دیشب خونه داداش بزرگه دعوت بودیم. داداش کوچیکه رو پاگشا کرده بود. د که نیومد. چون بابا بود و داداش سومی. البته منم میخاستم نرم چون اون هست. ولی داداش بزرگه گفت تو چیکار به اون داری. مگه واسه اون میای. من دعوتت کردم. به خاطر من داری میای. این شد که رفتم.
موقع رفتن د دوباره شروع کرد به بحث کردن باهام که سعی کردم اهمیت ندم.

دو سه بار بهم زنگ زد. نمی دونم چرا موقع زنگ زدن حس طلبکاری داره. انگار با زیردستش حرف میزنه.

اما یه چیزی بگم بین خودمون بمونه.
حس دوگانه ای دارم. گاهی که د خوبه منم حس خوبی دارم اما وقتی باهام بد رفتاری می کنه حس می کنم نمی شناسمش. غریبه س. این حس آزاردهنده س. به نظرم این غریبگی حس خیلی بدیه. شاید از بدترین و مظلومانه ترین حس های دنیا باشه.

پ.ن: تصمیم گرفتم که یه جایی رو اجاره کنم برای خیاطی. یه جای کوچیک. چن جا رم رفتیم دیدیم. شاید از خونه برم بیرون بهتر باشه برام. شاید که نه مطمئنا برام بهتر میشه.

د گفت به اسم خودم برات اجاره می کنم. گفتم نمیشه به اسم خودم باشه. گفت نه. اما میگم طوری تنظیم کنه که بتونی پول پیش رو برداری. چن ساعت بعد گفت میخای پول جمع کنی که اگه یه وقت خاستی بری بدون پول نباشی؟ خیلی رک و پوست کنده گفتم آره. دقیقا. وقتی تو اونجوری باهام رفتار می کنی. وقتی ناگهان میگی ببین چه بلایی سرت میارم. وقتی میگی تا فردا فکراتو بکن جداشیم ...من تو این شرایط و با این طرز فکر تو چیکار می تونم کنم. تا حالا احمقی کردم دیگه کافیه. بهش گفتم نتونستی منو نگهداری. قدر منو ندونستی.