دیروز همش حالم خوب و بد بود. همش در نوسان بودم. مدام ابری و آفتابی.

صبح ضد حال همیشگی خوردم. بعد یه گفتگو انجام دادم با یه نویسنده. چقد حس و حال خوبی بهم منتقل کرد. روز قبل باهاش هماهنگ کرده بودم. خیلی آدم جالبی بود. حالم خوب شد.

دقایقی بعد د باز شروع کرد که اگه بخوای بری دانشگاه با کار کانالت چجوری میخوای زندگی کنی و ازش نزنی؟ و شروع به مقایسه من و چهل سال پیش کرد دوباره. همون حرفا. همون نگرانیها. حوصله حرف نداشتم و چیزی نگفتم.

باز حالم گرفته شد. بعد یه پیامی دریافت کردم که حالم خوب شد.

بعد باز سر یه چیزی حالم بد شد،

بعد دیدم یکی از پستهامو نمی دونم کی، تو یکی از گروههای کتابخونی بازنشر داده. واقعا کیف کردم. همون پستی که درباره کاکتوس سفره هفت سین بود.

بعد حالم باز بد شد.

بعد یه سوال به ذهنم رسید، در همون خصوص به آقای قاف پیام دادم. گفت فردا ظهر بهم پیام بدین تا باهاتون تماس بگیرم. چند روزه دنبال فرصتم که باهاتون صحبت کنم درباره کار.
احتمالا می‌خواد بهم پیشنهاد کار بده، کجا و چگونگی رو نمی دونم. ولی دوس دارم باهاش همکاری کنم. و باز حالم خوب شد.

من و بهار بیشتر از اینکه شبیه مادر و دختر باشیم، شبیه دو تا خواهریم. شیطونی می کنیم دور از چشم د. با هم رمزی حرف میزنیم و با ایما و اشاره به هم علامت میدیم. شاید واسه همین خل بازیای منه که دوستای بهار میگن مادرت نیست، خواهرته.

......

دیروز داشتم از جام بلند میشدم ناگهان درد شدیدی تو استخون کنار پام احساس کردم. نگاه کردم دیدم استخون پام ورم شدیدی کرده و قرمز شده. دست زدم دیدم سر استخون ناشی از دردهای ناگهانی روماتیسم ورم کرده. کورتن نخوردم. گذاشتم خودش خوبشه.

.....

اومدم کتابخونه مدرسه. بچه ها میگن تو رو خدا زنگ بعد بمونید حرف بزنیم. رفتن به مدیر گفتن که به خانم ... بگید هر روز بیاد کتابخونه. ما دوسش داریم با هم کلی حرف می زنیم. راستش منم دوسشون دارم و کلی حالم خوب میشه باهاشون و ازشون چیز یاد می گیرم.

پ.ن: اون پست رمزدار گفتگوی من با همین نویسنده بود که تنظیم شده رو فرستادم تو وب. تا بعد از رو گوشیم بتونم براش بفرستم و .... واسه همین چیز خاص و قابل توجهی نبود.

پ.ن: کتاب دل سگ از میخاییل بولگاکف رو از آقای تارزن همساده گرفتم. خیلی کتاب خوبی بود. از خوندنش لذت بردم.‌