خسته اما پرامید
امروز یکشنبه ست، خونه ام و دارم به سرخ شدن کتلت های تو ماهیتابه نگاه می کنم. به تغییر رنگ تدریجی. به تکرار روزها و شبهای شبیه هم.
بدنم از خستگی طاقت فرسا کوفته شده. خواب آلودم. در عین حال حرفهای د رو می شنوم ولی چیزی حالیم نمیشه. چون گوشم اونجا نیست. قلمم از کار افتاده، مثل ذهنم که دلش نمیخواد خاطرات تلخ روزهای گذشته رو مرور کنه، هر تکرار شبیه اشک میشه و حلقه میشه توی چشم و بغض و ماتم میشه. تصمیم گرفتم قوی باشم. ناامید نشم و به راهم پر توان ادامه بدم.
روزهایی که نت نبود تو یادداشتهای گوشیم نوشتم و به مرور میذارم تو وب. چقد نوشتن خوبه چقد برای نوشتن دل تنگم. درس خوندن رو دوس دارم. نمره هام اومد. فردا امتحان مثنوی دارم. آخرین امتحان.
زبان تخصصی ۱۹ و نیم. عربی ۲۰. نقد ۱۸، شاهنامه ۱۶. استاد شاهنامه منو با یکی دیگه اشتباه گرفت وگرنه نمره م ۱۸ بود خنگول. منم اعتراض نزدم. گفتم کون لقش. از اوناست که اعتراض کنی کمتر میشی. د باورش نمیشد زبانم رو بشم نوزده و نیم، ولی خودم می دونستم امتحانمو خوب دادم. کلی بهم تبریک گفت و گفت خیلی تو زبان با استعدادی. اینو راست میگه من وقتی شروع کنم به خوندن کسی دیگه جلودارم نیست. مث بلدزر می مونم ولی خب باید حسش و علاقش باشه.
شماها چه می کنید؟ چه خبر؟
قبلا نوشت: انقد همه چی داره سریع پیش میره که نمی فهمم چی به چیه. انقد سریع همه چی داره تغییر می کنه که انگار رو دور ام پی تری افتادیم. نگرانم. خیلی نگران. نگران بچه های مملکت، نگران جان مردم، نگران آینده ایرانم، همه نگرانی ها شبیه اشک شدن شبیه بغض شبیه درد پیچیده لای استخوان، شبیه نمک پاشیده روی زخم، شبیه فریاد لونه کرده تو حنجره.
امیدوارم فقط به آینده نامعلوم امیدوارم. ۱۸ دی !!
قبلا نوشت: متنفرم از ترس، و من نه با یه آدم محتاط که با یه آدم بشدت ترسو دارم زندگی می کنم. انقد واسه همه چی داستانای تخیلی می سازه که حال آدم به هم می خوره از این حجم نگرانی و استرس. و دقیقا این ترس رو بهار منتقل می کنه. بابا ترس هم حدی داره. دیگه چرا بهار باشگاهشو نره. حداقل می رفت روحیه ش عوض میشد تو این اوضاع. میخوام سرمو بکوبم به دیوار. اصلا حرف همو نمی فهمیم. اون یه جا دیگه ست، من جای دیگه.
نمیزاره من برم بیرون. چرا؟ چون نمی تونه تنهایی بهارو بزرگ کنه. تمام ناراحتیش همینه. نگرانیش هم در این حده که چجوری جنازه منو پیدا کنه. ۲۱ دی ماه