هر چی. همه چی
نمی دونم چرا با همه مشغله ای که دارم باز ول کن وب نویسی نیستم. شاید یه روز بخام داستان بنویسم و این وب به دردم بخوره.
دیروز بابا حالش خوب نبود زنگ زد که اعصابم خورده بیا. رفتیم پیشش. دو تا داداشا که رفتن شمال. اون کوچیکه که سر کاره و عصر هم افطاری دعوته. با د رفتیم. ناهار ماکارونی گذاشتم. سوپ درس کردم و سالاد.
حدودای ۵ پسردایی ام زنگ زد به بابام گفت بعد افطار میاییم اونجا . واسه عید دیدنی. بابا گفت تنها هستم بمون.
ولی د نمی دونم چرا انقد تلخ و بد و تند رفتار می کنه. بدجوری به بابا پرید. گفت تو دلت میخاد قلندر اینجا بمونه. هر کی میاد پذیرایی کنه. بد عادت شدی. بابا خیلی بهش برخورد. گفت نه برید. خودم کارامو می کنم. دلم سوخت واسش. بیچاره تنهاست خب.
ماستمالی کردم. موندیم. پسردایی م اومد با زن و بچه. با پسردایی دیگه م. خیلی خوب بود. د هم کلی خوش گذشت بهش.ولی خب مث آدم نمی تونه رفتار کنه دیگه.
از ماستمالی کردن بدم میاد. چرا هر کی وظیفه خودشو نمی دونه.
دیروز داداشم زنگ زد به بابا که بیا شمال. بابا گفت میام. امروز گفت نمیرم. حالم خوب نیست.
پ.ن: فیلم برادران لیلا رو دیدیم. قشنگ بود.
فیلم پامز هم دیشب با بهار دیدیم. درباره یه سری خانم بازنشسته بود ... هم طنز بود و هم رقص و موسیقی داشت. جالب بود.
گفتم رقص. یادم افتاد چقد دلم رقص میخاد. رقص زیر بارون.با آهنگ با صدای بلند.
پ.ن: یه ایده تو ذهنم رسید برای داستان کوتاه به اسم زائده تبعیض.
پ.ن: دارم شعرامو جسته گریخته جمع می کنم. به د نگفتم. چون میگه قرار بود رمان منو تبدیل به ورد کنی.
پ.ن: این کامنت سین بوده: بارالهی ...
چه خوشبخت است کسی که عشق را نه در اضطراب و هیجانی کشنده بلکه در سکوتی دل انگیز و آرامشی ژرف تجربه میکند. پس آنکس که لایق چنین عشق ورزیدن است نه در بند به پا دویدن و به هوس رسیدن است...
پن: یه هفته از عید گذشته . خب که چی؟ هیچی همینجوری.