باغ کتاب
دیروز آخرین امتحان رو دادم. امتحان مثنوی. خیلی سخت بود لنتی. تحلیل داستان دقوقی با یه داستان دیگه. همینطور معنی ابیات و تلمیح و آیه هاشون. نتم داغون بود هیچی نمیومد. ولی تا حدودی خوب بود.
حوصله درس خوندن ندارم و جرات ندارم بگم ، د سریع میگه کی تو این شرایط کلی پول میده و هزینه می کنه واسه دانشگاه. شماها احمقید که دانشگاه میرید. واسه همین، فکرم در نطفه خفه میشه.
دیروز گفتم چقد نت افتضاحه گفت یه اتاق اجاره کن برو که نت بهتری داشته باشه. گفتم نمیشه باهات حرف زد و یه کلمه گفت میگه نه. گفتم واقعا که.
اصلا آدمن امنی نیست و نمیشه باهاش حرف زد.
دوس داشتم یه کم روحیه م بهتر بود می تونستم طبق برنامه ریزیم پیش برم. ولی خب ...
امروز با بهار و دخترخاله م رفتیم باغ کتاب. هوا بشدت سرد بود و بارونی. صحیفه گفت برم خونه (خونه مامانش همون حوالیه) ماشین و بردارم بریم دور دور، گفتم پیاده اومدیم که از هوا لذت ببریم. و چقدم عالی بود. ولی انقد غم و اندوه و بلاتکلیفی در اعماق وجود آدم ته نشین شده که این چیزا نمی شورنش.
برای بهار کتاب خریدم. و برای خودم. برای خودم دو تا کتاب عربی ترجمه شده . برای بهار هم کتاب بینوایان البته خلاصه شده ش. کتاب اصلیش دو و نیم میلیون بود. خیلی گرون بود انصافا.
قبلا نوشت: امروز خونه ام و دارم غذا درست می کنم. دیگه خونه موندن بهم فشار میاره. حتی یه روز. هوای خونه بیش از پیش بهم فشار میاره و نفسم رو می گیره. با اینکه تو برخی موارد با د نظر یکسانی دارم، اما نمیتونم باهاش حرف بزنم، حرف زدن تو هر زمینه ای باهاش برام چالشه. خسته تر از قبلم می کنه.
با اینکه کار دارم و دلم می خواد خیاطی کنم، درس بخونم، کتاب بخونم و خیلی چیزای دیگه ولی دست و دلم به کار نمیره. امتحانام شده مجازی، فردا میرم تمرین امتحان عملی فنی و حرفه ای و پنجشنبه امتحان عملی دارم. امیدوارم اینم بخوبی تموم بشه خلاص شم.
بهار خسته شده، از بی برنامگی و بی نتی و من خسته تر از همیشه ام. کاری نمی تونم انجام بدم. با تمام خستگی مفرط و اندوه عمیقی که دارم هر روز باهاش فوتبال دستی بازی می کنم اسم فامیل نقطه بازی و .... جز منم با کس دیگه بازی نمی کنه. ینی با د حال نمی کنه باهاش بازی کنه. ۲۳ دی ۱۴۰۴ سه شنبه