دیروزنوشت: یه خونه قدیمی دو طبقه. تنها خونه کوچه که هنوز دست بساز بفروشا بهش نرسیده. خیلی اومدن و رفتن تا بتونن خونه رو از چنگ بابا دربیارن ولی قبول نکرد. منم هر وقت گفت گفتم نفروش. تو که تو آپارتمان زندگی کن نیستی. تو این سن کجا میخای بری.

حیاط بابا یه درخت خرمالو داره که شبا یاکریما روش می خوابن و کله صبح آهنگ بیدار باش می زنن.
امروز که وایستادم تو حیاط درخت خرمالو پر از برگ بود. بابا گفت ببین چقد برگ داده. گفتم دیگه جا واسه خرمالو نداره.

پ.ن: عاشق این تیکه ام که هی درباره ش بنویسم. چه شبایی که من رو پله ننشستم و با ماه نجوا نکردم. همینه که شدم تنیده با شب.

بابا گفت میومدی عروسی. ده دیقه هم شده به خاطر من میومدی و می رفتی. واسش صغرا کبرا چیدم. گفت ناهار می مونی گفتم نه. گفت زنگ بزن د بیاد گفتم یه دفعه دیگه. واسش ناهار کشیدم گفت بیا بخور. از یه بشقاب باهم ناهار خوردیم. بعد چایی بهش دادم و برگشتم خونه.

گاهی وقتا که این مسیرو که پیاده میام یاد اونایی می افتم که تو خارج زندگی می کنن و دلتنگ وطن میشن. حق میدم. من تو اصفهان جای خوب موقعیت خوب زندگی کردم با اینکه همین مملکت بود با یک زبان اما شهر من نبود و من حالا که قدم میزنم می بینم چقد تهران رو با دود و دم و ترافیک ش دوس دارم.

پ.ن: دیروز سعید پسردایی م اومد خونه مون. برام برنج آورده بود از شمال. سعید از بهترین های روزگاره. یه وقتایی زنگ میزنه یه ساعت با هم حرف می زنیم.
میگفت بیا شمال ویلا بخر. گفتم خیلی گرونه. پولم کجا بود. قرار شد برام یه زمین با قیمت مناسب چار دیواری پیدا کنه. ارزون ولی. پول ندارم. چقد بده آدم پول نداره ها.
پ.ن: داستان من و سعید از داستان های جالبه. فرصت کنم می نویسم. انرژی مثبته چقد این بچه.

کار منم که توش هیچ پولی نیست.

چرا فک می کنم قراره یه اتفاقاتی بیفته. روزی برسه؟ چرا توهم میزنم؟

پ.ن: فیلم همه چیز همه جا به یک باره برنده جایزه اسکار شده بود. من گاهی نمی دونم اینایی که جایزه می دن رو چه حسابی میدن. مث کتاب خاطرات یک دلقک اگه اشتباه نکنم اینم جای تعجب داره. البته بیشتر سیاسی هست تا علمی و کارشناسی. تو فیلم به جهان های موازی اشاره داشت که نسخه ای از هر فرد در یک جهان دیگه وجود داره که همه اونها در نهایت باید در صلح باشن. موضوع خوب بود. اما خوب بهش پرداخته نشده بود. دیشب دیدیم. دو ساعت و ربع وقتمو گرفت لعنتی.