اصفهان که بودیم صبحا میرفتم پیاده روی. گاهی می نشستم و تراوشات ذهنم رو می نوشتم. یه درخت سرو جوونی بود که صندلی سرد آهنی کنارش بود و من رو اون می نشستم.‌

از اون تیکه خیلی خوشم میومد از درخت و صندلی. انگار جای امن برای نوشتنها و خلوت من بود. کم کم با درخت دوست شدم. باهاش حرف میزدم. بهار و بهش نشون دادم. د رو بهش نشون دادم. چشم بسته تو پارک پیداش می کردم. شاید باورتون نشه ولی من صداشو می شنیدم. هر وقت می رسیدم بهش دست می کشیدم به برگهاش و به دونه های کوچیکی که رو ش بودن. کلی با هم از کلاغا و گربه ها و درختا و آدما حرف می زدیم.

یه بار شهرداری اون صندلی رو از اونجا برداشت. من تو اون مسیر چشامو بستم تا پیداش کنم. بهش رسیدم. صداشو شنیدم. جلوش متوقف شدم. ولی نشون من صندلی کنارش بود که دیگه نبود. فک کردم اشتباه کردم. دیدم میگه نه همینجام من. بعد به زمین نگاه کردم دیدم جای خالی صندلیش رو سیمان کردن.

آخرین روزایی که میخاستیم بیاییم ازش خداحافظی کردم. گفتم نمی دونم دیگه فرصت می کنم بیام پیشت یا نه. ولی اگر تونستم میام. اگرم نشد مواظب خودت باش. و ...

اینجا درخت نداره. فقط یه درخت تو خیابون هست که وقتی تو اتاق خوابیدم شاخه هاشو از پنجره آشپزخونه می تونم ببینم.

زمستونا عریانیشو و تابستونا برگای قشنگشو.

چن روز پیش بهش گفتم باهام دوست میشی. مردد بود. بعد کلی باهاش حرف زدم. از اینکه آدمای زیادی رو دیده اتفاقای زیادی رو دیده سرنوشتای زیاد و کلی خاطره شنیده و از دل حوادث رد شده و ...

دیروز که داشتم میومدم خونه، تو خیابون که دیدمش بهم لبخند زد. بهش دست تکون دادم. فهمیدم دیگه باهام دوست شده.

دو تا درخت کوچیک هم جلو درمون هستن که اونا هم بهم چشمک زدن.
دوستی با طبیعت بهترین ارمغان زندگیه. شاید ماها هم باید به اصلمون برگردیم .