پرده برداری از یک راز
سال ۱۴۰۴ را چگونه آغاز کردهاید؟ به تخمی ترین شکل ممکن .
قبلنا خیلی پیرمردا رو دوس داشتم. خیلی زیاد. احساس می کردم واسه یه دنیای دیگه ان. همیشه دوس داشتم پیر شدم اون مدلی شم.
ولی الان گیر دو تا پیری افتادم که از لحاظ کینه و منیت و لجبازی هیچ فرقی با هم ندارن.
دو تا آدمی که با تمام توان تونستن منو از هر چی پیریه متنفر کنن و تمام داشته های ذهنیمو به فنا بدن.
از سال تحویل تا شب بود فک کنم، د فقط گریه کرد. انگار همین الان من ننه و باباشو کشتم.
شب گفتم چی شده ول کن نیستی؟ نگو این تلویزیونا همش آهنگ قدیمی پخش می کرد اینم یاد زن و بچه و زندگی گذشته ش میفتاد گریه می کرد. انگار من مقصر بودم. یا ما زن و بچه شو کشتیم. بماند که فکر می کنه من و بهار زن و بچه ش نیستیم.
.........
دیروز ظهر بابا اومد خونه که چند روز بمونه. من و بهار هم رفتیم پیشش. بعدتر داداش الف و سبا هم اومدن. بعد از افطار هم داداش کوچیکه و زنش اومدن.
خونه بابا واقعا سرد بود. چون چند ماه خونه نبود، یخچالشو از برق کشیده بود و هیچی نداشت. یه کم میوه آورده بود. شب داداش الف گفت بابا اینجا نمی تونی بمونی هم سرده هم دسشویی تو حیاطه سخته برات هم، اگه مهمون بیاد وسیله پذیرایی نداری، بیا بریم خونه ما.
یک ساعت و نیم اصرار ما سه تا فایده نداشت. قرار شد داداش الف شب پیشش بمونه. من و بهار و سبا رو برسونه، خودش وسیله صبحانه و ... بخره، بیاد پیش بابا.
ما که رفتیم حسن به داداش الف زنگ زد نیا. بابا گفت بیا دنبالم. شب میاد خونه ما. به همین سادگی حرفمونو پشمم حساب نکرد.
متاسفانه هر چی بیشتر میگذره بیشتر می فهمم چقدر با این دو مرد غریبه ام. چقدر ازشون دورم. چقدر غیرقابل درکند و غیر قابل تحمل.
این دو تا آدم خرفت د و بابام که از هر دو بدم میاد و هر روز بر این تنفر افزوده میشه باعث شد که یاد بگیرم از الان اخلاقمو درست کنم که تو سن پیری لجباز و کینه ای و حسود و ... نشم. پیر شدم مثل اینا نباشم.
شاید قابل درک نباشه اما این دوری و غریبگی شاید صدسال نوری باشه. انگار من و بابام شایدم بابام با من هیچ حس نسبتی نه تنها نداریم بلکه از یه آدم غریبه هم غریبه تریم. و من اینو از نگاهش، دستاش، رفتارش، حرفاش می فهمم.
فقط نمی دونم چرا بهش زنگ میزنم؟ چرا حالشو می پرسم؟ چرا ....؟؟؟؟؟؟ من هیچ امیدی به بهبود اوضاع ندارم. حتی اگر صدسال تحویل هم بگذره هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. اگر بهارهای زیادی بیاد و بره باز هم هیچ اتفاقی نمیفته. هیچ تحول و تغییری در کار نیست. و تو یه جایی به بن بست میرسی. نمی دونم چرا باید وظیفه فرزندی رو یدک بکشی اونم با داغ فرزندی روی پیشونی؟ و تو یه جایی می بینی که فرزند تنفر بودی نه عشق و نه حتی بی تفاوتی. تو یه اتفاق بودی که باید به دنیا میومدی بدون اینکه کسی مسئولیت اومدنت رو ببه گردن بگیره.
من درباره د و بابام به بن بست رسیدم. بهار علنی بهم میگه نمی تونیم بریم جای دیگه با هم زندگی کنیم؟ بهش میگم د گناه داره. دلم براش می سوزه. اما این دلسوزی به چه قیمتیه واقعا؟؟؟!!! آیا ارزش داره؟؟؟!!! اما منفعت من تو زندگی با د هست، به خاطر مسائل مالی. و من مجبورم خیلی چیزا رو فدای مصلحت کنم. و تا کجا قادر به فدا کردن هستم، نمی دونم. چقدر کفه مادیات بالاتر از مسائل دیگه می ایسته؟ و تا کی این نابرابری ادامه خواهد داشت؟
دیشب که برگشتم خونه، به د گفتم داداش الف ما رو رسوند قراره خودش برگرده پیش بابا. می گفت برا چی گفتین بابا بمونه. همه از تو طلبکار میشن که بری اونجا و کاراشو کنی. دیگه از ۸ صبح میری تا ۱۰ شب.
هنوز بهش نگفتم بابا رفته خونه حسن اینا، و از دیشب باهام تو قیافه ست. طبق معمول قهره!!!
پ.ن: همه جا تعطیله، غیر از آشپزخونه که تعطیلی نداره.
پ.ن: این سیگاره چرا طعم قرقوروت میده