یه وقتی می خاستم آدمای دورو برم رو نگه دارم برای روز مبادا. روزی که اگه بهشون نیاز داشتم بهم کمک کنن. اما بعدها یا بهتر بگم الانا به این نتیجه رسیدم آدمایی که در حال حاضر برام تره هم خرد نمی کنن یا آدمایی که بی عاطفه و بی تفاوت هستن رو برای چی باید نگه دارم؟ اونم تو روزایی که به کمک نیاز دارم.

به نظرم اینا هیچ ارزش و جایگاهی ندارن. شاید هیچ وقت نیاز پیدا نکنم بهشون. چرا باید براشون مرام گذاشت تا یه روزی که معلوم نیست کی هست ازشون چیزی بخای.

خدایی که من دارم تا حالا منو محتاج کسی نکرده بعد از این هم نخواهد کرد.

پ.ن: چن وقت پیش یه حرفی به د زدم که بعدش خودم از این حرف 🤔 هی اینجوری میشم. گفتم تو ورژن آپدیت شده بابامی. 🤣
چجوری آدم وسط جروبحث این جمله به زبونش میاد؟

پ.ن: رفتم خونه بابا. هر چند همش خاب بود و تو خاب ازش خداحافظی کردم.

درخت خرمالو کنار حیاط. شلنگ تو باغچه. دیوار سیمانی. منم خاستم به خودم حال وافر بدم یه چایی زعفرون درس کردم اومدم رو پله ها تو حیاط نشستم.
و چقد دلم میخاست شب باشه. یه عالمه آسمون باشه.

هیش کی نمی دونه چن تا شب ، چن سال شب ، تو حیاط روی این پله با ماه حرف زدم. چقد با خرمالوهای گس و نارس. با قمری هایی که رو شاخه ها می خابیدن. و هنوزم کسی نمی دونه که چقد دلم میخاد بشینم تو حیاط رو همین پله با همون ماه با همون خرمالوها با همون قمریها حرف بزنم.

تو این مدت یه چیزی از شبام کم شده. اونم قسمت کردن بخشی از خودم با شب و ماه و آسمون بود.