احساس خستگی و بیهودگی می کنم. خیلی زیاد. انگار یک بخشی عظیمی از من به تاراج رفته و من برای اون قسمت به تاراج رفته ام مرثیه می خوونم.

خیلیا شرایط منو دارن و حتی خیلی بدتر و فاجعه آمیزتر اما این موضوع باعث نمیشه که بهم دلگرمی بده.
قبلترها از اینکه آدمای مثل من زیادن بهم امید میداد اما الان نه. نمی دونم چرا انقد دارم دست و پا می زنم.

موقعی که بهم گفتن بیا تو حوزه فرهنگی خبرگزاری..‌. باهامون همکاری کن خیلی حس خوبی داشتم. خیلی پر انرژی بودم. با اینکه سخت بود و مسیر طولانی و استرس داشت اما رفتم. کار کردن با آقای قاف فوق العاده بود. تنها کسی که حضورش بهم دلگرمی می داد و چقد به کارم و خودم احترام میذاشت. اما حالا حس باری به هر جهت رو دارم. خیلی دلم میخاست کسی بود بهم دلگرمی می داد. اما انگار فقط خودمم و خودم. همین که خودمم هستم خیلی خوبه. بگذریم...

زنگ زدم به دخترخاله م گفتم بیاد فردا کمکم کنه. حس آدمای شکست خورده رو دارم که از یه جای خوب افتاده یه جای ....

خب خود من بهت نیاز دارم. پس سعی می کنم به نکات مثبتش نگاه کنم. اینکه مسیرش نزدیکه. محیطش خوبه. برای خودم کار می کنم. می تونم تایم زیادی رو تنها باشم و از تنهایی لذت ببرم و کارایی که دوس دارم رو انجام بدم. و در آخر اینکه اینکه آهای حرومزاده ها من هنوز زنده ام.