درست همینجا جام ه
بعد از پونزده سال به چیزی که می خواستیم رسیدیم. البته بیشتر من. پونزده سال حسرت و دوری. سالهایی که با آرزوهای زیادی دفن شدن. د وقتی داشت دل می کند انگار داره تمام خاطره های قشنگشو پاره می کنه انگار داره برای عزیزترین کسش مرثیه می خونه، بهارم ناراحت بود، من بیشتر خوشحال بودم، و یک کمی هم معمولی. به بهار طوری که د هم بشنوه گفتم ناراحت نباش. ما داریم پله می سازیم. داریم برای بعدها قدمهای بزرگتری برمی داریم. کاری که یشتر به دردمون می خوره.
اما الان انگار من مسئولم. مسئول استفاده بهینه از فرصتی که پیش اومده و مدیون تمام روزها و آرزوها و جوانی ای که دیگر نیست و حالا باید جبران کرد.
شبیه اون خرگوشه هستم که با اون لاک پشته مسابقه داده. و تو راه خوابیده، یهو بیدار میشه می بینه لاک پشت ازش پیشی گرفته، الانم زندگی ازم پیشی گرفته و باید تمام قد تلاش کنم. برای برد تا وقتی ده سال دیگه نگاه کردم به این مسیر نگم می تونستی ولی نکردی. چاره ای جز خواستن و توانستن نیست...
موقعی که می رفتم تا اصفهان زندگی کنیم، انگار می خواستم بندهای وابستگی رو پاره کنم، انگار می خواستم توانایی و قدرت خودمو محک بزنم؛ چقد سربلند بیرون اومدم، هر چند تاوان دادم سالهایی بود که منو پخته کرد و آماده پرواز.
حالا تهرانم. نمی دونم اگه تهران می موندم آیا به همین اندازه پخته می شدم یا نه؟ جواب همه سوالام تو همین خلاصه میشه که زندگی جبره. من الان باید همینجا می بودم درست همینجایی که هستم.
پ.ن: دارم از اصفهان برمی گردم تهران. یاد روزایی افتادم که میرفتیم خونه مامان. تا برسیم ده بار زنگ میزد، چاییش آماده و به سفارش من خورشت قورمه سبزی میذاشت. حالا هیچ کس منتظرم نیست. خورشت رو گاز نیست. چایی آماده نیست. هیچ کس نیست که تن تن تعریف کنه در رو وا کنه و بگه مه دتر و من هیچ وقت نفهمم مه دتر منم یا بهار. ولی بعد گیلکی بخونه مه کوه کوتر، سرخه گل پر، و من بفهمم با بهار بوده و از جلوی اتاق دستاشو باز کنه و بگه مه دتر و مه دتر و بفهمم باز با بهار بوده .
هنوز دست و صورت نشسته و از حیاط نیومده چایی پررنگ تو لیوان بریزه و بزاره وسط حال و ده مدل شکلات و آجیل بیاره و د بگه مامان باز مهمون بازی درآوردی. مامان بگه چقد تعارف می کنی آقای د. وردار تو رو خدا تعارف نکن و تن تن بره آشپزخونه و بیاد و بگم مامان بیا بشین من میرم. و من هیچ وقت نفهمم یه روزی این همه دلتنگش بشم که هی بغض کنم و بعد به آسمون نگاه کنم و بگم نامرد خیلی زود رفتی اون بالا و مثل ابرای بهاری ببارم.