دیشب زدم یه شبکه، فیلم پلیسی نشون میداد. "هویت بورن". خواستم کانالو عوض کنم یه جمله ناب شنیدم: "تا وقتی ایده داری هرگز شکست نمی خوری"
و دیدم من تا الان برای زندگی چقد ایده داشتم. چقد ایده هام تموم نشدنی بودن. هر وقت به بن بست می رسیدم و فک می کردم تمومه دیگه، دیدم نه. همون موقع یه ایده برای ادامه زندگی پیدا می کردم. و این هنوززززز ادامه داره.

پ.ن: خب از همین تریبون اعلام می کنم که مسافرت مالیده شد. د میگه یا هر سه تا یا هیچکدوم. میگه من آدم نیستم از هوای خنک استفاده کنم؟

ینی من نمیتونم سه چهار روز برم گم و گور شم نبینمش. خدایا چه گهی خوردم گفتم بله. حالم به هم میخوره از این سبک زندگی.
اگه راه بهشت از دستهای د بگذره، مطمئنا دستاشو نخواهم گرفت و ترجیح میدم تو جهنم بمونم اما با د به بهشت نرم. تنها آدمیه که می تونه یکجا و یک تنه حال خوب منو ببلعه. تنها کسیه که می تونه منو از زندگی سیر کنه ناامید کنه و افسرده کنه.

پ.ن: میگه چرا حرف یه ماه پیشو میزنی؟ میگم تو هنوز حرف بیست سال پیشو ماهی سه بار میزنی من حرف یه ماه پیشو یه بار مطرح کردم ناراحتی؟

پ.ن: یه وقتا انقد دوس دارم آهنگای مختلف گوش کنم که نگو. چجوری؟ گوشیم آهنگ پخش کنه، همزمان بلندگوها رو روشن کنم و حتی تی وی رو شبکه آهنگ باشه و من غرق در موسیقی و ساز باشم. در این حد بدون مرز.

پ.ن: وقتی کوچیک بودم زود اشکم درمیومد. بعد همه بهم میگفتن این اشکش لب مشکشه. از چه زمانی شروع شد نمی دونم اما فکر می کنم همین باعث شد که دیگه گریه نکنم.‌ بهار برای اولین گریه مو تو فوت مادرم دید. انقد که شوکه شد. الانا هم فقط اسم مادرم میاد چشام پر اشک میشه. اما امروز با تک تک سلولهام احساسی مخلوط از یاس، ناامیدی و رسیدن به بن بست بهم دست داد که چشام پر از اشک شد.

پ.ن: چشامو وقتی اشک توش حلقه میزنه دوس دارم مثل موقعی که آفتاب میزنه وسط مردمک چشمام‌. یه بار داشتم با آقای قاف صحبت می کردم. آفتاب از پرده اتاق افتاده بود رو صورتم. وسط حرفام گفت ببخشید می تونم میون حرفاتون یه پرانتز باز کنم گفتم بفرمایید خیلی جدی و محترمانه گفت ندیده بودم آفتاب تو چشماتون بیفته، چقد زیبا! ببخشید ادامه بدین.🤣 برام جالب بود. چن وقت پیش با بهار می رفتم . رو مو سمتش کردم یهو با ذوق گفت مامان چشات چه قشنگن! رنگش عوض شد تو آفتاب. به نظرم چشما خیلی حرف میزنن. مثل یه وقتی که نوشته بودم: " من کاشف اندوه پنهان در اعماق نگاهت هستم..."

پ.ن: نمی دونم چرا آدما انقد زود دلمو می زنن؟ یا من آدم نیستم یا اونا؟ و جواب: صد در صد من.

پ.ن: چقد دلم میخواست داستان می نوشتم. شعر نثرررر و خیلی چیزای دیگه!!!!!!!