آدم گریزی
دیروز رفتم زیارت مادر. چقد بهشت زهرا شلوغ بود. هوا بارونی بود. نشستم پیشش یه سیگار کشیدم. براش قرآن خووندم. آهنگ گذاشتم. گریستم. ماچش کردم.
اونورتر یه خانوم پسرش فوت کرده بود. پسره ۱۶. ۱۷ ساله. ضجه میزد. رفتم بغلش کردم. قربون صدقه ش رفتم. یه پتو رو قبر انداخته بود یکی هم رو خودش دراز کشیده ناله می کرد. هر چی دلداریش دادم فایده نداشت. د اومد باهاش حرف زد. فایده نداشت.
یاد مادرم افتادم تو تمام نمازاش دعا می کرد خدایا منو یک روز یک دقیقه یک لحظه بدون بچه هام نزار. ینی زنده نمونه. خدا هم به حرفش گوش داد.
گندم ریختم سر خاک اون پسره. مامانم. همسایه هاش و چند تا قبری که رفتیم.
دیروز حالم خوب بود خیلی خوب. یه نثر نوشتم. خیلی قشنگ بود. چه حال خوبی توش بود. د گفت چی کار می کنی گفتم دارم می نویسم. بخوونم؟ (لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود) گفت بخوون. منم خووندم گفت به به چقد عالی. ولی چرا از عشق ما توش نیست و شروع کرد که تو برای کی می نویسی؟ گفتم برا هیش کی. برای خیال. گفت تو یه موجود هچل هفتی شدی که اصلن بویی از عشق نبردی. نه برای عشق دوران کودکی ت می نویسی نه برای من نه برای هیش کی.
اینو باهاش موافقم. چون من عاشق تمام موجوداتم بغیر از انسان. حتی اشیا رو هم دوس دارم لذت می برم ازشون. از جام تهی شده خیام. از عطر روی میز. از بشقاب خالی. از حوله. از گوشواره های بدل پشت ویترین. از ساعت دست پسر بچه نوجوان ولی از آدما گریزانم. احساسم رو ازشون دریغ می کنم. اینو د فهمیده. می دونه نمی تونم بهش عشق بورزم. می دونم چقد داره حسرت می خوره که دیگه هیچ حس عاشقانه ای بهش ندارم، اونم از طرف من که سلول به سلول عشقم.
به هر حال، حال خوبم ریده شد بهش.
همه کنکاشها رو داشتیم، تفتیش نوشته هم بهش اضافه شد. می ترسم این نوشتن رو هم از دست بدم. حتی حاضر نیست و دلش نمیخاد شعرامو بخوونه که بره برای چاپ. الان سه ماه شده که از هشتاد صفحه فقط پنجاه صفحه رو خووندیم. اونوقت من ده دوازده سال تمام وقت برای کتابش وقت گذاشتم. الانم که نمی خوونم شاکیه که چرا نمی خوونی. نمی فهمه که یه کتاب هر چیم باشه دیگه بیشتر نمیشه بخوونی.
دیشب خواب پرنده های خیلی زیادی دیدم که از در نیمه باز خونه ای که من توش بودم اومدن تو . تعدادشون خیلی زیاد بود. شاید سی تا. همه شبیه هم. چقد دوسشون داشتم. چقد حالمو خوب کردن. صبح حال خوبی داشتم.
د بی مقدمه میگه تو قدر منو نمی دونی.
میگم الان باید چی کار کنم؟
خیلی خوبم که خودمو سربه نیست نمی کنم.
پ.ن: یکی بهم پیام داد که من مرید شمام. بهت ایمان دارم. با خووندن نوشته هات آروم میشم. گفتم خدا رو شکر.
همین روزاست که اعلام نبوت می کنم.😂
پ.ن: کامنتاتون بعدتر. سر زدن به وباتون بعدتر. اون وبم رو هم آپدیت کردم. دوس داشتین کانال تلگرامم هم بیاین.