شکل قلب
امروز رفتم نمایشگاه کتاب. خلوت بود. کلی ناشر پیدا کردم. کلی نویسنده و شاعر.
یه ناشر بود از پرفروش ترین ناشرا. فقط اون بود که فروش داشت. گفت شعر چاپ نمی کنه. پرسیدم چرا. مخاطب نداره. گفت اره.
خب در این شرایط من برم کشک م رو بسابم . بهتره گویا.
یه ناشر بود از قم. دعوتم کرد قم. گفت قول بده میای. گفتم من قول نمیدم. چون قول دادن ، دین به گردن آدم میزاره. هر وقت شرایطم جور شد میام.
من که می دونم د آدمی نیست که اینجور جاها بیاد دیگه نمیشد قول داد. خیلی از حضرت معصومه تعریف کرد. فک کنم منو متحول کرد🙃
برگشتم خونه. از اونجایی که د کلا با کارم مخالفه و اینکه با نویسنده ها و نوازنده ها و خواننده ها در ارتباطم چندان خوشحال نیست. اینه که کلی غر زد که گفتم نمایشگاه خبری نیست. حتما باید می رفتی؟حرف منو قبول نداری که رفتی و .... میگم چه ربطی داره من برا کارم رفتم .
خدایی یکی زبون من رو قیچی می کرد که درباره کارم حرف نزنم خیلی خوب بودددد.
موقع برگشت تو مسیر. راننده نگه داشت یه پسره با پدربزرگش سوار شد. تا نشست ازش پرسیدم کلاس چندمی. اسمت چیه و ... شاید مسیرمون دو دیقه بیشتر نبود. موقع پیاده شدن باهاش خداحافظی کردم و بهش دست تکون دادم. یه لحظه برگشتم پشت. دیدم داره نگاه می کنه و شکل قلب برام درس کرد با دستای کوچیکش. ینی کل روزمو ساخت. انقد خوب بود.