وقتی کوچیک بودم هر کی بهم می گفت نمی تونی این کارو انجام بدی، میرفتم تو دل اون کارو انجامش می دادم. مثلا اگه می گفتن درسات خوب نیست انقد می خووندم که معدلم بیست میشد. و این ادامه داشت و به همه ثابت می کردم که می تونم تو اشتباه می کنی.

تا با اون آشنا شدم گفت تو نمی تونی با من بیای گفتم می تونم و ثابت کردم که می تونم گفت لاف عشق و گله از یار؟ و ثابت کردم که بی توقعم. گفت گرگ زاده گرگ شود گرچه ... ثابت کردم که من بره ام گرگ نیستم و ادامه داشت. ...

تا یه روز رفتم آزمایش دادم و در کمال ناباوری سدیمان خون که در حالت عادی ۲۰ باید باشه برای من ۸۰ بود و من دیگه توانی برای راه رفتن و کار کردن نداشتم. تمام مفاصل به شدت ورم کرده بود دیگه زانوهام تا نمیشد اما باز گفتم می تونم و ثابت کردم به بیماری ای که ریشه اش مشخص نشده و درمان قطعی نداره غلبه کنم و بعد از سه ماه رسیدم به ۳۵ و بعد از ۶ ماه کنترل شد....

تا اینکه بهم گفت تو ... تو ... تو .... و انقد اتهامات سنگین شد که دیگه حس کردم زیر بار اون اتهامات دارم خم میشم و شدم. دیدم توانی برای اثبات کردن ندارم و دیگه نمیخام ثابت کنم که من اینایی که تو میگی نیستم. فقط از جام بلند شدم این اتهامات رو از خودم تکون دادم و درو بستم و گفتم دیگه نیاز نیست ثابت کنم. هر چی تو بگی گرگ زاده گرگ هم میشود و رفتم تا هوای آزاد رو تا اعماق جان نفس بکشم.

پ.ن: شاید بتونم تبدیلش کنم به یه داستان. ولی نمی دونم چجوری.

پ.ن: بابام خونه داداش ح موندگار شده. گفته من از بیمارستان اومدم هیش کدوم نیومدن بهم سر بزنن. از اونجایی که هیش کی خونه داداش ح نمیره. بنابراین توقع بابا بیجاست. خاله بهش گفت تو که میدونی کسی نمیاد اونجا چرا رفتی. بیا خونه خودت بچه ها بهت سر می زنن. از طرفی خونه داداش ح آنتن نداره و نمیشه به موبایل بابا زنگ زد و ما شبا به ح زنگ می زنیم تا با بابا صحبت کنیم. چن روز قبل از اینکه بابا بره به بیمارستان به داداش بزرگه با خنده می گفتم ح بابا رو گروگان می گیره و ما هم هیچ کاری نمی تونیم بکنیم.

البته برای من دیگه چندان اهمیتی نداره.

دیشب یکی زنگ زد به گوشیم گفتم اشتباه گرفتین. بعد به بابا زنگ زدم و رفتم تو بالکن صحبت کردم اما باز تلفن قطع شد. اومدم تو. چن بار گرفتم در دسترس نبود. ولی نمی دونم چی شد و چرا د باهام قهر کرد.