بی تیتر
چهارشنبه که رفتم یکی از همکارام نیومد. اما مهسا زودتر اومد گفتم نرگس نمیاد گفت نه دیگه نمیاد. خب من به نرگس خیلی اصرار کردم بیاد اما دلش با اومدن نبود. بقیه هم همینطور اصرار کردن بهش. اما این اتفاق یه خوبی برای من داشت. دبیرمون گفت مشکل مالی حل شده. می تونی بیشتر باهامون همکاری کنی. دوس نداره منو از دست بده.
منم محیط کارمو خیلی دوس دارم. شبیه خانواده است تا کار. استرس و نگرانی نداره چندان. اما خیلی باید احتیاط کنم و چیزی نگم که د این وسط سو برداشت کنه.
همش در انتظار یک پرش هستم. میدونم این خبرگزاری این پرش رو داره. امیدوارم زود اتفاق بیفته. خیلی زود. د از اینکه دبیرمون بهم گفت بمون. جایی نرو. خیلی خوشش اومد. و البته خوشحال شد و بعدش گفت تو زیادی مسئولی در برابر کارت. اینو راس میگه. به طرز چندش آوری مسئولم.
به بابا زنگ زدم دوشنبه ای که من عروسی نمیام. اونم خیلی ناراحت شد و گفت اگه نمیای اینجا هم نیا. به همین غلیظی. باهاش کلی حرف زدم متقاعد شه. سه شنبه بهش زنگ نزدم. خودش شب زنگ زد احوالپرسی کرد اما سر سنگین بود یه کم. چهارشنبه بهش زنگ زدم کلی حرف زد و احوالپرسی درس حسابی کرد. منم کلی ذوق کردم. فهمیدم دیگه دلخور نیست.
ولی حقیقت اینه که من به خاطر د نمی رم. وگرنه داداش کوچیکه هر آدمی باشه و هر رفتاری که باهام کرده باشه رو میبخشم و اهل تلافی نیستم هرگز. اما نرفتنم باعث شوکه شدن همه میشه و شده. چون فک می کنن دارم تلافی می کنم. ولی باز می دونن من که هیچ وقت تلافی نمی کنم. برا هیچ آدمی.
پ.ن: چقد مزخرفه که اینجا بایدتیتر بزنی . به اندازه کافی درگیر تیتر هستم.