سیبیل کلفت
به نظر من یکی از راههای خوشحال بودن عاشق نشدنه. این یه قانونه. یه مشت خر مثل من دنبال عشق میرن بعد می فهمن چه گهی خوردن. به همین سادگی. بعدم دیگه هوشیار میشن که باید عاشق درخت شد عاشق چنار همسایه. یا یاس های خونه روبرویی. عاشق مورچه ها. عاشق پرنده های بی کس. عاشق سگ های ولگرد. گربه هایی که گرسنه ان و یه مسیری رو باهات میان. حتی قاشق چای خوری آشپزخونه. اما عاشق موجودی دو پا به نام انسان نشد. این یه قانونه برای شاد زیستن.
پ.ن: دلم میخاد یه داستان با نگاه از این بعد بنویسم.
امروز چقد خابالو بودم از صبح. رفتم مدرسه بهار. پول دادم واسه کلاس تقویتی ریاضی. د گفت من حالم خوب نیس. یه نوبت بگیر برم دکتر گوارش. خلاصه پیدا کردم یه درمانگاه. کارت ملی رو اومدم بردارم نبود. گم شده بود. نه مال من نه واسه د . هیچ کدوم نبود. هی گشتم گشتم نبود. گفتم شاید تو تامین اجتماعی جا گذاشتم زنگ زدم گفت اینجا جا نمونده. آخه کجاس پس. کیفامو گشتم. یهو یادم افتاد تو کیف جلو در رو نگاه کنم تو پوشه.
قبل عید رفته بودم اداره آب و برق و تلفن به نام زدم. گاز مونده بود. دیگه برنداشتم تا سر فرصت برم. همونجا مونده بود. پیدا شد. د با کنایه گفت من مردم باید از قبر بیام پیدا کنم. گفتم لازم نکرده ما خودمون بلدیم کارامونو کنیم.
گفت درمانگاه جا پارک نداره با اتوبوس بریم. گفتم باشه. سه تا ایستگاه تا خونه س. گفت بیا مردونه سوار شو که بدونم کجا پیاده شم. گفتم باشه. تقریبا خلوت بود. سوار شدیم. دیدم رفت قاطی مردا و رو صندلی نشست . منم جلو در بین شونصدتا سیبیل کلفت گیر کردم. هی ایستگاه بعدی شلوغ میشد. یعنی همونجا خاستم بد و بیراه بهش بگم. مردا می دیدن جلو در وایسادم نمیومدن تو. یا هل بدن. ولی خب شلوغ شده بود. کیپ.
خلاصه پیاده شدم دیدم آقا سلانه سلانه واسه خودش پیاده شده. میگم اگه میخاستی بری اون ته بشینی چرا به من گفتی بیام تو مردا. سکوت می کنه. میگم خب نمیومدم انقدم نمی مالیدن خودشونو بهم.
فقط میخاستم همونجا بشینم بزنم زیر گریه. انقد کفرم دراومد. خیلی حال بدی داشتم نه از اینکه سهوا به مردا مالیده شدم. نه. از اینکه انقد ... چی بگم
جلو در اتاق دکتر: میگم برو تو دیگه. چرا خودتو مظلوم می کنی منو با مردم دعوا میندازی. من باید به جات حرف بزنم. تو که ماشالا زبون داری. اینجا نداری.
یه آندوسکوپی براش نوشت.
برگشتنی اومدیم خونه بابا. وای چقد پای بابا ورم داره. ناهار نموندیم. غذاشو گرم کردم. یه کم وراجی کردم. برگشتیم.
ظهر دبیرمون زنگ زد. این گزارشت عالیه فقط این کارا رو کن. برگشت زد برام. درس کردم فرستادم براش. گفت چرا حذف کردی خوب بود. دوباره اضافه کن. دوباره برگشت دوباره ارسال. سه چاربار فرستادم هی. تا درس شد.
پ.ن: این فک لعنتی از دیشب درد داره. نصفه شب دیدم استخوون بغل گوشم درد می کنه. صب شدید شد. کورتن خوردم بهتر شد اما خوب نشد. نتونستم صبونه بخورم. ناهار هم و شام نیز. ورم داره نمیزاره دندون رو هم بیاد. درد می گیره.
دیروز یکی از دوستام پیام داد که یه متن درباره بهار بنویس همینقدر با احساس و لطیف. کیف کردم. سیمین جون یه دونه ای مهربون.
پ.ن: من خوبم. نگران نباشید. نت خرابه. کامنتا رو هم بعدتر ج میدم