آدم خوبا
آدمای زندگی من دو دسته شدن. آدمای مجازی. آدمای واقعی
آدمای مجازی انگار از یه کره دیگه اومدن. خیلی ماهن. تک تک شون رو دوس دارم و براشون ارزش و احترام قائلم. اما واقعیا واسه همین کره هستن.
جالب اینکه تعداد آدمای مجازی که باهاشون در ارتباطم و سراغشونو می گیرم یا اونا بهم سر میزنن بیشتر از واقعیاست. دمشون گرم.
دیروز رفتم کتابخونه مدرسه بهار. براتون گفتم که سه ساله بچه ها کتابخونه نداشتن و منم خودشیرین رفتم گفتم عه بچه ها گناه دارن. گفتن دلت می سوزه صندلی ریاست واسه تو. گفتم باشه. آستین رو دادم بالا کفشا رو ور کشیدم . گفتم تا کور شود هر آنکه نتواند دید. کتابخونه رو مرتب کردم. جابه جا کردم. اما کلی کتابای تخمی دارن که فرصت نکردم سر به نیست کنمشون. بچه ها کتاب اهدا کردن. عضو شدن.
ولی باورتون نمیشه از سیصدتا دانش آموز فقط ۲۰ تا دانش آموز عضو شدن. امروز یکی از بچه ها گفت من میخوام کتابخونه رو مرتب کنم. گفتم باشه دوشنبه ها زنگ تفریح اول و دوم بیا. خلاصه خیلی خوبن.
بهار نیومد کتابخونه. میگم پ چرا نیومدی؟ میگه با دوستام مشغول حرف زدن بودم نشد بیام.
میگم در این حد که یه طبقه هم نتونستی بیای؟
دیروز مدیرشون ارد ناشتا می داد که برا بچه ها مسابقه کتابخونی بزارید. کتاب صوتی برا بچه ها بزارید که علاقمند به کتاب بشن." تو دلم گفتم خیلی بودجه میزارید توقع ها داریدا. یه پشت چشمم نازک کردم یه ایشم گفتم. " یاد خانوم شیرزاد سریال ساختمون پزشکان افتادم شمام همونجوری بخوونید.🤣
شما ایده دارید برا کتابخونه و کتابخونی؟؟؟ تقلب برسونید بهم.
بعد با یه دوست نازنینی قرار داشتم. اولین بار بود می دیدمش. هرچند مدت زیادی بود که باهاش آشنا شده بودم. سفارش آینه رو باید براش می بردم. خیلی وقت بود آماده بود ولی فرصت نشد. چن باری گفت اسنپ بگیر بفرست برام، ولی من هم دوس داشتم ببینمش هم دلم نیومد هزینه کنه واسه اسنپ.
خیلی روز خوبی بود. قدم زدن باهاشو دوس داشتم. کم رو بود (که اشکالی نداشت چون هر کی یه جوره). ولی من راحت بودم. معمولا با آدمایی که دلم بخاد راحتم اما اگه نخام امکان نداره کسی رغبت کنه باهام حتی احوالپرسی کنه. مثل خبرگزاری که می رفتم محیط خیلی صمیمی بود ولی با بچه های سرویسای دیگه فقط یه سلام خشک همین. اصن نمی تونستم باهاشون ارتباط بگیرم. فقط دبیرمون بود که اونو خیلی دوس داشتم. اونم همینطور.
خلاصه اینکه یه کم نشستیم حرف زدیم. با هم سیگار کشیدیم. سیگاری نبود ولی بهم نه نگفت. از راه راست انداختمش قعر جهنم. عب نداره. می دونم بهم گوش میده و نمی کشه. به منم گفت نکش ولی من بهش گوش نمیدم و می کشم. علتشم تو پ ن میزارم. بهم گفت انرژی مثبت داری و ... در کل حس خوبی بهم داد. متقابلا منم اون حس خوب رو ضربدر حال خوب کردم بهش برگردوندم.
موقع خداحافظی بهش دست دادم می دونستم انرژی خوبم و حس خوبم بهش منتقل میشه.
در آخر اینکه دمت گرم سرت سلامت آرامش و عشق مهمون دل و جانت.
پ.ن: دکتر جان شما نخوون این قسمتو. همه درباره ضرر جسمی سیگار میگن ولی هیش کی از فواید روحیش نمیگه. 😊 حالم رو خوب میکنه. ولی بهش وابسته نیستم نه به سیگار نه به هیچ چیز دیگه. هر وقت اراده کنم بهش میگم بای بای. ولی الان می دونم بخشی از تنش هامو کم می کنه.
پ.ن: تو مترو یه خانم از همین دکه ها بهم گفت بیا. اول فک کردم میخاد بگه حجابت ایراد داره دیدم نه میخواد مخمو بخوره. از بیمه داشت برام می گفت. هر چی گفتم عجله دارم میخام برم ول کن نبود. گفتم بعدا فردا. میخواست هر جور شده همون موقع بیمه رو بکنه تو پاچه م. آخر سر گفتم تلفنم زنگ خوره باید برم. گفت میدونم زنگ نخورده ولی اوکی. .....عزیزم چرا انقد سمج میشی که آدم دروغ بگه.