غصه ناکم
من خسته ام
انگار یه کوه رو دارم حمل می کنم. و دارم له میشم.
عصر شاید برم خونه بابا
بهار امتحان داره فردا.
فکرم بهم ریخته س. گزارشمو واسه دبیرمون فرستادم. خدا کنه بخوونه و بهم اعتماد نکنه. چون چندان تمرکز نداشتم رو نوشته م.
برم خونه بابام سیگار بکشم بلکه مغزم سبک شه. سرم در حال انفجاره. حتی تو گوشام هم درد داره.
البته بابا نمی دونه. بچه ها هستن. شلوغ پلوغه. میرم تو حیاط. رو پله قدیمی زیر زمین که ریشه های انجیر رو تو خودش نگه داشته. زیر درخت خرمالو که شبا مامن پرنده هاس.
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 12:45 توسط گل گندم
|