حسین تو وبلاگش از درسهایی گفت که از بیست تا سی سالگی زندگیش گرفته. این مسئله فرصتی شد که منم به سال‌های رفته فکر کنم و ببینم چقد در حق خودم ظلم کردم. چه کارهایی نباید می کردم. البته اینا باعث نمیشه که خودمو سرزنش کنم یا خودمو دوس نداشته باشم. من یک خودشیفته واقعی هستم که از عملکرد خودم بسیار راضیم.چون همونها باعث شد بشه قلندری که الان هستم.

اما درسها:
از آدما بت نمی ساختم

خیلی سال پیش حدود دهه بیست زندگیم دنبال آدم متفاوتی بودم. آدمی که نگاهش با اطرافیانم تفاوت داشته باشه. اندیشه والایی داشته باشه و من اون تفاوت رو در د یافتم. اما متاسفانه انقدر به این تفاوت بها دادم و انقدر به د اهمیت دادم که شد بزرگترین بت زندگیم. پا روی همه چیز گذاشتم. به خاطرش از همه چیز گذشتم. از همه علایقم. از ادامه تحصیلم. از موسیقی. از کار. از دوستام. همکارام. برادرام. خانواده م. مادرم. پدرم. و رسیدم به اینجا. بهای سنگینی دادم. خیلی سال گذشت تا فهمیدم هیچ آدمی شایسته پرستش نیست. هیچ آدمی لیاقت بت شدن نداره. و حالا گرچه من اون بت رو در ذهن و فکر خودم شکستم اما اون آدم همچنان توقع داره که مورد پرستش و تعظیم قرار بگیره.
کتابخوانی
دوم اینکه بیشتر کتاب می خووندم. بیشتر وقت میذاشتم. هرچند بیشترین زمان و وقت من بعد از ازدواج به ویراستاری کتاب د گذشت و بزرگ کردن بهار و ... اما دوس داشتم بیشتر وقت میذاشتم. هدفمندتر مطالعه می کردم.
عدم وابستگی
سومین موضوع برمی گرده به وابستگی من به د. چون بهش علاقه داشتم و همه چیز رو باهاش درمیون میذاشتم و از اونجایی که کسی پیشم نبود تا حرف بزنم تمام کس و کارم د شده بود. به همین خاطر برای هر کاری بهش رجوع می کردم. چون فکر می کردم یک دوستم هست دو بهتر از من می دونه. (به این خاطر که همه کارهامو نقد می کرد) اما چند سالیه که قانونی برای خودم وضع کردم که اگر چه جنبه بی احساسی داره اما بسیار مهمه و اون قانون اینه که به هیچ کس وابسته و دلبسته نشم. خیلیا بهم خرده می گیرن اما وقتی می فهمن چرا به اینجای زندگی رسیدم حق میدن. و همیشه این تو ذهن و روحم هست.
موسیقی
شاید که نه مطمئنا بزرگترین اشتباه من این بود که ساز زدن رو کنار گذاشتم و تلاش چندانی برای یادگیریش نکردم. اگر به گذشته برمی گشتم حتما سه تارم رو رفیق صمیمی خودم می دونستم. و به جای اینکه الان دکور شده باشه و یادآور تلاشی نصفه کاره، همراه روزهام بود.

پ.ن: امروز افتتاحیه نمایشگاه نقاشی خواهر د بود. خیلی دوس داشتم با بهار می رفتیم. بهار میگه دلت نمیخواد که سرویس مون کنه؟؟؟ منظورش د هست.
پ.ن: با هم قهریم. بهار میگه چرا اینجوریه بابا؟ میگم قهره. با خنده میگه باید بری منت کشی؟
پ.ن: بخشهای زیادی از سریال در انتهای شب شبیه من و د هست. اونجا که بهنام به ماهی میگه معلوم نیست از من چیا به این بچه گفتی که اینجوری حرف میزنه. از من براش یه هیولای ترسناک ساختی. ماهی میگه من چیزی نگفتم. دقیقا ما هم این چالش رو داریم. د همیشه فکر می کنه چیزای عجیب غریبی به بهار میگم در صورتی که اصلا اینطور نیست.