پرنده غریب

شبکه ۴ فیلم امیلی رو نشون میداد. درباره زندگی امیلی برونته نویسنده بلندیهای بادگیر. د به بهار می گفت شبیه مامان نیست؟ بهار می گفت نه. د می گفت شبیهش هست. نگاه هاش. تفکراتش. اینکه شعرای فوق العاده ای میگه. چشماش.

یادم افتاد پارسال همین موقع ها بود زدم ۴ داشت نشون میداد. از وسطاش بود. بعدم پارازیت شد و نشد ببینیم.‌ خدایی خیلی حواسم جمع نیست؟؟؟😂

فیلم پیمان رو دانلود کردم خیلی قشنگ بود. اما نصفش فقط بود. چقد بی شعورن کل فیلم دانلود میشه اما فقط نصفش میاد. مثل فیلم زندگی دیگران . اونم نصفه . فیلم چهره عشق رو دیدیم. درباره یه خانمی هست که همسرش رو از دست داده و اتفاقی کسیو می بینه که شباهت زیادی به همسرش داره. به اون شخص نمیگه شباهت به همسرش داره و به همین خاطره که باهاش ارتباط برقرار کرده. اما آخر فیلم مرده می فهمه که چرا زنه دوسش داشت. غم انگیز بود تهش و البته قشنگ.

امروز صبح داشتم بالکن رو تمیز می کردم یه کمد چوبی کوچیک اونجا هست. آخر بالکن زیر کمد چسبیده به دیوار یه یاکریم بود. داشتم جاروبرقی می کشیدم دیدم نمیره. نگاش کردم تکون نمی خورد. ظاهرش سالم بود. با دست برداشتمش دیدم توش پر از کرم ه. به پرنده بیچاره نگاه کردم به چشماش. بغض کردم. به شدت ناراحت شدم. نگاهش خیلی غریب و تنها بود. اون ته ، تو کنج.‌

پ.ن: یکی پیام داده همسرم نویسنده ست چجوری مشهور بشه؟
چی بگم من آخهه🤨🤔😳

پ.ن: علییییی تو دوباره بستی وبتووووووو🤔🤐
شانس آوردی دستم بهت نمیرسه🤭🥴
من اگه جای بلاگفا بودم از نوشتن محرومت می کردم بفهمی رئیس کیه. لااقل دو روز به جان من احترام میذاشتی !!!!!🤨 (این استیکره چقد کاربرد داره)

پ.ن: کارا تموم شدددد بالاخره. صبح با بهار رفتیم بیرون. هوا عالی بود. چقدد ماهی قرمز دیدیم. یه جعبه جوجه رنگی و اردک گذاشته بودن واسه فروش. یه آقاهه پرسید چنده؟ جواب داد: ۳۰، ۴۰ تا ۱۲۰. آقاهه گفت قیمتشو گفتی وقتی بزرگ شد؟؟؟
چن دیقه بعد یه آقای دیگه اومد یه دختربچه ۳.۴ ساله گوگولی همراهش بود. عینک داشت. تو گوش بهار گفتم این گوگولیه رو نگاه کن عینک زده. بهار تو جعبه اردک و جوجه رنگیا دنبال جوجه عینکی می گشت. میگم بهار کجا روو نگا می کنی؟ میگم بچهه که عینک داره؟ باز نفهمید. با دست به بچه اشاره می کنم میگم ایناهاش. ترکید از خنده. میگه من تو جوجه ها دنبالش می گشتم. میگم خدایی با خودت نمیگی مامان چی میزنه که میگه دنبال جوجه عینکی بگردم؟🤣

پ.ن: الان حسش نیست و به شدت خسته ام و مچ دستم داره آلارم می زنه که فردا کورتن یادت نره، فردا بهتون سر می زنم و تایید می کنم و می خوونمتون.

تو کجایی تا شوم من چاکرت؟؟؟

برای عید کلی کتاب دارم که بخوونم. کلی که نیست ولی چن تا کتاب هست که امیدوارم بتونم بخوونم. انقد دلم برای کتابخوونی تنگ شده. انقد دلم فراغ بال میخواد که بشینم در کمال آرامش ( کاری نداشته باشم یا نگرانی برای انجام کار نداشته باشم.) کتاب بخوونم و بنویسم. فردا احتمالا آخرین روز خیاطی باشه. کارامو تحویل می دم و تامام.

شبکه ۴ ساعت ۵ زندگی پس از زندگی داره. ساعت ۸ شبکه ۳ شب خوش داره. (حالا نمی دونم اونوشی من دیدم یا هر شب داره) دو شب پیش دیدم با اجرای مهران غفوریان و مهمانش غزال تیزپای ایران بود. خداداد عزیزی. من خیلی دوسش دارم. حس و حال خوبی داره. لبخندش به آدم انرژی میده.

شبکه ۴ ساعت ۸ و نیم فیلم میزاره. هرچند سانسور شده ست ولی خوبه باز. اهل سریال نیستم. آما افعی تهران رو دارم می بینم یکی از شبکه ها گذاشته دو قسمتش رو دیدم. قشنگ بود. کلا کارای پیمان معادی رو دوس دارم. این بار در نقش ندیسنده و بازیگر

اگه تی وی برنامه ای چیزی داره که جالبه یا فیلم میزاره بهم بگید استفاده کنم.

یکی از حیطه هایی که دوس دارم بهش ورود پیدا کنم تئاتر هست. یه سری به آقای قاف دبیر سرویس فرهنگی مون گفتم من هیچی از تئاتر نمی دونم. نه بازی، نه متن نه هیچ چیز دیگه. خودش نمایشنامه نویس ه و تئاتر کار کرده. بهش با خنده گفتم میخوام یه کم دانشم رو بالا ببرم در این حیطه. فقط لبخند زد و جوابی نداد. نفهمیدم منظورش از لبخند چی بود. خودمم خیلی جدی نگفتم. اما دوس دارم. اگه کسی میدونه بهم بگه از کجا شروع کنم؟

دیشب که رفتم دنبال بهار. گفتم بیا بریم شیرینی فروشی کنار آموزشگاهت زولبیا بامیه بخریم که شوهر خاله معروف دم ورودی ایستاده بود. من اول دیدمش ، سرمو انداختم پایین از جلوش رد شدم. وانمود کردم ندیدمش. منو دید وقتی برگشتم دیدم سرش پایینه داره از مغازه میره بیرون. حس کردم پشیمون و شرمنده ست. داشتم بهش فکر می کردم کار سختی نیست. فقط کافیه یه عذرخواهی کنه. اگرچه در جایگاهی نیستم که بگم می بخشمش اما از حجم شرمندگیش کاسته میشه. شاید کار سختی باشه براش. من جای اون نیستم.

یاد آقای همکارم افتادم. هر دو با هم تو یه سرویس کار می کردیم. بغل دست من می نشست. قبل از ازدواج خیلی با هم جور بودیم. فلسفه خوونده بود و کلی بهم درباره فلسفه و اساتید فلسفه می گفت. د رو می شناخت و می دونست میخوام باهاش ازدواج کنم و در جریان تمام مراحل ازدواجم بود.‌ بعد که ازدواج کردم چن باری بهم زنگ زد و احوالپرسی کرد. د بدش اومد و ناراحت شد. گفت حق نداره زنگ بزنه بهت. آخرین باری که بهم زنگ زد د پیشم بود گفت بهش بگو بهت زنگ نزنه. باهاش کاری نداری. منم مستقیم بهش گفتم. خریت کردم. می تونستم بهش پیام بدم و محترمانه بهش بگم که بهش برنخوره. ولی بهش برخورد و ناراحت شد. و دیگه زنگ نزد. من هنوز ناراحتم که چرا حماقت کردم.یکی دو ماه پیش بهش پیام دادم ، دید ، ولی جواب نداد. نمی دونم باید ازش عذرخواهی کنم یا نیاز نیست. به هر حال دلخوره. من دلم نمیخواد کسی اندازه سر سوزنی ازم دلخور باشه. عذاب وجدان می گیرم. تو فکرم جریان پیدا می کنه. هر اتفاقی برام تداعی می کندش.

پ.ن: خدایا تو بزرگی تو عظیمی، ما در برابر عظمت تو ناچیز و هیچیم. خدایا تو به نادانی ما نگاه نکن به عظمت و بزرگواری خودت ما رو نگاه کن. خدا جون لحظه به لحظه زندگی من معجزه ست. و این معجزه فقط از قدرت توست. تو نعمتهایی به من عطا کردی که هیچ کس نمی تونه اونا رو از من بگیره. خدایا بزرگی تو در ذهن کوچیک من نمی گنجه. خودت راه رو به من نشون بده. من خودمو به تو می سپارم. زندگیمو آینده رو. بهارم رو. تو بهتر از هرکسی می تونی مراقب ما باشی. می دونی من بهت چقد اعتماد دارم می دونم دستمو رها نمی کنی. ۶یچ وقت رها نکردی. لطف و مهربانی تو بی حد و اندازه ست. خدایا توان و درک بیشتری بهم بده که بتونم ذره ای فقط ذره ای از عظمت تو رو درک کنم. خدایا می دونی من ازت مادیات نمیخوام چون میدونم به اندازه ای که محتاج بنده تو نباشم بهم ارزانی می کنی فقط ازت عشق و آرامش میخوام تا بتونم به بنده هات بدم. نمی دونم چرا. ولی از مهر ورزیدن عشق ورزیدن به بنده هات لذت میبرم. هرچند تمام عشق و مهر برمی گرده به خودم و من باز بیشتر و بیشتر می تونم به طبیعت به پرنده ها به اشیا به درختا و گلا عشق بدم. و از این شوق به وجد میام و گریه می کنم. خدایا من با تمام وجودم دوستت دارم منو لایق بدون تا عاشق تو باشم. عاشق خود خود خودت که یکرنگی. که تغییر و تبدیل نداری که از من به من نزدیکتری و در درون من و در تمام سلولها و رگهای من جاری هستی. خدایا من و تویی وجود نداره. هر آنچه هست تویی و من ذره تر از ذره غرق در دریان بیکران عظمتت هستم. خدایا حال بدی وجود نداره و من تمام حال خوبم رو از تو دارم. من از خودم هیچی ندارم. ذهن و روح و تفکر من عریان هست. تو بر من لباس دانایی بپوشان. دانشی که تو بهم بدی دانش ه و علم هست . و من می دونم لایق دانش و الطاف بیکران تو هستم. چون تو این لیاقت رو بهم دادی. خدایا کلمات من ناچیز ووحقیرن. اما تو منو از بین همین کلمات ناچیز دریافت می کنی. نیاز نیست که توضیح بدم. عظمتت رو اندازه فکر ناچیزم درک می کنم. ما را به حال خود وامگذار. ای ارحم الراحمین.

پ.ن: اون وبمو آپدیت کردم. همچنین کانالم رو.

قول به خودم

به نظرم اسفند، ماه خونه تکونی نیست. ماه استراحت کردن و سرگرم شدن و لذت بردنه. اینکه از هوای پاک و بارون و سرما لذت ببری. یخ کنی.

باید به جای دویدن و دویدن بشینم و به روزهای سپری شده یک سال گذشته فک کنم. آخر سال فرصتی برای تفکر و حساب و کتاب روزهای رفته و برنامه ریزی برای روزهای نیومده است.

به خودم قول میدم که سال دیگه توی اسفندماه خونه تکونی نکنم و به جاش بیندیشم و لذت ببرم. بی دلواپسی، بی نگرانی، بی تشویش و بدون دویدن.

تو روانشناسی افراد به دو دسته تقسیم میشن: برونگرا و درونگرا. اما من نه شبیه درونگراها هستم نه برون گراها. و شاید شبیه هر دو باشم. چن روز پیش یک گزینه جدید هم دیدم افراد میانگرا.

همیشه برام سوال بود که چرا من شبیه اون دو دسته نیستم. مشکل دارم. و این نقص من از کجاست. اما اضافه شدن گزینه سوم تمام ابهامات منو برطرف کرد و من چقد خوشحال شدم که درونگرایی و برونگرایی رو با هم دارم. وقتی داشتم خصوصیاتش رو می خووندم انگار توصیف خودم بود.

پ.ن: چارشمبه سوریتون مبارک. پارسال همسایه روبرویی مون اون سمت خیابون که نونوایی هست آتیش درست کرد و آهنگ گذاشت. اما امسال خبری نیست. پارسال بارون حسابی بارید. یادتونه؟

مدرسه بهار بهشون گفتن برید تو سایت معلمی رو که دوست دارید انتخاب کنید. بچه ها همه معلمی رو انتخاب کردن که اخلاقش عالی بود. و دقیقا معلمی انتخاب شد که بدترین و بی نزاکت ترین معلم بود‌. از الان بچه ها دارن یاد می گیرن انتخاب معنایی نداره. در هیچ سطحی.

مرزهای دوستی

داشتیم ناهار می خوردیم یهو یاد دکتر حامد افتادم. اهل یزد بود و خانومش اصفهانی. اینا چن سال تهران زندگی کردن، بعد اومدن اصفهان.

دکتر از د خیلی خوشش میومد. تا حدودی هم شبیه هم بودن. من و خانومش هم تا حدودی شبیه هم بودیم. یه وقتایی که از شوهرامون حرف می زدیم. من تعریف می کردم انگار توصیف شوهر اون بود یا برعکس.

دکتر حامد خیلی زیاد اهل سبک زندگی سالم بود و من کلی سر این موضوع باهاش شوخی می کردم. می گفتم افراطیه.

گاهی وقتا تو پارک می دیدمش در حال ورزش کردن و دویدن. می ایستاد حرف زدن‌ می گفتم دکتر سرما می خوری. به ورزش ادامه بده. می رفت دوباره میومد. سر یه موضوعی حرف می زد.

دکتر از پزشکای خیلی خوب بود. کلاس ویولن می رفت. اهل مطالعه بود. خیلی به مردم کمک می کرد. گاهی با هم کتاب رد و بدل می کردیم. من بهش ملت عشق رو دادم اون کیمیاخاتون رو به من داد.

سر چی یادش افتادم؟ اینکه بدن آدم خودش بهت میگه چی نیازش هست. چی نیست. دکتر به زور می خواست به بدنش تحمیل کنه سبک زندگی سالم رو. نمیگم بده. خیلی هم خوبه. اما زیادی از حد بود. به د می گفتم بدن من خودش بهم میگه چی کار کن. چی بخور یا چی نخور. می گفت همین درسته. چون اون چیزی که می خوری تبدیل میشه به جان. و من موافقم

حالا گذشته از سبک زندگی دکتر، همیشه برام سوال هست که من تا چه حد می تونم و مجازم با دکتر حامد در ارتباط باشم؟ (دکتر حامد فقط یک مثال هست برای بیان حرفهام.) این حدومرز رو کی تعیین می کنه؟ خودم یا همسرم یا جامعه یا عرف یا قانون یا چی؟ یا همسر دکتر حامد هم می تونه با د در ارتباط باشه؟ چجوری؟ چقد؟ تا کجا؟ اصلا باید علنی باشه؟ مخفی باشه؟ خیانت محسوب میشه؟ اصلا مرزهای خیانت کجاست؟ آیا آدم وقتی ازدواج کرد محکوم به دوس داشتن همون فرد؟ یعنی دیگه نباید کس دیگه رو دوس داشته باشه؟ چرا یه نفر باید روی تمام احساسات و عواطف اون فرد سایه بندازه؟ فرقی نداره زن یا مرد. این عدم ارتباط با جنس مخالف یا مخالفت طرف مقابل به خاطر سست بودن زندگی فرد هست و ترس از فروپاشی؟ من هنوز این موضوع برام حل نشده. نمی فهمم. و خیلی برام پیش میاد. نمی دونم شماها هم براتون پیش میاد یا نه؟

پ.ن: بعضی میوه ها رو تا زمانی که نرسیدن، نباید چید. باید زمانش برسه تا بیفته تو بغلت.

پ.ن: به نظرم خوشبخت ترین آدما کسایی هستن که تنشون، سلول به سلول شون با تمام حواس پنجگانه احساس شده. فهمش پیچیده نیست. اما درکش چرا.

پ.ن: امروز رفتم تو یه وبلاگ ، آدرس اون وبم رو تو پیوندهاش داشت. خیلی حال کردم و خوشم اومد و کلی چشام برق برقی، اکلیلی و قلب قلبی شد. مثل اینکه بری یه جای ناشناس و ببینی دارن کتابت رو می خوونن. همونقدر لذتبخش بود.

خسته نباشیدددددد

سلام دوستای عزیزم

پاره شدگان راه خانه تکانی🤣🤣

من در صحت و سلامتم. بهتون سر میزنم . خواستم بگم کامنت تک تک تون عالی بود. دمتون گرم. خستگیم رفت قشنگ.

مرسی دوستتون دارم.

ادامه پست رمز داره. رمز قبلی هم نیست. جنبه داشته باشید رمز نخواین که یقینا نخواهم داد. واسه خودم نوشتم که داشته باشم. و لا غیر. چیز مهمی نیست.

ادامه نوشته

بی تیتر

تام هاردی:
تنها بودن خیلی خطرناک و اعتیادآوره چون وقتی متوجه بشی تنهایی چقدر آرامش‌بخشه، دیگه نمی‌خوای با مردم سر و کله بزنی.
هاردی رو نمی شناسم ولی خوب گفته.

چند شب پیش خواب آقای قاف رو دیدم. اون روز از صبح تو فکرم جاری بود. بهش زنگ زدم و احوالپرسی کردم باهاش. گفتم دو سه روز در فکرم روان بودید خواستم حالتون رو بپرسم. مصمم بود که خوابمو براش تعریف کنم. براش تعریف کردم می خندید.

یه کم از وضع کار گلایه داشت. گفتم بیا مث من بزن به کارون. کار خبر هیچی توش نیست. من رها کردم تو هم رها کن. و چقد دلش می خواست این کارو کنه ولی نمی تونست. بهم گفت نقداتو بفرست برام. تو خبرگزاری تیتر یک کار می کنم. و برای عید چن تا کار آماده کن. اینا رو با خواهش و لطفا خواست.

چقد هم صحبتی با این آدم انرژی بخشه. بهم گفت اون روزی که دیدمتون تا دو سه روز حالم عالی بود. گفتم می دونم. می خندید گفتم آخه متقابله. و من چقد دوس داشتم همینجوری وراجی کنم؛ ولی قیچی کردم. قرار شد دو تا نثر براش بفرستم یکی سفارشی، یکی روزمره....

پ.ن: چه خلوته. کارا عیدتونو می کنید جمیعا؟؟؟؟

خانواده نگو زورو بگو

بهار یه تحقیق داشت . معلمش چن وقت پیش بهشون داده بود. باید درباره یک مشکل روحی- روانی تحقیق می کردن. اینکه ریشه بیماری از کجاست، و چه اثراتی داره. موضوع ترس رو انتخاب کردیم. پرشسنامه هم باید می نوشت و به ۱۵ نفر می داد. ۷ تا سوال درآورد. میگم این کارو باید از چن وقت پیش می دادن تا فرصت می شد برای تحقیق. نه که امروز بدن. میگه خیلی وقته داده. ولی انقد مزخرف بود حالشو نداشتم بنویسم. میگه عب نداره. خودم به جای همه پر می کنم با دست خط های مختلف. 😁

شروع کرد نوشتن. یکی دو تا از سوالا این بود: شما از چی می ترسین. شما برای ترسهاتون به روانشناس مراجعه کردین؟ یکیو نوشت جن. چون ماورالطبیعه ست. خیر.
یکیو نوشت مار . خیر. چون خانواده مثل زورو عمل می کنن🤣 میگم بهار این چیه نوشتی؟؟؟ میگه طنزم اون وسطا باشه بد نیست🤭

دیشب زنگ زدم دخترعموم احوالپرسی. ماهی یکی دوبار بهم زنگ می زنن. میگه چقد نوشته هات قشنگه. واقعا خوب می نویسی. میگم لطف داری. بعد میگه نه. جدی میگم. انگار یه استاد ماهر نوشته. انگار یه نویسنده خیلی قدیمی نوشته. من 😳🤨🤔 اینجوری بودم. بعد گفت منظورم اینه که تو هم استادی!!! خواست جمع کنه نتونست. (خدایی تعریف می کنید مث آدم تعریف کنید) بعد ادامه داد با خودم میگم چطوری این همه کلمه رو انقد ماهرانه کنار هم میزاری. من دو تا جمله برا بچه ها میخوام بنویسم نمی تونم. توش می مونم. و باز ناباورانه می فهمونه اصن بهت نمیاد تو نوشته باشی🙃 ولی نمیاد کپی هم باشه.

این دخترعموم نویسنده کتاب کودک هست. و اشعار و داستانهای بغایت تخمی مینویسه. خواهرشم رمان نویسه. در حد کتابای فهمیه رحیمی . چن تا چاپ کردن هر دو. دو سه جلد هم دلنوشته چاپ کرد. چن تا متنشو خووندم انگار دفتر خاطرات دبیرستان داری می خوونی.

خوبه ها. همین که می نویسن. ولی نمی دونم چرا دیگه واسه چاپ انقد عجله می کنن. بابا بزار قلمت پخته شه.

نه مثل من خوبه انگار!!! وسواس، وسواس، وسواس. رو هر کلمه باید عمیق فک کنم از ابعاد مختلف بررسی کنم. بعدم میگم نه. تکراریه. حالا انقد که خودم خووندم تکراری شده ها.

ولی باید از همین تریبون اعلام خودشیفتگی کنم که نوع نگاه و قلمم رو دوس دارم. اینکه یه جورایی متفاوت هست. ولی بازم موقع چاپ مث خر تو گل می مونم. از بس مرددم.

الان هر کی منو بعد از ۳. ۴ سال ببینه میگه : ینی تو هنوز کتابتو چاپ نکردی!!!!؟؟؟ تو دیگه کی هستی!!! ملت مث چی دارن چاپ می کنن ووتو هنوزززز در تردیدیییییی!!!!! گفتن بهما. منم گفتم به خدا. از بس خرم🤭 طرف تو این دو سه سال سه تا کتاب داده بیرون. انگار دنبالش کردن.

خخونه تکونی ۲۴ ساعته

از صبح تا شب خونه تکونی کردم
از شب تا صبح خواب خونه تکونی دیدم
صبح پاشدم دیدم چقد خسته ام. ۲۴ ساعت بی وقفه کار کردم انگار. 🤣
نمیدونم چرا وقتی شروع می کنی دیگه تموم نمیشه. انگار میزاد مدام.

بابام اخلاقش داره عوض میشه. بچگانه رفتار نمی کنه. آزاردهنده رفتار می کنه. داداش کوچیکم چن ماه پیش ازدواج کرد. تخت و کامپیوتر مجردیش تو اتاق موند. نبرد با خودش. بابام یه ماهه بهش گیر داده که بیا وسایلتو ببر. اونم گفت جا ندارم. گفت من نمی دونم بیا جم کن ببر. به بابا گفتم چیکار داریش. بزار اینجا باشه. تو که رفت و آمد نداری. حالا این اتاق خالی بشه چی میشه. رو دوشت سنگینی نمی کنه که. بزار باشه دو روز دیگه تابستونه ما یا بچه ها میان از تخت، از کامپیوتر استفاده می کنن. گفت نه. نمیخوام اینجا باشه. اونم ورداشت برد انباری برادرخانمش گذاشت.

یا دروغ میگه. داداش حسن و خانومش رفتن خونه شو تمیز کردن. اون زنداداشم زنگ زده بهشون میگه کارگر گرفتم.
اصلا دلم نمیخاد اینجوری پیش بره. داره یه کارایی می کنه که همه رو از خودش میرونه. درباره همه چیز و همه کس به غریبه ها توضیح میده. نمی دونم اینا به خاطر سن هست یا نه. من البته مشکلی ندارم. باهاش کنار اومدم ولی به هر حال جالب نیست.

پ.ن: من یه مشکلی دارم که به خصوص تو خیاطی اذیتم می کنه. اون اینکه به شدت وسواسی عمل می کنم. یک سانت که نه، ولی میلیمتری اندازه می گیرم. سر کاری که بهم محول میشه انقد ظریف کاری می کنم که خودم حالم به هم می خوره اگه خیاطی باشه. اگه کار دیگه باشه لذت میبرم. د میگه وسواس داری. زود جمش کن بره. میگم واسه همین ازش بدم میاد. میگه اره واقعا تو به درد خیاطی نمی خوری. ولی به عنوان یه هنری که بلدی باید حفظ ش کنی.

پ.ن: فیلم بازی تقلید رو دیدیم. قشنگ بود. چرا اینا که مغزشون فعاله شیزوفرنی می گیرن؟؟؟

فامیلای دوزاری

پسردایی م برای انتخابات کاندید شده. یک دهه هفتادی. نمی شناسمش چون از وقتی ۱۴. ۱۵ سالش بود ندیدمش. وقتی هم که ازدواج کردم و یه وقتایی پدر و مادرش میومدن خونه بابام، این نمیومد. به این دلیل که من جلوش روسری نمی پوشم‌.

ازدواج کرده و زنش مدام در حال فخر فروشی و انواع و اقسام عملهای جراحی و زیبایی هست. نمی دونم بی حجابی من بدتره یا کار زنش. مهم نیست. مهم معیارهای شخصیتی هست که از نظر من نداره.

چی شده اینا رو گفتم. امروز زندایی م زنگ زده که تو چه دخترعمه ای هستی که نباید بیای به پسردایی ت رای بدی؟ نباید بیای؟ گفتم زندایی تو که می دونی من هیچ جا نیستم. من روحم.
میگه فردا با آقای د برید اطراف تهران و هم یه دور می زنید هم رای می دین هم انگشتتون رو جوهری می کنید و هم شناسنامه تون رو مهر می زنید.
نمی دونم با خودش چه فکری کرده
خیلی خودمو کنترل کردم که جوابی بهش ندم.
فقط گفتم ایشالا که موفق باشه و اگه شد چشم.

دایی و زندایی ده ساله که ندیدمشون. پارسال عید خونه بابا دیدمشون. یک بار حتی یک بار تو این مدت زنگ نزدن حال بپرسه. حتی یه سال و نیم اومدیم تهران یه بار نه اومدن و نه زنگ زدن نه دعوت کردن. خونه ما باهاشون دو سه تا ایستگاه فاصله ست.
خب چجوری روشون میشه بگن به خاطر ما تا فلانجا بیا. اینا خاطری ندارن.
کاری باهاشون ندارم. هیچ خویشی باهاشون ندارم. ولی بهم برخورد. حس نفهمی و بی شعوری (اونا) بهم دست داد. انگار ابزارشون هستیم.

من تو هیچ مراسم و مناسبتی توی فامیل نیستم. نه که تافته جدا بافته باشما. نه. ولی هستم🤣

چن ماه پیش ختم یکی از اقوام بود. اونو رفتم. فقط. چرا چون پدر رئیسم بود. خیلی از اقوام رو اونجا دیدم. زندایی بهم گفت چه عجب بالاخره ما تو رو تو یه مراسم دیدیم. برای فلانی اومدی؟ گفتم بله. وگرنه کار دیگه ای نداشتم که بیام.

گلهای چادر

یکی از موجوداتی که متاسفانه و بدبختانه پول خوشحالش نمی کنه، منم. چرا آخه؟؟؟؟ دو سه روزه دارم چادر برش می زنم. خیلی تمیز و خوب و عالی دوختم. دستم درد نکنه. خسته هم نباشم.

امروز زنگ زدم به خانمه که بیاد چادرشو بپوشه، اگه اندازه بود زیرشو چرخ کنم. اومد شاید ده ثانیه سرش نبود، سریع درآورد و گفت عجله دارم. خیلی خوب شده. پولشو داد و رفت. من از گرفتن پول خوشحال نشدم. نه که پول بد باشه و باهاش مشکل داشته باشم. هرگز. اما چیزای دیگه برام ارزشمندتره.(دقیقا نقطه مقابل د) اینکه بتونم کاری رو با موفقیت انجام بدم. خودمو باور کنم که می تونم.

اینکه خیاطی تو اونجا بخصوص وقتی کسی نیست برام یه خلسه ست. سکوت و تنهایی و تار و پود. اونجا برام محل تفکره.
وقتی داشتم پایین چادر رو می دوختم با خودم فک می کردم کدوم یک از ما به لبه پایین چادر توجه می کنیم که من انقد با ظرافت و وسواس گونه دارم چرخ می کنم؟ کی تا حالا چادر رو تا کرده و ببینه دو طرفش با هم قرینه هست یا نه؟ کاری که با دقت انجام دادم و حتی یک سانت جابه جایی نداشت. اونم پارچه لیزی که مدام سر می خورد.

داشتم به گلای پارچه نگاه می کردم که حالا جان دارند و روح دارند و گوش. و به من توجه می کنند. دارم نگاه می کنم چطور راحت و در آرامش نشستن و تسبیح می گن. چون من به این آیه که هر آنچه در زمین و آسمان است خدا را تسبیح می کند. اعتقاد دارم. چون اشاره نکرده موجود زنده، گفته هر آنچه که. حتی این چادر با گلهای ریزش. حتی گره ای که در آخرین تار پارچه جا مونده. حتی نخ باریکی که از قرقره جدا شده و رو زمین افتاده و گاهی نگاهش می کنم. و ممکنه هر لحظه از اتاق من کوچ کنه بره سطل زباله و از اونجا به جای دیگه.

نمی دونم سرنوشت هر کدوم از این گره ها و گلا و حتی پرزها چی میشه؟ اما تو یک چیز مشترکن: تسلیم شدن و تسبیح گفتن.

و همچنان می اندیشم که من انسانم و اونا رو نام گذاری کردم: اشیا. آیا اونا هم ما رو نامگذاری کردن؟ شاید نه. و اینها تنها از خیال رو به جنون من میاد.

همچنان به این چادر می اندیشم که از اینجا کجا میره؟ سرنوشتش چیه و از کجا اومده بود؟ اینکه من نگاهم رو لابلای گلهاش جا میزارم و اون منو با خودش کجا میبره. منو؟ یادم رو؟ خاطره ام رو؟
من باز می اندیشم کیا قراره باهاش نماز بخوونن و تسبیح بگن و .... و من دارم فک می کنم قراره چقد دلم براش تنگ بشه!!

پ.ن: این نوشته رو دوس داشتم. میخوام تبدیل کنم به داستان کوتاه. برای د خووندم. البته نه همشو. اولاشو که حرف پول بود نخووندم🤣 گفت: بد نیست. نوع نوشته ت همینه. و ر بهم گفت عالیه. تو نوشته هات بی نظیرن. د از اینکه پول گرفتم خیلی خوشحال شد. میگه برای تو خوشحالم که پول درآوردی. ولی من اینجوری حس نمی کنم. شایدم اشتباه می کنم.

پ.ن: دیشب عدس گذاشتم بپزه امروز عدس پلو درس کنم. گفتم بهش برای عدس پلو هست. حتی صبح گفتم. ظهر اومدم دیدم برنج تو پلوپز داره آبش خشک میشه. نگاه کردم دیدم قابلمه عدس اونجاست. میگم پ چرا عدسو نریختی توش. میگه نگفتی. فقط زنگ زدی گفتی یه پیاز سرخ کن. همین. میگم دیشب گفتم که ناهار عدس پلو میزارم. صبح هم گفتم که. میگی نیومده چقد غر میزنی!!! عدسو ریختم تو برنج. برنج رو بیشتر آب ریخته بود. سر ناهار میگم شفته شده. میگه من همینقد آب می ریزم. میگم وقتی برنج خیس خورده ست اون میزان آب زیاده. میگه نه. منم دیگه حرفی نزدم.

پ.ن: عصر رفتم خونه بابا. گفتم برگشتنی میرم دنبال بهار. میگه تا اون موقع میخوای بمونی؟ میگم احتمالا. شایدم زودتر بیام. وقتی اومدم چقد آدم بیخودی شده بود. من از این شخصیتش بسیار آزار می بینم. هیچی نمیگه و غرولند زیر لبش به آدم تهوع میده.

مقصد زندگی کجاست؟؟؟

بخش اول: هر وقت خیاطی می کنم و به یه مشکل می خورم و یا برای کسی لباس می دوزم، (نه وقتی که برای خودم می دوزم)، پوچی زندگی رو حس می کنم. بدم میاد. قبلنا خیلی بیشتر. الان کمتر. نه اینکه الان به خیاطی علاقمند شده باشم. نه. اصلا. ولی انگار از روی ناچاری پذیرفتم.

هنوز با خیاطی در تناقض هستم. وقتی کارمو درس انجام نمیدم، از زندگی ساقط میشم. انقد تو نت جستجو می کنم تا بالاخره مشکلو حل کنم. ( البته این پشتکار و سماجت نه تنها درباره خیاطی هست بلکه در همه زمینه هاست.) بعد که درست شد خوشحال میشم. این تضاد در من به وفور وجود داره. و سالهاست که من باهاش دست به گریبانم.

گاهی میگم جای من اینجا نبود و نیست. اما بعدش میگم دقیقا جات همینجا بود و هست. و شاید الان داره مقدماتی فراهم میشه تا رشد کنم. تا بپذیرم. تا تسلیم شم. باید سر فرود بیارم به اتفاقات و شرایطی که کوچکترین نقشی در اون نداشتم. و نمی تونم تغییرش بدم.

بخش دوم در راستای بخش اول: دیشب از د می پرسیدم تو به مقصد زندگی رسیدی؟ گفت نه و گفت من با این همه هوش و توان و استعداد قطعا جام اینجا نبود و خیلی جای بهتری باید می بودم. گفتم: ناراحتی؟ گفت: نه. وقتی نگاه دیگه ای داری، می پذیری و تسلیم میشی و میگی مشیت بر اینه که اینجا باشی دیگه ناراحت نیستی.

با خودم گفتم من چی؟ آیا خود من به اون چیزی که مقصدم بود رسیدم؟ اصلا مقصد کجاست؟ پول و مقام و موقعیت اجتماعیه؟ یا حس خوب و روحیه خوب و آرامش و نشاط و عشق ه؟ آیا نمیشه هر دو رو با هم داشت؟ یا برای داشتن یکی باید از اون یکی گذشت؟ یا اصلا فقط اینجا اینجوریه یا موضوعی کلیه که در همه جای دنیاست؟

بخش سوم: همیشه یه ترسی دارم. ترسی مبهم از آینده. از ناتوانی. از بیکاری. از تنهایی. گاهی فک می کنم باید یه کاری داشته باشم که تو پیری ( اگه به اون زمان برسیم و عجل بهم زندگی بده) بتونم انجامش بدم. ینی بازنشستگی نداشته باشه. ینی بهت نشاط بده. بهت آرامش بده و روح تو رو ارضا کنه. و چیزی که در نهایت بهش می رسم رقصیدن و نوشتنه.

و شاید من همه این مسیر رو اومدم تا به این نتیجه برسم که جهان رقص موزونی ست و ما همچون ذرات هستی باید در رقص و توازن باشیم.

و آخر اینکه خیلی خوشحالم که از چراهای زندگی و پوچی روزگار عبور کردم.

پ.ن: این سوالو که به مقصد زندگی رسیدی یا نه؟ از یکی از دوستای وبلاگی م پرسیدم که برام مثل یک دایره المعارف غنی از دانش و اطلاعات و انسانیت ه. اینجا رو نداره که ببینه دارم ازش تعریف می کنم.
جواب داد: مقصد برای رسیدن نیست. برای همراستایی است. رسیدن یعنی توقف. مطلق بودن. بی حرکتی و این مماته نه حیات. نیستی است نه هستی. و بعد یه پست گذاشت: زندگی راهی برای رسیدن به مقصد نیست. راهی برای همراستا شدن با مقصد است.اصولا راهی که به رسیدن ختم شود ،فانی و متغیر و ناماندگار است . راهی نیکوست که اشتیاق در راه بودن، روز به روز فزونی گیرد و در همراستا شدن توجه و تمرکز و اراده و توانایی ما با او ،در ارتعاش عاشقی باشیم.راهی مثل رسیدن به یک منصب یک پول یک فرد ‌..با رسیدن به آن فاقد ارزش می شود. راهی مانند مهرورزی، موثر بودن برای آفرینش، آگاهی، ظهور دانایی ...که آنرا پایانی نیست ،راهی به درک وجود ادمی نه موجودیت او،عشق به روح برهنه نه جسم برهنه و.....اشتیاقی بی پایان و مقصدی بی وصال است که همواره در راستای ان به وصالی و ذوق و اشتیاق. و این یعنی اسیر تکرار و کهنگی نمی شود و در هر پلک زدن یار به مشاهده ی نگاهی تازه تر و ناب تر هستیم. زندگی راهی برای کشف و مشاهده و ظهور خود است و خود دریچه ای رو به بی نهایت توانایی و دانایی.

شما مقصد زندگیتون کجاست؟؟؟

کوزت بودن سخته چقدددد

شنبه عصر بیکار بودیم به بهار گفتم میای بریم یه دور بزنیم. پیاده روی. گفت اره. به د گفتم تا هفت حوض میریم پیاده. حالشو داری بیای؟ منتظر بود انگار. گفت اره.

با هم رفتیم. براش یه پیراهن خریدم خیلی خوشرنگ و خوش دوخته. عیدی بوده. کلی از هوای پاک استفاده کردیم و بعدم اومدیم خونه.

د میگه خوب بودم دیگه!؟غر که نزدم؟؟ خودشم میدونه غر می زنه. گفتم نه. عالی بودی.

فیلم باشگاه مشت زنی رو دیدیم. خیلی باگ داشت. اصلنم ندوس.

دو روز کوزت بودم. شیشه و پرده اتاقا رو شستم. ظرفای کابینتای آشپزخونه رو شستم و جابه جا کردم. د هم میزناهارخوری، صندلیا و میز و مبلا رو رنگ کرد. انصافا کارش عالیه. انگار تازه خریدی.
خیلی خسته شد. یه ماچ گنده کردمش.

چند ساعت بعد میگه اون بوسی که کردی تمام خستگیهامو در کرد. انگار تمام خستگیها از لبام خارج شد.
گفتم جدی؟؟؟؟؟ نمی دونستم. اگه می دونستم انقد اثربخشه که طولانی ترش می کردم.🤣

نصفه شب با درد روماتیسم بیدار شدم. ینی سر مفصل یه جاهایی ورم می کنه که آدم نمی دونه باهاش چی کار کنه.

الان فقط به اونایی غبطه می خورم که کارای عیدشون تموم شده.

از بهترین تفریحات من بودن با بهاره. دو تایی ناهار بخوریم. یا شام بخوریم. چون انقد می خندیم که یه غذای ده دیقه ای نیم ساعت طول می کشه. جالبه بهار خودشم پایه ست. دیروز ظهر د زودتر از ما ناهار خورد و پاشد.

به بهار گفتم خزندگان چجوری راه میرن؟ گفت به سختی!!! یاد مهد کودکش افتادم مربی ازش پرسید اینم گفت به سختی. بعد اومد خونه خیلی منطقی داشت مثل خزنده ها رو زمین سینه خیز می رفت می گفت ببین چقد سخت راه میرن🤣

بهار میگه آخ جون فردا دوشنبه ست میای مدرسه. کتابخونه. میگم خوشحالیت الان برای چی؟ منو می بینی؟ میگه نه. چون هر دفعه برام خوراکی خوشمزه میاری🤣

خسته نباشم

دیروز رفتم سالن. بچه ها هم بودن. خیلی خسته شدم. کارم فشرده و زیاد شده. هم خیاطی هم خونه تکونی. نمی دونم چرا میرم و میام انقد له میشم. تقریبا بیست دیقه پیاده روی داره . دو تا بیست دیقه.

یکی دو تا چادر آورد براش بدوزم و منی که قبول کردم و بلد نیستم و بدم میاد از دوختن. الان هی میگم چه غلطی کردم قبول کردم.

د میگه یه جا رو بعد عید پیدا کن هم نوساز باشه هم نزدیک باشه. اما من از یه فضای اشتراکی دیگه با د گریزانم واقعا. الان خودش پیشنهاد داده ها. بعد از چن ماه که اجاره کردیم و درآمدی نداشت میگه تو گفتی. به همین سادگی. منم که آیه قران ندارم همون لحظه نازل کنم.

فیلم عشق سالهای وبا رو دیدیم. خیلی قشنگ بود. ترانه ش از شکیرا بود عالی بود. کتابشو قبلا خوونده بودم. دوس داشتم.
فیلم املی پولان رو دیدیم. اینم جز ۲۵۰ فیلم برتر بود. درباره یه دختر درونگرا بود که میخواست به اطرافیانش امید به زندگی و نشاط بده. بدک نبود..

صحبت کردن از مسائل اقتصادی از حال به هم زن ترین مسائل هست. وقتی د میگه پس انداز کنیم و چنین کنیم و چنان. واقعا با تمام وجود دلم میخواد زندگی رو عوق بزنم. نه اینکه پس انداز کردن بد باشه، نه اینکه پول بد باشه، نه اینکه آینده نگری بد باشه. نه. اصلا. ولی وقتی یه موضوعی رو چندین و چندین بار میگه دلم میخواد بگممممم بسهههه. تو رو قرآن تورو به مقدساتت قسم ول کن. و متنفرم از اینکه پولا رو به جای خرج کردن رو هم بچینیم. و هی پس انداز کنیم. نه اینکه خرج نکنیما. نه. ولی مثلا من دلم میخواد مبل هامونو عوض کنیم. انقد آیه یاس می خوونه که جنسا خوب نیست. گرونه. و .... که میگم آقا نخواستم. سر همه چی همینه ها.

انصافا من از ظرف و ظروف جمع کردن و خرجای اضافه خوشم نمیاد. اصلا علاقه هم ندارم برم هی خرید. اما بعضی چیزا رو خوشم میاد. مثلا ظرفای بامبو. خیلی خوشگلن. سنتی و مدرن هستن. تنها مدل ظرفی هست که دوست دارم همونم میگه نه.
حالم به هم می خوره از این نه گفتن. بماند که همراهی نمی کنه.

پ.ن: د به لحاظ جسمی ضعیف شده. خیلی زیاد. به نظرم خیلی زود تحلیل رفته. چن وقته. اما اخیرا خیلی بیشتر. مثلا از اتاق یه وسیله میخواد بیاره تو سالن خیلی طول می کشه‌. راه رفتن و حرکات جسمیش کند شده. نمی دونم خودشم فهمیده یا نه.

به کجا داریم میریم

امروز صبح جلسه مشاوره بود مدرسه بهار. فقط کلاس بهار اینا. بچه های کلاسشون فوق العاده درس نخوون و شیطونن. مدیرشون می گفت تا حالا کلاس اینجوری نداشتم.

بچه با خودش قیچی آورده. دیوارو که جای پریز بود و با گچ پوشونده شده بود کنده و سیم لخت رو درآورده. شانس آورده برق نگرفتش. من اون روز مدرسه بودم. قیامت بود. مدیر روانی شده بود رسما. یا اینکه صندلی گذاشتن از پنجره آویزون شدن. پنجره ها بلند هست و حفاظ نداشت که برا همه حفاظ گذاشت. بچه ها مدرسه رو دو در می کنن و نمیرن. تمام فکرشون مدل مو هست و رنگ مو و چتری و .........

پ.ن: و تو که همچنان کامنتدونیت بسته ست: ببین کار خیاطی و تبلیغ اون تو اینستا خیلی وقت گیره. اینکه بخوای مزون بزنی و تبلیغ کنی وقت و سرمایه میخواد. من نمیخوام بیشتر از این وقت و سرمایه گذاری کنم روش. از طرفی چندان علاقه هم ندارم. به نظرم خیاطی رو نمیشه تو اینستا تبلیغ کرد چون اینستا خیلی گسترده ست و از همه جا همه هستن اثر نداره. فک کن مثلا یکی بگه اوکی از شهرستان که نمی تونه بیاد. حتی از اینور شهر هم نمیره اونور. بنابراین کارایی مثل خیاطی فقط تبلیغ محلی میخواد.
و من فقط تعمیرات انجام میدم چون حوصله عیب و ایراد گرفتن ملتو ندارم. کار پر دردسریه. نسبت به کار وقت و زمانی که میزاری پول کمی می گیری. تعمیراتم خوبه. خوشم میاد چون بیشتر چالش هست. مثلا تبدیل شلوار لی به کیف. البته کسی اینکارو نمی کنه ولی خودم انجام دادم واسه خودم. تیکه دوزی کردم با پارچه مانتویی که دوختم. اصن معرکه شده.

اما ماساژ فرق داره. کار لوکس هست. نسبت به زمانی که میزاری نمیگم پولش زیاده ولی نسبت به کار فرهنگی خبرنگاری، ترجمه، تدریس، خیاطی و یا کارای دیگه خیلی بیشتره.

پ.ن: دیدم اینجوری نمیشه واقعا یه پست لازمه واسه تبلیغی که کردم. ادامه نوشته رو رمز گذاشتم. همون رمز قبلی. یه کم بی پرده مطرح کردم مسائل رو.

ادامه نوشته

ایده های اینجانب

این چن روزه حسابی سرم شلوغ بود و حسابی خسته ام. بخصوص امروز که قشنگ له ام.

داشتم فک می کردم ریشه بیشتر مسائل و مشکلات جسمی از روحیه و تفکر افراد هست.

داخل پرانتز اینکه خودم یه دوره درگیری جسمی داشتم و بعد با رقصیدن و رقصیدن بهش غلبه کردم.
حالا جرقه این فکر زده شد که بعد از عید تو اردیبهشت ماه کلاسای رقص تراپی برگزار کنم. نه تنها به روحیه دهی کمک می کنه بلکه سبب افزایش اعتماد به نفس، تنظیم فشار خون و سایر اقوام و آشنایان میشه. با چن نفر در میون گذاشتم استقبال کردن زیاد‌. بعد از عید شاهد حرکتهای جدید خواهید بود🤣

بهار از اون اتاق با صدای بلند میگه بزار یکیش به نتیجه برسه بعد برو سراغ بعدی. میگم بهار تو این مملکت نباید منتظر شد باید اقدام کرد. اگه صبر کنی تا به نتیجه برسی، فقط وقتت هدر رفته.

برای کار ماساژ تبلیغ گذاشتم بالای صد نفر فقط آقا پیام دادن. این حجم از پیام از طرف آقایون برام جالب بود و چن تا نکته داشت: اینکه آقایون بیشتر به خودشون و سلامتیشون اهمیت میدن.
رفع نیاز جنسی برای آقایون راحت تر هست و ابایی ازش ندارن.
مشکل مالی برای این جریان ندارن. احتمالا تعهد کمتری هم داشته باشن.
نیاز خودشون در اولویت هست.
اینا چیزای جدیدی نیست. در جامعه مردسالار این مسائل طبیعیه. اما اینکه درصد خیلی خیلی کمتری خانم پیام دادن عجیب بود.
یکی هم که خانم بود از اصفهان بود. یکی هم دنبال چیز دیگه بود.