خودمو وقف کردم
یادمه چن وقت پیش باید جایی می رفتم که اونجا رو دوس نداشتم نه محیطش رو نه آدماش رو. به شدت بدم میومد. حرفها و رفتارهاشون خیلی عصبی و ناراحتم می کرد. از طرفی مجبور بودم برم. نمیشد نرفت.
یه روز که داشتم از خونه میومدم بیرون با خودم گفتم من که مجبورم برم. من که باید دو سه ساعت با این آدما باشم. اینجوری دیوونه میشم و اون دو ساعت میشه ده ساعت و زجر. باید یه فکری کنم که انقدر اذیت نشم.
ناگهان یه واژه از ذهنم عبور کرد. وقف. با خودم گفتم ینی چی وقف. وقف چیه. هی کلنجار رفتم تا فهمیدم راهکارو. من وقتی رسیدم به اون مکان با خودم گفتم من دو ساعتی که اینجا هستم خودم رو و زمانم رو وقف این مکان می کنم و وارد شدم.
تا موضوعی خاست اذیتم کنه به خودم می گفتم الان تو نیستی اینجا. خود وقف شده ت هست. تا میخاستم فک کنم که دارم وقتمو تلف می کنم می گفتم نه. اینجا وقتت تلف نمیشه داره وقف میشه.
وقف کردن تو ذهن من کاری رو برای خدا انجام دادن بود نه چیز دیگه. این فکر باعث شد از رفتن به اون مکان دیگه ناراحت نشم و گاهی دیگه فکر نمی کردم حتی وقف شدم.
شاید گاهی لازم باشه آدم از چارچوب افکارش خارج بشه و طور دیگه ای نگاه کنه تا اذیت نشه.