فیل شهر قصه شدم
انقدر بدیهی ترین حقوق رو یادم رفته که دیگه نمی دونم کی ام و چی ام و چی میخام. یاد مادرامون می افتم انقد که همه چی وظیفه شون بوده دیگه خودشونو یادشون می رفت.
گاهی فک می کنم دارم تبدیل میشم به یه نسخه جدید از یک زن اندرونی ایرانی اسلامی. زنی که از این نسخه متجددش متنفرم. زنی بی هویت.
یاد اون فیله افتادم تو شهر قصه . رفت سجل بگیره. نمی دونست کیه و چیه. تبدیل شد به یه موجود بی هویت. فیلی که نه خرطوم داشت نه عاج.
تمام زندگی شده آسیب و آسیب و آسیب.
از نق زدن متنفرم ولی هی تو مغزم غرغر نشخوار می کنم.
پ.ن: گاهی نه موسیقی، نه شعر و شراب به دادم نمی رسند. نه حتی خیالت که گاه کمرنگتر از نور بی جان و رو به پایان زمستان از پنجره بسته اتاق تو می آید.
پ.ن: من اينجا بس دلم تنگست / و هر سازی که میبينم بدآهنگست./ بيا رهتوشه برداريم، / قدم در راه بیبرگشت بگذاريم،/ ببينيم آسمانِ "هر کجا" آيا همين رنگست؟
به نظرم که رنگش فرق داره. ولی منظور شاعر می تونه تاکید بر این باشه هر جا بری افکارت رو با خودت می بری پس فرقی نداره. اما من میگم فرق داره. بعدتر میگم چراشو.