الهام ناگهانی
صبح میرفتم سالن، گفتم تو راه یه زنگی به معاون پرورشی بزنم. زنگ زدم گفت بیا منطقه برای اینکه معرفی ت کنم و ... برگشتم خونه. لباسمو عوض کردم. لباس رسمی پوشیدم رفتم پیشش. فرم پر کردم. توش نوشته بود ورزش مورد علاقه؟ خواستم بنویسم رقص. ولی نوشتم پیاده روی امیدوارم بفهمن منظورم پیاده روی ۲۲ بهمن و روز قدس هست🤣 چرا تو توضیحات چیزی ننوشتم و یه گاف دیگه اینکه سابقه کارم رو کم زدم چرا. سالشو اشتباه نوشتم. ینی دارم آلزایمر می گیرم؟
قرار شد باهاش گفتگو کنم و اینم کلی ازم تعریف کرد و سفارش کرد و گفت کارمو پیگیری می کنه.
از خبرگزاری بهم پیام دادن برای همکاری.
اما این خبرگزاری با روحیاتم سازگار نیست. باید صبر کنم ببینم چی میشه. از اون یکی خبری میشه یا نع.
برگشتنی زنگ زدم به داداش بزرگه. کلی باهاش حرف زدم. خیلی از د شاکی شد اما خب چاره ای نداره. می گفت می دونم شرایطت رو ولی کاری نمی تونی کنی. این آدم منطق سرش نمیشه. وگرنه میشد باهاش حرف زد.
بخش خوشمزه: امروز بعد از مدتها کتاب چشم سوم عرفان تبتی رو دارم می خوونم . خیلی کتاب خوبیه. داستان یک مرد تبتی هست که میخواد رهبر معنوی بشه. (کتاب زندگینامه واقعی هست.)
اون شخص آموزشهای سختی دیده و تو هفت سالگی از خونه رفته تا آموزش های سخت معنوی ببینه. و درکی رو که می تونه سالهای دور به دست بیاره، با تمرینات سخت زودتر به دست بیاره. هرچند باهاش موافق نیستم مثل میوه ای که با زور بخواهی رسیده بشه. اما خب اینم یه روشی هست.
به این قسمت رسیدم که اون پسر ساعتها جلوی در لاماکده بدون حرکت نشسته بود، یهو یه فکری از ذهنم رد شد. رد شد و من داشتم دنبالش می گشتم. اون فکر یا اون الهام در حال فرار بود و من سمج وار داشتم رو ش تمرکز می کردم. اینکه زندگی با د می تونه برای من نوعی آموزش معنوی باشه و به جای غر زدن ازش استفاده کنم. من یا ما محکومیم به همین نوع زندگی پس ازش درس بگیرم. صبوری استقامت پایداری خودشناسی تمرکز و شاید چیزای دیگه.
امیدوارم این تفکر یا شاید این الهام جلوی رو م باشه و بتونم ازش برای رشد و تعالی م استفاده کنم.
پ.ن: این کتاب نکات قشنگی داره. طی روزهای بعد قسمتهای خوبشو میزارم . به تفاوت نگاه ما و بودایی ها اشاره می کنه. و چقدم جالبه. یکیش اینه که اونا حیوونی رو برای خوردن نمی کُشن. بلکه زمانی از گوشت حیوون استفاده می کنن که حیوون مرده باشه.