قرار تعطیلات
قرار شده بود: من و بهار فردا صبح بریم شهرستان. د ما رو برسونه و با دوستش برن شاهرود زیارت شیخ خرقانی. اما فک کرد که من نباشم براش سخته. البته اعتراف نکردا فقط گفت اونجا با رضا خیلی نمیشه حرف زد، حوصله آدم سر میره. خودم باید غذا درست کنم و ... جاده هم زیادی پیچ داره، ولش کن.
کلی خوشحال بودم که ما نیستیم اینم نیست. اما چندان نپایید. حالا قرار شد که رضا بیاد اینجا خونه مون دو سه روز بمونه پیشش.
خدا میدونه از ماها چیا به رضا بگه. ینی هرچی دق دل داره همه رو می ریزه بیرون. رضا پسر مجرد حدود پنجاه ساله ست. خیلی بچه خوبیه. چن بار با هم مسافرت رفتیم. خیلی چشم پاکه. از اینش خوشم میاد.
واسه فردا و پس فردا ناهارشون غذا گذاشتم. (به اندازه یه هفته آشپزی کردم.) د میگه داری میری عروسی انقد به خودت می رسی؟ میگم جایی میرم که ده سال یه بار منو می بینن نمیخوام واسه ده سال پشتم حرف باشه. حالا رسیدن من چیه؟ اتو کردن لباس و برداشتن دو تا کت مهمونی.
خاله م زنگ زد که داداش گفته امروز بیایید. فردا تعطیلیه ماشین گیر نمیاد. گفتم د ما رو می رسونه و خودش با رضا میرن شاهرود. خاله م کلی خوشحال شد گفت بیا چن روز بمون دلی از عزا دربیاریم. حال کنیم با هم. مدتهاست منتظر همچین فرصتی بودن. میدونم چقد منتظر من و بهار هستن. همه شون. خاله م. داداشم دخترخاله م . پسرخاله هام .
اینکه د نیست من خیلی راحتم. اونا هم. محدودیت نداریم؛ هر ساعت که خوابیدیم، بیدار شدیم، هر وقت که اراده کنیم میریم باغ، کوه، رودخونه، آبشار .... هیش کی نمیگه چرا. کسی با چشم و ابرو و نگاه و حرکت دست و پا و حتی تو ذهنش هم حرفی نمیزنه.
چن روز میرم. واقعا برام لازمه. باید تجدید نیرو کنم برای بعدش که د ممکنه با شتاب بیشتری رو مخ بره. از اینکه چن روز د رو نمی بینم، دیگه بی دلیل بهم اخم و تخم نمی کنه، باهام قهر نمی کنه، زیر ذره بین نیستم احساس خوبی دارم ولی واقعیتش اینه که دلم نمی خواست اینجوری بود. دلم می خواست باهام مهربونتر رفتار می کرد. با من. با بهار. احساس می کنم از ما متنفره و داره ما رو تحمل می کنه.
چن روز نیستیم دیگه تحمل نمی کنه. خودشه و دیوار و تی وی. بشینه تا فیها خالدونش به گذشته ای فکر کنه که ما خرابش کردیم.
امیدوارم این سفر تا حدودی باعث بشه از جمع گریزی بهار کم بشه. یه کمی اجتماعی تر بشه. از گوشی بیاد بیرون.
هر چی میگم چن تا وسیله بازی بردار برنداشت. خودم منچ و چن مدل کارت بازی براش برداشتم.
پ.ن: الان یکی بهم میگفت این چرا فاز قهر برداشته، کلی از ابهامات زندگیم برطرف میشد. هفته ای سه روز الکی قهر می کنه. ک . خله خداییش. ینی من نه حرفی زدم، نه کاری کردم، نه بحثی بوده، صبح بیدار میشه قهر می کنه. فقط می تونم بگم دکتر برو دکتر.
پ.ن: دلم می خواست موقعی که کنار رودخونه نشستم روی سنگ، یه سنگ دیگه هم کنارم بود مغزمو درمیاوردم و میذاشتم رو ش می گفتم عزیزم حالا نوبت توست که از هوای خنک و مطبوع لذت ببری.
پ.ن: نکته آخر اینکه کار ما حساب کتاب نداره یهو لحظه آخر کنسل میشه. بی دلیل.