احساس می کنم انرژیم داره تحلیل میره. حالا تو چی و کجا حل میشه رو نمی دونم.

کاشکی د یه کم فقط یه کم همراه بود. بیشتر از استرسی که اسرائیل و جنگ وارد می کنه، د به آدم نگرانی میده. انقد همه چیو شلوغ می کنه که همون یه ذره اصاب رو هم به گا میده.

دیشب نوشت: امشب چقد بی حوصله ام چقد خسته ام . از اینکه زمزمه های مجدد جنگ رو می شنوم ناراحتم. فرسوده ام. خسته ام

نه که حالا قبل از جنگ زندگی فاخری داشتیم، و در آرزوی اون روزها باشم، نه، ولی وضع موجود طوریه که نه دلم میخواد برگردم به روزهای قبل از جنگ ، نه به سالهای قبلتر، نه به سالهای بعد . نه به مکان دیگه، نه کشور دیگه، نه آدمای دیگه. نه هیچ چیز دیگه. بقول د ناامیدیه. ولی من نمی دونم چیه. اسمشم نمی دونم. هیچ اسمی براش ندارم. حتی درکش هم نمی کنم.

فقط دلم میخواد زمین شکاف بزرگی برداره و من بلعیده بشم. اندوهی به عظمت تاریخ روی قلبم سنگینی می کنه. نه قادرم که گریه کنم نه می تونم رهاش کنم نه میخوام بچسبم بهش. من شبیه سنگ گوری معلق م. به هیچ کس و هیچ کجا متعلق نیستم. نه خونه خودم . نه خونه پدرم. نه روستا. نه شهر. نه وطن. نه زمین. نه مریخ. نه هیچ کره دیگه. نه حتی آخرت.

من معلقم. رها شده تو فضا. شاید خیلیا شبیه من باشن. شایدم نباشن.