باگ شخصیتی

شماها هر روز صبح که بیدار میشید به همسرتون نگا می کنید ( یا تو ذهنتون تصورش می کنید) با خودتون میگید من چقد دوسش دارم یا این همونیه که سالها دنبالش بودم؟ یا اصلا فکری نمی کنید؟ یا چه؟ یا اصولا این نگاه لزومی داره یا نه؟

به نظرم یکی از باگ‌های شخصیتی مردا (البته ممکنه استثنا هم وجود داشته باشه) اینه که احساسشون رو بروز نمیدن. و من اینو نمی فهمم. همونطور که برعکسشو نمی فهمم. اصلا درک نمی کنم آدما نتونن به طرف مقابلشون بگن دلم برات تنگ شده بود، یا چقد چشمات قشنگه یا عباراتی از این دست.

آدما با کلمات زیبای از ته دل زنده ان. به اینکه هر روز کسی باشه فارغ از روزمرگی دست روی خطوط عمیق کنار چشمهاش بکشه و بگه من همین خط ها رو دوست دارم. همین خطوطی که منو دگرگون می کنه. همین زیبایی نهفته تو روحت رو دوس دارم که کسی جز من نتونسته ببینه. من همین دستهایی رو دوس دارم که وقتی لابلای انگشتام میزارم زندگی رو در من جاری می کنه....

اگه کلمات محبت آمیز نزنیم دنیا جای قشنگی نخواهد بود. همه علم غیب ندارن و قرار نیست درونتون رو بخوونن. کلمات رو عریان به کار ببریم. معجزه می کنه. باور کنید نه عادی میشه نه روزمره بلکه زیبایی دوس داشتنی به قبله جان برمی گردد. یخها رو ذوب می کنه. و زندگی رو تو این شرایط سخت قابل تحمل.
هوای روح همدیگه رو بیشتر داشته باشیم.
(یک کلام از مادر عروس😂)

پ.ن: فیلم جاده خاکی رو دیدیم. فیلم ایرانی که تو جشنواره نمی دونم چی، برنده جایزه شد. درباره یه پسریه که قراره بره مرز آذربایجان و اونجا قاچاقی از ایران بره. تمام فیلم جاده بود و مسیری که می رفتن و دل نگرانی خانواده. تلخ بود. اما بازیها قشنگ بود.

پ.ن: یکی پیام داد که استخاره به قرآن میخوام. گفتم برات انجام میدم. د می خندید که تو همه کار می کنی دیگه؟ گفتم بله. حرفیه؟🤣 ولی انجام میدم.

پ.ن: این چند روز به شدت فکرم درگیر بود. اون اتاق رو پس دادم جای دیگه که نزدیکتره بهم اجاره کردم. محیط خوبیه. با آقای قاف عزیز صحبت کردم گفتم دو روز تو هفته می تونم بیام. گفت برات سعی می کنم حقوق ثابت در نظر بگیرم تا حق التحریر. اینجوری برام خیلی خوبه.

فردا قراره با معاون پرورشی مصاحبه کنم. امید که آدم باشه و کارمو درست کنه.

پ.ن: امتحانای بهار شروع شده. خاله م دعوت کرده بود که جمعه ناهار بریم خونه شون شهرستان واسه خداحافظی میخواد بره مکه که نرفتیم. اون یکی خاله م گفت واسه همین خاله دو تا چادر نماز می دوزی گفتم اگه فی سبیل الله هست نه. اگه دستمزد میده آره. گفت جه راحت میگی. گفتم برا چی باید براش مجانی کار کنم. مگه تا به حال زنگ زده حال بپرسه بگه مردی زنده ای. بیاد بره. چه اتفاقی افتاده که باهاش تعارف کنم. گفت هیچی. خوشم میاد همچین رودرواسی نداری. گفتم خوبه میدونی

نابسامانی

چقدددد امروزززز شلوووووووغم

کاشکی امروز زود تموم شه.

حال توضیح ندارم.

فعلا کارام رو هواست. چقددد بددددم میادددد از این آشفتگی و ریدگی اوضاع....

چرا واقعا اینجوری شد . به قول اصفهانیا همه چی ریخت گَل هم.

پ.ن: علیرضا حال نداشتم بیام اونور. همینجا جواب میدم : اون برنامه note7 هست . یادداشت و فایل صوتی میشه گذاشت و ذخیره کرد تو صفحه تقویم. باحاله.

پ‌ن: دلم سیگار میخواد. اما نمی کشم. مثلا خیر سرم خویشتنداری می کنم. مرگ برگ خویشتن دارییییی.

اندر ادامه پست قبل

همین الانم باز همسایه بالایی زنگ ما رو زد

رفتم تو بالکن ببینم کدوم آدم بی ملاحظه ایه. خانمه میگه خواب بودین ببخشید

میگم بله خواب بودم

میگه کلیدو جا گذاشتم شرمنده

میگم شما باید ببخشید نگهبانی سر پست خوابش برد.

زنده از زندگی بیرون اومدن

یه برنامه نصب کردم یادداشت ها و تقویم. خیلی باحاله کارای روزانه رو توش می نویسم.

در ادامه تلاش برای زنده بیرون اومدن از زندگی، طی برنامه ریزیهای تخمی روزانه، دوس دارم زندگی و فعالیتهای نویسنده ها و خواننده ها، ترانه سراها و نوازنده ها رو هم بخوونم. هفته ای یه نویسنده و یه موسیقیدان. (به قول د آخرم میری با یکی از همین نوازنده ها و خواننده ها ازدواج می کنی. جوابی ندادم. و نگفتم آواز دهل شنیدن از دور خوش است)

دو سه شب پیش یه برنامه داشت اینترنشنال درباره تتلو.
طرفدار تتلو نیستم. به شدت با کارهاش مخالفم. بر خلاف عقاید زن ستیزانه ای که داره خلاقیت و نبوغش رو دوس دارم. اون چیزی که باعث شده من ازش خوشم بیاد اینه که در لفافه زندگی نمی کنه و خودش و سایرین رو علیه سلام نمی دونه. ومصداق این شعر نیست "چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می کنند" خلوت رو میاره علنی می کنه. اون پرده ها و نقابها رو کنار می زنه. بی پرده شعر میگه و می خوونه. نه که بگم این کار خوبه (هرچند معتقدم که گاهی فرهنگ رو زیر سوال میبره) اما شجاعت داشته که مسائل رو بدون حجاب مطرح کنه. واقعیات جامعه را سانسور نکنه. خودش رو بیاد بیان کنه. اگه قرار بود اینجوری باشه که همه باید میشدن علیرضا قربانی همایون شجریان سالار عقیلی طلیسچی ملک زاده و ....

در اینکه بیمار هست شکی نیست اما یادمون باشه این آدم از دل جامعه مردسالار و زن ستیزی بیرون اومده که خواسته هاش سرکوب شدن. نیازهایی داشته که برای رسیدن به اونا خودشو به درو دیوار زده. شاید یه جور مبارزه منفی. همونقدر که دلم برای ستار بهشتی و بقیه جانباخته ها می سوزه برای تتلو هم که اینجوری گرفتار هست می سوزه.

پ.ن: من نمی فهمم اینایی که میان مهمونی چرا زنگ بقیه طبقه ها رو میزنن. روزانه ۵. ۶ بار زنگ خونه مون توسط مهمونها حتی خود ساکنای آپارتمان زده میشه. نمی دونم کورن واقعا یا چی؟ خانمه بچه هاش تو خونه ست به جای واحد ۶ واحد ما رو میزنه. مرده از سرکار میاد به جا واحد ۵ واحد ما رو میزنه. مامور کنتور آب و گاز و پستچی واحد ما رو می زنن. دیشب ساعت ۲ مهمون یه واحد دیکه زنگ ما رو زد. چن شب پیش دوباره ساعت ۱۲ واحد ما رو زدن. منم تازه داشت خوابم میبرد. از خواب پریدم. تپش قلب گرفتم. دست و پام می لرزید. به قول بهار از ماتریکس خارج شدم و از بالکن گفتم. بله. آقاهه گفت باز کن. گفتم مرتیکه کوری نمی بینی سه بار داری زنگ اشتباه میزنی گفت چی شده مگه؟ گفتم پفیوز ۱۲ شب به جا ببخشید میگی چی شد ؟ گه خوردی که زنگ اشتباهی میزنی. اون فامیل دیوثتون نگفته بهت واحد چند تمرگیده؟ خلاصه دید هوا پسه رفت تو. دم دستم بود پاره ش می کردم.

من یک روانی ام گویا!!!

وی کتاب مرجع روانشناسی را به بنده داد و گفت بخوان و فکر نکن که بیماریهای موجود در کتاب برای فرد دیگریست. مطمئنا خودت آنها را داری و در ادامه راهکارهای درمانی هم داده. آنها را انجام بده. از این نگاه حااااالمممممم به هم می خورررررره. واقعا اگه فک می کنی من مشکل روحی دارم چرا باهام زندگی می کنی؟ واقعا چرا؟
فقط میتونم بگم خدایا من دلم میخواد تو رو ببینم. یه عالمه از اینا🤨🥴😞

پ.ن: به آقای قاف گفتم نمایشگاه کتاب نمیری؟ گفت راستش نه. انگار دیگه کتابا چیزی به آدم اضافه نمی کنه. گفتم دقیقا اما کرم کتابخوونی همچنان در من هست.

پ.ن: نمی دونم تا چه حد میشه آدم دنبال علایقش بره در شرایطی که همه چی با پول سنجیده میشه و قیمتا روزانه افزایش پیدا می کنه؟

یه نظر ازتون میخوام.

ببینید اینجوری شروع می کنم: تایلند یه کشور آزاد هست. درآمدها بر اساس جلب توریسته. دولت کاری نداره و از مردمش میخواد خودشون درآمدزایی کنن. اونا هم به شدت تو جذب مشتری حوصله به خرج میدن. یکی از راههای درآمدزایی توی تایلند ماساژ هست. طوریکه بیشترین ماسورها (ماساژورها) رو داره و شبیه املاک یا سوپرای ما سر هر کوچه هست. انواع ماساژ. می تونم بگم ۹۹ درصد ماسورها خانم هستن که هم برای خانما و هم برای آقایون انجام میدن. که شغلشون هست. همونطور گفتم که مکانی که انجام میدن شبیه مغازه هست مثل سوپر یا هر مغازه دیگه. شیشه خور داره و تو می بینی طرف داره چیکار می کنه.
حالا سوال من اینه:
من به ماساژ علاقه دارم و بهش به عنوان یک شغل نگاه می کنم. آیا مردا و زنای ما هم این نگاهو دارن؟ آیا اگه من این کارو بخوام برای مردا انجام بدم فکرای دیگه نمی کنن و خواسته های دیگه ای ندارن؟ می دونم آدما تفاوت دارن ولی کلیتشو خواستم بدونم. فقط ارتقا اطلاعاتم هست. و اینکه نظراتتون رو بدونم. و لاغیر.

وراجیییی

دیروز صبح زود رفتیم زیارت مادر. خیلی خوب بود. هوا عالی بود.

قرار با اون دوستم خوب پیش رفت. اما ماشالاش باشه بدتر از من وراج تر.

این هفته ۴۸ دیقه کمتر از گوشی استفاده کردم. بد نیست.

فیلم پنج فوت فاصله رو دیدیم. خیلی قشنگ بود. پیشنهاد بهار بود. از دوستاش شنیده بود. خودش وسط فیلم خوابش گرفت رفت خوابید. درباره یه دختر و پسر نوجوون تو بیمارستانه که هر دو به بیماریه فیبرز مبتلا هستن. باید فاصله شون از هم یک متر و ۸۰ سانت باشه. اینا عاشق هم میشن اما نمی تونن همو لمس کنن چون انتقال ویروس به دیگری باعث مرگ میشه. خیلی عاشقانه و غم انگیز بود.

کتاب زمین مقدس از ایوب آقاخانی رو خووندم. نمایشنامه ست. نمی دونم به تصویر کشیدنش چجوریه. دوس داشتم می دیدم.

کانالمو آپدیت کردم. رفتین خووندین. نظر بدین ای بی نظرها. تو وبم هم گذاشتم.

سرم درد می کنه. خوابالو ام. امروز فقط وراجی کردم.

چن جا برای مدرک ماساژ تماس گرفتم.

به آقای قاف دبیر خبرگزاری زنگ زدم. لابلای حرفاش گفت همکاریمون خیلی خوب بود. از بهترین همکاری هایی بود که در تمام این سالها داشتم. فکراتو بکن من اینجا صحبت کنم. ببین چن روز در هفته میتونی بیای و چجوری راحتی کار کنی باهامون.

زنداییم زنگ زد گفت فردا با خاله ها و دخترخاله هام میخوان برن کاشان. گلاب گیری. گفت بیا تا پنجشنبه هستیم. به خاطر درس و مدرسه بهار قبول نکردم. خیلی موقعیت تفریحی خوبی بود. د راضی نبود. منم بدون بهار نمیرم. ولی بیشتر مخالفتم به خاطر د بود.

چند بار مادر دوست بهار زنگ زد. دخترش اومد اینجا. بالایی مون راس ساعت ۳ تا ۴ آهنگ رپ میزاره با صدای بلند. خیلی بلند. و نذاشت بخوابم. خیلی به چرت ده دیقه ای نیاز داشتم.

وی دارد کتاب روانشناسی می خواند و انواع بیماریها و کمبودها و نقصها رو به من نسبت میدهد.🤭

زندگی با من

پدر و مادر یکی از دوستای بهار از هم جدا شدن. بهار میگه مبینا با باباش زندگی می کنه. دوس داشت با مامانش زندگی کنه. ولی دادگاه قبول نکرد. فقط یکیشون می تونست با مامانش زندگی کنه. سه تا بچه بودن.

بهار بهم میگه ولی من با تو زندگی می کنما. اصلا فک نکنی من با بابا زندگی کنم. گفتم اتفاقا تو رو میزارم پیش بابات تا من از دست شما دو تا نفس بکشم. گفت نه. تو رو خدا. من طاقت نمیارم😂

بهار از الان فکراشو کرده که اگه جدا شدیم چی کار کنه🤭

چقد بابا حالمو خوب می کنه. وقتی می بینمش و می بوسمش حالم خوب میشه. هر چند جناب د استاد ریدن به حال خوب هست. ولی اکشال نداره

پ.ن: فردا باید یه دوستی رو ببینم. مشتاق دیدنشم. دوس دارم براش گل مریم بخرم ببرم. اگه زود شد که میگیرم براش.
به قول فاضل جان نظری: بیقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست/آه بی تاب شدن عادت بی حوصله هاست/ همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب/در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست... اینو دوس دارم زیاد...

پ.ن: تلگرام ترکیده باز. کار دارم باهاش. لعنتییییی!!!!!

پ.ن: گیوه هامو ور کشیدم. روزی یه ساعت. کاری به همراهی د ندارم.

پ.ن: کتاب عشق و بانوی ناتمام دیشب تموم شد. عالی بود. کیف کردم. زنده باد امیرحسن چهلتن با این داستان پردازی. دمش گرم. درباره یه خانمی هست که وقتی کوچیک بود پدر و مادرش رو از دست میده و با تنها عموش که با پدرش قهر بوده زندگی می کنه و .... فضاسازی داستان عالی، استفاده از قوه تخیل شاعر گونه عالی، مهمتر از همه داستان رو مرد نوشته که درباره یک زن هست. معمولا نویسنده مرد درباره مردها بهتر می نویسه و برعکس. اما اینجا چهلتن به خوبی حالات یک زن رو وصف کرده. همچنین به صورت زیرپوستی سوتفاهم و سوظن رو مطرح می کنه.
برم ببینم کتاب بعدیم چیه. دو تا کتابی که اخیرا خووندم لذت بردم. یکی سردبیر بود و یکی هم همین کتاب.

ریشه یابی ضعفها

گاهی یه فکر زیادی تو ذهنم میاد و نشخوارش می کنم و آزاردهنده ست. اما از چن سال پیش یاد گرفتم که وقتی یه فکری میاد و آزار میده تکلیفش رو با خودم روشن کنم. راهش این نیست که بهش فکر نکنم و رهاش کنم. بلکه باید تا ته برم. فکر رو تا انتها دنبال کنم تا ببینم به کجا میرسه.
مثال میزنم:

وقتی بهار کوچیک بود حدود ۳. ۴ ساله، تو ماشین می نشست. من ماشینو از حیاط می بردم تو کوچه، بعد میومدم درو می بستم (در ریموت کنترلی نبود). همیشه این استرس و نگرانی رو داشتم که نکنه من یادم بره سوییچ رو از ماشین بردارم و یکی بیاد بهارو بدزده. شبها موقع خواب این فکر مدام میومد سراغم که نکنه این اتفاق فردا بیفته، اگه افتاد چی؟ یا صبحها که میخواستم بیام بیرون. تو تمام مسیر با خودم می گفتم خوب شد سوییچ رو برداشتم. و افکار پراکنده مدام ولم نمی کرد.

یه بار با خودم گفتم بیام برا همیشه این معضل رو حل کنم. شاید بشه. شب موقع خواب، درباره این اتفاق فک کردم اینکه اگه سوییچ جا بمونه چه کنم و چی میشه. به بدترین شکل ممکن شکنجه فکری و روحی دادم خودمو. نگفتم ایشالا اتفاق نمیفته. بلکه با اون معضل و پیشامد روبرو شدم. حتی قلبم داشت می ایستاد. فشار روحی زیادی رو به خودم تحمیل کردم. بعد گفتم چاره ش چیه؟

اینه که هیچ وقت یادم نره سوییچ رو جا بزارم. چن شب تمام اتفاقات شوم رو مرور کردم و چاره ش رو هم می گفتم. همه رو تو ذهنم مرور می کردم. بعد از چن بار تکرار دیگه اون فکر نیومد فقط صبحها می گفتم سوییچ دستم هست و فراموش نمی کنم. و اینجوری دیگه اون فکر برای همیشه رفت.

گهگاهی میومد می گفتم دیگه نیاز نیست بهت فک کنم چون جوابش رو دارم و تمام.

حالا این از شاخه به شاخه پریدن من، اینکه پام جایی بند نمیشه از کجا اومده چرا اومده؟
از اونجایی که من به چن تا چیز علاقه داشتم و به جای اینکه علایقم رو دنبال کنم، رهاشون کردم. همه تقصیرها به گردن من نبود بخش عمده ش د بود. چرا؟ چون جامعه مردسالار ما اجازه نداد اون کاری که میخوام رو انجام بدم.

یکیش این بود که ادامه تحصیل بدم چون من عاشق درس خووندن بودم و همچنان هستم. دو اینکه کارم رو دوس داشتم ترجمه و خبرنگاری که مجبورم کرد استعفا بدم .

چون این دو تا رو از دست دادم به دنبال جایگزین کردن برای اون بودم که خب تا حدودی شد و نشد.

حالا دیگه فایده نداره بگم ده سال از بهترین سالهای زندگیم به چه کاری گذشت. در حالی که میشد به دنبال علایق خودم باشم. اینکه کجاها وقت گذاشتم که الان انگار هیچ بوده. و هیچ اهمیتی نداره.
الان وقت چاره جوییه. وقت سبک سنگین کردن. وقتشه که با همین وقت محدود، با همین امکانات و شرایط برم دنبال اون چیزی که میخوام و تا جایی که می تونم براشون مبارزه کنم و به دستشون بیارم.

پ.ن: شبا که می خوابم ماه تو اتاقمه. یکی از همین شبهاست که خورشید اعتصاب کنه.

پ.ن: زن ستیز ترین حکومت تاریخ و ترسو ترین حکومتی که از زن می هراسه همین ج ا ایرانه که نه جمهوری داره نه اسلام. از چن روز پیش قسمت عقب اتوبوس رو برای خانما گذاشتن. جای کم با حجم مسافر زیاد. اون عقب موتور اتوبوس هست و هرچی بوی گازوییل و دود هست میره تو دهن و ریه خانما. بدون تهویه مناسب. ینی مرده شور نظامی رو ببرن که از زن فقط یه دستگاه جوجه کشی میخواد. و حفظ و موندگاریش به دو تا تار مو بنده.

پ.ن: این هفته ۳ ساعت و ۵۶ دقیقه از گوشی استفاده کردم که ۱۱ دیقه بیشتر از هفته قبل بود که بازم زیاده. هرچند بخش عمده ش برای کارای د بود.

پ.ن: یه کتاب دارم می خوونم که عید خریدم. به اسم عشق و بانوی ناتمام از امیرحسن چهلتن. عجب کتاب جالبیه. درباره نویسنده ش سرچ کردم. لقب بالزاک رو از آلمان گرفته. برنده کلی جایزه بوده. چاپ کتاباش تو ایران ممنوع بوده. این کتاب سال ۷۱ چاپ شده و سال ۱۴۰۰ چاپ سومش بوده.

ادامه نوشته

وظیفه یا چی؟

خواستم یه چیز دیگه بنویسم ولی این شد.

یه سری غرغر هست که برای آسودگی ذهنه.🤨

ارزش مادی و معنوی نداره.

رمزشم همون رمز قبلیه.

ادامه نوشته

من و ضعفام

وقتی یکی بهم میگه فلان کارت رو خوب انجام ندادی، با وجودیکه تلاشمو کردم و براش مایه گذاشتم، همین کافیه که جرقه ش تو ذهنم زده بشه که اون کار رو برای همیشه بزارم کنار.

ناامید میشم. احساس پوچی بهم دست میده. وا میرم. شبیه یخی میشم که ناگهان روش آب جوش ریختن و آب شده. با وجودیکه منِ دیگه م میگه تو می تونی، اشکال نداره، حرف اون آدم ملاک نیست و خیلی حرفای تخمی انگیزشی دیگه، ولی واقعیتش اینه که اون یکی من قویتره و تا مدتها تخریبم می کنه. نه که خودمو متهم کنم و قضاوت کنم نه. ولی آماده ام که اون کارو رها کنم و برم سراغ کار دیگه.

و این خوب نیست و به مثابه از این شاخه به اون شاخه پریدنه و واقعا دلم نمیخواد رو یه شاخه دیگه بپرم مگر اینکه دیگه رو زمین جایی نداشته باشم و روی شاخه ها زندگی کنم. و من خیلی وقتا حس می کنم رو زمین جا ندارم. دنیا به این بزرگی جایی برای من نداره. جای من کجاست؟ جامو گم کردم انگار. مثل مسافری که بلیط داره اما جایی برای رفتن نداره.

و یه بدیه دیگه اینه که از یه کار زود خسته میشم. خیلی زود تبدیل به روزمرگی میشه برام. مدام باید تنوع باشه تو کارام. تو زندگیم. و این جالب نیست. نمی دونم این کمبود از کجا ناشی میشه که من مدام دنبال تغییرم‌. هیچ تصوری از جایی که باید باشم ندارم.

مثلا یکی هست که دوس داره فلان جا باشه کلی هدف داره تا بهش برسه. یه چشم اندازی داره. حالا چه برسه چه نرسه باز اون تلاش و هدف پشتش هست. در واقع تکلیفش با خودش و خواسته ش یا خواسته هاش مشخصه. اما من ندارم. نه هدف. نه چشم اندازی برای آینده. نه خواسته ای و در عین حال دنبال هیچ چیز و همه چیز. به نظرم آدمای تک بعدی راحت ترن تا یکی مثل من که به همه چیز زندگی ناخنک زده و ریسک پذیره و دوس داره همه کاری رو امتحان و تجربه کنه.

پ.ن: دیروز رفتم خونه بابا. ناهار پیشش موندم. باهم تو حیاط نشستیم چایی خوردیم. چقد خرمالوها برگهای تازه زیبایی دارن. از حیاط کناری هم درخت انجیر اومده تو حیاط بابا. و حتی انجیرش افتاده وسط حیاط. ناخناشو کوتاه کردم. طفلک چقد توانایی و سرعت کار کردنش کم شده. موقع پوشیدن دمپایی کلی طول کشید. مثل چن روز پیش که خواست بره مسجد، گفت بیا لباسامو بپوش. دیر شده.
گاهی به دوران پیری خودم فک می کنم اونم به طور وسواس گونه. و واقعا افراطی. آخه یکی نیست بگه تو اصلا معلوم نیست که تا یه دیقه دیگه زنده باشی اونوقت برای ده ها سال آینده فک می کنی؟ خیلی غیرمنطقیه. می دونم. ولی این فکر گاهی زیادیه که من تنهایی باید چیکار کنم. هرچند دامنه ارتباطات من همین الانم از د و بهار و بابا فراتر نرفته و نمیره ولی افکار تخمی که مثلا آینده از بیکاری چی کار کنم مدام تو ذهنم هست. روانیم من، به رو خودم نمیارم.😁

پ.ن: برای یه بنده خدا پول واریز کردم. نوشت لطفا رسید بفرستید.
نوشتم: رسید نرسید؟😂 همینقدر نابود پیام دادم.

پ.ن: برای کمتر سر گوشی اومدن کتاب جایگزین بشه خوبه. دیروز از کتابخونه مدرسه کتاب کریستف کلمب رو گرفتم برای بهار و همون دیشب تمومش کرد.

چالش بی چالش

این روزا که همه چالش دارن و دنبال رژیم و خودسازی و ... هستن منم میخوام دنبال یه همچی چیزی باشم. آما چون آدم راحت طلبی هستم از محدود کردن خودم خوشم نمیاد. اینکه چی بخورم چی نخورم. اینکه چه کارهایی کنم و ...

تنها کاری که در این شرایط باید انجام بدم و بگم چالشه برام اینه که کمتر از گوشی استفاده کنم تا بازدهی کارام زیادتر بشه. هرچند خیلی از کارا هم باز وابسته به گوشیه. مثل نوشتن. تو گزارش هفتگیم زده بود ۳ ساعت و ۴۵. در مقایسه با هفته قبلش یک ساعت و ۲۰ دیقه کمتر بوده. باز باید کمتر کنم.

د به طور وسواس گونه یه موضوعی رو بارها و بارها مطرح می کنه و درباره ش حرف میزنه. مثال میزنم. فک کنید یکی دانشگاه قبول شده باشه و در یک هفته با یه نفر از خانواده ش مثلا خواهرش روزی ۲۰ بار صحبت کنه درباره مدرسه و کلاس کنکور و قبولی. کتاباشو بیاره و هی بگه ببین اینا بود که شرکت کردم و تست زدم. و باز تکرار. دیگه خودتون تصور کنید.

ینی دارم حالت تهوع می گیرم و سردرد. میگم چرا انقد این موضوع رو ازم می پرسی. میگه من یادم نیست چی گفته میگم من که چند دفعه برات توضیح دادم چی گفته.

پ.ن: لهجه عراقی تازه داره برام جا میفته. چقددد سخت بود. باید بیشتر رو ش کار کنم. از وقتی که چشم باز کردم با عربی درگیر بودم و هنووووووز هستم.