درهم برهم
رفتم درمانگاه تا دکتر بیاد طول کشید. بعد دکتر اومد منشی نیومد. حالا نیم ساعتم علاف خانم منشی بودیم. این دیگه زور بود انصافا.
یه خانمه نشسته بود کنارم. از همون اول شروع کرد آه و ناله کردن از مردم و روزگار و اینا. طرف سه چهارسال ترکیه زندگی کرد. کشت ما رو انقد که گفت اونجا اینجوریه اینجا اینجوریه. اینحا مردم وحشین و ناراحتی اصاب گرفتم. اینجا دیوونه خونه ست و ...
خوبه حالا سه چهارسال اونجا بود و بعد دیپورتش کردن.
نمی دونم چرا وقتی یکی به حرفای کسی گوش میده طرف فک می کنه باید تمام گله ها و مسائل منفیش رو بگه یا اون یکی دختره انقد از مادرش و زندگیش و کارش تعریف کرد که نگو. آخرم عکسای ننه بابا و فک و فامیل نشون داد.
درسته آدم حرف میزنه و گوش میده ولی دیگه نه در این حد که طرفو به فاک بدی. من معمولا شنونده ام. حوصله حرف زدن ندارم. ترجیح میدم بقیه خودشونو تخلیه کنن، به جاش من میام اینجا می نویسم.
ولی قشنگ میشه میزان ساده لوحی این جماعت، حماقت، از خودراضی بودن و... اونا رو فهمید.
اون خانم اولیه آخر گفت من دیابت دارم. خواستم بگم انقد که تو نق زدی و حسرت خوردی و از پدرت بد گفتی و ... خوبه فقط دیابت داری.
پ.ن: امروز رفتم پیش بابا ولی به د نگفتم. حوصله نق بعدشو نداشتم یا منت کشی قبلشو.
یه کانال پیدا کردم تدریس عربی می کنه. همون چیزی که دنبالش بودم. ارتقا سطح عربی م.
دارم برای روزام برنامه ریزی می کنم که هر روز که فرصت دارم چی کار کنم. هر چند خیلی نمیشه رو ش حساب کرد. ولی بدم نیست. یکی از برنامه هام کمتر استفاده. از نت و گوشی ه. شاید اینجوری مفیدتر باشم.
یکی دیگه اینکه صبحها گشاد بازی رو بزارم کنار یه ساعت برم باشگاه ورزش. البته باید امتحانای بهار تموم شه.
و در آخر سال نوی میلادی هم مبارکتون باشه. شاد باشید. خیرشو ببینید. از هر فرصتی اگه تونستید برای شادی استفاده کنید.